<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>لنگ‌دراز</title>
	<atom:link href="http://derazleng2.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://derazleng2.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sat, 25 Feb 2012 15:33:26 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='derazleng2.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>لنگ‌دراز</title>
		<link>http://derazleng2.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://derazleng2.wordpress.com/osd.xml" title="لنگ‌دراز" />
	<atom:link rel='hub' href='http://derazleng2.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>باید که یه نقطه‌ای باشه</title>
		<link>http://derazleng2.wordpress.com/2012/02/21/%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%da%a9%d9%87-%db%8c%d9%87-%d9%86%d9%82%d8%b7%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d9%87/</link>
		<comments>http://derazleng2.wordpress.com/2012/02/21/%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%da%a9%d9%87-%db%8c%d9%87-%d9%86%d9%82%d8%b7%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 21 Feb 2012 20:45:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لنگ‌دراز</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات شمال محاله یادم بره]]></category>
		<category><![CDATA[سال‌های دور از منزل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://derazleng2.wordpress.com/?p=1871</guid>
		<description><![CDATA[نیویورک این مدلی نیس که همین‌جوری رندوم تو کوچه و خیابون ایرانی ببینی. من تموم این مدت یه مورد ایرانی اتفاقی دیدم فقط. داشتم توی قفسه‌ی مواد شوینده دنبال ارزون‌ترین مایع‌لباس‌شویی می‌گشتم که دیدم یه زن میان‌سالی داره به پسرش می‌گه «رضا، صابون چی بردارم برات». بعد من خیلی ذوق کردم. برای دقایقی به صورت [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&amp;blog=16693448&amp;post=1871&amp;subd=derazleng2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">نیویورک این مدلی نیس که همین‌جوری رندوم تو کوچه و خیابون ایرانی ببینی. من تموم این مدت یه مورد ایرانی اتفاقی دیدم فقط. داشتم توی قفسه‌ی مواد شوینده دنبال ارزون‌ترین مایع‌لباس‌شویی می‌گشتم که دیدم یه زن میان‌سالی داره به پسرش می‌گه «رضا، صابون چی بردارم برات». بعد من خیلی ذوق کردم. برای دقایقی به صورت نامحسوس تعقیب‌شون کردم ببینم دیگه چی می‌گن.</p>
<p dir="RTL">کالیفرنیا ولی قشنگ یه ماجرای دیگه‌ای بود. همین‌جوری ایرانی پخش بود در فضا. حرف نامربوط که می‌خواستی بزنی احتیاط مستحب این بود که پچ‌پچ کنی. تضمینی وجود نداشت که پشت سریت ایرانی نباشه. من یه مقدار هیجان‌زده شده بودم ازین بابت. همین بقالی‌های ایرانی مثلا. برام بیشتر از پل گلدن‌گیت جاذبه‌ی توریستی داشتن. هی که نظرسنجی می‌شد کجا بریم من می‌گفتم بریم بقالی. حال می‌کردم که توی قفسه‌ها سماق و عرق کاسنی و خلال بادوم و باسلوق هست. روحم شاد می‌شد که اسم صاحاب بقالی جعفرآقائه. البته که ترجیح می‌دادم اسمش آقادریانی باشه. ولی به‌هر‌حال.</p>
<p dir="RTL">بعد توی این بقالی‌ها همه‌ش چشمم پی ساقه‌طلایی بود. من داخل که بودم قوت غالبم ساقه‌طلایی و شیر بود. ساقه‌طلایی تنها محصول و برندیه که در زندگیم هوادارشم. به نظرم پتانسیلش رو داره که تبدیل به یه نماد شه. یه فرهنگ. خط تولیدش اگه مال بابای من بود، حتما گسترشش می‌دادم و تی‌شرت ساقه‌طلایی، کلاه و جوراب ساقه‌طلایی، ماگ ساقه‌طلایی و ازین‌جور چیزها هم از بغلش می‌دادم بیرون. کافی‌شاپ‌های زنجیره‌ای می‌زدم که شیر و چای و ساقه‌طلایی سرو کنن فقط. تبدیلش می‌کردم به یه برند قوی. یه لایف استایل.</p>
<p dir="RTL">روز آخری که داخل بودم هم‌چنان این‌ور و اون‌ور دنبال کارهای باقی‌مونده بودم. وسطش الف زنگ زد که یه دقیقه بی‌آم دم خونه‌تون. گفتم خوب شب می‌آی که. گفت نه الان کارت دارم. اومد برام یه گونی ساقه‌طلائی اورد. تا حالا این‌همه ساقه‌طلائی یه‌جا تو عمرم نداشتم. البته که جوگیر شده بود. فکر نکرده بود که من اینا رو کجام بذارم ببرم آخه. چمدون‌هام رو نشسته بودیم روشون تا شده بود درش رو ببندیم. آخرش سه بسته‌ش رو به صورت سنبلیک گذاشتم تو کیف‌دستیم اوردم با خودم. دو هفته‌ی اول که داغون و یه چشم اشک و یه چشم خون بودم از همین ساقه‌طلائی‌ها تغذیه می‌کردم. یه جوری پشتوانه‌ی روحیم بودن. هم‌اتاقی کره‌ائیه یه بار برگشت گفت تو نمی‌میری بیسکوئیت و شیر می‌خوری فقط؟ تو دلم گفتم تو نمی‌فهمی.</p>
<p dir="RTL">بعد این اواخر روتین زندگی این بود که صبح‌ها با مامان از خونه می‌زدیم بیرون. حالا یا من مامان رو می‌بردم یا مامان من رو. یه بار همون هفته‌ی آخر که من داشتم مامان رو می‌بردم، پشت چراغ‌قرمز نیایش، ولیعصر کوبوندم به کان ماشین جلوئی. فکرم مشغول بود یادم رفت نیایش یه جور اتوبان نادریه که به چراغ‌قرمز منتهی می‌شه. بعد یارو ماشین جلوئیه یه پارچه آقا بود. برای من که همیشه تو تصادف‌هام با دست‌چینی از ناخوش‌احوال‌ترین شهروندان مواجه می‌شدم جدا خرق عادت بود. خیلی خونسرد اوضاع رو بررسی کرد و بعد هم بی‌خیال شد رفت. مادامی که من یادم رفت معذرت‌خواهی بکنم حتا به رسم یادگاری. کلا عجیبه که اون روزهای آخر هی همه خیلی خوب بودن.</p>
<p dir="RTL">بعد تیپیکالش این بود که مامان دم شرکت پیاده‌م می‌کرد. یه وقتائیم با الف می‌رفتم البته. با بدبختی جا پارک پیدا می‌کردیم و یه ساعت جردن رو پیاده می‌کوبیدیم می‌اومدیم بالا. سر راه من ساقه‌طلایی می‌خریدم. یه بقالی هم بود بالاتر از گلفام. یه بار داشتم مغازه‌ی یارو رو شخم می‌زدم. گفت چی می‌خوای خانوم. گفتم ساقه‌طلایی. صورتش رو چروک داد و گفت ما جنس ایرانی نداریم. گفتم وا.</p>
<p dir="RTL">پنج که تعطیل می‌شدم هم با الف می‌رفتیم باشگاه انقلاب. یا من می‌رفتم دنبالش یا برعکس. انگار به منبع لایزال انرژی وصل بودم. ازون‌جا هم می‌رفتیم تفریح خفیف سلامت. بستگی داشت چی پیش بی‌آد. گزینه‌ی خاصی که نداشتیم می‌رفتیم بام. آخر شب هم جسدم رو می‌بردم خونه می‌خوابوندم تا فردا صبح که چرخه رو همین‌جوری از سر بگیرم. کل زندگی در همین سطح بود.</p>
<p dir="RTL">بعدش یه نیمکتی بود نرسیده به ایستگاه دو، سر یه پیچ. یه تک نیمکته هم‌چین لبه‌ی کوه رو به ویوی تهران. قشنگ روانی‌کننده. اون‌جا که می‌نشستیم مست می‌شدیم. من هی هربار روی همون نقطه به الف می‌گفتم الان چی می‌خوای دیگه از زندگیت. جواب واضح بود؛ هیچی. جدا چی می‌خواست دیگه آدم. نهایتی بود به نوبه‌ی خودش. نقطه‌ی انا‌لحق بود.</p>
<p dir="RTL">نقطه‌ی انالحقم رو این‌جا پیدا کردم بلاخره. روی پل بروکلین وامی‌ستم خط آسمون شهر رو نگاه می‌کنم. یه بازه‌ی کوتاه دو تا پنج‌ ثانیه‌ائی ارغازم مانندیه که چیز خاصی از دنیا نمی‌خوام دیگه.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/derazleng2.wordpress.com/1871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/derazleng2.wordpress.com/1871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/derazleng2.wordpress.com/1871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/derazleng2.wordpress.com/1871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/derazleng2.wordpress.com/1871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/derazleng2.wordpress.com/1871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/derazleng2.wordpress.com/1871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/derazleng2.wordpress.com/1871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/derazleng2.wordpress.com/1871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/derazleng2.wordpress.com/1871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/derazleng2.wordpress.com/1871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/derazleng2.wordpress.com/1871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/derazleng2.wordpress.com/1871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/derazleng2.wordpress.com/1871/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&amp;blog=16693448&amp;post=1871&amp;subd=derazleng2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://derazleng2.wordpress.com/2012/02/21/%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%da%a9%d9%87-%db%8c%d9%87-%d9%86%d9%82%d8%b7%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>30</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8487436e0681973a45acd2ef2ac3b6cf?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">لنگ‌دراز</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نیویورک</title>
		<link>http://derazleng2.wordpress.com/2012/02/12/%d8%a7%db%8c%d9%86-%da%86%d9%87%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b3%d8%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%da%86%d9%87%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b3%d8%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86/</link>
		<comments>http://derazleng2.wordpress.com/2012/02/12/%d8%a7%db%8c%d9%86-%da%86%d9%87%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b3%d8%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%da%86%d9%87%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b3%d8%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Feb 2012 03:05:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لنگ‌دراز</dc:creator>
				<category><![CDATA[آخ]]></category>
		<category><![CDATA[آدم‌معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[سال‌های دور از منزل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://derazleng2.wordpress.com/?p=1859</guid>
		<description><![CDATA[این همه آدم این همه سال این شهر را کوچه به کوچه و سنگفرش به سنگفرش                                                      ساخته بودند                                                     [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&amp;blog=16693448&amp;post=1859&amp;subd=derazleng2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div align="right">این همه آدم</div>
<div align="right">این همه سال<br />
این شهر را کوچه به کوچه و سنگفرش به سنگفرش</div>
<div align="right">                                                     ساخته بودند</div>
<div align="right">                                                    برای نوزده سالگی من</div>
<div align="right"></div>
<div align="right">                          دیر رسیدم</div>
<div align="right">                                     این چهره عبوس</div>
<div align="right">                                        همان بهتر که بازگردد</div>
<div align="right">                                                            به دیار پدری</div>
<div align="right"></div>
<div align="right">آقای <a href="http://t-fears.blogspot.com/2012/01/normal-0-false-false-false-en-us-x-none_26.html">ترس‌های ‌قدیمی</a></div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/derazleng2.wordpress.com/1859/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/derazleng2.wordpress.com/1859/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/derazleng2.wordpress.com/1859/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/derazleng2.wordpress.com/1859/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/derazleng2.wordpress.com/1859/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/derazleng2.wordpress.com/1859/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/derazleng2.wordpress.com/1859/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/derazleng2.wordpress.com/1859/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/derazleng2.wordpress.com/1859/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/derazleng2.wordpress.com/1859/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/derazleng2.wordpress.com/1859/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/derazleng2.wordpress.com/1859/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/derazleng2.wordpress.com/1859/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/derazleng2.wordpress.com/1859/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&amp;blog=16693448&amp;post=1859&amp;subd=derazleng2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://derazleng2.wordpress.com/2012/02/12/%d8%a7%db%8c%d9%86-%da%86%d9%87%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b3%d8%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%da%86%d9%87%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b3%d8%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>23</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8487436e0681973a45acd2ef2ac3b6cf?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">لنگ‌دراز</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سریشم</title>
		<link>http://derazleng2.wordpress.com/2012/02/06/%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%b4%d9%85/</link>
		<comments>http://derazleng2.wordpress.com/2012/02/06/%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%b4%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 06 Feb 2012 04:56:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لنگ‌دراز</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[سال‌های دور از منزل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://derazleng2.wordpress.com/?p=1836</guid>
		<description><![CDATA[این یکی هم‌خونه‌م داشت سریال‌ درجه دو، سه‌ئی که تو اسرائیل بازی کرده رو نشون‌مون می‌داد. اون یکی هم‌خونه‌ائیه –یه دختره‌ی سعودیه- گفت ئه بچه‌ها منم تو کشورم معروفم راستی. یه فیلم رسوائی ازم روی اینترنت هست که چند میلیون بیننده داشته و صد تا کامنت فحش زیرش برام نوشتن. قبلا گفته بود که خانواده‌ش [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&amp;blog=16693448&amp;post=1836&amp;subd=derazleng2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">این یکی هم‌خونه‌م داشت سریال‌ درجه دو، سه‌ئی که تو اسرائیل بازی کرده رو نشون‌مون می‌داد. اون یکی هم‌خونه‌ائیه –یه دختره‌ی سعودیه- گفت ئه بچه‌ها منم تو کشورم معروفم راستی. یه فیلم رسوائی ازم روی اینترنت هست که چند میلیون بیننده داشته و صد تا کامنت فحش زیرش برام نوشتن. قبلا گفته بود که خانواده‌ش طردش کردن. درین‌جا موضوع رمزگشایی شد.</p>
<p dir="RTL">بعد تیپ شخصیتیش جوریه که صبح‌ها پا می‌شه صبحونه می‌چینه واسه‌مون. آب پرتقال می‌ریزه می‌ده دست آدم. خونه رو می‌سابه و ریخت‌‌وپاشای ما رو جمع می‌کنه. اصلا اعجوبه. کلا تا هوا روشنه مامان‌مونه. هم‌چین غروب که می‌زنه ولی اون روش بالا می‌آد. می‌شینه با اسرائیلیه یه گالن شراب می‌نوشه. من با آب یا نهایتا چای همراهی‌شون می‌کنم. بدنم نمی‌کشه آخه. یه مدتیه الکل می‌بینم سبز می‌شم. بعد ازین‌جا به بعد من مامان‌شون می‌شم دیگه. سگ‌مست که می‌شن بایس کنترل‌شون کرد. چندوقته درست‌وحسابی نتونستم بخوابم. بس‌که هرشب یه ماجرائی علم می‌کنن. دیشب داشتیم می‌رفتیم مهمونی. یه ساعت مترو سوار شدیم و از زیر پونز نقشه خودمون رو رسوندیم منهتن. یهو اسرائیلیه یادش افتاد که عاشق یه پسره شده و شروع کرد به گریه زاری. سعودیه هم همین‌جوری که تلوتلو می‌خورد پاشنه‌ی کفشش کنده شد. اینه که کفشاش رو گرفته بود بغلش و پابرهنه داشت می‌اومد. طبییعتا دیگه مهمونی رفتن محلی از اعراب نداشت. من یه لحظه سرم تو گوشیم بود داشتم موقعیت سوق‌الجیشی‌مون رو چک می‌کردم، اینا رفته بودن خودشون رو انداخته بودن وسط دعوای یه زوجی که تو پیاده‌رو مشغول بگومگو بودن. داشتن به زنه می‌گفتن که مردها آشغالن و چرا طرف رو ول نمی‌کنی آخه. مرده هم داشت می‌گفت به شما ربطی نداره بیچز. رفتم جمع‌شون کردم بردم نشوندم‌شون تو یه باری همون بغل. تو باره چند نفر اومدن وارد معاشرت شن، دختر سعودیه گفت ما لزبینیم. یه بابایی هم اومد که تکیلا مهمون‌مون کنه، این همون‌جور پاتیل و داغون گفت که ما مسلمونیم. بعد این تا هفت، هشت سالگیش لندن بوده. لهجه‌ش الان امریکنه. مست که می‌شه ولی یه لهجه‌ی بریتیش غلیظی به خودش می‌گیره و قاطیش هم عربی می‌پرونه. کلا یه کمدی زنده‌ائی می‌شه. قابل معاشرت‌ترین آدم‌ها همینائین که تو مستی کمدی می‌شن. نانامون هم همین‌ بود. دختر اسرائیلیه ولی بیشتر فاز روضه و گریه و من بدم و شما خوبین و توروخدا من رو ببخشین برمی‌داره. عین من.</p>
<p dir="RTL">می‌دونین، بلای دیگه‌ای که هجرت سر آدم می‌آره اینه که آدم رقیق‌ می‌شه. زودتر آویزون و بند ِ آدم‌ها می‌شه. نه که قبلا کوه یخ بوده باشم‌. منتهای مراتب یک مقدار تاخیری و دیر بودم. پروسه‌ی اخت شدن به کندی برام پیش می‌رفت. پروسه‌ی دلتنگی که می‌شه گفت پیش نمی‌رفت برام به اون صورت. کسی رو که دوست داشتم لزوما براش دلتنگ نمی‌شدم. هروقت بود فبها و هر وقت نبود هم خوب نبود دیگه، عادت می‌کردم. یه حال دیر وابسته‌شونده‌ائی بود. بهتر اگه بخوام حاله رو ترجمه کنم می‌تونم بگم که زندگیم یه فضای وِلی بود با در و پنجره‌ی باز. آدم‌ها به حال خودشون شناور بودن. ممکن بود از پنجره لیز بخورن بیرون. من دمب‌شون رو‌ نمی‌چسبیدم چون.</p>
<p dir="RTL">الان با تقریب خوبی نقطه‌ی مقابلشم. قشنگ مستعد وابسته شدن به هرچیزیم. زندگیم شده اتاقی با در یک طرفه. هرچی وارد بشه رو دودستی می‌چسبم. خروجی زندگیم صفره. اشیا و آدم‌ها با هم. ازین‌ور که وارد می‌شن ازون‌ور در رو پشت‌ سرشون قفل می‌کنم. کفشم سوراخ شده ولی نمی‌تونم نپوشمش که. به شال‌گردنم دلبستگی دارم، نمی‌تونم از خودم دورش کنم. آدم‌ها که هیچی. دختر روسه رفته بود تعطیلات، شهر بی تو هیچه شده بودم. استادای ترم پیشم رو نمی‌بینم پکرم. آخرهفته‌ها دانشگاه نمی‌رم دلم واسه دربون دپارتمان که باهم سلام‌وعلیک مختصری داریم تنگ می‌شه. الان چون جامون تنگه و سه تائی تو سی‌، چهل متر آپارتمان چپیدیم دختر اسرائیلیه می‌خواد بره. من حالم بده. تازه روم تو روش باز شده بود گفته بودم صدای موزیکش رو خفه کنه. تازه یه شب که مست بود اومده بود گفته بود بیا پیوند خواهری ببندیم باهم. می‌دونین که من خواهر ندارم. تا دوازده سالگی بزرگ‌ترین مسئله‌ی زندگیم این بود که چرا من خواهر ندارم پس. بعدها یادم رفت البته. تو اعماق وجودم یه میل سرکوب شده‌ائی مونده ولی. نقطه‌ی ضعفمه یه جورائی. هرکی به‌م بگه آبجی اسیرش می‌شم. الان هی به این دختره می‌گم نمی‌شه بمونی تو هال بخوابی. نمی‌شه یه کمد بخریم بذاریم تو راه‌پله‌ها چمدونامون رو بذاریم توش. نمی‌شه نری. نرو. توروخدا.</p>
<p dir="RTL">بدنم کشش از دست دادن نداره کلا. هیچی رو نمی‌تونم که بذارم بره. به خودم می‌بینم اون روز رو که تو خیابونم که به آدما تنه بزنم دیگه نتونم جدا شم ازشون. همین‌طوری پاچه‌شون رو بگیرم به سمت ابدیت باهاشون برم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/derazleng2.wordpress.com/1836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/derazleng2.wordpress.com/1836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/derazleng2.wordpress.com/1836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/derazleng2.wordpress.com/1836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/derazleng2.wordpress.com/1836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/derazleng2.wordpress.com/1836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/derazleng2.wordpress.com/1836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/derazleng2.wordpress.com/1836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/derazleng2.wordpress.com/1836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/derazleng2.wordpress.com/1836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/derazleng2.wordpress.com/1836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/derazleng2.wordpress.com/1836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/derazleng2.wordpress.com/1836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/derazleng2.wordpress.com/1836/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&amp;blog=16693448&amp;post=1836&amp;subd=derazleng2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://derazleng2.wordpress.com/2012/02/06/%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%b4%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>35</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8487436e0681973a45acd2ef2ac3b6cf?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">لنگ‌دراز</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تردیدی نیست. دارم تعریف می‌کنم فقط.</title>
		<link>http://derazleng2.wordpress.com/2012/01/20/%d8%aa%d8%b1%d8%af%db%8c%d8%af%db%8c-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d8%aa%d8%b9%d8%b1%db%8c%d9%81-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d9%85-%d9%81%d9%82%d8%b7/</link>
		<comments>http://derazleng2.wordpress.com/2012/01/20/%d8%aa%d8%b1%d8%af%db%8c%d8%af%db%8c-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d8%aa%d8%b9%d8%b1%db%8c%d9%81-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d9%85-%d9%81%d9%82%d8%b7/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 21 Jan 2012 02:01:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لنگ‌دراز</dc:creator>
				<category><![CDATA[آخ]]></category>
		<category><![CDATA[آدم‌معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[سال‌های دور از منزل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://derazleng2.wordpress.com/?p=1804</guid>
		<description><![CDATA[یه رگه‌ی غم‌گینی هست که با خودم حمل می‌کنمش. فرقی نمی‌کنه سرکلاس باشم، توی رختخواب باشم، یا در حال رقص و خنده. یه نقطه‌ای تو وجودم هست که به صورت پیش‌فرض غم‌گینه. پشیمون نیستم از اومدنم. ده بار دیگه هم که به گذشته برگردم همینه. چمدونم رو می‌بندم و می‌زنم بیرون. یه سدی ولی هست [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&amp;blog=16693448&amp;post=1804&amp;subd=derazleng2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">یه رگه‌ی غم‌گینی هست که با خودم حمل می‌کنمش. فرقی نمی‌کنه سرکلاس باشم، توی رختخواب باشم، یا در حال رقص و خنده. یه نقطه‌ای تو وجودم هست که به صورت پیش‌فرض غم‌گینه. پشیمون نیستم از اومدنم. ده بار دیگه هم که به گذشته برگردم همینه. چمدونم رو می‌بندم و می‌زنم بیرون. یه سدی ولی هست که نمی‌ذاره خوشی بره تو وجودم. خوشی می‌آد می‌شینه روی پوستم و بعد لیز می‌خوره می‌ریزه روی زمین. اون مدل عیشی که می‌ره نفوذ می‌کنه تو وجود آدمیزاد رو ندارم.</p>
<p dir="RTL">حرف‌هایی هم هست که دیگه انگیزه‌ای برای زدن‌شون نمونده. انگار که یخ زده باشم. ویدیوی گلدن‌گلاب بردن فرهادی و ویدیوی گل‌شیفته یه نقطه‌ی مشترکی داره. نقطه‌ی مشترک جان‌کاه. من حالیم نیست اون بیرون چه خبره. من فقط بلدم تو صورت این دو تا آدم زل بزنم. زل بزنم و وحشت کنم ازین حجم غمِ توی خطوط چهره. یکی بیاد بگه از کی این‌طور شدیم. بگه چرا آدمی که رفته روی صحنه واستاده تا گوی‌طلایی بدن دستش این‌جور کشنده غم‌داره توی صورتش. چندبار نشسته باشم هر دو ویدیو رو مرور کرده باشم خوبه. انگار کن تراژدی‌ترن تراژدی رو تماشا می‌کردم. کربلا آقا جان. کربلا.</p>
<p dir="RTL">یه احساسی اخیرا به وطن پیدا کردم که می‌ترسوندم. قبلا یه حس عاشقانه‌ی آرامی بود. الان داره به سمت دوقطبی عشق و نفرت می‌ره. غیظ برم داشته. ازین‌ غیظ‌های طفلکی کینه‌دار که بغض می‌کنی و حرص می‌خوری و فکر می‌کنی دیگه پام رو اون‌جا نمی‌ذارم. حس می‌کنم وطن یه جایی بود که با لگد من رو انداخت بیرون. حس نمی‌کنم من وطن رو ترک‌کردم. حس می‌کنم وطن من رو ترک‌کرد. فرقه بین ترک‌کردن و ترک‌شدن. ترک‌شدن تا مغزاستخون آدم رو می‌سوزونه. آدم رو شکننده می‌کنه و جریحه‌دار.</p>
<p dir="RTL">یه درامی هست مال مهمونی شب کریسمس. گذاشته‌م دور که شد بنویسمش. غم می‌باس بره توی پرسپکتیو تا قابل نوشتن شه. شبی که می‌رفتم رو مثلا الان تازه بلد شدم که بنویسمش. الان که پنج ماه ازش گذشته. همون شبی بود که تهران بارون می‌اومد. سیل می‌اومد از آسمون در اصل. تو خونه‌مون پر آدم بود. ستاد بدرقه. من ولی بیرون بودم. تو اتوبان یه سری ماشین‌ها زده بودن کنار. بارون یه‌جوری سطل سطل از آسمون می‌ریخت که عملا چیزی دیده نمی‌شد. من همین‌جوری غریزی یه جاهایی می‌پیچیدم و یه جاهایی دورمی‌زدم. از شیشه‌ی ماشین یه سری تصاویر سورئال می‌دیدم عوض ماشینا و خیابونا. یه چیزی هی تو ذهنم می‌گفت «آخرین بار، آخرین بار». اون شب هر تصویری که وارد مغزم می‌شد، یه برچسب آخرین بار می‌زدم روش و می‌ذاشتمش تو آرشیو.</p>
<p dir="RTL">بعد یه حال منجمدی داشتم. احساساتم رو نمی‌تونستم بروز بدم. آخرشب که تو حیاط لب باغچه نشسته بودیم و رفیقم گریه می‌کرد، من به فضای سیاه تاریک روبه‌رو زل زده بودم. اصولا خروجی گریه همیشه اشک نیست. یعنی داری گریه می‌کنی‌ها. ولی خروجیش صفره. انگار تو یه قوطی دربسته داری گریه می‌کنی. اشکا بیرون نمی‌ریزن. همین‌جوری هی تو قوطیه بالا و بالاتر می‌آن.</p>
<p dir="RTL">بعد دیگه همین‌جوری بودم تا فرودگاه. از بیرون بی‌حس، از درون اشکا داشت تو قوطیه جمع می‌شد. تو فرودگاه قوطیه متلاشی شد بلاخره. نمی‌دونم چرا اون‌شب همه روال بودن. تو صف گذرنامه فقط من بودم که زاری می‌کردم. باقی مردم متین و ملایم واستاده بودن. من ازین‌جور‌هایی که شونه‌های آدم تکون می‌خوره گریه می‌کردم. ملت دوروبرم معذب شده بودن. می‌گفتن خانوم تمومش کن. طوری نشده که حالا. برمی‌گردی خوب.</p>
<p dir="RTL">اون‌وقت از یه نقطه‌ای، اشک‌ها که تموم شد، بهت شروع شد. یه حال گیج و منگ در هپروتی بودم. پرواز اولم با تاخیر پرید و تو فرودگاه ترانزیت فقط نیم‌ساعت وقت داشتم تا خودم رو به پرواز دوم برسونم. چهار تیکه وسیله دستم بود: یه کوله پشتی، یه چمدون کوچیک، یه کیف‌ دستی و یه کیسه. این‌جور وقت‌ها برای این‌که چیزی رو جانذارم هی با خودم تکرار می‌کنم چهار چهار چهار. ده دقیقه بعد ازین‌که از بازرسی رد شدم و دوان دوان می‌رفتم که فلان گیت رو پیدا کنم، دیدم دارم می‌گم سه سه سه. نگاه کردم دیدم کیسه رو جاگذاشتم. گفتم خوب ولش کن دیگه. برم و بیام از پرواز جامی‌مونم. ولی نتونستم که. ده قدم بعد یهو شروع کردم برعکس دویدن. تو این ده قدم یادم اومد که چند قلم جنس خاص اون‌ تو دارم که نمی‌تونم از خیرشون بگذرم. فرودگاهه صد تا ورودی داشت. حیرون ازین‌ور به اون‌ور می‌رفتم که ببینم من از کجا وارد شدم. یه فضای آرامش داری رو در نظر بگیرین که ملت ریزه ریزه و خرامان دارن برای خودشون می‌رن. گاهی خریدی چیزی می‌کنن و با مغازه‌ها می‌لاسن. من اون‌وقت با کلی بار و بندیل این‌ وسط وحشیانه می‌دوئیدم. آخرش کیسه رو پیدا کردم. بعد ولی این بار که می‌دوئیدم به سمت گیت خروجی، یه جوری تنم می‌خارید که گیت رو بسته باشن و راهم ندن. یه چیزی تو وجودم می‌گفت ایشالله که جامی‌مونی.</p>
<p dir="RTL">جانموندم ولی. ده دوازده ساعت آینده توی هواپیما به مروری بر بیست‌وشش سال زندگیم گذشت. یه جور برزخ مانندی هی همه چی می‌اومد جلوی چشمم. آدم‌ها و اتفاق‌ها.</p>
<p dir="RTL">الان که نگاه می‌کنم می‌بینم کل ماجرا شبیه خودکشی بود. بشینین فیلم‌هایی که توش یه آدمی داره می‌ره رو تماشا کنین. همه‌شون تا توی فرودگاه آدمه رو دنبال می‌کنن. ازون‌جا به بعد آدمه ول می‌شه دیگه. دوربین با ستاد بدرقه برمی‌گرده خونه. نشد که هیچ دوربینی همراه آدمه راه بیفته بره ببینه طرف در چه حاله. قصه‌ی آدمه تو همون نقطه‌ای که رفت تموم‌شده فرض می‌شه انگار.</p>
<p dir="RTL">هجرت به نظرم یه جور خودکشی اجتماعیه. تو یه لحظه سرمایه‌ی عاطفی، احساسی که تو بیست‌وچند سال زندگی جمع کرده بودی رو برباد می‌دی انگار. می‌ری وامی‌ستی رو نقطه‌ی صفرمطلق. یه خالی ِ به معنی کلمه.</p>
<p dir="RTL">یه فضای هندسی که در مثبت و منفی ِ بی‌نهایتش خودت واستادی.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/derazleng2.wordpress.com/1804/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/derazleng2.wordpress.com/1804/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/derazleng2.wordpress.com/1804/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/derazleng2.wordpress.com/1804/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/derazleng2.wordpress.com/1804/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/derazleng2.wordpress.com/1804/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/derazleng2.wordpress.com/1804/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/derazleng2.wordpress.com/1804/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/derazleng2.wordpress.com/1804/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/derazleng2.wordpress.com/1804/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/derazleng2.wordpress.com/1804/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/derazleng2.wordpress.com/1804/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/derazleng2.wordpress.com/1804/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/derazleng2.wordpress.com/1804/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&amp;blog=16693448&amp;post=1804&amp;subd=derazleng2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://derazleng2.wordpress.com/2012/01/20/%d8%aa%d8%b1%d8%af%db%8c%d8%af%db%8c-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d8%aa%d8%b9%d8%b1%db%8c%d9%81-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d9%85-%d9%81%d9%82%d8%b7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>52</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8487436e0681973a45acd2ef2ac3b6cf?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">لنگ‌دراز</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>به دریا بنگرم. به صحرا بنگرم. به هرجا بنگرم.</title>
		<link>http://derazleng2.wordpress.com/2012/01/15/%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7-%d8%a8%d9%86%da%af%d8%b1%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%b5%d8%ad%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%86%da%af%d8%b1%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d9%87%d8%b1%d8%ac%d8%a7-%d8%a8%d9%86%da%af/</link>
		<comments>http://derazleng2.wordpress.com/2012/01/15/%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7-%d8%a8%d9%86%da%af%d8%b1%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%b5%d8%ad%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%86%da%af%d8%b1%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d9%87%d8%b1%d8%ac%d8%a7-%d8%a8%d9%86%da%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Jan 2012 22:36:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لنگ‌دراز</dc:creator>
				<category><![CDATA[جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات شمال محاله یادم بره]]></category>
		<category><![CDATA[سال‌های دور از منزل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://derazleng2.wordpress.com/?p=1790</guid>
		<description><![CDATA[من از همون شب چهارسالگی که تو شهربازی گم‌شدم ترس از گم‌شدن دارم. یه شبی بود که تو شهربازی خدابیامرز -ته سئول، بغل چمران- سرگردون بودم و وحشت‌زده گریه می‌کردم. اولین بار بود که زندگی این‌طور روی بی‌رحمش رو نشونم می‌داد. بعد یه خانومی اومد دستم رو گرفت برد تحویل باجه‌ی گم‌شده‌ها دادم. از معدود خاطرات کودکیه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&amp;blog=16693448&amp;post=1790&amp;subd=derazleng2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">من از همون شب چهارسالگی که تو شهربازی گم‌شدم ترس از گم‌شدن دارم. یه شبی بود که تو شهربازی خدابیامرز -ته سئول، بغل چمران- سرگردون بودم و وحشت‌زده گریه می‌کردم. اولین بار بود که زندگی این‌طور روی بی‌رحمش رو نشونم می‌داد. بعد یه خانومی اومد دستم رو گرفت برد تحویل باجه‌ی گم‌شده‌ها دادم. از معدود خاطرات کودکیه که این‌جور شفاف یادم مونده. یه یارویی توی میکروفون پیج کرد که دختربچه‌ای با بلوز قرمز و شلوار مخمل کبریتی پیداشده. ده دقیقه بعد هم آغوش مامان بود و بوس و آخر قصه که شیرین بود.</p>
<p dir="rtl">فوبیای گم‌شدنم ولی خوب نشد دیگه. یه چیزی تو وجود من هست که تا همین روزهای بیست‌وشش سالگی هم از مامانم که دور می‌شدم فعال می‌شد و حس ناامنی به‌م می‌داد. فامیل و آشنا من رو به عنوان تیپ شخصیتی کلاسیک بچه‌ننه می‌شناسن. به نظرم این مطلب که مامانم همیشه بسیار گرفتار، در سفر و غایب بوده در کنه شدن من بی‌تاثیر نبوده.</p>
<p dir="rtl">عصرها که برمی‌گردم خونه گاهی توی مترو خوابم می‌بره و ایستگاه رو رد می‌کنم. سر از محله‌های دیگه درمی‌آرم. هربار که از خواب می‌پرم و می‌بینم تو فلان ایستگاه ناآشنام چهارساله می‌شم. همه‌ش دو دقیقه کارداره تا خط روعوض کنم و برگردم. دست خودم نیست ولی. چهار ساله می‌شم باز. دلم می‌خواد بشینم کف زمین تا پیجم کنن. بگن زنی با پالتوی مشکی و شال‌گردن خاکستری پیدا شده. می‌خوام که خودم مسئول پیدا کردن خودم نباشم. من بشینم، یکی پیجم کنه، مامانم با آغوش باز بیاد جمعم کنه.</p>
<p dir="rtl">اصلا متروی نیویورک یه اتمسفر ماتم‌زده‌ی سنگینی داره که منقلبم می‌کنه. شبکه‌ی غول‌پیکر فرسوده‌ائیه که صد سال قدمت داره و چهارصد تا ایستگاه. روی سطح زمین که هستم حالم مساعده. وارد تونل مترو که می‌شم افت می‌کنم ولی. توی ایستگاه وامی‌ستم موش‌های درشت خاکستری که لای ریل‌ها می‌لولن رو نگاه می‌کنم. انگار کن که کنار جوب بلوار کشاورز واستاده باشم. گفته بودم که این شهر یاد تهران می‌اندازدم.</p>
<p dir="rtl">دیدین یه وقتایی وسط یه جمعیتی منتظر یه نفر واستادین. دنبال یکی می‌گردین؛ یکی که موهاش بلوطیه و شال‌گردن آبی انداخته و عینک کائوچوئی مشکی زده. زل زدین به موج آدم‌ها و چشم‌هاتون کله‌ها رو یکی یکی اسکن می‌کنه تا اون مو بلوطیه رو پیدا کنه. بعد از یه جائی به بعد ذهنتون خسته می‌شه انگار. شروع می‌کنه به اشتباه اسکن کردن. از هر ده نفری که رد می‌شه سه، چهار نفر رو شکل طرف می‌بینین. یهو همه‌ی شال‌گردن‌ها آبی می‌شن و همه‌ی موها بلوطی و همه‌ی صورت‌ها هم عینک کائوچوئی‌دار.</p>
<p dir="rtl">شده داستان ما. با رفیقم توی میلان که حرف می‌زنم می‌گه میلان من رو یاد تهران می‌ندازه. با اونی که تورنتوئه، اونی که لوس‌آنجلسه و اونی که استکهلمه هم که حرف می‌زنم همین رو می‌گن. سندرومیه که یهو همه‌ی شال‌گردن‌ها آبی می‌شن و همه‌ی موها بلوطی و همه‌ی صورت‌ها هم عینک‌ کائوچوئی‌دار. شاید هم سیستم دفاعی بدن رکب می‌زنه که خودمونی شی و غریبی نکنی. یه توهم خزنده‌ائیه که سعی می‌کنی المان‌هایی که مشابه المان‌های زندگی قبلیته رو از فضا استخراج کنی.</p>
<p dir="rtl">تهران اقیانوس نداره. من ولی کنار اقیانوس هم که واستاده بودم مغزم مرغ‌دریایی‌ها رو به کلاغ تشبیه می‌کرد. فکر می‌کردم واحیرتا. این‌جا هم شبیه تهرانه.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/derazleng2.wordpress.com/1790/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/derazleng2.wordpress.com/1790/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/derazleng2.wordpress.com/1790/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/derazleng2.wordpress.com/1790/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/derazleng2.wordpress.com/1790/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/derazleng2.wordpress.com/1790/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/derazleng2.wordpress.com/1790/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/derazleng2.wordpress.com/1790/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/derazleng2.wordpress.com/1790/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/derazleng2.wordpress.com/1790/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/derazleng2.wordpress.com/1790/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/derazleng2.wordpress.com/1790/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/derazleng2.wordpress.com/1790/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/derazleng2.wordpress.com/1790/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&amp;blog=16693448&amp;post=1790&amp;subd=derazleng2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://derazleng2.wordpress.com/2012/01/15/%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7-%d8%a8%d9%86%da%af%d8%b1%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%b5%d8%ad%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%86%da%af%d8%b1%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d9%87%d8%b1%d8%ac%d8%a7-%d8%a8%d9%86%da%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8487436e0681973a45acd2ef2ac3b6cf?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">لنگ‌دراز</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>&#8230;</title>
		<link>http://derazleng2.wordpress.com/2012/01/06/1769/</link>
		<comments>http://derazleng2.wordpress.com/2012/01/06/1769/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Jan 2012 04:34:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لنگ‌دراز</dc:creator>
				<category><![CDATA[از رنجی که می‌بریم]]></category>
		<category><![CDATA[سال‌های دور از منزل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://derazleng2.wordpress.com/?p=1769</guid>
		<description><![CDATA[اتاقم دو در سه متره. از حموم‌مون تو ایران یه هوا بزرگ‌تر و از سلول وزرا کوچیک‌تره. بابت مبلمان و تشکیلات هم یه قلاده تخت‌خواب داره فقط. از زیر تخت‌ به عنوان کمد و از روش به عنوان صندلی، میز و سِت خواب استفاد می‌کنم. روزی که اثاث‌کشی کردم خونه‌ی جدید تا نیمه‌های شب یک [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&amp;blog=16693448&amp;post=1769&amp;subd=derazleng2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">اتاقم دو در سه متره. از حموم‌مون تو ایران یه هوا بزرگ‌تر و از سلول وزرا کوچیک‌تره. بابت مبلمان و تشکیلات هم یه قلاده تخت‌خواب داره فقط. از زیر تخت‌ به عنوان کمد و از روش به عنوان صندلی، میز و سِت خواب استفاد می‌کنم.</p>
<p dir="rtl">روزی که اثاث‌کشی کردم خونه‌ی جدید تا نیمه‌های شب یک ضرب داشتم با هم‌خونه‌ائیم معاشرت می‌کردم. دختره از اسرائیل اومده این‌جا که هنرپیشه شه. اصولا صدی نود خارجی‌ها اومدن این‌جا که هنرپیشه، موزیسین، هنرمند و ازین چیزا شن. دختره کم‌کم رو کرد که باباش ایرانی‌الاصله. خودش از زبون فارسی جونم و جیگرم و بخورمت رو بلده. بعد رفت گوشیش رو اورد که توش پر شیش‌وهشتای شهرام شب‌پره بود. معجزه‌ی شهرام شب‌پره به جایی کشیده که کسی که فارسی حالیش نیس هم فازش رو می‌گیره. می‌باس تعظیم کرد جلوش. شهرام شب‌پره واسه من یه لایف استایله. یه جهان‌بینی.</p>
<p dir="rtl">من صبحش بنا بود برم کالیفرنیا. هنوز چمدون نبسته بودم و دو تا زیرپوش و یه پیژامه رو گذاشته بودم خیس بخورن تا بشورمشون. ولی کنده نمی‌شدم از دختره. حرف مشترک زیاد داشتیم. البته که منم پرحرف‌تر از قبل شدم. اولین بلایی که هجرت سر آدم می‌آره اینه که پرحرف می‌شی. قبلا متهم می‌شدم به این که جون می‌دم تا چهار کلام مقر بیام. حرف زدنم ظرف داشت. دو روز که بیشتر از جیره‌م حرف می‌زدم اوردوز می‌کردم. بعدش یه هفته می‌باس لال می‌شدم تا حالم خوب شه. الان حرف زدنم پیمونه نداره دیگه. هرچی حرف بزنم ککم نمی‌گزه. مثل کرکس منتظرم یکی رو شکار کنم حرف بزنیم. </p>
<p dir="rtl">بعد وسط مکالمه پاشدیم رفتیم دنگی یه بطری شراب خریدیم. یه استکانش رو من خوردم و باقی رو خودش سرکشید. یه جور کان‌به‌کانی هم سیگار می‌کشه. تو پنج ساعت یه تپه فیلتر سیگار از خودش به جا گذاشت. من تو زندگیم چندبار تلاش کردم سیگاری شم که هربار خوردم تو دیوار. به معنای کلمه استعدادش رو ندارم. قلیون رو بلدم‌ البته. چون قل‌قل می‌کنه و حباب می‌ده خوشم می‌آد. سیگار رو یاد نمی‌گیرم ولی. این‌جا یه شب که بارون می‌اومد و فضا مساعد بود رفتیم تو بقالی یه پاکت سیگار بگیریم. من همون‌جا پشیمون شدم و عقب‌گرد کردم. کف ِ قیمت سیزده دلار بابت یه پاکت بود. من اگه سیزده دلار سرمایه داشتم یه جفت پوتین لاستیکی می‌خریدم تا بارون که می‌آد آب نره تو جورابم.</p>
<p dir="rtl">کم‌‌کم دارم به این نتیجه می‌رسم که هم‌اتاقی-هم‌خونه‌ائی خوبش هم بده. ذات ماجرا با طراحی آدمیزاد سازگار نیس. آدمیزاد مشکل بتونه با کسی که صنمی باهاش نداره زیر یه سقف بگنجه. دارم از آدمیزادی حرف می‌زنم که با خود صنم هم به سختی زیر یه سقف دوام می‌آره.</p>
<p dir="rtl">دم صبحی که رسیدم خونه زنجیر پشت در رو انداخته بود و نمی‌تونستم در رو باز کنم. از لای در یه پیرهن مردونه‌ی چهارخونه و یه شرت باکسر کف نشیمن دیده می‌شد. یه کم در زدم. یه کم نشستم پشت در. یه کم آینه‌م رو درآوردم لک‌های صورتم رو حاضر غایب کردم. یه کم سعی کردم سیخی میخی چیزی پیدا کنم زنجیره رو باز کنم. افاقه نکرد. داشتم به زنده بودنش شک می‌کردم که اومد در رو برام باز کرد.</p>
<p dir="rtl">اصولا هر شب دست یکی رو می‌گیره می‌آره خونه. بعد از لحاظ ‌روانی به‌ من فشار وارد می‌شه. هی یادم می‌آد که چقدر کان‌های مختلف مالیده می‌شه به توالت فرنگی‌مون. اگه بدونم سه چهار تا آدم ثابت از مستراح استفاده می‌کنن آسایش روحیم بیشتره.</p>
<p dir="rtl">بعد مدلشه که فیلم و موزیک و اینا رو با صدای بلند پخش کنه. اصولا هدفون تو مرامش نیس. منم که می‌بینین الان گزینه‌ی دیگه‌ای جز بچه محصل بودن ندارم. مجبورم بشینم مشق بنویسم هرشب. اولش گفتم بذار خودم رو عادت بدم. گوشم رو اهلی و دست‌آموز کنم. نمی‌شه هرجا برم دوز صدا برام زیاد باشه که. ولی نشد خوب. دیدم همه‌ش دارم حرص می‌خورم. بعد هنوز روم اون‌قدر تو روش باز نشده که برم بگم صدای موزیکش رو بیاره پائین. یعنی تو چنین مثلث فلاکتی احاطه شدم. کاش قبل از هجرت خودم رو برده بودم دکتر تعارفی بودنم رو درمون کرده بودم. به این قبله قسم یه‌ شب اومد دم در اتاقم ازم پرسید صدای موزیک اذیتم نمی‌کنه آیا؟ من تو تخم چشماش زل زدم و گفتم نع. جدا دست خودم نیس. از بچگی این‌طوری پرورشم دادن.</p>
<p dir="rtl">یه بار حالم بد بود، داشتم جون می‌دادم. می‌گفتن ببریمت دکتر. در حالت احتضار تعارف می‌کردم می‌گفتم نه بابا خوبم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/derazleng2.wordpress.com/1769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/derazleng2.wordpress.com/1769/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/derazleng2.wordpress.com/1769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/derazleng2.wordpress.com/1769/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/derazleng2.wordpress.com/1769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/derazleng2.wordpress.com/1769/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/derazleng2.wordpress.com/1769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/derazleng2.wordpress.com/1769/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/derazleng2.wordpress.com/1769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/derazleng2.wordpress.com/1769/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/derazleng2.wordpress.com/1769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/derazleng2.wordpress.com/1769/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/derazleng2.wordpress.com/1769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/derazleng2.wordpress.com/1769/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&amp;blog=16693448&amp;post=1769&amp;subd=derazleng2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://derazleng2.wordpress.com/2012/01/06/1769/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>27</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8487436e0681973a45acd2ef2ac3b6cf?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">لنگ‌دراز</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بی‌نقطه‌</title>
		<link>http://derazleng2.wordpress.com/2011/12/19/%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d9%86%d9%82%d8%b7%d9%87%e2%80%8c/</link>
		<comments>http://derazleng2.wordpress.com/2011/12/19/%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d9%86%d9%82%d8%b7%d9%87%e2%80%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Dec 2011 15:46:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لنگ‌دراز</dc:creator>
				<category><![CDATA[آخ]]></category>
		<category><![CDATA[سال‌های دور از منزل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://derazleng2.wordpress.com/?p=1764</guid>
		<description><![CDATA[ چهار ماه گذشته تخت‌خواب عرصه‌ی کشمکش با اینسومنیا بود. بی‌خوابی درست همون‌جائی از زندگی که سست و ضعیف شدی حمله‌ور می‌شه. از نقش ویژه‌ی هم‌اتاقیم هم نمی‌شه چشم‌پوشی کرد البته. لعنتی شب‌ها توی خواب خرناس می‌کشید. یه نیمه شب‌هایی بود که ویران و پودر از بی‌خوابی سرم رو می‌بردم زیر پتو‍؛ فکر می‌کردم کاش یه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&amp;blog=16693448&amp;post=1764&amp;subd=derazleng2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"> چهار ماه گذشته تخت‌خواب عرصه‌ی کشمکش با اینسومنیا بود. بی‌خوابی درست همون‌جائی از زندگی که سست و ضعیف شدی حمله‌ور می‌شه. از نقش ویژه‌ی هم‌اتاقیم هم نمی‌شه چشم‌پوشی کرد البته. لعنتی شب‌ها توی خواب خرناس می‌کشید. یه نیمه شب‌هایی بود که ویران و پودر از بی‌خوابی سرم رو می‌بردم زیر پتو‍؛ فکر می‌کردم کاش یه کمد، یه قوطی، یه کف دست فضای اختصاصی که توش صدای خرخر نیاد داشتم.</p>
<p dir="rtl">بعد ملت به‌م پیشنهاد دادن که گوش‌بند بخرم. هیچ‌وقت به فکر خودم نرسیده بود. چند هفته‌ی آخر دنیا با یه انگشت فوم جای قشنگ‌تری شده بود.</p>
<p dir="rtl">کلا تا خرخره از داشتن هم‌اتاقی بالا زدم. الان تو خیابون هم که خاوردوری می‌بینم ستون فقراتم تیر می‌کشه. دچار آوردوز خاوردوری شدم. حس می‌کنم تو این‌مدت قدر مصرف پنجاه سال آینده‌م با خاوردوری‌ها معاشرت کردم. به درجه‌ای از شناخت از نژاد زرد رسیدم که با یه نگاه می‌تونم چینی و کره‌ای و ژاپنی رو از هم تشخیص بدم. ظرفم پر شده. یارو آدم بدی نبود البته. لایف‌استایل‌مون متفاوت بود صرفا. همه‌ی فعالیت‌هاش سروصدادار بود. از نفس کشیدن و آدامس جویدن گرفته تا راه رفتن. اجازه بدید یه چیزی بگم خودم رو تخلیه کنم. شب‌ها با عینک طبی کائوچوییش می‌خوابید. یه حال صنعتی ماشین‌واری داشت که واسش مهم نبود با عینک روی دماغش بخوابه. بعد یه سری قوانین هم داشت. می‌گفت هیچ سیبیلی نباید وارد خونه بشه. البته بد هم نشد. من هم متقابلا قانونِ خاموشی از ساعت دوازده شب به بعد رو وضع کردم.</p>
<p dir="rtl">خوبیش اینه که قراردادم تا آخر دسامبر بود. از دو ماه پیش شروع کردم به جستجو برای خونه. خونه که می‌گم سوتفاهم نشه. اتاق منظوره. اولین اتاق رو که دیدم اومدم بیرون کف چمنا نشستم و به نقطه‌ی نامعلومی خیره موندم. این‌جوری بود که هشت پله از سطح زمین می‌رفتی پائین تا وارد پارکینگ ساختمون می‌شدی. یارو ته پارکینگ یه تیغه کشیده بود و فضای حاصله رو اجاره می‌داد. ماهی نهصد دلار. کیفیت فضا همونی بود که در داخل مردم حلب روغن نباتی، گونی‌ برنج و کارتون‌‌های خالی‌شون رو درش قرار می‌دهند. انباریِ نمور دم‌کرده.</p>
<p dir="rtl">آخرش یه اتاق مقبول تو یه محله‌ی داغون پیدا کردم. تو راه‌پله‌های ساختمونه همیشه بوی غلیظ وید می‌آد. دو دقیقه اگه رو پله‌ها بشینی بُخارش می‌گیردت.</p>
<p dir="rtl">چند روز گشته به اثاث‌کشی و حواشیش گذشت. از حضیض‌های زندگی در خارج یکی هم چمدون به دوشیه. نیت کرده بودم پول یامفت به تاکسی ندم. با مترو اثاث‌ها رو بردم. یه چمدون، یه کوله پشتی و یه گونی بار می‌زدم، ده دقیقه تا ایستگاه مترو پیاده می‌رفتم، چهل دقیقه متروسواری می‌کردم و آخرش هم پنج دقیقه از ایستگاه تا خونه‌ی جدید بارکشی می‌کردم. این عمل رو سه بار تکرار کردم تا کل اثاثیه جابه‌جا شد. الان یه درد خوشایندی مثل وقتایی که آدم بعد مدت‌ها تن‌پروری می‌ره باشگاه تو کتف و پشت بازوم حس می‌کنم. کف دست راستم هم هماهنگ با طرح دسته‌ی چمدون بنفش شده.</p>
<p dir="rtl">یه حساب سرانگشتی کردم دیدم این خونه‌ی جدید دهمین خونه‌ی زندگیمه. مفهوم خونه ده بار تو ذهن من ری‌ست شده تا‌به‌حال. وقتایی که خواب می‌بینم و سناریوی خوابه قراره تو خونه اتفاق بیفته ذهنم گریپاژ می‌کنه. نمی‌دونه کدوم لوکیشن رو برای خونه انتخاب کنه. خوابه مثلا یه سوژه‌ی کاملا معاصر و به روزی داره، خونهه ولی خونه‌ائیه که ده سال پیش توش زندگی می‌کردیم.</p>
<p dir="rtl">بعد در پنج شهر مختلف هم زندگی کردم تاحالا. ممکنه یکی تیپ شخصیتی مارکوپولو-ماجراجو باشه و خوشش بیاد از این‌ور اون‌ور شدن. برای من که به صورت کلاسیک تیپ مرغ-خونگی هستم این‌مقدار جابه‌جایی ستمه ولی. من ذات یک‌جانشینی دارم. قشنگ ساخته شدم واسه این‌که تموم عمرم قفل شم روی یه نقطه.</p>
<p dir="rtl">هنوز نشده که بشه ولی.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/derazleng2.wordpress.com/1764/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/derazleng2.wordpress.com/1764/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/derazleng2.wordpress.com/1764/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/derazleng2.wordpress.com/1764/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/derazleng2.wordpress.com/1764/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/derazleng2.wordpress.com/1764/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/derazleng2.wordpress.com/1764/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/derazleng2.wordpress.com/1764/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/derazleng2.wordpress.com/1764/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/derazleng2.wordpress.com/1764/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/derazleng2.wordpress.com/1764/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/derazleng2.wordpress.com/1764/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/derazleng2.wordpress.com/1764/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/derazleng2.wordpress.com/1764/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&amp;blog=16693448&amp;post=1764&amp;subd=derazleng2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://derazleng2.wordpress.com/2011/12/19/%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d9%86%d9%82%d8%b7%d9%87%e2%80%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8487436e0681973a45acd2ef2ac3b6cf?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">لنگ‌دراز</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>درخشش موقتی یک فکر بکر</title>
		<link>http://derazleng2.wordpress.com/2011/12/17/%d8%af%d8%b1%d8%ae%d8%b4%d8%b4-%d9%85%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%db%8c%da%a9-%d9%81%da%a9%d8%b1-%d8%a8%da%a9%d8%b1/</link>
		<comments>http://derazleng2.wordpress.com/2011/12/17/%d8%af%d8%b1%d8%ae%d8%b4%d8%b4-%d9%85%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%db%8c%da%a9-%d9%81%da%a9%d8%b1-%d8%a8%da%a9%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 18 Dec 2011 03:46:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لنگ‌دراز</dc:creator>
				<category><![CDATA[سال‌های دور از منزل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://derazleng2.wordpress.com/?p=1748</guid>
		<description><![CDATA[سرشب داشتم قدم‌زنون می‌رفتم واسه‌ی خودم. یه جایی حوالی خیابون سی‌ودوم. هدفون تو گوشم بود و شهرام‌شب‌پره گوش می‌کردم. یهو دیدم ملت ِ توی پیاده‌رو در جهت عکسی که من دارم راه می‌رم می‌دوئن و فرار می‌کنن. صحنه خیلی آشنا بود. قشنگ آبستره‌ی همونی بود که تابستون هشتاد‌وهشت تو پیاده‌روهای تهران می‌دیدی هی. من یه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&amp;blog=16693448&amp;post=1748&amp;subd=derazleng2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">سرشب داشتم قدم‌زنون می‌رفتم واسه‌ی خودم. یه جایی حوالی خیابون سی‌ودوم. هدفون تو گوشم بود و شهرام‌شب‌پره گوش می‌کردم. یهو دیدم ملت ِ توی پیاده‌رو در جهت عکسی که من دارم راه می‌رم می‌دوئن و فرار می‌کنن. صحنه خیلی آشنا بود. قشنگ آبستره‌ی همونی بود که تابستون هشتاد‌وهشت تو پیاده‌روهای تهران می‌دیدی هی. من یه نمور مست بودم. دو، سه دقیقه گیج و منگ ملت و ماشین پلیس‌ها رو نگاه می‌کردم و اصلا عقلم قد نمی‌داد که یعنی چی می‌تونه باشه. بعد دیدم ئه اغتشاش‌گرای وال‌استریتن که. به جای یاحسن‌میرحسین هم می‌گفتن &laquo;بلومبرگ‌ بی‌ور، آکیوپای ایز اوری‌ور&raquo;. یعنی حال خوش ِ خرابی که به‌م دست داد وصف‌ناپذیره. واستادم با لذت تماشاشون کردم. البته در مقایسه با جو اغتشاشای ما، کل ماجرا مثل خاله‌بازی بود. ولی طفلکیا در حد بضاعت خودشون سعی کرده بودن هیجانی و حماسی باشن. من عنان از کف داده بودم دوست داشتم برم بغل‌شون کنم. بعد یکی رو خیلی نرم و دوستانه دستگیر کردن. یارو همین رو می‌خواست انگار. قشنگ دست‌بند که به‌ش زدن به ارغازم رسید. به پهنای صورتش لبخند زده بود و راضی به نظر می‌رسید.</p>
<p dir="rtl">هیچی دیگه. از وال‌استریت راه افتاده بودن داشتن می‌رفتن میدون تایمز. اغتشاش‌شون زده بود تو کاسه کوزه‌ی جو کریسمس و توریست‌هایی که تو پیاده‌روها می‌لولیدن. البته به طرز رقت‌انگیزی کم‌تعداد بودن‌ها. ولی باز خیابون بند اومده بود و کلی پلیس و تشکیلات چیده بودن. یه بابایی هم کنار من بود، هی می‌گفت این‌جا وانستا امن نیس. متوجه نبود که اینی که واسه‌شون ناامنیه، واسه ما رویاس. یارو پلیسا یه پارچه آقا واستاده بودن تماشا می‌کردن. خیلی که درنده و پلنگ می‌شدن یه پخ می‌کردن مثلا. اون‌وقت گاهی خود به‌خود یه سری می‌دوئیدن این وسط. من تموم مدتی که اون‌جا واستاده بودم نفهمیدم هسته‌ی فرار کجا شکل می‌گرفت و چی می‌شد که یه سری متواری می‌شدن.</p>
<p dir="rtl">کلا خوش گذشت. دو امتیاز مثبت هم به نمرات شهر اضافه کردم. می‌دونین این شهر یه جورایی شبیه تهرانه. از لحاظ بصری و فضا هیچ ربطی نداره‌ها. احساسش ولی یه رگه‌هایی از حس تهران رو داره. شهریه که برای شهروندانش نفس و جیگره، برای غریبه‌ها ولی درندشت و هیولائه. عین سگ‌ شکاری صاحب خودش رو می‌لیسه و واسه‌ش زوزه‌ی ملوس احساساتی می‌کشه، غریبه‌ها رو ولی می‌خوره. من تازه چند‌هفته‌ست که دارم یه ریزه به دور و برم توجه می‌کنم. دو سه ماه می‌رفتم و می‌اومدم و یک‌بار سرم رو بالا نکرده بودم و خط آسمان شهر رو تماشا نکرده بودم. فقط متوجه بودم که دورتادورم گوش‌تا‌گوش برج و آسمان‌خراشه. جرات نداشتم ولی ببینم برجه چقدر رفته بالا و تا کجا رو خراشیده. یک جوری خوف برم داشته بود. توی خیابون که راه می‌رفتم راست دماغم رو نگاه می‌کردم و خیلی این‌طرف و اون‌طرف چشم نمی‌گردوندم که کمتر غریبی بکنم. اون‌قدر غرق در مرحله‌ی انکار بودم که نمی‌خواستم ببینم. صبح‌ها گوشه‌ی پیاده‌رو رو می‌گرفتم و می‌رفتم. عصر همون گوشه رو می‌گرفتم، عین گربه خودم رو به دیوار می‌مالیدم و برمی‌گشتم. داشتم سعی می‌کردم که برای خودم یه قلمروی امن آشنا خلق کنم. چیزی که آدم رو در خارج رنج می‌ده همین فقدان قلمروی آشناست. الان بعد از چهار ماه تقلا، در حد سه تا خیابون و چند تا بلوک قلمروی آشنا برای خودم دست‌وپا کردم. همین‌جوری کند و یواشی اگه بخوام پیش برم، بیست سال زمان لازم دارم که با کل شهر ارتباط بگیرم.</p>
<p dir="rtl">یه باگی هم این وسط هست البته. به نظرم آدم تا تو یه شهری رانندگی نکنه، مشکل بتونه باهاش پیوند فضایی برقرار کنه. همین تهران مثلا. تا زمونی که رانندگی نمی‌کردم برام یه تعدادی جزیره‌ی پاره پاره بود. هیچ تصوری از فضای بین جزیره‌ها و ارتباط‌شون به هم نداشتم. شهر تا وقتی که تو ذهنت نتونی یک‌پارچه تجسمش کنی، شهر ِ تو نیست.</p>
<p dir="rtl">پریروز رفته بودم بقالی هویج و عدس بخرم. خرید‌ها رو کول کرده بودم و داشتم برمی‌گشتم منزل که دیدم یه یارویی داره پارک دوبل می‌زنه. مدل پارک دوبل زدنش دقیقا عین من بود. همون‌جوری داغون و حساب نشده. ازینایی که ده تا فرمون باید بری و بیای تا ماشین جاگیر شه. بعد یهو انقدر شهوت رانندگی درم شعله‌ور شد که زبونم قاصره. تا اون لحظه اصلا حواسم نبود چقدر دلم برای رانندگی تنگ شده. یهو یادم افتاد که دنیا با ماشین چقدر جای قشنگ‌تریه. اینا واقعیت‌های زندگیه. ماشین فقط وسیله‌ی حمل‌ونقل نیس. یه ابزاریه در دست انسان معاصر که به‌ش حس قدرت، امنیت و اطمینان‌خاطر می‌ده.</p>
<p dir="rtl">الان حالم وارد یه مرحله‌ی جدیدی شده. دیگه دلم نمی‌خواد برگردم داخل. دلم می‌خواد خارج برام عین داخل شه. متوجهین چی می‌گم که. ایده‌آلم اینه که یه روزی این‌جا حس خونه به‌م بده. خوش دارم تو همین نقطه‌ای از کره‌ی زمین که درش واستادم ریشه کنم. می‌خوام با یکی که چشاش آبیه، موهاش حنائیه، کک مک داره و زبون مادریم رو بلد نیس تولیدمثل کنم. می‌خوام بچه داشته باشم بذارمش تو کالسکه ببرمش تو خیابون هواخوری. می‌خوام بچهه کاملا حس وطن به این‌جا داشته باشه. می‌خوام زاویه‌ی دیدش رو یه جوری تنظیم کنم که این‌جا رو داخل بدونه، ایران رو خارج.</p>
<p dir="rtl">یه زمونی نوشته‌های دو سال قبل‌ترم رو که می‌خوندم حس می‌کردم یه بابای دیگه‌ائی نوشتدشون. الان یه وضعیتیه که یه پاراگراف قبل‌تر رو که می‌خونم به جا نمی‌آرم خودم رو. مثل پاندولیم که هی از نقطه‌ی آ به بی، از بی به سی و از سی به دی در نوسانه.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/derazleng2.wordpress.com/1748/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/derazleng2.wordpress.com/1748/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/derazleng2.wordpress.com/1748/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/derazleng2.wordpress.com/1748/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/derazleng2.wordpress.com/1748/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/derazleng2.wordpress.com/1748/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/derazleng2.wordpress.com/1748/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/derazleng2.wordpress.com/1748/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/derazleng2.wordpress.com/1748/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/derazleng2.wordpress.com/1748/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/derazleng2.wordpress.com/1748/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/derazleng2.wordpress.com/1748/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/derazleng2.wordpress.com/1748/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/derazleng2.wordpress.com/1748/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&amp;blog=16693448&amp;post=1748&amp;subd=derazleng2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://derazleng2.wordpress.com/2011/12/17/%d8%af%d8%b1%d8%ae%d8%b4%d8%b4-%d9%85%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%db%8c%da%a9-%d9%81%da%a9%d8%b1-%d8%a8%da%a9%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8487436e0681973a45acd2ef2ac3b6cf?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">لنگ‌دراز</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آدم‌ها در آکواریوم</title>
		<link>http://derazleng2.wordpress.com/2011/11/25/%d9%86%d8%b3%d9%84%e2%80%8c%da%a9%d8%b4%d9%88%d9%86/</link>
		<comments>http://derazleng2.wordpress.com/2011/11/25/%d9%86%d8%b3%d9%84%e2%80%8c%da%a9%d8%b4%d9%88%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Nov 2011 18:59:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لنگ‌دراز</dc:creator>
				<category><![CDATA[آخ]]></category>
		<category><![CDATA[از رنجی که می‌بریم]]></category>
		<category><![CDATA[سال‌های دور از منزل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://derazleng2.wordpress.com/?p=1739</guid>
		<description><![CDATA[این اواخر که داخل بودم، زندگی این‌طور پیش می‌رفت که یکی یکی آدم‌ها از بغل آدم غیب می‌شدن می‌رفتن توی اسکایپ. کسایی که دوست‌شون داشتی یکی پس از دیگری از حوزه‌ای که می‌تونستی لمس‌شون کنی خارج می‌شدن، می‌رفتن پیکسل پیکسل می‌شدن توی اوو-وو. اوو-وو شروع کرده بود به خوردن آدم‌ها. دونه دونه آدم‌ها رو قورت [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&amp;blog=16693448&amp;post=1739&amp;subd=derazleng2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><a href="http://derazleng2.files.wordpress.com/2011/11/moasherat1.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-1741" title="معاشرت" src="http://derazleng2.files.wordpress.com/2011/11/moasherat1.jpg?w=300&#038;h=181" alt="" width="300" height="181" /></a></p>
<p dir="rtl">این اواخر که داخل بودم، زندگی این‌طور پیش می‌رفت که یکی یکی آدم‌ها از بغل آدم غیب می‌شدن می‌رفتن توی اسکایپ. کسایی که دوست‌شون داشتی یکی پس از دیگری از حوزه‌ای که می‌تونستی لمس‌شون کنی خارج می‌شدن، می‌رفتن پیکسل پیکسل می‌شدن توی اوو-وو.</p>
<p dir="rtl">اوو-وو شروع کرده بود به خوردن آدم‌ها. دونه دونه آدم‌ها رو قورت می‌داد، می‌بردشون تو یه فریم دو در دو، بعد عین فیلم سینمائی اکران‌شون می‌کرد برات.</p>
<p dir="rtl">گاهی فکر می‌کنم گیریم که فردا سوار شدم برگشتم رفتم داخل. خوب بعدش که چی آخه. به زحمت اندازه‌ی انگشت‌های یه دست آدم برام مونده در داخل. تنها رفیق باقی‌مونده‌م وکیل گرفته بره. دو سه نفر دیگه هم هستن که درصدد خروجن. فلان آدم که باهاش حال می‌کردم مشغول جی‌آرای و تافله. می‌گه صبر کن تا سال دیگه بهت می‌پیوندم.</p>
<p dir="rtl">تو یه افق صد ساله که به ماجرا نگاه می‌کنم، می‌بینم داریم منقرض می‌شیم. یه گونه‌ای هستیم که تموم می‌شیم می‌ریم پی کارمون. عین دایناسورها و ماموت‌ها. اگه همین‌جور پیش بره و اتفاق خاصی نیفته، آدم‌های ایران ِ پنجاه سال آینده هیچ کدوم از تخمه ترکه‌ی ما نیستن. تخمه ترکه‌ی ما با نژادهای دیگه قاطی می‌شه می‌پاچه در جای‌جای کره‌ی زمین. انگاری بمب زده باشن وسط ژن‌هامون. صد سال دیگه هیچ آدمی رو پیدا نمی‌کنین که ژنتیکی نزدیک به من داشته باشه. چیزی رو از دست نمی‌دین البته. محض اطلاع‌تون دارم می‌گم. خودمم اگه با ایرانی وصلت کنم، بچه‌م احتمالا می‌ره با یه اجنبی تولیدمثل می‌کنه. مکزیکی مثلا. بعد حالا نوه‌م که دورگه‌ی ایرانی-مکزیکیه، می‌ره با یه کلمبیایی مزدوج می‌شه. بعد به نبیره‌ی من اگه بگید ایران، انگار گفته باشین کدوحلوایی. عکس‌العمل خاصی نشون نمی‌ده براتون.</p>
<p dir="rtl">در مقیاس صد سال به بالا اگه بشینی ماجرا رو تحلیل کنی، می‌بینی یه نسل‌کشی خزنده اتفاق افتاده. حتما که نباس توی کوره رفت که. بعدها ازین ماجرا به عنوان ورژن آپ‌ ‌دیت شده‌ی هولوکاست یاد می‌شه. طوری هم نیست لابد. دنیا همینه. ماجرا با نظریه‌ی داروین قابل توجیهه. گونه‌های ناسازگار خوردخورد از چرخه‌ی طبیعت حذف می‌شن، جاشون رو می‌دن به باقی گونه‌ها.</p>
<p dir="rtl">اولش تاریخِ تولد مبدا مختصات زندگی آدمه. بعدها هی در پیچ‌وخم زندگی مبدا مختصات‌های جدید تعریف می‌شن. الان مال من شده روز خارج شدنم. گذشت زمان رو نسبت به اون نقطه می‌سنجم دیگه. امروز شد سه ماه. واحد شمارشش هم هجری قمریه.</p>
<p dir="rtl">من خوبم البته. ولی یه وقت‌هایی که توی آکواریمم توی اوو-وو نشستم و با آدم‌هایی پخش شده در سراسر کره‌ی زمین معاشرت مجازی می‌کنم، حس می‌کنم دارم یه تراژدی رو زندگی می‌کنم.</p>
<p dir="rtl">روز آخر همین‌جوری هوای دلی یه مقدار اتوبان‌درمانی کردم برای خودم. هی خودم رو انداختم توی همت به هوای اون نقطه‌ای که از روی مدرس رد می‌شه. حاصل تلاشم سی چهل دقیقه فیلم داغون لرزش‌دار شد. برش‌هایی از فیلمه رو گذاشتم <a href="http://www.youtube.com/watch?v=qMgZ74hynr0" target="_blank">این‌جا</a>، گاهی که هوس می‌کنم، به صورت مجازی می‌رم از روی مدرس رد می‌شم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/derazleng2.wordpress.com/1739/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/derazleng2.wordpress.com/1739/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/derazleng2.wordpress.com/1739/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/derazleng2.wordpress.com/1739/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/derazleng2.wordpress.com/1739/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/derazleng2.wordpress.com/1739/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/derazleng2.wordpress.com/1739/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/derazleng2.wordpress.com/1739/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/derazleng2.wordpress.com/1739/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/derazleng2.wordpress.com/1739/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/derazleng2.wordpress.com/1739/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/derazleng2.wordpress.com/1739/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/derazleng2.wordpress.com/1739/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/derazleng2.wordpress.com/1739/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&amp;blog=16693448&amp;post=1739&amp;subd=derazleng2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://derazleng2.wordpress.com/2011/11/25/%d9%86%d8%b3%d9%84%e2%80%8c%da%a9%d8%b4%d9%88%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>48</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8487436e0681973a45acd2ef2ac3b6cf?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">لنگ‌دراز</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://derazleng2.files.wordpress.com/2011/11/moasherat1.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">معاشرت</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>جبرفراجغرافیایی</title>
		<link>http://derazleng2.wordpress.com/2011/11/17/%d8%ac%d8%a8%d8%b1%d9%81%d8%b1%d8%a7%d8%ac%d8%ba%d8%b1%d8%a7%d9%81%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c/</link>
		<comments>http://derazleng2.wordpress.com/2011/11/17/%d8%ac%d8%a8%d8%b1%d9%81%d8%b1%d8%a7%d8%ac%d8%ba%d8%b1%d8%a7%d9%81%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Nov 2011 05:28:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لنگ‌دراز</dc:creator>
				<category><![CDATA[آخ]]></category>
		<category><![CDATA[آدم‌معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[ایده‌ مجانی]]></category>
		<category><![CDATA[سال‌های دور از منزل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://derazleng2.wordpress.com/?p=1731</guid>
		<description><![CDATA[این‌جا خوب یک سری استرس‌ها وجود ندارن کلا. آدم‌های خارج هیچ درکی از استرس‌هایی که ما در زندگی داشتیم و داریم ندارن. قدر ما در موقعیت مرگ، آسیب جسمی، صدمه‌ی روحی و این‌جور چیزا قرار نگرفتن. چیزایی که واسه ما خاطره‌ست، واسه اینا داستان تخیلیه. اینه که هم‌چین حساس‌تر و پروانه‌ای‌تر از مائن. مثلا می‌بینی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&amp;blog=16693448&amp;post=1731&amp;subd=derazleng2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">این‌جا خوب یک سری استرس‌ها وجود ندارن کلا. آدم‌های خارج هیچ درکی از استرس‌هایی که ما در زندگی داشتیم و داریم ندارن. قدر ما در موقعیت مرگ، آسیب جسمی، صدمه‌ی روحی و این‌جور چیزا قرار نگرفتن. چیزایی که واسه ما خاطره‌ست، واسه اینا داستان تخیلیه.</p>
<p dir="rtl">اینه که هم‌چین حساس‌تر و پروانه‌ای‌تر از مائن. مثلا می‌بینی خیابون رو از چهار طرف بستن و گوش‌تا گوش پلیس و ماشین آتش‌نشانی و تشکیلات چیدن. بعد می‌ری جلوتر می‌بینی یه ماشینه هم‌چین دوستانه مالونده به یه ماشین دیگه و قدر یه کف دست شیشه ریخته کف خیابون. بعد دور تا دور این یه ریزه شیشه رو نوار شبرنگ کشیدن و دو نفر آدم کامل و بالغ هم واستادن مردم رو پِخ می‌کنن که یه وقت کسی نیاد طرف شیشه‌ها.</p>
<p dir="rtl">انگاری بدن آدمیزاد به یه میزانی از استرس نیاز داشته باشه مثلا. اینا چون استرس قابل توجهی ندارن، خودشون دستی یه مقدار استرس تولید می‌کنن و وارد چرخه می‌کنن. مثلا آلارم آتیش ساختمون‌مون ماهی یکی دو بار صداش در می‌آد. بعد این اجنبی‌ها خیلی جدی و منطقی ظرف ده ثانیه ساختمان رو تخلیه می‌کنن. من محل نمی‌دم. حال ندارم دوازده طبقه رو بکوبم برم پائین. شال‌گردنم رو می‌پیچم دور سرم و یه کلاه کشی هم می‌کشم روش که صدای آلارمه گوشم رو سوراخ نکنه. معمولا این‌جوریه که یکی سیگار دود کرده یا زیاد تو اتاقش چسیده.</p>
<p dir="rtl">جدی‌ترین ماجرایی که تا این لحظه داشتیم یه مورد جزغاله شدن شنیتسل مرغ روی اجاق در اثر حواس‌پرتی بوده. من ازین بالا داشتم می‌دیدم که ملت هفده طبقه ساختمون رو خالی کردن و جمع شدن تو خیابون. بالای پونصد نفر آدم مثلا. چند دقیقه بعد یه یارویی از گارد ساختمون اومد کوبید به در اتاقم. لامصبا به آلارم هم بسنده نمی‌کنن حتا. به صورت خانه‌به‌خانه داشت چک می‌کرد. من شرمنده و سرافکنده اومدم بیرون. یارو تا دم پله‌های فرار همراهم اومد که مطمئن شه نمی‌پیچونمش. قشنگ فکر کرده بود قصد خودکشی دارم.</p>
<p dir="rtl">یه ربع اون پائین تو خیابون داشتیم سگ‌لرز می‌زدیم. چند مورد با روبدوشامبر و حوله‌ی حموم هم  بین‌مون بودن. از زیر دوش اومده بودن طفلکی‌ها. باقی از دم پیژامه پاشون بود. تنها اوسکولی که قبل از خروج پیژامه‌ش رو عوض کرده بود و شلوار پلوخوری تنش کرده بود من بودم.</p>
<p dir="rtl">بعد اون‌ وسط یه لحظه به صورت غریزی فکر کردم وای چه خوب حالا که پونصد نفر دور هم جمع شدیم یه یاحسین‌میرحسین هم بگیم. درین حد فضای مغزیم از مرحله پرته یعنی. اصولا یه باگی تو مغزم به وجود اومده که تو هر جمع صد نفر به بالائی فکر می‌کنم باید یاحسین‌میرحسین بگم. الان درک می‌کنم اینایی که سال‌ها می‌گذره ولی مخ‌شون همین‌جوری منجمد می‌مونه رو یه داستانی، یه عشقی، یه حادثه‌ای، چه حالی دارن. اینایی که یه نقطه‌ای از مغزشون می‌افته تو یه چاله‌ای و دیگه درنمی‌آد که نمی‌آد. همین‌جوری به سمت ابدیت تو اون چالهه درجا می‌زنن و هذیون می‌گن. برای من مثلا نگاه کردنِ عکس و فیلم جنبش و عر زدن به صورت یه آئین دراومده دیگه. هرچند وقت یه بار مراسم‌ش رو به جا می‌آرم. البته که از ازل تا ابد بشر دنبال بهونه‌ای برای عر زدن بوده. کلیساها، مساجد و امام‌زاده‌ها به دنبال همین تقاضا اختراع شدن. من هم دست‌آویز خودم رو پیدا کردم بلاخره. یکی دو حلقه فیلم و مقداری عکس رو هرچند وقت یه بار باز می‌کنم، می شینم دوز اشک ماهانه‌م رو تخلیه می‌کنم و پا می‌شم می‌رم پی زندیگم.</p>
<p dir="rtl">می‌دونین، اون جبرجغرافیایی که محس نامجو می‌فرماد مثل دمب به آدم چسبیده و همراه آدم می‌آد. جبرجغرافیایی توی چمدون آدمیزاد –کنار سبزی خشک و زعفرون و باسلوق- می‌شینه و همراه آدم می‌آد خارج.</p>
<p dir="rtl">یه بار رفته بودم با یه یارویی که دستیار می‌‌خواست صحبت کنم. طرف یه پیرمرد آرتیست اسرائیلی بود و یکی رو می‌خواست که نقش پادو-آچار فرانسه رو براش بازی کنه. من از شب قبل توی اینترنت خرغلت زده بودم و جیک و پیکش رو درآورده بودم. تموم مجموعه‌هایی که بیرون داده بود، محتوی کارهاش و علایق و سلایقش رو به صورت طوطی‌واری حفظ کرده بودم. فرداش پاشدم رفتم دم آتلیه‌ش. زنگ که زدم گفت ئه من یادم نبود باهات قرار دارم، الانم مهمون اومده برام. می‌شه بری دو ساعت دیگه بیای؟ گفتم نع نمی‌شه، کلاس دارم. گفت خوب پس می‌آم پائین تو لابی حرف بزنیم. گفتم باشه. اومد پائین گفت به‌به چه هوای خوبیه. بیا تو خیابون راه بریم و حرف بزنیم. تو دلم گفتم وا، دیوونه. در ظاهر ولی استقبال کردم.</p>
<p dir="rtl">رفتیم و یه مقدار صحبت کردیم. قرار شد آخر هفته دوباره برم که یه چرخی هم توی آتلیه‌ش بزنیم. دم در بعد بغل و خدافظی هم‌چین که داشتم می‌رفتم گفت ئه راستی کجائی بودی تو؟ گفتم ایرانی. برای لحظاتی لال شد. گفته بودم لولوئم کمتر تو پرش می‌خورد به نظرم. فرداش ای‌میل زدم که برنامه‌ی آخرهفته رو هماهنگ کنم. جوابم کرد. گفت نظرش برگشته. حالا طوری هم نیست‌ها. منتها واقعا به یه آب باریکه احتیاج داشتم. الان ممکنه مجبور شم برم تو خیابون چادر بزنم بر اثر فشار مالی.</p>
<p dir="rtl">یه بار دیگه‌ هم رفته بودیم بار. یارو شوخیش گرفته بود.از گیس سفیدم خجالت نمی‌کشید. گفت کارتی چیزی نشون بده که ببینم بالای بیست‌ویک‌سالی. مجبوری گواهی‌نامه بین‌المللیم رو نشونش دادم. طبق معمول یه ساعت رو اسم کشور و عکس چارقد به سرم قفل شده بود. البته خیلی سعی کرد مودب باشه‌ها. باز ولی یه مقدار صدای تعجب از گلوش درآورد و یکی دو قلم سوال روتین هم ازم پرسید.</p>
<p dir="rtl">گلایه‌ای نیست البته. ما داخل هم که بودیم غریب بودیم، این‌جا که دیگه سهله. به قول آقا عباس معروفی، آدم غریبی رو مثل پاهاش با خودش می‌کشه می‌بره این‌ور اون‌ور. یه کانسپت دیگه‌ای هم هست جدیدا به ذهنم رسیده. همگی پول رو هم بذاریم یه جزیره بخریم بریم سال‌های سال با خوبی و خوشی دور هم زندگی کنیم. رفتم یه مقدار هم تو اینترنت تحقیق کردم درین زمینه. مظنه دستمه الان. بسته به این‌که چند نفر بشیم می‌تونیم یه خوبش رو بخریم. فعلا <a href="http://www.privateislandsonline.com/ilha-das-pacas.htm" target="_blank">یه مورد</a> سمت برزیل هست من پسند کردم براتون.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/derazleng2.wordpress.com/1731/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/derazleng2.wordpress.com/1731/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/derazleng2.wordpress.com/1731/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/derazleng2.wordpress.com/1731/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/derazleng2.wordpress.com/1731/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/derazleng2.wordpress.com/1731/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/derazleng2.wordpress.com/1731/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/derazleng2.wordpress.com/1731/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/derazleng2.wordpress.com/1731/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/derazleng2.wordpress.com/1731/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/derazleng2.wordpress.com/1731/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/derazleng2.wordpress.com/1731/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/derazleng2.wordpress.com/1731/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/derazleng2.wordpress.com/1731/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&amp;blog=16693448&amp;post=1731&amp;subd=derazleng2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://derazleng2.wordpress.com/2011/11/17/%d8%ac%d8%a8%d8%b1%d9%81%d8%b1%d8%a7%d8%ac%d8%ba%d8%b1%d8%a7%d9%81%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>59</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8487436e0681973a45acd2ef2ac3b6cf?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">لنگ‌دراز</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
