Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

سرشب که برمی‌گشتم خونه و با خودم حرف می‎زدم ماشین زد به‌م. بارون میومد و هوا تاریک بود و یک کیسه گوجه فرنگی و پیاز و بیسکوئیت دستم بود. اول رفتم روی کاپوت ماشین و بعد فرود اومدم کف خیابون و چندثانیه که گذشت بلند شدم ایستادم. راننده پیاده نمی‎شد اینه که رفتم در سمت شاگرد رو بازکردم و به‎ش گفتم کوری؟ زن سالمند و تکیده‎ بود و کف ماشینش با فیلترهای خردلی رنگ سیگار پوشیده شده بود. با صدایی ضعیف چند جمله پشت سرهم گفت که نشنیدم. گفتم سوارم کن بریم بیمارستان و دوباره نشنیدم چی جواب داد. فرقی هم نداشت چون چیزیم نشده بود. زن که رفت از عرض خیابون رد شدم و کیسه خریدم رو باز کردم؛ گوجه‎ها و بیسکوئیت‌ها شاداب و تندرست سر جاشون نشسته بودن. به ذهنم رسید شاید همه‎ی ماجرا توهم بوده. به جز زخم تاول کهنه‎ی پشت پام جائیم درد نمی‌کرد و مدرکی نداشتم.

کمی جلوتر رفتم توی یک سوپرمارکت تا چتر بخرم. چتر خودم رو اواسط اپریل به عباس قرض دادم و دیگه برام پس نیورد. پیگیر که شدم انکار کرد و گفت یادش نمیاد به‎ش چتر داده باشم، اصرار هم که کردم گفت این به کیسه‎ آب جوشش که من گم کردم در. کیسه‏ آب جوشی رو می‎گفت که من یک شب بردم گذاشتم توی آشپزخونه و فردا صبحش که اومدم دیگه اون‌جا نبود. یا هم‌خونه‌ئیم دزدیده بودش یا نمی‌دونم، همیشه می‎شه ادعا کرد گذاشتن کیسه روی کانتر آشپزخونه هم در خیالم اتفاق افتاده. چند چتر صورتی و یک چتر قرمز ته سبد باقی مونده بود. ازین‌که چترهای صورتی منفورن و فروش نرفتن قوت قلب گرفتم و چتر قرمز رو از سر مجبوری خریدم. با رنگ قرمز هم مشکل دارم ولی باز به فرومایگی صورتی نیست.

برگشتم خونه و توی آشپزخونه مشغول شدم و کمی بعد عباس هم رسید. گوجه‌فرنگی‌ها رو مکعبی برش زد و سالاد ساخت و گفت عوض این‌که گوشت رو یک‌جا بدم کف تابه بهتر بود پرس پرس کار می‌کردم. تا همین چندوقت پیش نمی‎دونست کباب تابه چیه و اولین برخوردش این بود که چرا همبرگر رو روی پلو سرو کردم ولی حالا مسلط شده و نظر کارشناسی می‌ده. سر شام ساکت بودیم و البته گاهی عباس ته‌دیگ می‌تراشید و قاشق رو پر می‌کرد می‌اورد سمت دهن من؛ ذرات سمی سیاه رنگ تفلون به ته‌دیگ‌ها چسبیده بود و موقع جویدن‎شون به سرطان و چیزهای دیگه فکر می‌کردم. اکثر تصمیمات مهم یا شاید غیرمهم زندگیم رو در فاصله فرو دادن لقمه‌های غذا گرفتم ولی به عنوان پرزانته‎ی کار سرم رو خاروندم و گفتم حالا بذار چند هفته فکرام رو بکنم. عباس ‌گفت بریم با یکی مشورت کنیم و من با این‌که همون لحظه‎ئی که خمیر چسبناکی از ته‌دیگ و بزاق رو فرو می‌دادم مثل روز برام روشن بود که می‌خوام چی‌کار کنم همراهش رفتم. اول من رفتم تو و با زنک حرف زدم و عباس توی لابی موند و تمام شکلات‎هاشون رو خورد و یک پارچ آب هم از منشی گرفت و نوشید. زنک یک جعبه مدادرنگی گذاشت جلوم و گفت افکارت رو بنویس و خوب من با این لوس بازی‌ها مشکل دارم ولی اون‌جور هم قبراق نیستم که بتونم بلند شم و مدادرنگی‌هاش رو بپاشم تو صورتش و کافه رو به هم بریزم. کمی پرت‌وپلا با مداد صورتی کالباسی براش نوشتم و آخرش عباس هم اومد نشست که البته رفتارش از من هم زننده‌تر بود و چندبار مشغول باز و بسته کردن بانداژ چرک‌مرده‌‏ی دور پاش شد و بعد هم کمی عضلات کوفته‌‏ی ساقش رو ماساژ داد.

بیرون که اومدیم رفتیم توی ساندویچی نشستیم. نیم‌رخ عباس انگار که بخواد گریه کنه منقبض شده بود و دور چشم‌هاش به بنفشی می‌زد. نصف ساندویچ مرغ و آووکادوم رو از لای کاغذ روغنی بیرون اوردم و به‎ش دادم که یک‌نفس خورد و چون اکسیژن به‎ش نرسید کبودتر شد. گوشیش رو بیرون اورد به چند نفر دیگه زنگ زد و هنوز مومنانه باور داشت نوش‌داروئی جادوئی وجود داره که یک استکانش رو می‎دن ما سرمی‌کشیم و معجزه می‎شه. کمی‌ بحث‌مون شد و به‎ش گفتم تقصیر تربیت پوچ آمریکائیته که فکر می‌کنی یک هلیکوپتر نیروی کمکی بالای سرت در پروازه و دو تا فرشته‎ی والت‌دیزنی هم روی شونه‌هات نشستن و محافظتت می‌کنن و عباس هم چیزهایی راجع به تربیت احتمالی من گفت و جو مسموم و سیاه شد.

ازین‌که ساندویچ مرغ و آووکادوم رو به‎ش داده بودم احساس پشیمونی کردم و بعد ندامت مثل سلول سرطانی تکثیر شد و همه جا رو، از لحظه‌‏ی تولدم تا الان گرفت و هنوز هم ول کن نبود و به آینده هم اومد و همین‌جور که من پیر و فرتوت شده بودم و عصا زنان به سمت گورستون می‌دوئیدم دنبالم گذاشته بود.

دربون کمک کرد تا شش چمدون بزرگ رو از آسانسور اوردیم پای ماشین و جا دادیم توی صندوق. یک اسکناس پنج دلاری مچاله دراوردم به‌ش انعام بدم که نگرفت و انگار که ترسیده باشه چند قدم عقب عقب برداشت. نمی‌دونم رقم پائین بود و به‎ش برخورد یا حس کرد تو یه طبقه اقتصادی هستیم و از هم‌کارش پول نگرفت. توی راه سعی کردم نوستالژی بزنم یا گریه کنم ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. به راننده گفتم صدای رادیو رو کم کنه و کمی زیر نور خورشید که از پنجره می‌تابید چرت زدم.

یک نفر دوتا پنجاه دلاری قلابی به‌م انداخته و ماه‌هاست منتظر فرصتی می‌گردم که زنده‎شون کنم. از نیمه‎ی راه بیدار شدم و به پشت گردن راننده خیره شدم. چینی بود و بلوز شلوار نخی نباتی رنگش به طرز شرم‌آوری اتوکشیده و تمیز بود. من چمدون رو به خودم می‌مالم و سرتاپام رو خاکی و لجنی می‌کنم ولی این‌ها تکنیکش رو بلدن و چمدون مثل دیس قطاب تو دست‎شون می‌رقصه. ماشینش هم پاکیزه بود و بوی مواد شوینده می‌داد. دوست داشتم اتوبان کش بیاد و ساعت‌ها توی اون ماشین بمونم و دور بشم ولی خوب کمی بعد رسیدیم. یکی از پنجاه دلاری قلابی‌ها رو همراه یک اسکناس دهی واقعی به‌ش دادم و پیاده شدم. آخرین تصویری که ازش دارم اینه که کف دوتا دستش رو گذاشت روی هم، تعظیم چینی کرد، عینک آفتابی خرمگسی سبزش رو زد و در پیچ خیابون محو شد. نمی‌شد گفت پشیمونم ولی زیاد هم سرحال نبودم. پنجاه دلاری دوم رو نگه می‌دارم و سر عقد کادو می‌دم به تو.

خونه عوض کردن این توهم رو در آدم به وجود میاره که می‌ری و کپک‌ها رو پشت سر می‌ذاری و فصل نویی در دفتر زندگیت آغاز می‌شه. دانشگاه جدید و جفت جدید و کشور جدید و بقیه تغییرات عمده هم سراب مشابهی برای آدم می‎سازن.

از پله‌ها که بالا رفتم و کلید رو توی در اتاق چرخوندم مقداری از هیجانم محو شد و توی ذوقم خورد. مشکوک شدم که نکنه عوضی اومدم. دفعه‎ی پیش اتاق مستطیلی حیرت‌انگیزی دیدم که به تراسی نورگیر ختم می‌شد و همون‌جا لال شدم و با زبون اشاره به صاحبخونه حالی کردم که قرارداد رو بیاره تا امضا بزنم. این‌بار اتاق معمولی و پیش پا افتاده به نظر می‎رسید و البته تراس هنوز مثل نگین انگشتری می‌درخشید. دیدش رو به حیاط مشجر جنوبی بود و کف‌پوش آجری رنگ، یک میز گرد کهنه و دو صندلی خاک گرفته داشت. گونه‌هام رو مالیدم کف تراس و با آب چشم شستمش و به‌ش قول دادم شب رو اون‌جا بخوابم و اصلا شاید همون‌جا مستقر شم و اتاق رو به عنوان کمد استفاده کنم.

قبل از اتاق تراس‌دار به هشت خونه دیگه هم سر زده بودم. بودجه‎ی من فقط با خوک‎دونی‌های تهوع‌آور و صاحبخونه‌های دیوانه جور درمی‌اومد. در دوستی با دیوانه‌ها مشکلی ندارم و نمونه‌ش همین خود تو، ولی موقع کار و معامله ترجیح می‌دم طرفم روحی سالم باشه.

روی تخت دراز کشیدم و باز چرت زدم و کابوس چمدون‌هام رو دیدم. این مسئله که از اثاث‌کشی قبلی دو چمدون حجیم به وسائلم اضافه شده اذیتم می‌کنه. یک تپه کتاب و لباس اضافه هم ریختم توی زباله‌ها ولی باز تموم نمی‎شدن. می‌شد کتاب‌ها رو توی آمازون بفروشم اما در کاسبی علیلم و روز‌به‌روز هم ناتوان‌تر می‌شم. سال‌ها پیش‌ بابام می‌خواست شیر بخره و سکه ده تومنی لازم داشت و من سکه‌هام رو دونه‌ئی پنجاه تومن به‎ش فروختم و سرمایه‌م پنج برابر شد ولی همه چی همون‌جا در کودکی خشکید و تبدیل به شوره‌زار شد. از لباس‌ها خیالم راحته چون بوی نا می‌دادن و پوسیده بودن و حتا قاب دستمال هم ازشون درنمی‌اومد. تنها چیزی که دورریختنش آزارم داد زونکن سفید رنگ قطوری بود که پیارسال برای جمع کردن تزم خریده بودم. در اصل زنک استادراهنما مجبورم کرد بخرم. اون موقع هنوز از دلارهایی که با پول بازنشستگی مامانم خریده بودیم خرج می‌کردم و نسبتا خسیس‌تر از الان بودم و موقع پرداخت بیست چوب برای زونکن دندون‌هام رو به سختی روی هم فشار می‌دادم. زونکن هم با تگ و رویه‌ی پلاستیکیش دست نخورده باقی موند تا حالا که ریختمش دور.

ازین‌ور دونه دونه جمع کردم با فرقون ریختم بیرون ازون‌ور تو با یک کامیون بار چند تنی آهک وارد کادر شدی و پاشیدیش توی هوا و همه چیز با قشری از گرد سفیدرنگ پوشیده شد و چشم چشم رو نمی‎بینه.

زیر بارون توی صف موزه ایستاده بودم. کفش‌های ماهوتی جدیدم پشت پام رو می‌زدن. یک ورقه‌ی نازک از پوست پاشنه‌م ور اومده و کمی بالاتر کنار لکه‌ئی خون خشکیده لوله شده بود. با هر قدم چرم خشک کفش مثل رنده می‌سائید روی زخم. زنی که کمی عقب‌تر توی صف ایستاده بود تقه‌ئی روی شونه‌م زد و بهم چسب زخم داد. چسب رو که می‌گرفتم توی چشم‌هاش نگاه کردم ببینم چندشش شده یا نه. عین خیالش نبود و لبخند فاخری می‌زد. سر درنمیارم مردم از کجا بلدن تو هر شرایطی چجوری رفتار کنن. انگار همه‎شون یه دوره‎ی آموزشی مخفیانه رفتن و من رو نبردن. پس چرا دیروز که چمدون بغل دستیم لای در قطار گیر کرده بود من نمی‌دونستم چی‌کار کنم و فلج اطفال گرفته بودم.

نیم ساعت بعد وارد موزه شدم. از پشت شیشه فاتحانه نوار طولانی مردم رو که هنوز بیرون ایستاده بودن تماشا کردم. از قشنگ‌ترین موفقیت‌های زندگی همینه که برسی نوک صف و بری تو. استعداد خاصی نمی‌خواد و بقیه هم سروقت به حق‌شون می‌رسن و همه‌تون برنده‌ئین. حالا یه بار که بارون نمیومد و پام زخم نبود می‌خوام نوبتم که شد و رفتم تو باز بیام بیرون بایستم ته صف و همین‌جوری تا آخرش هی چرخه رو تکرار کنم.
موزه تو ساعت‌های مجانیش شبیه باغ‌وحش می‌شه. ابله‌ها در توده‌های انبوه دور اثری از پیکاسو جمع می‌شن، زوزه می‌کشن و عکس می‌ندازن. هزاران عکس باکیفیت ازین تابلو توی اینترنت هست ولی این‌ها به مرض مهلک شخصی‌سازی گرفتارن. این مسئله که «خودشون» عکس رو انداختن به زندگی پوشالی‎شون معنی می‌ده.
پیکاسو هم نون این رو خورده که «نفر اول» بوده و ایده زودتر به ذهنش رسیده. الان نصف همین‌ها که با دهان نیمه‎باز سر دوربین‌شون رو به سمت نقاشیش نشونه رفتن بلدن بهترش رو بکشن ولی آخه دیگه چه فایده، از هر جریانی یک نفر کردیتش رو می‎بره و بقیه تو منجلاب تقلید کار میمونه دست و پا می‎زنن.

کمی بعد که به سمت خونه قدم می‎زدم م بعد از یک ماه که ازش خبری نداشتم پیغام داد که حمام خونه‌ش خراب شده و اگه می‌شه بیاد خونه‎ی من دوش بگیره. گفتم آره حتما بیا و واقعا منظورم همین بود. نیم ساعت بعد که پای پنجره‌ی اتاقم نشسته بودم و برای هزارمین بار نمای تکراری خیابون رو تماشا می‌کردم مثل سگ پشیمون بودم. مشکل اینه که روی قایق چوبی‎ت دراز کشیدی و در لحظه می‌گی آره ولی هیچ وقت نمی‌دونی چند دقیقه بعد امواج کجا می‎برندت. م وسواسی و کمی خسته‌کننده‎س. حمام من سوسک داره، قشر چربی از کثافت روی کاشی‌هاش رو پوشونده و چاهک فاضلابش نیمه مسدوده. در خیالاتم فکرمی‌کنم معاشر آروم دوست دارم ولی در عمل م که یواش حرف می‌زنه و سکته‌های چنددقیقه‌ئی بین جملاتش می‌ندازه از زندگی مایوس می‌شم و نسج داخلی دهانم رو گاز می‌گیرم تا زمان بگذره.
از استرس رفتم توی آشپزخونه میوه بردارم و متوجه شدم هم‌خونه‌ئیم سه تا موز درشت رسیده ازم دزدیده. مقداری پکر شدم ولی خوب هفته‎ی پیش هم من یه دبه آب‌پرتقالش رو نوشیده‌بودم که هرجور حساب کنی گرون‌تره. اوایل مخفیانه خوراکی‌های هم رو می‌خوردیم و سطح کار رو صاف می‌کردیم که معلوم نشه اما حالا بعد از دو سال شمشیر رو از رو بستیم. فکرکردن به این که زمان روابط رو به گند می‌کشه متاثرم می‌کنه. کاش همیشه به قشنگی اولش که همه چیز برق می‌زنه و جالبه بود.

بار اول کور بودم و نفهمیدم موهای بلندت رو دمب اسبی بستی. شاید هم بحث کوری نیست و میدان دیدم بسته بود. از روبه‎رو مثل این بود که موها رو به سمت بالا شونه کردی. نمی‎خوام نبش قبر کنم ولی منظورم اینه که از لحظه‌ی اول هم با خطای دید وارد زندگیم شدی. می‌دونی که من با موی بلندت مشکل داشتم. از نظر بصری ترکیبش با ریش و پشم و سبیل کمی دلهره‌آور بود. تقصیر تو نیست، مشکل از منه. چون خودم شوریده هستم کشش شوریدگی اضافه‎ئی که از محیط بیرون القا بشه رو ندارم.

مخصوصا این‌که موهای تو مجعده کار رو پیچیده‎تر می‎کرد. نگران بودم انگشت‌هام رو ببرم لای جنگل موهات و بعد ناخن‌هام به اون تارهای بلوطی‌رنگ گیر کنن و دیگه نتونم بیرون‌شون بیارم. اشتباه نکن، بحث جون‎دوستی نیست. خیر و صلاح خودت رو می‌خواستم. صبحی که بلند شدی دیدی آدامسم چسبیده به سرت هم موقع جدا کردنش این تو بودی که درد می‌کشیدی نه من. راستش ازین‌که همه‎ش باید فکر می‌کردم نکنه چیزی مایه‌ی زجرت بشه هم خسته شده بودم. مثلا پستان‌هات کمی برجسته‌تر از مردهایی که دیدم بودن و همون‌طور که خودت می‌دونی قالبی توی دست می‌اومدن. من مشکلی نداشتم و حتا خوشم هم میومد ولی می‌ترسیدم اگه توجهی به‌شون نشون بدم معذب بشی. مخصوصا که مقداری هوموفوب هم بودی و حس می‎کردم ازین‌که مرزبندی‌های فاعل و مفعولی قاطی بشند وحشت داری.

موارد ریز ریز دیگه‌ئی هم بود. نمی‌دونم چرا ردپای موهات توی همه‌شون هست. درکل زیاد به‌شون ور می‌رفتی. هی می‌بستی، باز می‌کردی، بعد پوست سرت رو می‌خاروندی و کلافه بودی. با این‌حال نمی‌تونم ادعا کنم که اگه موهات رو ماشین می‌کردی اوضاع درست می‌شد. مشکل از یک ناحیه مثل مو شروع می‌شه و بعد هی پیشروی می‌کنه و مثل کپک روی همه چیز رو می‌پوشونه.

کلاس چهارم دبستان اسم بغل دستیم فرناز بود. پوست روشن، دندون‌های نامرتب و مقنعه چونه‌دار داشت و ازین‌هایی بود که استرسی که می‌شن می‌خندن. من ازش خوشم میومد. هروقت سرما می‌خورد و چندروز غیبت می‌کرد منهدم می‌شدم و گاهی هم از توی کیف هم‎کلاسی‌ها براش آدامس عسلی می‌دزدیدم. همون سال تولدم فرناز پیرهن گل‌دار نارنجی پوشید اومد خونه‌مون. من پیرهن سبز چمنی تنم بود و موهام رو قارچی زده بودم که البته برای صورت گلابی شکلم انتخاب اشتباهیه ولی عوضش با فرناز رفتیم کنار باغچه و دست انداختیم گردن هم و یه عکس دونفری انداختیم. اون حلقه فیلم‌ هم هیچ‌وقت ظاهر نشد و بردیم که عکاسی گفتن سوخته و خراب شده. همین دوربین‌های آنالوگ که الان مظلوم و مهربون شدن اون موقع کارشون این بود که به ما ضربه‌ی روحی بزنن.

فرناز رو تعریف کردم که بگم با تو هیچ‌وقت جوری نبود که بخوام برات آدامس عسلی بدزدم. این رو یک‌بار همون اواخر که کش موهات پیشم جا مونده بود فهمیدم. کش سیاه رنگ باریکی بود و چند تار مو دورش لوله شده بود. بهت پیغام دادم کشت دست منه و نمی‌دونم چه‌ت بود که جواب ندادی. من هم کمی نگاهش کردم و چندشم شد و انداختمش دور. همون نقطه‌ئی که چندشم شد دیدم چقدر در موقعیت اشتباهی هستم و چقدر از کانسپت آدامس عسلی دورم. چون اگه کش سر فرناز بود حتما نازش می‌کردم و می‌لیسیدمش. شاید هم نه، همون‌جا در ده سالگی خودم رو باش دار می‌زدم.

Whatever

Kent_Rogowski_Bears_09

یک‌شنبه شب‌ها اتاقم که تا گلو در کثافت فرورفته رو نظافت می‌کنم. اول کاغذباطله‌ها رو از گوشه و کنار جمع می‌کنم، بعد جارو می‌زنم و پارکت‌های کهنه رو دستمال می‌کشم. امشب یه تپه کاردوچنگال یک‌بار مصرف که به مرور زمان از کافه‌ی روبه خونه‌م اوردم رو هم ریختم قاطی زباله‌ها رفت. این وسایل رایگان رو برای همین می‌ذارن که ما انتقام خودمون رو از کاسب بگیریم و یه چنگش رو بریزیم تو کیف‌مون و تخلیه شیم. گرچه اون‌ها هم تو جبهه خودشون می‌جنگن. مثلا پارچ شیرسویای رایگانی که روی پیشخوان‌ گذاشتن به وضوح آب قاطیش داره.

بعد ملافه‌ها و روبالشی‌ها و حوله‌ها رو انداختم توی ماشین لباس‌شویی. همه‌شون سفیدن اینه که روشون نصف دبه آب ژاول ریختم. ملافه‌های گل‌گلی و چهارخونه فقط توی ذهن و خیال آدم قشنگن و در واقعیت بعد از چندبار شستشو شبیه عکس‌های آرتیست‌های فیسبوکی‌ می‌شن؛ با رنگ‌های مرده و کنتراست لاجون و بدون حرفی برای گفتن. این سفیدها رو هربار بشوری نو می‌شن و خواب بهتری هم به آدم عرضه می‌کنن. حوله رو که از خشک‌کن اوردم بیرون دیدم اندازه یک کف دست از وسطش جر خورده و تاروپودش متلاشی شده. چنددقیقه با حیرت نگاهش می‌کردم. حولهه رو خریده بودم برای کسایی که میان خونه‌م و عمر زیادی هم نداشت. نمی‌دونم وایتکس سوراخش کرده یا قبلا یکی از مصرف کننده‌هاش این‌جوریش کرده و من نفهمیدم. تازه می‌خواستم چندسال بعد که کهنه شد زندگی‌نامه‌ش رو از زبانش بنویسم کتاب کنم. گرچه مرگ پایان کبوتر نیست و شاید این رو قیچی کنم و از توش دوتا حوله کوچیک‌تر دربیارم.

اشیا پاره که می‌شن بهتر باهاشون ارتباط برقرار می‌کنم. انگار قبلش خنثی هستن و اون زخمی شدنه زنده‌شون می‌کنه. ژاک دریدا هم سال‌ها حنجره‎ درید که بگه مفاهیم از دل اوراق کردن‌ بیرون میان. ببین چیه که حتا روز قیامت هم همین کانسپت دیکانستراکشن رو داره. می‌گه وَ إِذَا الْجِبالُ سُیِّرَتْ. یعنی سیستم رو که به اوج می‌خوای برسونی یه دور کوه‌ها و زمین رو می‎کوبی به هم و می‌پاشی تو هوا.

آخرشب برای نانا پیغام گذاشتم اگه هستی بیا اوو-وو. اومد و تا سه‌ونیم صبح حرف زدیم و آخراش افتاده بودم رو اون فازهایی که حرف زدن جدی حس لخت شدن می‌ده. انگار رسوب کلمات رو با کاردک از دیواره‎ی گلوت می‌تراشی. وسوسه شدم صدامون رو ضبط کنم ولی دیدم از کجا معلوم همین‌که بدونم دکمه‌ی رکورد زده شده از ماهیتی که تو اون لحظه دارم خارجم نکنه. این‌همه ابزار ثبت صدا و تصویر و حرکت اومده اما هنوز بشر پوشالی‌ترین لحظات رو ثبت می‌کنه و لایق‌ترین‌ها رو نمی‌تونه؛ می‌ذاره مثل ماسه از لای انگشت‌هاش بریزن بیرون و برای همیشه محو شن.

درحالی که هنوز از بعضی ساده‌ترین حالات زندگی تصویری در دسترس نیست، دنیا داره زیر عکس‌هایی که درش دختری پشت به دوربین ایستاده و دریا/جنگل/کوه رو تماشا می‌کنه و باد در موهاش وزیده دفن می‌شه. به زودی دوربین‌های دیجیتال نسبت به این صحنه‌ها حساسیت پوستی پیدا می‌کنن و تا لنز رو به سمت‌شون نشونه برید دوربین کپک می‌زنه و بعد تبدیل به مایع لزجی می‌شه و می‌پاشه روی سر و صورت‌تون.

*عکس از کنت رگاوفسکی، مجموعه‌ی خرس‌های پشت و رو شده

این عکس‌های درگیری‌های اوکراین که برف و یخ و آتش رو در یه کادر دارن عجب قشنگن. قبلا یه مجموعه عکس از جنگ جهانی دوم دیده بودم که اونم زمستون بود و زیر برف. ولی سیاه‌وسفید کجا و این‌که شراره‌های سرخ آتش رو ببینی کجا. شاید یه جشنواره بذاریم اغتشاش‌های سال‎های اخیر کشورهای مختلف رو از نظر تکنیکی، هنری و جلوه‌های ویژه ارزیابی کنیم. من که سیمرغ بلورین فتوژنیک‌ترین اغتشاش رو به اوکراین اهدا می‌کنم. حتی رقابت‌های داخل سالن بین اغتشاشگران کشورهای مختلف هم می‌شه برگزار کرد. اگه المپیک وارد شاخه‌های ورزشیش بکندش هم که دیگه خیلی خوبه. اغتشاش‌گرهای بازنشسته میان به هم حمله می‌کنن سرگرم می‌شن. خوبه بدونین ریشه‌ی ورزش دقیقا همینه. چوگان مثلا تمرین رزم بوده ولی کم‌کم از مجبوری و نداری تبدیل به یه سری حرکات نمادین شده. تیراندازی و پرتاب نیزه و بوکس هم که پرواضحه؛ تموم‌شون رو یه سری جنگجو که به پوچی رسیده بودن به تجویز دکتر بنیان‌گذاری کردن. اینا جنگ که تموم می‌شه اجساد رو خاک می‌کنن و زخمی‌ها رو می‌برن درمونگاه و بعد خودشون می‌رن خونه پتو رو می‌کشن رو سرشون می‌خوابن. یه چندسال می‌خوابن بعد بیدار می‌شن می‌بینن همه چیز خیلی عادی ولی بی‌ربطه. دیگه هرروز از خودشون می‌پرسن یعنی چی، مفهومی که براش جنگیدم کو. اصلا مفهومی وجود داشت یا خطای دید بود. بعد آقای دکتر یه تشک زردرنگ برای اینا پهن می‌کنه می‌گه بیاین دوبه‌دو باهم کشتی بگیرین تا خوب شین. این‌ها هم می‌گیرن و می‌شن. حالا این تاریخچه‌ی کشتی بود ولی بقیه‌‌ رشته‌های ورزشی هم کم‎وبیش همینه.

جریانات اوکراین برام خیلی جالبه. شگفتا از تاریخ معاصر جهان. حس می‌کنم تاریخ هم سرعتی شده و فعل و انفعالی که قبلا تو چند قرن اتفاق می‌افتاده الان ظرف چند دهه صورت می‌گیره. جان مطلب اینه که اوکراین بعد از واپاشی جماهیر هم‌چنان وابسته به روسیه باقی می‌مونه. ده سال پیش ملی‌گراهاشون اومدن اون انقلاب نارنجی رو صورت دادن و اوضاع رو دست گرفتن. طی سال‌های بعد ولی مضمحل شدن و طبیعتا کار خاصی در جهت استقلال هم نتونستن انجام بدن چون اقتصادشون لاجونه و خودشون هم لاجونن. به هر حال گاز از روسیه میاد و بازار اصلی صنایع‌شون در روسیه‌ست و دست‌شون تو پوست گردوئه. تو انتخابات بعدی ملی‌گراها کنار زده شدن میانه‌روهای متمایل به چپ رای اوردن. الان درگیری سر اینه که دولت به خاطر فشار روسیه با اتحادیه اروپا قرارداد امضا نمی‌کنه. ملی‌گراها، راست‌ها و بخشی از معمولی‌ها ریختن تو خیابون می‌گن روسیه رو ولش کن بابا ما از اینا متنفریم، ما می‌خوایم بریم تو زمین اروپا بازی کنیم. دولتم می‌گه عجبا، چرا حالیتون نیست ما بند ناف‌مون رو از روسیه ببریم تلف می‌شیم. دیگه تیم اروپا آمریکا ازین‌ور دست اوکراین رو می‌کشه روسیه ازون‌ور.

قشنگ مثال کلیشه‎ئی نبرد شرق و غرب. نبرد شرق و غربم که می‌دونین غایت بی‌مفهومیه و مثل یه دور باطل داره از ازل تکرار می‌شه. حالا از ازل که نه ولی از زمان اسب تروآ. باشه ایلیاد رو میگین افسانه و قصه‌ست هیچی، دیگه خشایارشا و یونانیا که فکت تاریخیه. می‌کنه 2500 سال پیش. بی‌حوصله‌مون کردین بابا؛ خستگی چند هزار سال تو تن‌ و بدن‌مون مونده. کی بشه بریم مریخ زندگی کنیم از دست‌تون راحت شیم.

س.د عزیزم

ساعت سه‌ی بامداد چهارشنبه‌ست. سرم رو از پنجره برده بودم بیرون خیابون رو تماشا می‌کردم که دلم خواست دوباره برات ایمیل بزنم. چند تاکسی زرد پشت چراغ قرمز منتظر بودن و عابری پیاده هم قوز کرده عرض خیابون رو رد می‌کرد. از طبقه یازدهم همه چیز در هاله‌ئی از سانتیمانتالیزم دیده می‌شه. وقتی با اشیا تو یه سطح قرار دارم حسم بهشون معمولیه، از بالا یا پائین که تماشاشون می‏کنم ولی خیلی تحت تاثیر قرارمی‌گیرم. تاحالا برات تعریف نکرده بودم، ماه اولی که از ایران اومده بودم هروقت تو آسمون هواپیما می‏دیدم گریه‌م می‌گرفت. راستش الان برای خودمم عجیبه. ببین چیه که آدم به فازهای خودش در گذشته که نگاه می‌کنه انگار زندگی یه غریبه‌ رو می‌بینه.

این‌جا روبه پنجره‏ی اتاقم هزارتا پنجره دیده می‌شه. بعضی‌هاشون خیلی کوچیک و دورن در حد یه نقطه‌ی نورانی، یه ردیف از پنجره‌های آپارتمان اون‌طرف خیابون ولی اون‌قدر بهم نزدیکن که به وضوح تابلوهایی که به دیوار آویختن رو می‌بینم. گاهی آخر شب‌ها کرکره حصیری اتاقم که همیشه کیپه رو می‌دم کنار و کمی نگاه‌شون می‌کنم. بدم نمیاد صحنه‌ی سکس‌شون رو ببینم، ولی اونا بدشون میاد و بعد ازین‌که شلوارشون رو درمیارن پرده رو می‌ندازن.

می‌شه گفت به پنجره‌ی اتاقم درجاتی از دلبستگی عاطفی پیدا کردم. کاش می‌شد برات پستش کنم یه مدت ازش استفاده کنی. بشر وقتی به بالندگی می‌رسه که به تکنولوژی حمل و نقل پنجره دست پیداکنه.

باقیمونده‌ی گلدون‌هام رو با این‌که مراقب‌شونم پژمرده شدن. فکرکنم اتاقم زیادی گرمه. شوفاژه خیلی داغ می‌کنه و من پیچ کنترلش رو پیدا نمی‌کنم و ازون بدتر از کف اتاق هم لوله‌های آب گرم رد می‌شه. شنیدم توی مکه هم برای رفاه زائرین از کف لوله‌ی آب رد کردن ولی آب سرد. راستی مامانم می‌خواد بره سفر حج. یه مقدار معذبم ولی قبول کن به من ربطی نداره. تازه هیچ بعید نیست خودم هم یه روزی مشرف شم. چندبار که رفتم مشهد از حرم و فضاسازیش راضی بودم و قشنگ اون حس رو می‌گرفتم که آقاجونم این‌جا خاکه. تو چون با ائمه نسبت فامیلی نداری شاید درک نکنی چی می‌گم.

چندوقت پیش این دوستم که بودائیه دوباره به سمتم لشگرکشی کرد. این‌بار یه کتاب راجع به بودیسم داده بخونم که هنوز لاش رو باز نکردم. تقصیر خودم هم شد الکی دست بردم تو قفسه کتاب‌هاش و این رو کشیدم بیرون و اون هم گفت بردار مال تو. اگه از کیفیت جلد و صحافی کتاب بخوام قضاوت کنم مثل طالع‌بینی‌هایی می‌مونه که جلوی دانشگاه تهران می‌فروختن. من خودم یه متولد ماه مهرش رو خریده بودم و بعد از مطالعه‌ش احساس بهتری نسبت به خودم پیداکردم. تنها موردی که همه‌ی آدم‌ها مطلقا ازش راضین همین ماه تولدشونه. مثلا من هیچکس رو ندیدم که گریه کنه و خودش رو شلاق بزنه که چرا یه مردادی اصیل نیست.

س.د جان

خوبی ایمیل اینه که کنترلش تماما دست خودمه و تو نمی‌تونی مسیر حرف‌هام رو عوض کنی. شنیدن صدای آدم‌ها هم البته لطف خودش رو داره ولی بیشتر فانتزی و نمادین و برای قشنگیه. خوبه بدونی میانگین گیرایی شفاحی آدم‌ها بعد از ده دقیقه حدود پنجاه درصد افت می‌کنه. فکرکردن به اینکه وقتی حرف می‌زنی نصف مفاهیم توی هوا بخار می‌شن و هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسن زجرآوره. ببین این مسئله چه فشاری به انسان اورده که میخ گرفته دستش شروع کرده به حکاکی روی دیواره‌ی سنگی غار.

خود تو یه عادتی داری که منظورت رو سه بار با کلمات مختلف جمله بندی و تکرار می‌کنی. کارت زننده‌ست ولی نمی‌تونم به خاطر این‌که تلاش می‌کنی شانس شنیده شدنت رو بالا ببری ملامتت کنم. گرچه مطمئن هم نیستم واقعا شانست بالا می‌ره یا نه. چون هی که یه چیزی رو می‌گی من ناشنوا و افلیج می‌شم.

س.د خوبم

رفتم توی آشپزخونه پارچ تصفیه رو آب کنم و حالم عوض شد. لازمه یه وقفه‌ئی بین کارهام بیفته. پشت سرهم که می‌نویسم یه انرژی جنبشی درم انباشته می‌شه که مجبورم می‌کنه به خودم یا به تو حمله کنم. گاهی تنبلیم میاد آب رو فیلتر کنم و همین‌جوری لبم رو لوله می‌کنم دور شیر و مستقیما آب می‌خورم. خوب که نگاه کنی ذرات معلق گچ و شن و ماسه و آشغال رو توش می‌بینی. البته بدن انسان تا یه حدی کثافت رو می‌تونه تحمل کنه و چیزی نمی‌شه. بعضی‌ها پک شیش‌تایی آب‌معدنی می‌خرن تو خونه انبار می‌کنن و از همون مصرف می‌کنن. من با آب بطری که به شیوه تجاری عرضه می‌شه مشکل دارم. یه قمقمه دوجداره سبز لجنی دارم که از خونه پرش می‌کنم با خودم می‌برم بیرون. تحقیرآمیزه که آب رو هم تبدیل به جنس مصرفی کردن. هربار تو سوپرمارکت‌ها می‌بینم ردیف ردیف آب تو بسته‌بندی‌ها و با مارک‌های مختلف چیدن با تبر همه رو می‌شکنم. بعد تبر رو می‌ذارم روی دوش یکی از دبه‌های پنج لیتری و وقتی فروشنده‌ها پرسیدن کی این کار رو کرده می‌گم اون بطری بزرگ.

می‌دونم تو مشکلی با این موضوع نداری و برای اقتصاد مفید می‌دونیش. شاید یه موقعی نظر من رو هم بتونی عوض کنی؛ آخرین بار که دلایلت دیمی بودن. می‌دونی افق بیست ساله‌ش این می‌شه که اکسیژن ویتامینه‌ی کوهستان‌های سوئیس رو هم توی پاکت به‌مون می‌فروشن که روزی یه واحدش رو توی اتاق منفجرکنیم باطراوت شیم.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 459 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: