یه رگهی غمگینی هست که با خودم حمل میکنمش. فرقی نمیکنه سرکلاس باشم، توی رختخواب باشم، یا در حال رقص و خنده. یه نقطهای تو وجودم هست که به صورت پیشفرض غمگینه. پشیمون نیستم از اومدنم. ده بار دیگه هم که به گذشته برگردم همینه. چمدونم رو میبندم و میزنم بیرون. یه سدی ولی هست که نمیذاره خوشی بره تو وجودم. خوشی میآد میشینه روی پوستم و بعد لیز میخوره میریزه روی زمین. اون مدل عیشی که میره نفوذ میکنه تو وجود آدمیزاد رو ندارم.
حرفهایی هم هست که دیگه انگیزهای برای زدنشون نمونده. انگار که یخ زده باشم. ویدیوی گلدنگلاب بردن فرهادی و ویدیوی گلشیفته یه نقطهی مشترکی داره. نقطهی مشترک جانکاه. من حالیم نیست اون بیرون چه خبره. من فقط بلدم تو صورت این دو تا آدم زل بزنم. زل بزنم و وحشت کنم ازین حجم غمِ توی خطوط چهره. یکی بیاد بگه از کی اینطور شدیم. بگه چرا آدمی که رفته روی صحنه واستاده تا گویطلایی بدن دستش اینجور کشنده غمداره توی صورتش. چندبار نشسته باشم هر دو ویدیو رو مرور کرده باشم خوبه. انگار کن تراژدیترن تراژدی رو تماشا میکردم. کربلا آقا جان. کربلا.
یه احساسی اخیرا به وطن پیدا کردم که میترسوندم. قبلا یه حس عاشقانهی آرامی بود. الان داره به سمت دوقطبی عشق و نفرت میره. غیظ برم داشته. ازین غیظهای طفلکی کینهدار که بغض میکنی و حرص میخوری و فکر میکنی دیگه پام رو اونجا نمیذارم. حس میکنم وطن یه جایی بود که با لگد من رو انداخت بیرون. حس نمیکنم من وطن رو ترککردم. حس میکنم وطن من رو ترککرد. فرقه بین ترککردن و ترکشدن. ترکشدن تا مغزاستخون آدم رو میسوزونه. آدم رو شکننده میکنه و جریحهدار.
یه درامی هست مال مهمونی شب کریسمس. گذاشتهم دور که شد بنویسمش. غم میباس بره توی پرسپکتیو تا قابل نوشتن شه. شبی که میرفتم رو مثلا الان تازه بلد شدم که بنویسمش. الان که پنج ماه ازش گذشته. همون شبی بود که تهران بارون میاومد. سیل میاومد از آسمون در اصل. تو خونهمون پر آدم بود. ستاد بدرقه. من ولی بیرون بودم. تو اتوبان یه سری ماشینها زده بودن کنار. بارون یهجوری سطل سطل از آسمون میریخت که عملا چیزی دیده نمیشد. من همینجوری غریزی یه جاهایی میپیچیدم و یه جاهایی دورمیزدم. از شیشهی ماشین یه سری تصاویر سورئال میدیدم عوض ماشینا و خیابونا. یه چیزی هی تو ذهنم میگفت «آخرین بار، آخرین بار». اون شب هر تصویری که وارد مغزم میشد، یه برچسب آخرین بار میزدم روش و میذاشتمش تو آرشیو.
بعد یه حال منجمدی داشتم. احساساتم رو نمیتونستم بروز بدم. آخرشب که تو حیاط لب باغچه نشسته بودیم و رفیقم گریه میکرد، من به فضای سیاه تاریک روبهرو زل زده بودم. اصولا خروجی گریه همیشه اشک نیست. یعنی داری گریه میکنیها. ولی خروجیش صفره. انگار تو یه قوطی دربسته داری گریه میکنی. اشکا بیرون نمیریزن. همینجوری هی تو قوطیه بالا و بالاتر میآن.
بعد دیگه همینجوری بودم تا فرودگاه. از بیرون بیحس، از درون اشکا داشت تو قوطیه جمع میشد. تو فرودگاه قوطیه متلاشی شد بلاخره. نمیدونم چرا اونشب همه روال بودن. تو صف گذرنامه فقط من بودم که زاری میکردم. باقی مردم متین و ملایم واستاده بودن. من ازینجورهایی که شونههای آدم تکون میخوره گریه میکردم. ملت دوروبرم معذب شده بودن. میگفتن خانوم تمومش کن. طوری نشده که حالا. برمیگردی خوب.
اونوقت از یه نقطهای، اشکها که تموم شد، بهت شروع شد. یه حال گیج و منگ در هپروتی بودم. پرواز اولم با تاخیر پرید و تو فرودگاه ترانزیت فقط نیمساعت وقت داشتم تا خودم رو به پرواز دوم برسونم. چهار تیکه وسیله دستم بود: یه کوله پشتی، یه چمدون کوچیک، یه کیف دستی و یه کیسه. اینجور وقتها برای اینکه چیزی رو جانذارم هی با خودم تکرار میکنم چهار چهار چهار. ده دقیقه بعد ازینکه از بازرسی رد شدم و دوان دوان میرفتم که فلان گیت رو پیدا کنم، دیدم دارم میگم سه سه سه. نگاه کردم دیدم کیسه رو جاگذاشتم. گفتم خوب ولش کن دیگه. برم و بیام از پرواز جامیمونم. ولی نتونستم که. ده قدم بعد یهو شروع کردم برعکس دویدن. تو این ده قدم یادم اومد که چند قلم جنس خاص اون تو دارم که نمیتونم از خیرشون بگذرم. فرودگاهه صد تا ورودی داشت. حیرون ازینور به اونور میرفتم که ببینم من از کجا وارد شدم. یه فضای آرامش داری رو در نظر بگیرین که ملت ریزه ریزه و خرامان دارن برای خودشون میرن. گاهی خریدی چیزی میکنن و با مغازهها میلاسن. من اونوقت با کلی بار و بندیل این وسط وحشیانه میدوئیدم. آخرش کیسه رو پیدا کردم. بعد ولی این بار که میدوئیدم به سمت گیت خروجی، یه جوری تنم میخارید که گیت رو بسته باشن و راهم ندن. یه چیزی تو وجودم میگفت ایشالله که جامیمونی.
جانموندم ولی. ده دوازده ساعت آینده توی هواپیما به مروری بر بیستوشش سال زندگیم گذشت. یه جور برزخ مانندی هی همه چی میاومد جلوی چشمم. آدمها و اتفاقها.
الان که نگاه میکنم میبینم کل ماجرا شبیه خودکشی بود. بشینین فیلمهایی که توش یه آدمی داره میره رو تماشا کنین. همهشون تا توی فرودگاه آدمه رو دنبال میکنن. ازونجا به بعد آدمه ول میشه دیگه. دوربین با ستاد بدرقه برمیگرده خونه. نشد که هیچ دوربینی همراه آدمه راه بیفته بره ببینه طرف در چه حاله. قصهی آدمه تو همون نقطهای که رفت تمومشده فرض میشه انگار.
هجرت به نظرم یه جور خودکشی اجتماعیه. تو یه لحظه سرمایهی عاطفی، احساسی که تو بیستوچند سال زندگی جمع کرده بودی رو برباد میدی انگار. میری وامیستی رو نقطهی صفرمطلق. یه خالی ِ به معنی کلمه.
یه فضای هندسی که در مثبت و منفی ِ بینهایتش خودت واستادی.
من هم مهاجرت کردم و در جایی در کانادا زندگی می کنم. با حرفهات موافقم. اما دوربین برگشت شده هم خاموش هست. یعنی اونجا هم خبری نیست.
از زندگیت لذت ببر که مرکز دنیا اونجایی هست که ما هستیم. شک نکن.
ایران خبری نیست. هیچ خبری نیست.
عالی
چه خوب مينويسي! منم ديكه اينجا مثل ايران شاد نيستم فكر نميكنم ديكه هيچ وقت شادي رو اون طور كه بايد حس كنم. ولي ميخوام بركردم ايران:(((
ajib bahat hamdardi mikonamm
الان که اینو خوندم چند جا باهات همزادپنداری کردم انجایی که همه گریه میکردن و من درحالی که قلبم انقدر فشرده میشد که فکر میکردم الان دیگه از کار میوفته وقتی سوار هواپیما شدم مثل ی بچه ۵ ساله که مادرشو گم کرده دلم میخواست داد بزنم بگم منو پیاده کنین … ووقتی دیدم نمیتونم دیگه این کارو بکنم اشک ها سرازیر شد نمیدونم حس غریبی بود نمیتونم بگم چی بود والی با خوندن این نوشته دوباره ان حس رو تجربه کردم … از وقتی که تو غربت شروع کردی به نوشتن هر بار که مینویسی از همون جنس احساسی مینویسی که من هم تجربه کردم و هنوز هم دارم هر روز تجربه میکنم … وقتی میخونمت انگار دارم با یک دوست درد دل میکنم از این دیالوگ ها که یکی ی چیزی تعریف میکنه اون یکی میگه : آره راست میگی ….
لنگی جان باید یه چمدون بزرگ میخریدی همه چی رو میریختی اون تو که اینجوری سختی نکشی . خاطرات همه ما غربتی ها مشترکه!
عالی مثل همیشه . کلمه به کلمه … مرسی
لنگ دراز مدتهاست که مخونمت نوشته های بعد از رفتنت شده مثل یه کارد… هر بار میخونمت یک گوشه ای از روحم بریده میشه …. من دست دست کردم که بمونم که جا خالی نکنم که…. لیسانس گرفتم گفتم فوق میگیرم تا بعدش ببینم چی میشه …. فوق تموم شد و عملا چاره ای جز رفتن نمیبینم نوشته های تو امثال تو رو که میخونم با این که هنوز اینجام از غربتی شدن میترسم میتونم دنیای خودم بعد از رفتن تصور کنم به راحتی با نوشته هاتون گریه میکنم عصبی میشم بغض میکنم و نفرین میکنم هر کسی که نسل من وادار به فرار کرده فراری که معلوم نیست بعدش چیه … فراری که هویت بیست و چند سالمون و با تمام نیازهای عاطیفیمون تو سرمون میکوبه…… نمیدونم چی بگم جز این که میترسم و هیچ کورسوی امیدی هرچند باریک واسه موندن پیدا نمیکنم………
اینجا همه چی خوبه…زندگی آروم هست وکسی کاری به کار کسی نداره..احترام هست…استقلال هست…پیشرفت هست و خیلی چیزهای خوبه دیگه…
اما یه چیزی نیست…یه حسی کم هست..یه جایی ته ته دلت یه چیزی کم هست…تو اوج خوشی هات یه غمی هست..نمیدونم این غم دوری از خانواده هست…غم چه چیزی هست رو نمیدونم اما این غم هست…یه جایی از زندگیت و یه جایی از حست میلنگه و هر از گاهی مثل خوره میفته به وجودت و تیشه میزنه به ریشت!
اینجا دلتنگی هست…دلتنگی واسه همه چیز هایی که تا دیروز بی ارزش بودن و به چشم نمیومدن!
همه اون چیزای خوب هست ولی غیبت اون یه دونه بد جور تو ذوق میزنه!
گاهی یک کفه ترازو اونقدر با یه چیزی سنگین میشه که اگر همه دنیا رو تو کفه دیگه بذاری … بازهم تکون نمیخوره …. جاهایی که بحث دل و احساس میاد رو کار جاهایی که بین تمام گذشتت و آینده مبهمت قرار یکی انتخاب کنی کفه ترازو تکون نمیخوره که نمیخوره ….
این تنها مشکل تو یا من نیست…اگه دوستای ایرانی داری و باهاشون راحتی میبینی که همه سردرگمن…حتی بعد چند سال…یه جمله ای هست که چند روزه تو فیس بوک افتاده و اون اینکه ایران جهنمی هست که توش شادی و خوش میگذره و خارج بهشتی هست که توش فقط زمان میگذره!
چقدر قشنگ گفتی تموم این بغض هایی که تو دل من جمع شده و من هی سعی می کنم که فرار کنم اما این روزها….
فکر می کنم این حسیه که همه مون داریم. به قول بخشی از شعر دیوار: یه طرف ریشه نداریم، یه طرف ریشه بریدیم
گاهی فکر می کنم هیچ وقت روزی نمیرسه که این غم پنهان از دلهامون پاک بشه. این پست من هم یه طورایی به همین موضوع مربوطه:
http://our-first-journey.blogfa.com/post-89.aspx
تو که دفعه اولیت نبود…شاید دفعه اخرت نباشه…اما بعضی ادمها مسافرن…اهل موندن و اهلی شدن نیستن..تو که خودت رو بهتر می شناسی..
چقدر از این حرفت خوشم اومد و چقدر موافقم که بعضی آدمها مسافرن… اهل موندن و اهلی شدن نیستن…
امروز داشتم همین رو به دوستی میگفتم!
دختر گل، اولا قوطی ِ اشکام نمیدونم چرا همچین محکم شکست. یکم به خاطر ِ اینکه قبلش داشتم وبلاگ ِ مرضیه ی رسولی رو میخوندم و داشتم منفجر میشدم که این طفلک الان تو بنده. یکی هم از توصیفات تو از گولدن گلوب و بیشتر واسه توضیح مرثیه ی فرودگاه. یعنی کدوم ِ ما تو این کارناوال بدرقه نرفتیم. دستت طلا، بنویس تو فقط. چی میشد من یه نموره این کیبورد ِ تو رو داشتم.
عرض ارادت به قرعان. چش و چال مائی.
وای . چقدر خوب می نویسی لعنتی ! دیوونم کردی . بسه دیگه انقدر خوب ننویس :[
داستان من فرق میکنه . خیلی . ولی نقطه ی مشترک همه ی ترک کردن ها غمه .
اجازه میدی یه آه گنده بکشم فقط توی وبلاگت؟
لنگ دراز
مغزت را زیاد دوست میدارم
زیاد
غم میباس بره توی پرسپکتیو تا قابل نوشتن شه
چاککرم.
خوشانسی که در رفتی عزیز. خوشانس!
من معمولآ با خوندن يه نوشته و متن گريم نميگيره. يعني اصولا پتانسيل اينكه با متن بشينم گريه كنم و ندارم. ولي اين نوشتت اشكمو دراورد يه جوراايي دلم واسه خودم سوخت…
ميدوني؟ فك ميكنم منم اينده ام همينطور خواهد شد… چون من ادم رفتنم.. متاسفانه
bara 5 maah khoobi!khoob kenar oomadi
kheili neveshtehato dost daram kheiliiiiiii
این یکی از بهترین توصیف هایی بود که تا حالا خوندم .
اکیدا موافق: «هجرت به نظرم یه جور خودکشی اجتماعیه. تو یه لحظه سرمایهی عاطفی، احساسی که تو بیستوچند سال زندگی جمع کرده بودی رو برباد میدی انگار. میری وامیستی رو نقطهی صفرمطلق. یه خالی ِ به معنی کلمه.»
قبلا یه جا نوشته بودم که: مهاجرت خالی شدن از رابطههاست.
لنگ دراز عزیزنوشته ات را دوست داشتم،نه بخاطر حال غم انگیزی که داشت و نه بخاطر بغضی که فرصت آب شدن نمی یافت ،بلکه بخاطر نگاه و اندیشه ای که پس پشت حرفها بود .بخاطر اینکه تو از معدود جوانهایی هستی که همه زندگی را با رفتن تعریف نمی کنند.اونها بیشتر به این فکر می کنند که چی بدست میارن ولی به این فکر نمی کنند که چی از دست میدن.
ای بابا. چن سالیه این جا رو می خونم، از آگست اومدم یه شهری که با نیویورک 4 ساعت فاصله داره. دنیای کوچیکیه رفیق.
سلام، منم رفتنی ام، به احتمال زیاد، ولی دلبسته اینجام، 4 روز تنهایی رفتم ترکیه داشتم دق می کردم! دانشگاه ما خیلی ها می رن! از هر دوره 40 تا می رن آمریکا! ولی همشون اینجوری نیستن! بعضی ها راحت کنار میان! کم کم دارم به این نتیجه می رسم که واسه بعضی ها وطن تعریف شدس واسه بعضی ها نه!
متن زیبایی بود! شاد زی!
شاید قبلا هم گفتم، من موقعیت تو رو نداشتم اما تا پای رفتن رو تجربه کردم… همه این حس هایی که میگی رو تجربه کردم، اما قسمت بود یا هرچی، نشد که برم… یعنی یه دفعه اون راهیی که 5 روز دیگه مونده بود تا مهر تایید بخوره، یهو از هم پاشید! کلا همه اتفافات ناگهانی زندگی من تو 24 ساعت از این رو به اتون رو میکنه هم منو هم زندگیمو…
اینه که خیلی می فهممت…. دارم نوشته هاتو می خونم و یه جا بغض میکنم و می بینم صورتم خیسه، در همون حین یه طنز ظریفی وسطش میاری و بین گریه هام میزنم زیر خنده!
ببین چیکار میکنی با ادم آخه؟!!!
چه بی تابانه می خواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!
چه بی تابانه تو را طلب می کنم!
بر پشت سمندی
گویی، نو زین
که قرارش نیست
و فاصله
تجربه ئی بیهوده ست
بوی پیرهنت
این جا، واکنون…
کوه ها در فاصله
سردند
دست، در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید
و به راه اندیشیدن
یاس را، رج می زند
بی نجوای انگشتانت
فقط…
و جهان از هر سلامی خالی است
وااای انقدر خوب بود که من که «مهاجرت نکردم» هم کلی باهات همزات پنداری کردم . اشک چی می گه تو چشای من الان ؟؟؟؟؟ نمی دونم !
مجبورم، مجبوری، مجبوره. مجبوریم گذشته رو با همه قشنگیاش دار بزنیم که بتونیم حداقل آیندمون رو محاسبه کنیم لااقل تخمین بزنیم. نیستی اینجا که ببینی وقتی با خودت حساب میکنی اگه فلان بشه بسار میکنم و بعد یه چیزی مثل قیمت دلار، یه چیزی مثل تحریم نفت، یه چیزی مثل حرکت خودجوش به یه سفارت و هزاران هزار چیز دیگه که هیچ تابعی بهشون فیت نمیشه همچین کاری باهات میکنه که انگار وسط یه اقیانوس با یه سیلی از یه موج 100 متر از یه تخته پاره دور بشی چه حالی داره. آره اینجا هر روز و هر خبر یه سیلیه که آدم رو از اتوپیاش که هیچی از روزمره مسخرش دورتر میکنه. اینجا تخته پاره هم دستت رونمیگرفت.
حسى كه نمى توانستم بيان كنم ، را نوشتيد. حالا مى دانم اكر لازم شد حالم را براى كسى بيان كنم از سر خوردن لذتها و عدم امكان نفوذشون بكويم . دقيقا همينه .
فدای تو دختر. نشد یه بار بیام پستهاتو بخونم و بیخیال از کنارش رد بشم. اگه دوستم بود باز براش بلند می خوندم. کی تموم میشه این غمهات؟ اینطور نگاه نکن. خودتو نابود نکنی. خوش بگذرون. به قول خودت فرض کن تازه به دنیا اومدی. کامل می فهمم چی می گی. من اون حجم غربت رو ندارم اما..می فهمم. مراقب خودت باش دختر.
یک آدمایی هم هستن که اون تو خیلی غمگین ترن … البته شاید تو اقلیت باشن … ولی هستن … غم یکجورایی رفته تا مغز استخونشون … عادت کردن به غمگین بودن … دیگه حتی بلد نیستن بخندن … اینا همون تو که بودن اونجوری شدن … امیدوارم آدم معمولیا که میان بیرون به غم جاودانه ی اقلیت ها دچار نشن …
خیلی سال پیش شاعری سرود : اگر بمانم کجا بمانم ، اگر گریزم کجا گریزم !
شاعر مرد و اما هنوز نه جای ماندن است و نه جای گریز .
غریبی و غربت اگر درد است ، بدتر از غربت است این درد . درد بی جایی . نه جایی برای ماندن و نه جایی برای رفتن !
که شاید حتی بتوان وطن را در صندوقی گذاشت و همچو گلهای بهاری با خود برد به هر کجا ، مردم وطن را اما نه . نمی شود برد . نمی شود برد و هر کجا که باشی نمی شود کریسمس را ، ساحل را ، خیابان را شاد بود بدون مردم . اگر بشود ، اگر بشود کاری کرد که بشود ، اگر حتی بشود فراموش کرد ، صبح که بشود می شود بامداد خمار !
با اینهمه اما غریب تندرست باشید .
تو برنامت نیست یه پست جدید بنویسی نه؟!
من هم قصد رفتن دارم اما میدونم اگه یه روز برم دلم برای تهران برای همه چیش، حتی هل دادن ماشین خاموش راننده خطی ها برای آوردن ماشین سر خط تنگ میشه، اینا یه فرهنگن، نا نوشته ان اما هستن، برای من خیلی مسخرس یه راننده برای یه متر جا به جا کردن ماشینش استارت بزنه، طرف راننده نیست، برای من عجیبه اگر شب عید کنار خیابون دستفروش نبینم، عجیبه 13 بدر بشه نبینم مردمی که برای یه تیکه چمن کیپ تا کیپ نشینن، چهارشنبه سوری ساکت، بی صدای ترقه، همت با 4 لاین خط کشی و 6 لاین ماشین. اینا جاشون با هیچی پر نمیشه.
در ضمن یه پست جدید بنویس.
man 6 saleh az iran omadam . Seattle zendegi mikonam. Yeh shahre tariko baroni. vali vaghean bazi mogheha fek mikonam inja shabihe terhaneh. hardafe miam neveshtehato mikhonam 1 saat geryeh mikonam. yani mikham aaaarrr bezanam ke hamsaye zang bezane police biad jamam koneh. Farda emtehan daram vali hale dars khondan nist. Posteh akhareto 4 bar khondam
سلام.میخونی اینو؟
http://golmah.persianblog.ir/post/70/
الهی من قربونت برم با این تعریف کردنت
mahshar bud in…
چقدر دیر به دیر آپدیت میکنی!! یه چیزی بزار اینجا بابا!!
بزن ما رو له کن دیگه با این نوشته هات!!
بسیار زیبا بود، مخصوصا چند سطر اول که در مورد افسردگی شایع ایران نوشتی ، نمی دانم واقعا آدمها اینجا همه به نوعی افسرده اند و عجبا که این افسردگی با سرعت نور در حرکت است و داره کل جامعه را درگیر می کند البته چاره ای هم نیست ، اینجا همه چی بیروح و بیرنگه و جز غم و افسردگی راهی نیست، برای ما که هنوز ماندیم و سنگرمون رو حفظ کردیم دعا کنید که جان سالم به در ببریم.
ما جایی به اسم ایران متولد شدیم جایی که به تعداد روزاش عزا و غم داره یا مجبورت می کنند عزا و غم داشته باشی . همه تعطیلاتمون مال عزاست همه مراسممون مال عزاست .شادی حرام است برای همین قالب جانمان با غم شکل گرفته .
من کشورهای زیادی رفتم ولی فقط چند روز می توانم از غم رها باشم انهم در هجوم غریبی ها و سردرگمی غربت بعد که عادی شد دوباره همون غم لعنتی سراسر جانم را فرا میگیره .تو اگر نقطه ای از ان داری من احساس میکنم تمام دلم تاریک است و گاهی سرسوزنی روشنایی اگر بتابد زود محو میشود .
امریکا که امدم به خودم قول دادم عوض بشوم و کلا ایران و غم سرکشی که در جانم کاشته را فراموش کنم و ادم دیگری بشوم مثل خیلی از ادمها .اما فقط 4 ماه طول کشید و بعد دوباره از ایران با خبرهایی بد غم را باز در جانم زنده کردند و دیگر هم گمان نکنم بتوانم بر تیرگی ظلمت پیروز شوم . میتوانم بی خیال همه چیز باشم ولی نمی توانم خودم را فریب بدهم .
ببین مینی بوسای درکه رو دیدی وایمیسن تا پره پر بشه ، حتی با یه صندلی خالیم راه نمیوفتن.تو ام همونجوری شدی، انگار باید هر پستت 50 تا کامنت پر کنه تا بعدی رو بذاری.
تاکتیک من اینه که وامیستم هر دو سه ماه یه بار میام نوشته هاش رو میخونم. مثل اون وقتی میمونه تخمه ها رو میشکنی ولی مغزشون رو نمیخوری، نگه میداری زیاد میشن، بعد چه پاداشی داره اون انتظار….
سلام لنگ دراز. من چند سال پیش اومدم اروپا. تا روزی که رفتم فرودگاه که بیام تمام زندگیم شده بود اومدن. انگار یه جوری همه چیز دست به دست هم داد تا چیزی باقی نمونه تو ایران که نگهم داره. انگار به هر قیمت باید می زدم بیرون. از خان رستمی عبود کردم تا زدم بیرون. لحظه ای که از همه گیت ها گذشتیم ، رسیدیم به گیت آخر، اونجا که بابا دیگه نمی تونست باهام بیاد، ازش خدافظی کردم و لمس لمس گذشتم. گیج بودم نمی دونستم باید بپیچم به راست یا چپ. برگشتم دیدم هنوز اونجاست ؛ مشتیشو گره کرده گذاشته رو لبش و از اون دور گریه شو دیدم.
5 ساعت بعدی تو هواپیما فقط گریه کردن و به این فکر کردم که به زودی بر می گردم. همین فردا، با اولین پرواز. اما تا دو سال و اندی بر نگشتم.
اینجا من موفقم. بهم احترام می ذارن. به عنوان مهندس، به عنوان زن جوان خاورمیانه ای که درس خونده. به عنوان کسی که سعی زیادی می کنه به کشور جدید و رسومش احتران بذاره و این جا این چیزا رو می فهمن و بهش احترام می ذارن. همه چیزا یی که توایران نداشتمو دارم.
اما اون رگ غمگین رو همیشه احساس می کنم. نمی فهمم چیه. از این تصویر خاورمیانه ای احساساتی بدم میاد و باهاش می جنگم ، اما بخشی از منه و خودم نمی فهمم از کجا میاد.
اینجا ایرانی های رو از نگاه غمگین شون می شناسم. و گرنه ترکها و عربها هم چشم ابروی مشگی دارن و آرایش غلیظ می کنن و به آدم خیره میشن. اما اون نگاه پر درد رو فقط ایرانی ها دارن .
نمی فهمم از کجا میاد. دوسش ندارم.
اصغر فرهادی رو خیلی موافق بودم…همه بی حس شدیم… شاد بودن رو فراموش کردیم