نیویورک این مدلی نیس که همینجوری رندوم تو کوچه و خیابون ایرانی ببینی. من تموم این مدت یه مورد ایرانی اتفاقی دیدم فقط. داشتم توی قفسهی مواد شوینده دنبال ارزونترین مایعلباسشویی میگشتم که دیدم یه زن میانسالی داره به پسرش میگه «رضا، صابون چی بردارم برات». بعد من خیلی ذوق کردم. برای دقایقی به صورت نامحسوس تعقیبشون کردم ببینم دیگه چی میگن.
کالیفرنیا ولی قشنگ یه ماجرای دیگهای بود. همینجوری ایرانی پخش بود در فضا. حرف نامربوط که میخواستی بزنی احتیاط مستحب این بود که پچپچ کنی. تضمینی وجود نداشت که پشت سریت ایرانی نباشه. من یه مقدار هیجانزده شده بودم ازین بابت. همین بقالیهای ایرانی مثلا. برام بیشتر از پل گلدنگیت جاذبهی توریستی داشتن. هی که نظرسنجی میشد کجا بریم من میگفتم بریم بقالی. حال میکردم که توی قفسهها سماق و عرق کاسنی و خلال بادوم و باسلوق هست. روحم شاد میشد که اسم صاحاب بقالی جعفرآقائه. البته که ترجیح میدادم اسمش آقادریانی باشه. ولی بههرحال.
بعد توی این بقالیها همهش چشمم پی ساقهطلایی بود. من داخل که بودم قوت غالبم ساقهطلایی و شیر بود. ساقهطلایی تنها محصول و برندیه که در زندگیم هوادارشم. به نظرم پتانسیلش رو داره که تبدیل به یه نماد شه. یه فرهنگ. خط تولیدش اگه مال بابای من بود، حتما گسترشش میدادم و تیشرت ساقهطلایی، کلاه و جوراب ساقهطلایی، ماگ ساقهطلایی و ازینجور چیزها هم از بغلش میدادم بیرون. کافیشاپهای زنجیرهای میزدم که شیر و چای و ساقهطلایی سرو کنن فقط. تبدیلش میکردم به یه برند قوی. یه لایف استایل.
روز آخری که داخل بودم همچنان اینور و اونور دنبال کارهای باقیمونده بودم. وسطش الف زنگ زد که یه دقیقه بیآم دم خونهتون. گفتم خوب شب میآی که. گفت نه الان کارت دارم. اومد برام یه گونی ساقهطلائی اورد. تا حالا اینهمه ساقهطلائی یهجا تو عمرم نداشتم. البته که جوگیر شده بود. فکر نکرده بود که من اینا رو کجام بذارم ببرم آخه. چمدونهام رو نشسته بودیم روشون تا شده بود درش رو ببندیم. آخرش سه بستهش رو به صورت سنبلیک گذاشتم تو کیفدستیم اوردم با خودم. دو هفتهی اول که داغون و یه چشم اشک و یه چشم خون بودم از همین ساقهطلائیها تغذیه میکردم. یه جوری پشتوانهی روحیم بودن. هماتاقی کرهائیه یه بار برگشت گفت تو نمیمیری بیسکوئیت و شیر میخوری فقط؟ تو دلم گفتم تو نمیفهمی.
بعد این اواخر روتین زندگی این بود که صبحها با مامان از خونه میزدیم بیرون. حالا یا من مامان رو میبردم یا مامان من رو. یه بار همون هفتهی آخر که من داشتم مامان رو میبردم، پشت چراغقرمز نیایش، ولیعصر کوبوندم به کان ماشین جلوئی. فکرم مشغول بود یادم رفت نیایش یه جور اتوبان نادریه که به چراغقرمز منتهی میشه. بعد یارو ماشین جلوئیه یه پارچه آقا بود. برای من که همیشه تو تصادفهام با دستچینی از ناخوشاحوالترین شهروندان مواجه میشدم جدا خرق عادت بود. خیلی خونسرد اوضاع رو بررسی کرد و بعد هم بیخیال شد رفت. مادامی که من یادم رفت معذرتخواهی بکنم حتا به رسم یادگاری. کلا عجیبه که اون روزهای آخر هی همه خیلی خوب بودن.
بعد تیپیکالش این بود که مامان دم شرکت پیادهم میکرد. یه وقتائیم با الف میرفتم البته. با بدبختی جا پارک پیدا میکردیم و یه ساعت جردن رو پیاده میکوبیدیم میاومدیم بالا. سر راه من ساقهطلایی میخریدم. یه بقالی هم بود بالاتر از گلفام. یه بار داشتم مغازهی یارو رو شخم میزدم. گفت چی میخوای خانوم. گفتم ساقهطلایی. صورتش رو چروک داد و گفت ما جنس ایرانی نداریم. گفتم وا.
پنج که تعطیل میشدم هم با الف میرفتیم باشگاه انقلاب. یا من میرفتم دنبالش یا برعکس. انگار به منبع لایزال انرژی وصل بودم. ازونجا هم میرفتیم تفریح خفیف سلامت. بستگی داشت چی پیش بیآد. گزینهی خاصی که نداشتیم میرفتیم بام. آخر شب هم جسدم رو میبردم خونه میخوابوندم تا فردا صبح که چرخه رو همینجوری از سر بگیرم. کل زندگی در همین سطح بود.
بعدش یه نیمکتی بود نرسیده به ایستگاه دو، سر یه پیچ. یه تک نیمکته همچین لبهی کوه رو به ویوی تهران. قشنگ روانیکننده. اونجا که مینشستیم مست میشدیم. من هی هربار روی همون نقطه به الف میگفتم الان چی میخوای دیگه از زندگیت. جواب واضح بود؛ هیچی. جدا چی میخواست دیگه آدم. نهایتی بود به نوبهی خودش. نقطهی انالحق بود.
نقطهی انالحقم رو اینجا پیدا کردم بلاخره. روی پل بروکلین وامیستم خط آسمون شهر رو نگاه میکنم. یه بازهی کوتاه دو تا پنج ثانیهائی ارغازم مانندیه که چیز خاصی از دنیا نمیخوام دیگه.
