از ترسهای زندگیم یکی هم ترس از هماتاقی بود همیشه. هیچوقت در زندگی اتاق با کسی به اشتراک نذاشته بودم. ذهنیتم از هماتاقی، دختری جیغجیغو بود که دائم با هم گیسکشی خواهیم داشت.
حالا یک ماهه که هماتاقی دارم. دختره خاوردوریه. تختش در دو متری تخت من واقع شده. روزها صدای هافهاف نفس کشیدنش و شبها صدای خرخرش رو به صورت موزیک متن دارم در زندگی. کلا آدمیه که زیاد صوت تولید میکنه. کاسه رو به کوزه میکوبه و همهش صدای تلقتلوق میده.
من در نقطهی مقابلش واستادم. آدم یواشتریم. آستانهی تحمل صدام پائینه. سالهاست که گوشیم روی سایلنته. مثل روح میرم و میآم و تاثیرم روی محیط نامحسوسه. آدمها رو از میزان صدایی که تولید میکنن قضاوت میکنم. نمیدونم مشکل از من، گوشم و روح و روانم باشه یا که چی. اما صداها رو از اونچه که شما در آینه میبینید نزدیکتر میشنوم من. صدای چیکچیک آب، جیرجیر در و ویزویز مگس رو بسیار بلند میشنوم. کوبیدن درب کمد به هم مرتعشم میکنه.
حالا دندون سر جیگر میذارم ولی. کلا اونقدرا که فکر میکردم هم بغرنج نیست. مخصوصا که دختره شعور مناسبی داره. حس میکنم دوستپسرمه گاهی. بیرون که میخوام برم میپرسه که کجا میرم و با کی میرم. گاهیم میآد میگه اگه کار بدی کردم بهم تذکر بده توروخدا. میگم نه بابا خواهش میکنم. نکن همچین. بعد از منم آدم شرمندهتریه حتا. میره تو مستراح در رو روی خودش قفل میکنه و پیژامهش رو عوض میکنه. من خودم آدم معذبیم. منتها فکر میکردم گزینهی دیگهای ندارم. روزهای اول جلوش لخت میشدم. بعد دیدم این طفل معصوم میره تو مستراح لباس عوض میکنه، فشار روانی بهم وارد شد. دیگه منم میرم پشت کمد قایم میشم.
اوایل که غمباد داشتم، هی سیخ میزدم ببینم باقی خارجیها هم دلتنگ خونه زندگیشونن یا نه. کم مونده بود تو خیابون جلوی آدما رو بگیرم و بگم خانوما، آقایون، محض رضای خدا بهم بگین خوشحالین یا نه. هی میرفتم از هماتاقیه میپرسیدم آیا اینجا رو دوست داره یا نه. آدم خودش که غمباد داره براق میشه ببینه بقیه در چه حالن. چون غمگین بودن ِ بقیه به هر حال تسلیبخشه. بعد یه روزی هم اتاقیه جلوم عر زد بلاخره. دستخط باباش رو روی بستهای که از کره براش اومده بود دیده بود و افسردگیش بالا زده بود. ازون روز خیالم راحته دیگه. دست از سرش برداشتم. کلا از مزایای زندگی در خوابگاه همینه. همیشه دور و برت دو جین آدم دور از خونهی دلتنگ هست. یه بار هم یه دختر هجده سالهی هومسیک از تو راهرو شکار کردیم اوردیم تو آشپزخونه نشوندیمش تا برامون عر بزنه. خیلی خوب بود.
بعد یه مشکلی که الان باهاش مواجهم زبانه. من یک عمری عادت داشتم بلبل زبونی کنم. من روی زبونم مانور میدادم در زندگی. یک وقتایی موقع حرف زدن حس میکردم دارم چهچه میزنم. انقدر اعتماد به سقفِ شفاحی داشتم یعنی. من مقدار زیادی از کاراکترم توی زبونمه اصلا. الان موقع حرف زدن حس قارقار کردن دارم ولی. یکهو قسمتی از هویتم رو از دست دادم انگار. لال به آدمها نگاه میکنم و تقلا میزنم تا یه آی اَم اِ بوک بگم. خیلی وقتها وسط یه بحث جذاب حرفی برای گفتن دارم ولی خوب نمیتونم بگم که. صامت نگاه میکنم و لبخندهای حماقتبار میزنم. یک وقتهایی هم اصلا نمیفهمم طرفم چی داره میگه. همینجوری حدسی یه جوابی میدم. طبیعتا این روش بگیر نگیر داره.
چند روز پیش استادمون دعوتم کرد رستوران ایرانی. یه یاروی سیبیلوی کچل پنجاه سالهائیه که شور و خوشحالی و سرزندگی ازش میچکه. آدم حسادت میکنه به حالش. خلاصه رفتیم و یارو گفت که چقدر دلش میخواد بیاد ایران ولی میترسه اعدامش کنن. گفتم وا جمع کن عمو جون. حالا دیگه اینطورام نیس دیگه. برو بینیم بابا. گفت که آخه گیه و میخواد با دوستپسرش بیاد. میشه آیا؟ بعد گربهشون چی؟ گربهشون رو هم میتونن بیارن با خودشون؟ من نظر خاصی نداشتم. درگیر میرزاقاسمی بودم. داشتم فکر میکردم که یارو آشپزه جدا چه فکری کرده که همچین مزخرفی رو داره عوض میرزاقاسمی به خورد ملت میده. آش رشته رو هم به یه جور سوپ من درآوردی تغییر ماهیت داده بود. هی خواستم پاشم برم پای اجاق بگم بابا جان با مقدسات آدم اینجور بازی نکن. تا مطمئن نیستی اینی که پختی میرزاقاسمیه یا چی، جلوش ننویس میرزاقاسمی. جدا فکر کردی کی هستی.
میدونین پشت غذاهای سنتی تجربهی جمعی خوابیده. آشرشته سالهاست که با پیازداغ کار کرده. من یه شبه نمیتونم بیام عوض پیاز، گلابی تفت بدم بریزم روش. اینا غذاهائین که به تاریخ جواب پس دادن. اینا علیرغم ظاهر سادهشون، معجونهای بسیار قدرتمندین که در طول زمان خودشون رو همینجوری بکر و دستنخورده حفض کردن. قرمهسبزی صد سال پیش همین شکل و مزهای رو داشته که امروز داره. چی رو دیگه میتونین تو دنیا پیدا کنین که صد سال یه جور مونده باشه. معجزهی قرمهسبزی بیشباهت به معجزهی برخی کتب آسمانی نیست. اینا تحریف ناپذیرن. من آدمهایی که تو غذاهای سنتی دست میبرن رو به تحدی میطلبم؛ اگه راست میگین برین یه خورشت جدید اختراع کنین.
nice
نمیدونم چرا با خوندن این پست احساس کردم یک دنیا دلم برات تنگ شده. کلا» خیلی خوب میفهممت هر جملهای که میخوندم بخشی از گذشته رو به یادم میآره. امیدوارم زودتر به این شرایط عادت کنی و خو بگیری که انسان معجونیه که فقط زمان میخواد تا جا بیفته.
اون قسمت زبان و قارقار و سکوت شاهکار بود البته این قسمت رو هنوز درگیرشم و فکر نکنم حالا حالا هم مشکلم حل بشه.
موفق باشی
خدا بود اونجایی که طرف رو کشوندین تو آشپزخونه تا عر بزنه…من روزهای اولی که اومده بودم تا پیش به کیش میشد صبحت رو میرسوندم به اینجا که خب برنامه بعد تحصیل چیه؟ ذوق میکردم اینایی که میگفتن بر میگردیم مملکتمون…چون اون موقع دوست داشتم برگردم حال میکردم که یه سری هم مثل منن…
خوشحالم که جا افتادی:))
سلام… خیلی قشنگ مینویسی ، من از وقتی ایران بودم میخونمت ….. البته جز خوانندگان خاموش هستم یا بهتر بگم بودم .
همیشه تحسین میکنم ادمایی مثل تورو که به ترسشون غلبه میکنن و پشت پا نمیزنن به موقعین هاشون و خواسته هاشون من از ترس غربت از ترس هم اتاقی قید خیلی چیزامو زدم حالا هم حسرتش مونده هم غربتی بدتر از غربتی که قرار بود در انتظارم باشه و لی خودمو زدم به بی خیالی!!
این بنده خداها گناه دارن گیرشون میاری که عر بزنن خب :-ِ
ولی خب ادم وقتی یه همدرد رو ببینه قوی تر میشه که «تنها» نیست
دخترجون بعنوان یه دوست بگم ازاین اور دوری ا ور کن ظاهرشون ساده س اما مارمولک ترازاینا وجود نداره. تازه رو اکسنت و زبانتم همنشینی باشون تاثیر منفی میذاره. هر جا که هستی خوش باشی و موفق. حتمن هم سعی کن یه بوی فرند بومی اونجا پیدا کنی واسه زبان معجزه می کنه
دخترجون بعنوان یه دوست بگم ازاین اور دوری ا ور کن ظاهرشون ساده س اما مارمولک ترازاینا وجود نداره. تازه رو اکسنت و زبانتم همنشینی باشون تاثیر منفی میذاره. هر جا که هستی خوش باشی و موفق. حتمن هم سعی کن یه بوی فرند بومی اونجا پیدا کنی واسه زبان معجزه می کنه
این قضیه زبان رو خیلــــــــــــــــی خوب اومدی. من هم شدیدا این حس رو تجربه کردم. گاهی که میخوای تندی جواب بدی یهو دست و پای زبونت به هم گره میخوره و مجبوری احمقانه لبخند بزنی یا به جفنگی که گفتی ادامه بدی.
وای وای، رستورانهای ایرانی هم دیگه کولاک می کنن. هرچی رو دلشون میخواد کاستومایز می کنن. حالا اگه نتیجه خوب بود باز یه چیزی، اما عموما نتیجه اش ناامیدکننده است
این اخرش عالی بود….تحدی رو خدا اومدی…..دمت قرمه سبزی!!
Try Persepolis Restaurant in the Second Avenue, Upper East Side
ايول كه خوب مي نويسي
عزیزجان بشین reality show و comedy series هایی مثل فرندز و how i met your mother و desperate housewives رو ببین و اصطلاحات و جملاتشونو تو مغزت ضبط کن. معجزه می کنن برات. یهو یه اصطلاحششون وسط صحبت کردنت آنچنان به کارت میاد که خودت حال میکنی ازینکه اینقدر راحت تونستی منظورتو با یه جمله برسونی و هم اعتماد به نفستو خیلی بالا می بره و حس خوبی راجع به خودت بهت می ده. و اینکه بالاخره دیر یا زود شاید یه درگیری لفظی تو خیابونی فروشگاهی جایی با یکی پیدا کنی و گرگ بیابون این حس رو تجربه نکنه که خواستی با یکی دعوا کنی ولی یهو از نظر لغات و زبان کم اوردی و نتونستی جوابشو بدی!!!! اینقدر این تجربه بده که سعی کن همیشه 3-4 تا جمله درست حسابی تو آستین داشته باشی برای اینجور موقعیت ها… چون همونقدر که جواب دادن و انتقال سریع منظورت می تونه اعتماد به نفستو ببره بالا همونقدرم کم اوردن زبانی تو یه موقعیت خطیر نابود کننده اس!
خوب میشی کم کم دخترجون. همه ی ما یه زمانی مثل تو بودیم. یه درد و غمیه که باید بکشی اولش. نگران نباش رفع میشه
جمعش کن عمو رو چطوری به انگلیسی گفتی زبل؟…
جیگر دختر حساسمو برم
عزیز بیا خودم برات تا صبح عر بزنم
بسیار زیبا بود
دمت گرم لنگ دراز جونم، کلی قشنگ نوشتی.هر چی نسوان تو نوشته هاش از کلمه عن استفاده می کنه، تو از عر استفاده می کنی. دمتون گرم بابا ایول!!!!
لنگ دراز؟ چند ساله می خونمت…چطور می تونم عکستو ببینم؟ خسته شدم بس که قیافت رو تصور کردم…هی جلو خودمو می گرفتم که به قیافه لنگ دراز چی کار داری…حالا هر چهره ای که داره…اما دیگه نتونسم جلو خودمو بگیرم اومدم درخواست دادم …
ینی خیلی نامردی اگه پیغاممو به یه ورت هم حساب نکنی
این حساسیت بیش از اندازه به صداهارو منم دارم. از صدای تخمه شکستن دیگران، شیر آب، جیرجیرک و خیلی چیزای دیگه آزار میبینم و بعضی صداها مثل فین کردن وحشتناکه برام. خدا شفامون بده.
لنگ دراز غربت زدهٔ عزیزم،
نوشتههایت را بسیار دوست دارم. بعد از ۸ سال غربت هنوز درگیرم و با نوشته ات همزاد پنداری میکنم.
پسا نوشت: رستوران ایرانیهای اینجا اسم لاستیک را هم کباب کوبیده میگذارند!
سلام. برای اولین بار در فیس بوک خوندم این پست آخرت رو. فکنم مشتری بشم. یه وب لاگی هست که سه ساله می خونم، شباهت های انکار ناپذیری با تو داره. تا ببینیم چه پیش آید
طبیعتن تو باید دختر باشی دیگه نه؟
سابسکرایبد.
عزيزم خود كوچولوي من. لطفا پرواز كن و ديگه هرگز هرگز به اين لجنزار برنگرد .ميدوني چند وقته ميخونمت ؟ خيلي زياد شايد جزو اولين خواننده هات بودم از وقتي كه آدرست zanboor بود. هميشه باهات بودم دخترك. ميدوني يه جور خيلي قشنگي شبيه آرزوهاي مني. همه آرزوهايي كه هيچوقت بهشون نرسيدم ولي خوشحالم كه كسايي مث تو مي رن از اين ولايت. برو پرواز كن و يادت باشه هيچوقت عاشق اين جهنم نباشي. دوستت دارم. موفق باشي دخترك آرزوهاي در گذشته من
منم از ایران بیرونم مدتهاست ولی حرفات خیلی غریبهس برام.
بهم سر بزنی خوشحال میشم.
be hamotaaghit begoo
anio haseio
man kheili dokhtar koreiaro doos daaram
akhe age adam pokh i bashe hami ja mitune bemue
man khudam mikhasam doktora begiram haghamu dadan be ie j khaum !!halam emiram kharej mimunm onja ie iraniaiie hamin mamlekat mizaram to ham aghle dashti mimundi
یه سوال ، الان زینگول وینگول سنتی ِ ایرونی ، میبندی به دست و بال ات ؟
یا مثلا دوس داری تی شرت ات طرح نیمانی باشه ؟
دو تا شد
اینجا که دیگه خودت اوستایی لنگی جون ، دخترا دایره ی اصطلاحات و واژه هاشون بیشتره … اونور رو نمی دونم … آخه یکی از خواننده ها پیشنهاد داده بود که بوی فرند بگیری !!! برا یادگیری زبان … !!!
باشد که سبک ِ لاتین ِ لنگ دراز هم بزودی وارد بازار شود … آمـــــــــــــــــــــــــــــــین
البته اين مورد قرمه سبزی صدها ساله که بکر و دست نخورده مونده مخالفم.
تجربه های دردناکی داشتم در نقاط مختلف ايران با قرمه سبزی های تند، پر از کرفس و اسفناج و ترشه ترش!
خلاصه خواستم بگم شايد اون آشپز هم..
بگذريم نوشته ات برای من امشب فرح بخش بود در معنای واقعی.موفق باشی.
سلام، خوب هستید؟
غرض از مزاحمت، امروز داشتم همینجوری می چرخیدم تو فیس بوک، رسیدم به این پیج:
https://www.facebook.com/Child.Foundation
توی وبلاگ خودم گذاشتمش ولی به این نتیجه رسیدم که متاسفانه دردی رو دوا نمی کنه چهار تا خواننده ای که دارم، به خاطره همین خیلی ممنون می شم اگه توی یکی از پست هاتون یه گوشه کناری این لینک رو بذارید تا بلکه چند نفر آدم که هنوز انسانیتشون رو از دست ندادن و می تونن، یه کمکی به این بچه ها بکنن.
اینم لینک سایتشون برای کسایی که به هیلتر شکن دسترسی ندارن
http://www.childfoundation.org/
بی نهایت ممنونم
neveshtehato mikhoonam va hamzatpendari mikonam ziaaaad chon yejaye dige donya to vaziate moshabehiam shayad!
(ye chizi to parantez begam va mitooni public esh nakoni vali HEFZ ro ba ta-za minvisana! aval fekr kardam eshtebahe typite vali didam ja be ja ba sad-za minvisi
) kholase inam goftam gir nadade az in donyat narafte bashamM