Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بار اول کور بودم و نفهمیدم موهای بلندت رو دمب اسبی بستی. شاید هم بحث کوری نیست و میدان دیدم بسته بود. از روبه‎رو مثل این بود که موها رو به سمت بالا شونه کردی. نمی‎خوام نبش قبر کنم ولی منظورم اینه که از لحظه‌ی اول هم با خطای دید وارد زندگیم شدی. می‌دونی که من با موی بلندت مشکل داشتم. از نظر بصری ترکیبش با ریش و پشم و سبیل کمی دلهره‌آور بود. تقصیر تو نیست، مشکل از منه. چون خودم شوریده هستم کشش شوریدگی اضافه‎ئی که از محیط بیرون القا بشه رو ندارم.

مخصوصا این‌که موهای تو مجعده کار رو پیچیده‎تر می‎کرد. نگران بودم انگشت‌هام رو ببرم لای جنگل موهات و بعد ناخن‌هام به اون تارهای بلوطی‌رنگ گیر کنن و دیگه نتونم بیرون‌شون بیارم. اشتباه نکن، بحث جون‎دوستی نیست. خیر و صلاح خودت رو می‌خواستم. صبحی که بلند شدی دیدی آدامسم چسبیده به سرت هم موقع جدا کردنش این تو بودی که درد می‌کشیدی نه من. راستش ازین‌که همه‎ش باید فکر می‌کردم نکنه چیزی مایه‌ی زجرت بشه هم خسته شده بودم. مثلا پستان‌هات کمی برجسته‌تر از مردهایی که دیدم بودن و همون‌طور که خودت می‌دونی قالبی توی دست می‌اومدن. من مشکلی نداشتم و حتا خوشم هم میومد ولی می‌ترسیدم اگه توجهی به‌شون نشون بدم معذب بشی. مخصوصا که مقداری هوموفوب هم بودی و حس می‎کردم ازین‌که مرزبندی‌های فاعل و مفعولی قاطی بشند وحشت داری.

موارد ریز ریز دیگه‌ئی هم بود. نمی‌دونم چرا ردپای موهات توی همه‌شون هست. درکل زیاد به‌شون ور می‌رفتی. هی می‌بستی، باز می‌کردی، بعد پوست سرت رو می‌خاروندی و کلافه بودی. با این‌حال نمی‌تونم ادعا کنم که اگه موهات رو ماشین می‌کردی اوضاع درست می‌شد. مشکل از یک ناحیه مثل مو شروع می‌شه و بعد هی پیشروی می‌کنه و مثل کپک روی همه چیز رو می‌پوشونه.

کلاس چهارم دبستان اسم بغل دستیم فرناز بود. پوست روشن، دندون‌های نامرتب و مقنعه چونه‌دار داشت و ازین‌هایی بود که استرسی که می‌شن می‌خندن. من ازش خوشم میومد. هروقت سرما می‌خورد و چندروز غیبت می‌کرد منهدم می‌شدم و گاهی هم از توی کیف هم‎کلاسی‌ها براش آدامس عسلی می‌دزدیدم. همون سال تولدم فرناز پیرهن گل‌دار نارنجی پوشید اومد خونه‌مون. من پیرهن سبز چمنی تنم بود و موهام رو قارچی زده بودم که البته برای صورت گلابی شکلم انتخاب اشتباهیه ولی عوضش با فرناز رفتیم کنار باغچه و دست انداختیم گردن هم و یه عکس دونفری انداختیم. اون حلقه فیلم‌ هم هیچ‌وقت ظاهر نشد و بردیم که عکاسی گفتن سوخته و خراب شده. همین دوربین‌های آنالوگ که الان مظلوم و مهربون شدن اون موقع کارشون این بود که به ما ضربه‌ی روحی بزنن.

فرناز رو تعریف کردم که بگم با تو هیچ‌وقت جوری نبود که بخوام برات آدامس عسلی بدزدم. این رو یک‌بار همون اواخر که کش موهات پیشم جا مونده بود فهمیدم. کش سیاه رنگ باریکی بود و چند تار مو دورش لوله شده بود. بهت پیغام دادم کشت دست منه و نمی‌دونم چه‌ت بود که جواب ندادی. من هم کمی نگاهش کردم و چندشم شد و انداختمش دور. همون نقطه‌ئی که چندشم شد دیدم چقدر در موقعیت اشتباهی هستم و چقدر از کانسپت آدامس عسلی دورم. چون اگه کش سر فرناز بود حتما نازش می‌کردم و می‌لیسیدمش. شاید هم نه، همون‌جا در ده سالگی خودم رو باش دار می‌زدم.

Whatever

Kent_Rogowski_Bears_09

یک‌شنبه شب‌ها اتاقم که تا گلو در کثافت فرورفته رو نظافت می‌کنم. اول کاغذباطله‌ها رو از گوشه و کنار جمع می‌کنم، بعد جارو می‌زنم و پارکت‌های کهنه رو دستمال می‌کشم. امشب یه تپه کاردوچنگال یک‌بار مصرف که به مرور زمان از کافه‌ی روبه خونه‌م اوردم رو هم ریختم قاطی زباله‌ها رفت. این وسایل رایگان رو برای همین می‌ذارن که ما انتقام خودمون رو از کاسب بگیریم و یه چنگش رو بریزیم تو کیف‌مون و تخلیه شیم. گرچه اون‌ها هم تو جبهه خودشون می‌جنگن. مثلا پارچ شیرسویای رایگانی که روی پیشخوان‌ گذاشتن به وضوح آب قاطیش داره.

بعد ملافه‌ها و روبالشی‌ها و حوله‌ها رو انداختم توی ماشین لباس‌شویی. همه‌شون سفیدن اینه که روشون نصف دبه آب ژاول ریختم. ملافه‌های گل‌گلی و چهارخونه فقط توی ذهن و خیال آدم قشنگن و در واقعیت بعد از چندبار شستشو شبیه عکس‌های آرتیست‌های فیسبوکی‌ می‌شن؛ با رنگ‌های مرده و کنتراست لاجون و بدون حرفی برای گفتن. این سفیدها رو هربار بشوری نو می‌شن و خواب بهتری هم به آدم عرضه می‌کنن. حوله رو که از خشک‌کن اوردم بیرون دیدم اندازه یک کف دست از وسطش جر خورده و تاروپودش متلاشی شده. چنددقیقه با حیرت نگاهش می‌کردم. حولهه رو خریده بودم برای کسایی که میان خونه‌م و عمر زیادی هم نداشت. نمی‌دونم وایتکس سوراخش کرده یا قبلا یکی از مصرف کننده‌هاش این‌جوریش کرده و من نفهمیدم. تازه می‌خواستم چندسال بعد که کهنه شد زندگی‌نامه‌ش رو از زبانش بنویسم کتاب کنم. گرچه مرگ پایان کبوتر نیست و شاید این رو قیچی کنم و از توش دوتا حوله کوچیک‌تر دربیارم.

اشیا پاره که می‌شن بهتر باهاشون ارتباط برقرار می‌کنم. انگار قبلش خنثی هستن و اون زخمی شدنه زنده‌شون می‌کنه. ژاک دریدا هم سال‌ها حنجره‎ درید که بگه مفاهیم از دل اوراق کردن‌ بیرون میان. ببین چیه که حتا روز قیامت هم همین کانسپت دیکانستراکشن رو داره. می‌گه وَ إِذَا الْجِبالُ سُیِّرَتْ. یعنی سیستم رو که به اوج می‌خوای برسونی یه دور کوه‌ها و زمین رو می‎کوبی به هم و می‌پاشی تو هوا.

آخرشب برای نانا پیغام گذاشتم اگه هستی بیا اوو-وو. اومد و تا سه‌ونیم صبح حرف زدیم و آخراش افتاده بودم رو اون فازهایی که حرف زدن جدی حس لخت شدن می‌ده. انگار رسوب کلمات رو با کاردک از دیواره‎ی گلوت می‌تراشی. وسوسه شدم صدامون رو ضبط کنم ولی دیدم از کجا معلوم همین‌که بدونم دکمه‌ی رکورد زده شده از ماهیتی که تو اون لحظه دارم خارجم نکنه. این‌همه ابزار ثبت صدا و تصویر و حرکت اومده اما هنوز بشر پوشالی‌ترین لحظات رو ثبت می‌کنه و لایق‌ترین‌ها رو نمی‌تونه؛ می‌ذاره مثل ماسه از لای انگشت‌هاش بریزن بیرون و برای همیشه محو شن.

درحالی که هنوز از بعضی ساده‌ترین حالات زندگی تصویری در دسترس نیست، دنیا داره زیر عکس‌هایی که درش دختری پشت به دوربین ایستاده و دریا/جنگل/کوه رو تماشا می‌کنه و باد در موهاش وزیده دفن می‌شه. به زودی دوربین‌های دیجیتال نسبت به این صحنه‌ها حساسیت پوستی پیدا می‌کنن و تا لنز رو به سمت‌شون نشونه برید دوربین کپک می‌زنه و بعد تبدیل به مایع لزجی می‌شه و می‌پاشه روی سر و صورت‌تون.

*عکس از کنت رگاوفسکی، مجموعه‌ی خرس‌های پشت و رو شده

این عکس‌های درگیری‌های اوکراین که برف و یخ و آتش رو در یه کادر دارن عجب قشنگن. قبلا یه مجموعه عکس از جنگ جهانی دوم دیده بودم که اونم زمستون بود و زیر برف. ولی سیاه‌وسفید کجا و این‌که شراره‌های سرخ آتش رو ببینی کجا. شاید یه جشنواره بذاریم اغتشاش‌های سال‎های اخیر کشورهای مختلف رو از نظر تکنیکی، هنری و جلوه‌های ویژه ارزیابی کنیم. من که سیمرغ بلورین فتوژنیک‌ترین اغتشاش رو به اوکراین اهدا می‌کنم. حتی رقابت‌های داخل سالن بین اغتشاشگران کشورهای مختلف هم می‌شه برگزار کرد. اگه المپیک وارد شاخه‌های ورزشیش بکندش هم که دیگه خیلی خوبه. اغتشاش‌گرهای بازنشسته میان به هم حمله می‌کنن سرگرم می‌شن. خوبه بدونین ریشه‌ی ورزش دقیقا همینه. چوگان مثلا تمرین رزم بوده ولی کم‌کم از مجبوری و نداری تبدیل به یه سری حرکات نمادین شده. تیراندازی و پرتاب نیزه و بوکس هم که پرواضحه؛ تموم‌شون رو یه سری جنگجو که به پوچی رسیده بودن به تجویز دکتر بنیان‌گذاری کردن. اینا جنگ که تموم می‌شه اجساد رو خاک می‌کنن و زخمی‌ها رو می‌برن درمونگاه و بعد خودشون می‌رن خونه پتو رو می‌کشن رو سرشون می‌خوابن. یه چندسال می‌خوابن بعد بیدار می‌شن می‌بینن همه چیز خیلی عادی ولی بی‌ربطه. دیگه هرروز از خودشون می‌پرسن یعنی چی، مفهومی که براش جنگیدم کو. اصلا مفهومی وجود داشت یا خطای دید بود. بعد آقای دکتر یه تشک زردرنگ برای اینا پهن می‌کنه می‌گه بیاین دوبه‌دو باهم کشتی بگیرین تا خوب شین. این‌ها هم می‌گیرن و می‌شن. حالا این تاریخچه‌ی کشتی بود ولی بقیه‌‌ رشته‌های ورزشی هم کم‎وبیش همینه.

جریانات اوکراین برام خیلی جالبه. شگفتا از تاریخ معاصر جهان. حس می‌کنم تاریخ هم سرعتی شده و فعل و انفعالی که قبلا تو چند قرن اتفاق می‌افتاده الان ظرف چند دهه صورت می‌گیره. جان مطلب اینه که اوکراین بعد از واپاشی جماهیر هم‌چنان وابسته به روسیه باقی می‌مونه. ده سال پیش ملی‌گراهاشون اومدن اون انقلاب نارنجی رو صورت دادن و اوضاع رو دست گرفتن. طی سال‌های بعد ولی مضمحل شدن و طبیعتا کار خاصی در جهت استقلال هم نتونستن انجام بدن چون اقتصادشون لاجونه و خودشون هم لاجونن. به هر حال گاز از روسیه میاد و بازار اصلی صنایع‌شون در روسیه‌ست و دست‌شون تو پوست گردوئه. تو انتخابات بعدی ملی‌گراها کنار زده شدن میانه‌روهای متمایل به چپ رای اوردن. الان درگیری سر اینه که دولت به خاطر فشار روسیه با اتحادیه اروپا قرارداد امضا نمی‌کنه. ملی‌گراها، راست‌ها و بخشی از معمولی‌ها ریختن تو خیابون می‌گن روسیه رو ولش کن بابا ما از اینا متنفریم، ما می‌خوایم بریم تو زمین اروپا بازی کنیم. دولتم می‌گه عجبا، چرا حالیتون نیست ما بند ناف‌مون رو از روسیه ببریم تلف می‌شیم. دیگه تیم اروپا آمریکا ازین‌ور دست اوکراین رو می‌کشه روسیه ازون‌ور.

قشنگ مثال کلیشه‎ئی نبرد شرق و غرب. نبرد شرق و غربم که می‌دونین غایت بی‌مفهومیه و مثل یه دور باطل داره از ازل تکرار می‌شه. حالا از ازل که نه ولی از زمان اسب تروآ. باشه ایلیاد رو میگین افسانه و قصه‌ست هیچی، دیگه خشایارشا و یونانیا که فکت تاریخیه. می‌کنه 2500 سال پیش. بی‌حوصله‌مون کردین بابا؛ خستگی چند هزار سال تو تن‌ و بدن‌مون مونده. کی بشه بریم مریخ زندگی کنیم از دست‌تون راحت شیم.

س.د عزیزم

ساعت سه‌ی بامداد چهارشنبه‌ست. سرم رو از پنجره برده بودم بیرون خیابون رو تماشا می‌کردم که دلم خواست دوباره برات ایمیل بزنم. چند تاکسی زرد پشت چراغ قرمز منتظر بودن و عابری پیاده هم قوز کرده عرض خیابون رو رد می‌کرد. از طبقه یازدهم همه چیز در هاله‌ئی از سانتیمانتالیزم دیده می‌شه. وقتی با اشیا تو یه سطح قرار دارم حسم بهشون معمولیه، از بالا یا پائین که تماشاشون می‏کنم ولی خیلی تحت تاثیر قرارمی‌گیرم. تاحالا برات تعریف نکرده بودم، ماه اولی که از ایران اومده بودم هروقت تو آسمون هواپیما می‏دیدم گریه‌م می‌گرفت. راستش الان برای خودمم عجیبه. ببین چیه که آدم به فازهای خودش در گذشته که نگاه می‌کنه انگار زندگی یه غریبه‌ رو می‌بینه.

این‌جا روبه پنجره‏ی اتاقم هزارتا پنجره دیده می‌شه. بعضی‌هاشون خیلی کوچیک و دورن در حد یه نقطه‌ی نورانی، یه ردیف از پنجره‌های آپارتمان اون‌طرف خیابون ولی اون‌قدر بهم نزدیکن که به وضوح تابلوهایی که به دیوار آویختن رو می‌بینم. گاهی آخر شب‌ها کرکره حصیری اتاقم که همیشه کیپه رو می‌دم کنار و کمی نگاه‌شون می‌کنم. بدم نمیاد صحنه‌ی سکس‌شون رو ببینم، ولی اونا بدشون میاد و بعد ازین‌که شلوارشون رو درمیارن پرده رو می‌ندازن.

می‌شه گفت به پنجره‌ی اتاقم درجاتی از دلبستگی عاطفی پیدا کردم. کاش می‌شد برات پستش کنم یه مدت ازش استفاده کنی. بشر وقتی به بالندگی می‌رسه که به تکنولوژی حمل و نقل پنجره دست پیداکنه.

باقیمونده‌ی گلدون‌هام رو با این‌که مراقب‌شونم پژمرده شدن. فکرکنم اتاقم زیادی گرمه. شوفاژه خیلی داغ می‌کنه و من پیچ کنترلش رو پیدا نمی‌کنم و ازون بدتر از کف اتاق هم لوله‌های آب گرم رد می‌شه. شنیدم توی مکه هم برای رفاه زائرین از کف لوله‌ی آب رد کردن ولی آب سرد. راستی مامانم می‌خواد بره سفر حج. یه مقدار معذبم ولی قبول کن به من ربطی نداره. تازه هیچ بعید نیست خودم هم یه روزی مشرف شم. چندبار که رفتم مشهد از حرم و فضاسازیش راضی بودم و قشنگ اون حس رو می‌گرفتم که آقاجونم این‌جا خاکه. تو چون با ائمه نسبت فامیلی نداری شاید درک نکنی چی می‌گم.

چندوقت پیش این دوستم که بودائیه دوباره به سمتم لشگرکشی کرد. این‌بار یه کتاب راجع به بودیسم داده بخونم که هنوز لاش رو باز نکردم. تقصیر خودم هم شد الکی دست بردم تو قفسه کتاب‌هاش و این رو کشیدم بیرون و اون هم گفت بردار مال تو. اگه از کیفیت جلد و صحافی کتاب بخوام قضاوت کنم مثل طالع‌بینی‌هایی می‌مونه که جلوی دانشگاه تهران می‌فروختن. من خودم یه متولد ماه مهرش رو خریده بودم و بعد از مطالعه‌ش احساس بهتری نسبت به خودم پیداکردم. تنها موردی که همه‌ی آدم‌ها مطلقا ازش راضین همین ماه تولدشونه. مثلا من هیچکس رو ندیدم که گریه کنه و خودش رو شلاق بزنه که چرا یه مردادی اصیل نیست.

س.د جان

خوبی ایمیل اینه که کنترلش تماما دست خودمه و تو نمی‌تونی مسیر حرف‌هام رو عوض کنی. شنیدن صدای آدم‌ها هم البته لطف خودش رو داره ولی بیشتر فانتزی و نمادین و برای قشنگیه. خوبه بدونی میانگین گیرایی شفاحی آدم‌ها بعد از ده دقیقه حدود پنجاه درصد افت می‌کنه. فکرکردن به اینکه وقتی حرف می‌زنی نصف مفاهیم توی هوا بخار می‌شن و هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسن زجرآوره. ببین این مسئله چه فشاری به انسان اورده که میخ گرفته دستش شروع کرده به حکاکی روی دیواره‌ی سنگی غار.

خود تو یه عادتی داری که منظورت رو سه بار با کلمات مختلف جمله بندی و تکرار می‌کنی. کارت زننده‌ست ولی نمی‌تونم به خاطر این‌که تلاش می‌کنی شانس شنیده شدنت رو بالا ببری ملامتت کنم. گرچه مطمئن هم نیستم واقعا شانست بالا می‌ره یا نه. چون هی که یه چیزی رو می‌گی من ناشنوا و افلیج می‌شم.

س.د خوبم

رفتم توی آشپزخونه پارچ تصفیه رو آب کنم و حالم عوض شد. لازمه یه وقفه‌ئی بین کارهام بیفته. پشت سرهم که می‌نویسم یه انرژی جنبشی درم انباشته می‌شه که مجبورم می‌کنه به خودم یا به تو حمله کنم. گاهی تنبلیم میاد آب رو فیلتر کنم و همین‌جوری لبم رو لوله می‌کنم دور شیر و مستقیما آب می‌خورم. خوب که نگاه کنی ذرات معلق گچ و شن و ماسه و آشغال رو توش می‌بینی. البته بدن انسان تا یه حدی کثافت رو می‌تونه تحمل کنه و چیزی نمی‌شه. بعضی‌ها پک شیش‌تایی آب‌معدنی می‌خرن تو خونه انبار می‌کنن و از همون مصرف می‌کنن. من با آب بطری که به شیوه تجاری عرضه می‌شه مشکل دارم. یه قمقمه دوجداره سبز لجنی دارم که از خونه پرش می‌کنم با خودم می‌برم بیرون. تحقیرآمیزه که آب رو هم تبدیل به جنس مصرفی کردن. هربار تو سوپرمارکت‌ها می‌بینم ردیف ردیف آب تو بسته‌بندی‌ها و با مارک‌های مختلف چیدن با تبر همه رو می‌شکنم. بعد تبر رو می‌ذارم روی دوش یکی از دبه‌های پنج لیتری و وقتی فروشنده‌ها پرسیدن کی این کار رو کرده می‌گم اون بطری بزرگ.

می‌دونم تو مشکلی با این موضوع نداری و برای اقتصاد مفید می‌دونیش. شاید یه موقعی نظر من رو هم بتونی عوض کنی؛ آخرین بار که دلایلت دیمی بودن. می‌دونی افق بیست ساله‌ش این می‌شه که اکسیژن ویتامینه‌ی کوهستان‌های سوئیس رو هم توی پاکت به‌مون می‌فروشن که روزی یه واحدش رو توی اتاق منفجرکنیم باطراوت شیم.

زنی با کالسکه‌ی آبی نفتی توی خیابون ایستاده بود و مستاصل به پلکان ورودی مترو نگاه می‌کرد. رفتم جلو گفتم اگه می‌خوای از پله‌ها بری پائین کمکت کنم. می‌خواست و از پیشنهادم استقبال کرد. اشتباه کردم که دو پله رفتم پائین و ته کالسکه رو گرفتم. عملا تموم وزنش افتاده بود روی من. هیچ‌وقت کالسکه‌ی بچه بلند نکرده بودم و تو خواب هم نمی‌دیدم این‌قدر سنگین باشه. ظاهرش رو می‌بینی فکر می‌کنی چهار تا تیر پلاستیکیه، ولی انگار توش مغزی چدنی داشته باشه. بچه هم توی کالسکه بود و نمی‌شد کج و کوله و شل و ول کار کرد. باید کالسکه رو تو هوا صاف نگه می‌داشتیم که بچهه پرت نشه بیرون. نمی‌فهمیدم فشار فیزیکی بیشتر داره اذیتم می‌کنه یا فشار روانی. یه طبقه که رفتیم پائین من به حالت فرار زنه رو ترک کردم. همین‌جوری که داشت تشکر می‌کرد چند قدم عقب عقب برداشتم و بعد پشتم رو کردم دوئیدم رفتم. آخه قطار یه طبقه پائین‌تر پهلو می‌گرفت و من دیگه واقعا نمی‌کشیدم. از دور دیدم که زنه چند دقیقه‌ئی منتظر ایستاد و بعد یکی دیگه رو به دام انداخت که سر کالسکه رو براش بگیره برن پائین. منم دو تا واگن اون‌طرف‌تر سوار شدم که باهم چشم تو چشم نشیم. حالا در حد بضائتم کمکش کرده بودم، ولی آخرش رو نشد خوب جمع کنم. نمی‌دونم چرا آخرین تصویر هر ماجرایی زننده‌ست. مثلا آخر خواب بالش تفیه و بازدم متعفن و پلک متورم. چرا تصویر آدمی که شب می‌ره زیر پتو با اونی که صبح از زیر پتو بیرون میاد این‌قدر متفاوته؛ چی به سرمون میاد تو اون شش هفت ساعت.

پریشب با م رفتم خونه‌ی یکی از دوستای دبیرستانش. همه هم‌دیگه رو از ده سال پیش می‌شناختن و غریبه‌شون من بودم. مجبور شدم حرف‌های پراکنده و بی‌ربطی بزنم. مثلا با بغل دستیم راجع به جنگ ستارگان حرف زدم و با یکی که اون سر میز نشسته بود راجع به چای تایلندی. در عین حال که دوست دارم خبره به نظر برسم نمی‌دونم چی باعث می‌شه گاهی خودم رو به کودنی بزنم و لذت هم ببرم. جوری وانمود کردم که هیچی از چایی‌ها و عمل‌ اوردن‌شون سردرنمیارم. هرچی دختره می‌خواست آدرس بده می‌گفتم نمی‌دونم. آخرش رفت پاکت چایی خشک و قوری و فیلترش رو از توی قفسه‌ها اورد نشونم داد.

بعد کارت بازی کردیم و من دور اول مثل تراکتور از روی همه‌شون رد شدم و با قاطعیت بردم. دور دوم امتیازام تعریفی نداشت و یهو دچار اون حالت‌هایی شدم که همه‌چی بی‌مفهوم به نظر می‌رسه. هی گل به خودی زدم که بیشتر سقوط کنم. ته جدول بودن با نفر اول بودن اون‌قدری فرق نداره. دنیا از خوب، بد و معمولی تشکیل نشده. ماجرا ساده‌تره. فقط دو حالت داریم؛ اکستریم و معمولی.

قبل از نیمه شب باید برمی‌گشتم خونه چون بعدش ممکنه برنامه‌ی قطارها عوض بشه. البته مطمئن نیستم و فقط حدس می‌زنم. می‌شد برم رو سایت مترو و اطلاعات دقیق بگیرم ولی حس کردم صرفه نداره این‌قدر پیچیده‌ش کنم. ازین که همه چیز رو گوگل کنم خسته شدم. نزدیک خونه رفتم تو یکی ازین سوپرمارکت‌های شبانه‌روزی. یکی از فروشنده‌ها که روپوش سفید تنش بود گاهی با استرس میومد بین قفسه‌ها سرک می‌کشد و می‌رفت. نگران بود یکی ازون شیشه‌های زیتون شوری که جلوشون ایستاده بودم رو بدزدم. مارک تواین می‌گه اگه دزدیدن چیزی رو تغییر می‌داد نمی‌ذاشتند که بدزدید.

خوبیش اینه که هیچ‌کس توی مغازه نبود و با خیال راحت ایستادم جلوی قفسه‌ی سرکه‌ها و دونه دونه برچسب‌ها رو خوندم و محصولات مختلف رو مقایسه کردم. روزها پیرزن‌ها و پیرمردها به این سوپر حمله می‌کنن و قدرت مانور آدم رو می‌گیرن. بعضی‌هاشون ویلچرسوارن و بعضی‌های دیگه کپسول اکسیژن روی زمین دنبال خودشون می‌کشن و به جرم این‌که تو هنوز از پا و ریه‌هات سرویس می‌گیری بهت راه نمی‌دن.

یه مدل سرکه سیب ته قفسه‌ها پیدا کردم که مثل سرکه‌های خونگی بود. تهش لرد بسته بود و رنگش کمی کدر بود. ازین سرکه تصفیه‌ئی‌ کثافت‌ها که مثل اسید می‌مونن و تو دبه سه لیتری تحت نام تجاری وردا به فروش می‌رسن نبود. البته همکارانم از پشت صحنه اشاره می‌کنن تو این بیست سی سالی که من ایران نبودم وردا رفته اخلاقش رو خوب کرده و الان سرکه‌های مرغوب‌تر تو بطری‌های مینیاتوری هم می‌زنه.

به هرحال اگه دهانه‌ی این بطری که پیدا کردم کپک قطور خاکستری رنگی بسته بود می‌تونستم قسم بخورم عین سرکه‌ئیه که تو خونه‌ی مادربزرگم دیدم. یه سرکه بالزامیک و یه شیشه سرکه‌ی شراب قرمز هم خریدم. نمی‌دونم چی شد که سرکه این‌جوری خودش رو تو قلبم جا کرد. یه مدت به همه چی فلفل سیاه می‌زدم حالا روی همه چی سرکه می‌پاشم. تو خونه یه ته بطری از همه‌شون دارم ولی از اضطراب بی‌سرکه‌ئی هی می‌رم می‌خرم دپو می‌کنم. شاید مریضی باشه ولی گاهی کمی سرکه می‌ریزم تو استکان و سکر می‌نوشم. حالا چند وقت پیش تو یه مغازه‌ی دیگه یه پک چهارتایی از سرکه‌های مختلف دیدم؛ قشنگ تو تنگ‌های شکیل ریخته و درش رو با چوب پنبه بسته بود و کل مجموعه یه حالت کادوئی داشت. این رو که دیدم کمی خیالم راحت شد. یعنی بقیه هم برای سرکه احترام قائلن و حتا ممکنه به هم سرکه هدیه بدن.

ازین سرکه‌هایی که تو یکی دو سال اخیر باهاشون آشنا شدم سرکه شری از همه گواراتر بوده و سرکه سیاه چینی از همه حقیرتر. اولی خیلی طبیعی و به اندازه ترشه و دومی زیادی قویه. هنوز مطمئن نیستم ولی احتمالا یه دیوان شعر هم راجع به سرکه‌ها منتشر کنم. اگه اطلاعاتی دارین برام اس‌ام‌اس بزنین.

یکی از اشعاری که هنوز نسرودم با مطلع ای غار، ای یگانه‌ترین غار شروع می‌شه. اگه زمان جریان سیال آب بود، پارو می‌زدم به سیزده چهارده سال پیش و تو برنامه صبح‌گاه مدرسه‌مون اجراش می‌کردم. روی سن، چند پله بالاتر از سطح زمین، پشت میکروفون می‌ایستادم و چند ثانیه به انبوه دانش‌آموز‌های روپوش پوشیده‌ئی که جلوم صف بستن نگاه می‌کردم. بعد دستام رو باز می‌کردم دو طرفم و همین‌جور که تو هوا باهاشون نیم‌دایره می‌زدم شعره رو دکلمه می‌کردم. ای غار، ای یگانه‌ترین غار. اون‌جا دیگه مثل الان ذهنم خالی نمی‌شد. بیت‌های بعدی یکی بعد از دیگری می‌جوشیدن بیرون.

از سن که پائین میومدم سوار قایق می‌شدم؛ پارو می‌زدم به یکی از معدود خاطراتی که از چهار سالگیم دارم. از صداوسیما اومده بودن مهدکودک‌مون برای دهه فجر فیلمبرداری کنن. یه مردی شروع کرد به گشتن بین بچه‌ها. من پاچه‌های تیره‌ی شلوارش رو می‌دیدم. بعد دستش هم اومد توی کادر و من رو از بین بقیه بچه‌ها کشید بیرون. نشوندم جلوی دوربین و گفت عمو جون بگو دهه‌ی فجر مبارک. درست همین‌جا وارد خاطره می‌شم. دست راستم رو می‌برم بالا به فیلمبردار اشاره می‌کنم اجازه بده یه دقیقه، بعد نفس می‌گیرم و شعر خودم رو دکلمه می‌کنم.

از مهدکودک بیرون میام باز پارو می‌زنم و می‌رم. می‌رم به هرجای زندگیم که تریبونی دستم بوده سر می‌زنم و شعرم رو دکلمه می‌کنم. نمی‌دونم تو بیت‌های بعدی چی گفته می‌شه. بهش که فکر می‌کنم ذهنم تبدیل به پودر سست سفیدرنگی می‌شه و مثل خاکستر سیگار می‌ریزه روی زمین. اما مستمعین رو می‌بینم که کمی بی‌قرارن. بعضی‌ها چندبار از جاشون بلند می‌شن و باز می‌شینن. من هر دفعه تو اوج شعر تپق می‌زنم. درست سر شاه بیت حنجره‌م نمی‌کشه و صدام می‌لرزه. هربار یه روبالشی نخی لاجوردی از جیبم درمیارم می‌کشم روی صورتم و نیمه‌ی پایانی شعر رو می‌خونم.

در یک سال گذشته این سومین باره که کف­گیر می­خرم. تنوع محصولات اون­قدر زیاده که گیج شدم. اولی چوبی بود و رنگ ادویه به‌ش می­موند. دومی شیارهای ظریفی داشت که غذا لاش گیر می­کرد و خشک می­شد و شستنش سخت بود. هردو مشمئزم می‌کردن. این­بار ازین­هایی که سیاه رنگ و نسوزن خریدم. این یکی هم کمی که گوشه‌ی تابه می‌مونه دسته‌ش ذوب می‌شه و دود می‌کنه. حالت ایده‌آل اینه که همین‌ سیاه‌ها رو با دسته‌ی چوبی کار کنن. عجیبه که عقل طراحان صنعتی هنوز قد نداده. کاش اقلا کمی گرون‌تر بودن که جای مانورم بسته می­شد و پرونده‌ی خرید کف‌گیر رو می‌بستم.

لابه­لای قفسه­ی لوازم خانگی که راه می­رفتم به صورت مسلسلی به ارگازم می­رسیدم. چه  قابلمه‌های نفیسی به بازار اومده. ابزار نانوایی و آشپزی و شیرینی­پزی در سکوت پیشرفت چشم‌گیری کردن. یک شیرجوش لعابی ­نارنجی رنگ هم پسندیدم که درست نمی­دونم به چه دردم می­خورد. شاید بخرمش و بعضی روزها ببرمش سینما. فکر این‌که هیچ شیرجوشی تاحالا سینما نرفته خوشحالم می‌کنه. دنیا هنوز روزنه‌های انگولک نشده داره.

بعد رفتم طبقه­ی بالا تا کفش بخرم. از همون اول فروشنده­ئی دنبالم افتاد و سایه به سایه همراهم اومد و چند کفش پوست ماری و سگک طلائی نشونم داد. اختلاف سلیقه­ی فاحشی داشتیم. مزاجم که سرد شد فروشنده هم ولم کرد رفت. فروشنده­های پورسانتی­ آدم‌شناسن و نگاه که کم­فروغ می­شه و از شهوت خرید که می­افتی سریع می­فهمن. کمی بی­هدف لای قفسه­ها چرخیدم. کفش چرم دارچینیم سوراخ شده و واقعا احتیاج داشتم یک جفت کفش نو بخرم. آخرین سنگر آل­استار سورمه‌ئیه. نیاز نیس به‌ش فکر کنی یا حدس و گمان بزنی. رزومه‌ش مثل روز روشنه؛ بارون که میاد جورابت خیس می‌شه، پاخورش راحته، از ماه چهارم پارچه‌ی کتانش شروع می‌کنه به پوسیدن و ماه ششم درز بین پارچه و زوار پلاستیکیش سوراخ می‌شه. پولش رو دادم و همون­جا کنار صندوق پام کردم‌شون و اومدم بیرون.

امروز وقت دندون‌پزشکی داشتم. پرونده باز کردم و سه بار امضا زدم و بعد عرق پیشونیم رو پاک کردم. از امضام کمی خجالت می‌کشم. اولین بار چهار سال پیش توی بانک پارسیان سر خیابون‌مون کارت دانشجویی داده بودم برای اهراز هویت و بعد که امضا زدم یارو گفت امضات اصلا به معمارها نمی‌خوره. جامعه توقعات عجیبی از آدم داره. ازون به بعد اعتمادبه نفس امضائیم رو از دست دادم و کمی رنج می‌کشم. امضام هسته‌یی مرکزی داره و خطی خشن و مثلثی دورش. نمی‌شه گفت زشته ولی حرفی هم برای گفتن نداره. نمی‌دونم بیست‌وهشت سالگی وقت عوض کردنش باشه یا نه. مدت‌هاست پشت کاغذ‌ باطله‌ها امضا طراحی می‌کنم اما هنوز به گزینه‌ی مناسب نرسیدم. شاید مشکل از اسم فامیلیمه. اونایی که با جیم یا عین شروع می‌شن پتانسیل‌های گرافیکی بهتری جلوی پاشونه.

باید تا رمان‌ها، کتابچه‌های جیبی و جزوه‌هام رو منتشر نکردم و به‌م حمله نکردین برای امضا گرفتن فکری به حالش بکنم.

همین‌طور که منتظر نشسته بودم یک دختربچه‌ئی در نبود مادرش شروع کرد به غلت زدن روی گرانیت‌های سیاه کف اتاق انتظار. پنج شش ساله به نظر می‌رسید و خودش رو که می‌مالید به زمین غرق در شور و شعف می‌شد. چند نفر با حیرت نگاهش می‌کردن و یکی رفت مادرش رو صدا زد که بیاد بچه رو از زیر دست و پا جمع کنه. خیلی دوست داشتم به‌ش بپیوندم. قبلا چندبار روی تپه‌های چمنی سنترال پارک غلت زدم و از لذت به رعشه افتادم. یک نقاط به خصوصی رو توی مغز تحریک و فعال می‌کنه که در حالت معمول به‌شون دسترسی نداری.

بعد زنی که سیاه سرفه یا مریضی مشابه داشت اومد نشست بغل دستم. صندلی خالی زیاد بود و معلوم نیست چرا عدل اومد کنار من. شاید ازین‌که دیگران رو آلوده کنه لذت می‌برد. آدم‌ها از چیزهای غریبی لذت می‌برند که چون هولناک یا شرم‌آوره به‌ش اعتراف نمی‌کنن. کاش به دالان‌های تاریک مغزتون دسترسی داشتم و لیستی ازین موارد تهیه می‌کردم. زن سرفه‌های مرطوبی می‌کرد و ریه‌ش صدای ناجوری می‌داد. تمرکزم از بین رفته بود و هرلحظه منتظر بودم خونش بپاشه روی کتابی که می‌خوندم. خوشحالم که نوبتم شد و رفتم تو. دندون‌پزشک اومد دم در به استقبالم، به گرمی دست داد و خودش رو معرفی کرد. همه چیز رو به دقت توضیح می‌داد و بعد می‌خواست که اگه سوالی دارم بپرسم. آخرش هم جوری بدرقه‌م کرد انگار باجناقمه. نمی‌دونم این‌که «رفتار دوستانه» در جهان اول جزو «ابزار کار» شده رو به فال نیک بگیرم یا نگیرم. نمی‌شه گفت ناراضیم اما کمی سردرگمم می‌کنه.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 445 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: