Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

مدتی بود میم دچار عوارض عجیب غریبی می‌شد و هفته دوم جولای معلوم شد سرطان داره. چند روز اول گیج بودم و نمی‌دونستم تکلیف من این وسط چیه و اولین راهی که به ذهنم رسید ناپدید شدن بود. فرار بزدلانه و به چاک زدن همیشه برام راحت‌تر از موندن یا خروج شرافت‌مندانه‌ست. احساسات متضاد دیگری هم داشتم٬ مثلا گاهی از ترس قالب تهی می‌کردم و گاهی از دراماتیک بودن ماجرا هیجان زده می‌شدم. یک بخشی از وجودم فرق چندانی بین تجربیات تلخ و شیرین قائل نیست و همین‌که در فضایی ناشناخته قراربگیرم تحریک می‌شه. احساس می‌کنم نوشتن و یادداشت‌های شبانه‌م این بلا رو سرم اوردن و ذهن بیمارم چک لیستی از موقعیت‌هایی که نیاز دارم تجربه کنم تا بتونم بنویسم‌شون تهیه کرده و هربار که به یکیش می‌رسم ارضا می‌شه. 

مشخص نبود سرطان کجاها رو گرفته و در چه مرحله‌ئیه و چندروز بعد فرستادنش تموم بدنش رو اسکن کنه. از اداره رفتم راديولوژي سراغش و بعد از مدت‌ها ديدمش٬ لاغر شده بود و شلوار اسکینی کرمیش که قبلا مثل پوسته‌ی چرمی تنبک قالب تنش بود از باسنش آویزون شده بود. عصبانی بود و نگاهم نمی‌كرد و يك لحظه حس كردم معذبه يا شايد ازين كه بهم خبرداده پشيمون شده. گفت با خواهرش حرف زده و به اون هم گفته كه دوست نداره حالا که مریضه سروکله آدم‌ها پیداشه و براش دلسوزی کنن. خودزنی كردنش فضا رو غيرشفاف و غليظ کرده بود و نمی‌ذاشت احساسات واقعی آدم بياد رو و هنوز هم نمی‌دونم این‌جور وقت‌ها واكنش مناسب چيه. كمي بحث كرديم و توضیح دادم طبیعیه موقع بحران حمایت آدم‌ها ازت بیشتر شه و ميم گريست و عصبانيتش تبديل به قطرات آب شد و از چشمش چكيد بیرون.

خبرها هرروز بدتر و بدتر می‌شدن. اول فقط بدخيمی استخون پاش بود و بعد معلوم شد این سر کوه یخه و منشا سرطان ریه بوده و به ستون فقرات و لگنش هم متاستاز داده. دکترش صريح گفت علاج درین موقعیت معنی نداره و بحث فقط سر کند کردن روند سرطانه. میم وحشت‌زده بود و از مطب دکتر که بیرون اومدیم می‌لرزید. دست و پام رو گم کرده بودم و دهنم چسبناک شده بود و بزاقم عین سریشم کش میومد و به زحمت گفتم «آی ام ساری». انگار این هم مثل بقيه چيزها تقصير منه و سرطان هسته‌ی انگور بوده كه من اشتباهی تف كردم توی ريه میم و حالا درخت شده و خوشه كرده و داره همه جاش رو می‌گيره. تاثیر حرف‌هام روش چند برابر شده بود و مثل اسفنج کلمه‌هایی که از دهنم درمیومد رو جذب می‌کرد و محتاط شده بودم و هر جمله رو بیست بار قبل از به زبون اوردن سبک سنگین می‌کردم و باز هم فایده نداشت و حرف‌های احمقانه و پرت و پلا می‌زدم. رفتيم خونه‌ش و روی كاناپه شيری رنگ نشيمن نشستم و بهش گفتم باز خوبه کبد و کلیه و اندام‌های حیاتیت سالمه و اونم گفت «البته فعلا». کاش لال می‌شدم و اون چندروز اول کمتر حرف می‌زدم. ناآروم بود و عرض اتاق رو لنگان لنگان راه می‌رفت و بعد زنگ زد شام بيارن و برای ياروی پشت تلفن هم تعريف كرد كه سرطان داره. قبلا هم دیدم آدم‌های مستاصلی که خبر هولناکی می‌شنون چطور به هر موجود زنده‌یی چنگ می‌ندازن و توی مترو برای مسافر رندوم بغل‌دستی‌شون از گیرکردن دست بچه‌شون توی چرخ گوشت می‌گن. تا نیمه‌شب راجع به مرگ و زندگی حرف زدیم و تو همون لحظات به نظرم خیلی عمیق و کشف و شهودی میومد و خيلی تحت‌تاثیر قرارگرفتم و به خودم گفتم یادت بمونه‌ها و البته مثل تموم حرف‌های تحت تاثیر الکل فرداش یادم نمیومد. 

همون‌قدر که پروسه‌ی تشخیص کند پیش رفته بود و سه چهار ماه ازین دکتر به اون دکتر می‌رفت و معلوم نبود چشه و فکر می‌کرد از ورزش آسیب دیده حالا یک دفعه دکترها رفته بودند روی دور تند و دو روز بعد براش وقت جراحی گذاشتن. میم طفره می‌رفت و می‌خواست زمان بخره و انگار که قراره ببرندش حبس ابد بابت یک روز دیرتر چونه می‌زد. در ظاهر به غير از پادرد مشكلی نداشت و حتی شاداب و تندرست به نظر می‌رسید و آدم توی انکار می‌موند و باورش نمی‌شد که اصلا نیازی به درمان داره. چندبار چشم‌هام رو گرد کردم و بهش گفتم بابا آخه تو که هیچیت نیست. عقلم به چشممه و فکرمی‌کنم آدم مريض بايد ناله كنه و روی زمين سينه‌خيز بره و رد خون به جا بذاره وگرنه قبول نيست. توی بیمارستان كه منتظر پذیرش نشسته بودیم پیرزن عفريتی درحالی كه کپسول اکسیژنش رو دنبالش روی زمین می‌کشید اومد جلو و همین‌جور که تفش می‌پاشید از قشنگی میم تعریف کرد و كمي هم دستش رو به رون میم ماليد و ازش پرسيد كه چرا اين جاست. بخشي از فرهنگ بيمارستانيه كه مريض‌ها دوره بیفتن فضولی کنن و اوضاع هم ديگه رو بپرسن و شاید هم رقابته و می‌خوان ببینن کی زخم‌وزیلی‌تره و کاپ قهرمانی رو می‌بره. دیدن ویلچرها و تخت‌های بيمارستانی و پیری‌های رو به گور دگرگونم كرده بود و از فضا و کارکنان و مریض‌ها می‌ترسیدم و دوباره به فكر فراركردن افتاده بودم.

بعد از جراحی چندروزی اومد خونه من تا دوران نقاهتش رو بگذرونه. همیشه خودم رو دست بالا می‌گيرم و شیرجه می‌زنم وسط رودخونه و فكرمی‌كنم از پسش برميام ولی در عمل معلوم مي‌شه توهم دارم و برآوردم از توانايی‌هام اشتباهه. تصوری از مريض بدحال نداشتم و فكر می‌كردم عين زكام مختصر و مفيده و برهنه که شد از دیدن جای خنجر جراحيش و ازین‌که چطور با این سرعت عضلاتش تحلیل رفتن خوف كردم. تا صبح بالا می‌اورد و از درد كلافه بود و مدام بابت این که تختم رو اشغال كرده معذرت خواهی می‌کرد و اصرار داشت من برم روی تخت و بذارم اون روی كاناپه بخوابه و بدتر اعصابم رو متشنج می‌كرد. يك‌بار هم نيمه شب اومد بالای سرم و آرام پشتی کاناپه رو تکون داد که اگه بیدارم باهام حرف بزنه و من هم خوابم که به هم بریزه مثل حیوان بی‌شعور می‌شم و بهش توپیدم و بعد که رفت عذاب وجدان با شن‌کش به جونم افتاد و خودم رو تکه پاره کردم. يك وقت‌هایی هم ترس مثل جانوری درنده بهش يورش مي برد و روحیه‌ش افت می‌كرد و هق‌هق می‌گريست و منهدم می‌شدم. از بیرون که آدم‌های سانتیمانتال رو می‌بینم افراطی‌گری عاطفی‌شون به نظرم لوس و قلابی مياد اما خودم که سانتیمانتال می‌شم خيلي واقعيه و دنيا تبدیل به مجموعه‌یی واكنش احساسی كه مثل بخارهای رنگی در فضا شناورن می‌شه و جز اون هيچی وجود نداره.

گاهی ازین‌که خواستم در پروسه بیماریش همراهیش کنم پشیمون می‌شم و حس می‌کنم گیرافتادم و راه پس و پیش ندارم. گاهی هم جری می‌شم و بیهوده به درودیوار می‌زنم و فکرمی‌کنم مسخره‌بازیه و دست منه و اگه کارهای اداریش رو انجام بدم مشکل حل می‌شه. قضيه ترحم نیست و دراصل حیفم میاد دنیای زشت از وجود عزیز و زیباش محروم شه. توی گوگل مقالات بی‌سروته راجع به خواص ضدسرطان هسته‌ی گلابی و رژيم خام‌خواری و نمازدرمانی می‌خونم و توهم دارم كه مسئله رياضيه و بايد يك جوابی داشته باشه. نمی‌دونم شايد هم دارم از موقعيتش استفاده شخصی می‌كنم و می‌خوام با تصوير رنجورش كه به زندگی جوع كرده و پايه‌ی ميز رو چسبيده و نمی‌خواد بره خودم رو ادب كنم. تازه يادم انداخته بابت نفس كشيدن احساس قدرت كنم و هرروز صبح به انعكاس درخشانم توی آينه سلام نظامی‌ بدم.

سر ظهر علی پروین رو توی آبدارخونه‌ی اداره دیدم. شلوار کتان کرمی و پیرهن سفید با چهارخانه‌های محو آبی یخی پوشیده بود و توی مایکروفر نهارش رو گرم می‌کرد. از کارمندهای واحد مالیه و تو این مدت دو سه بار بیشتر ندیدمش. این پا و اون پا کردم و بیخود چندبار شیر آب رو بازکردم و بستم تا غذاش رو از مایکروفر دربیاره و ببینم راسته می‌گن هرروز چلوکباب کوبیده می‌خوره یا نه. شایعه بود و توی بشقابش یک برش درشت سینه بوقلمون با دورچین سیب‌زمینی تنوری و ترشی کلم داشت.

برگشتم پشت میزم و یکی دو ایمیل جواب دادم و دیگه کاری برای انجام نداشتم و از پنجره خیره شدم به بیرون. آسمان آفتابی و درخشان و خیابون مملو از جمعیت بود و مردم دسته دسته توی پیاده‌روی عریض برادوی راه می‌رفتن و تاکسی‌های زرد در عبوربودن و این بالا پشت شیشه‌های دوجداره جوری سکوت مطلق بود انگار ناشنوام و وسط ازدحام و همهمه چیزی جز زنگ گوش خودم رو نمی‌شنوم. لفاف بیسکوییت شوری که توی کشوم داشتم رو باز کردم و عمیق گاززدم و خوشمزه بود و پوستش رو توی دستم مچاله کردم و به سمت سطل زیر پام نشونه گرفتم و قبل از پرتاب نگاه کردم و دیدم سطلم نیست. چون هفته‌یی دو سه روز این‌جا نیستم همکارها سطل و گاهی صندلیم رو می‌دزدن و کم و کسری که دارن از وسایل من تامین می‌کنن. به منشی گفتم سطلم رو دزدیدن و رفت از انبار برام یک سطل نو اورد و اسمم رو با ماژیک روش نوشت و مثل کاپ قهرمانی برد بالای سرش و گفت دیگه کسی نمی‌تونه بدزددش. خیلی ناراحت شدم و نزدیک بود یک چک بخوابونم زیر گوشش. همیشه برای اسمم آرزوهای بزرگی داشتم و از تو چه پنهون هنوز هم دارم و نمی‌دونم، بهم برخورد. کمی ایستاد بالای سرم و حرف زد و دختر خوش مشربی هم هست و مهلت نمی‌داد من جمله رو ببندم و از وسطش داخل می‌شد و ادامه کار رو دست می‌گرفت. بین همکارها رابطه‌م با منشی و پیک از همه بهتره و البته بابام هم همین‌طوره و با پیک موتوری تهیه غذای سر کوچه‌مون خیلی دوست بود و هر وقت جوجه کباب می‌اورد بابام لباس پلوخوری می‌پوشید و می‌رفت دم در با هم دست و روبوسی می‌کردن و راجع به جوجه حرف می‌زدن و بابام می‌گفت هیچکی مثل شما نمی‌شه و الحق استادین و یارو می‌گفت بنده‌نوازی می‌فرمایین مهندس و بعد بابام براش حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت می‌خوند و یک بسته اسکناس نو رو مثل شاباش دور سرش می‌چرخوند و می‌ذاشت جیب طرف و یارو می‌گفت به خدا نمی‌گیرم و قابل شما رو نداره و مهمون کلبه خرابه‌ی ما باشید و با هم گلاویز می‌شدن و تقابل اشک‌ها و لبخندها می‌شد و هم رو در آغوش می‌فشردن و دیگه بابام پشت سرش یک کاسه آب می‌ریخت و بدرقه‎ش می‌کرد. البته بابام سنش که بالارفته خیلی پرحرف شده و در واقع از هر فرصتی برای حرف زدن با مردم استفاده می‌کنه و تو مهمونی‌ها اون قدر خاطره تعریف می‌کنه که کبود می‌شه و مامانم بهش چشم و ابرو میاد و البته حالا خود مامانم هم ازین سروزبونی‌هاست و همچین کم‌صحبت نیست و دیگه ببین چه خبره که این به اون می‌گه کمتر حرف بزن.

من مثل مامان بابام یک‌سره نیستم و نمودارم سینوسیه و یا خیلی ساکتم و مردم فکر می‌کنن لالم و زبونم رو عقرب گزیده یا اون‌قدر حرف می‌زنم که مستمعین کف می‌کنن پرپر می‌شن می‌ریزن دور مجلس و البته بعد از مهاجرت چون تنهاتر و منزوی‌تر شدم و کمتر آدمیزاد می‌بینم سیاه و سفیدیم شدیدتر شده و بعضی وقت‌ها اصلا دهنم باز نمی‌شه و فقط با اشاره سر و دست برگزار می‌کنم و بعضی وقت‌ها برعکس از صبح که از تخت خواب پیاده می‌شم دهنم بازه و تو خیابون با سنجاب‌ها و کفترها حرف می‌زنم و می‌رم و تا شب که بر می‌گردم خونه به زور در دهنم رو می‌بندم و مهر و موم می‌کنم می‌خوابم.

از اداره که اومدم بیرون رفتم سوپرمارکت برای خریدهای یخچالی. برای شام می‌خواستم لوبیاپلو بپزم و لابه‌لای قفسه ها دنبال رب گوجه فرنگی می‌گشتم و همه کنسروی بودن و منم تو خونه دربازکن ندارم و تو هم که برام نمی‌خری. محصولات دیگه مثل لوبیا و نخود و ذرت با در آسان بازشو موجود بود ولی نمی‌دونم چرا حیف‌شون اومده این آپشن رو روی قوطی رب هم بذارن. دیگه گفتم دربازکن بخرم و لوازم خانگی‌شون رو نگاه کردم و فقط ازین دربازکن چرخ‌دنده یی‌ها که شبیه ابزار شکنجه قرون وسطاست داشتن. روش استفاده این چرخ دنده یی‌ها رو بلدنیستم و چیزهای ناشناخته هم وحشت‌زده‌م می‌کنن. حالا این که خوبه یک بار دم پله برقی مترو زن جلوییم از سوار پله شدن می‌ترسید و دستش رو گذاشته بود روی جان پناه و نوک پاش رو میورد به سمت پله و انگار که اره برقی دیده باشه استرسی می‌شد و نمی تونست فرودش بیاره.

خریدهام دو کیسه بزرگ و سنگین شد و از فکر این‌که بخوام تا ایستگاه مترو حملش کنم گریه‌م گرفت. مخصوصا این اواخر گاهی توی اداره دست درد می‌گیرم و احتمالا حمالی برام منع پزشکی داشته باشه. دیدم پیری‌ها ازین چرخ دستی‌های توری مرغی دارن و خریدهاشون رو می‌ندازن توش و می‌برن ولی من از تصور خودم با فرغونی از جنس که دنبالم می‌کشم ناراحت می‌شم و ترجیح می‌دم ایستاده بمیرم. البته می‌شد از فروشگاه بغل خونه خریدکنم که دیگه بارکشی نداشته باشم ولی این یکی فروشگاهه رو دوست دارم و خوشم میاد بیام این‌جا. این‌ها با موزیک دهه هشتادی و دکور مزرعه و صندوق‌های اکسپوز میوه و چوب‌های رنگ سرخود به مشتری حس خرید از بازارهای روستایی رو می‌دن و خوب انسان شهرنشین هم از فروشگاه‌های غول پیکر متحدالشکل زنجیره‌یی خسته شده و عقده‌ی فضاهای صمیمی خودمونی گرفته و سیستم هم یک سری فروشگاه‌های دیگه با کلیدواژه‌های ارگنیک، خانگی و محلی انبوه‌سازی کرده که احساس میوه چیدن از درختان باغ آقا جو‌ن‌مون رو بهمون بده. اتفاقا یک کیلو زردآلو خریدم که عینهو زردآلوهای باغ آقاجون خدابیامرزم تو زادگاهمون ریز و طلایی و شیرین بود و خاطره تلخ زردآلوهای کال و درشت و بی مزه‌ی بازاری رو شست برد.

چندقدم که رفتم یادم اومد دیگه فقیر نیستم و می‌تونم سوار تاکسی شم. با این‌که ماه ها از ثبات اقتصادیم گذشته هنوز ذهنم روش‌های فقیرانه بهم پیشنهاد میده و دائم یادم می‌ره که منم می‌تونم لباسم رو بدم خشک‌شویی و سوار تاکسی شم و حوله‌ی روبدوشامبري بخرم. بعد اشتباهی عوض تاکسی رفتم سمت ماشین پلیسی که کنار خیابون پارک بود. این اتفاق که سوار ماشین اشتباهی بشم به دفعات تو زندگیم افتاده و اولین بارش در یازده سالگی و خرید آجیل شب عید بود که عوض رنوی کرمی بابام سوار رنوی سبز سدری یکی از شهروندان شدم و یارو از پشت رل حیرت‌زده برگشته بود و صندلی عقب رو نگاه می‌کرد و مامانم اومد درو بازکرد کشیدم بیرون.

دستم رو انداختم زیر دستگیره ماشین پلیس و هرچی وررفتم قفل بود و بازنشد و البته دیدم که پشت پنجره رو به حالت قفس میله‌کشی کردن ولی خوب همه این جزئیات بعدا یاد آدم میاد و تو اون لحظه موتور مغز به سمت هدف شتاب گرفته و چیزی جلودارت نیست. با پشت دست تقه‌یی زدم به شیشه و علامت دادم که در رو باز کن. پلیسه پیاده شد و من چند قدم عقب عقب رفتم و تازه چراغ گردون آبی و قرمز روی سقف رو دیدم و دچار حمله خنده عصبی شدم و با کف دست می‌زدم روی رونم و ریسه می‌رفتم. پلیسه گفت حالا اشکالی نداره و آروم باش ولی خوب کمی هم مشکوک شده بود و باهام محکم و پرقدرت و طولانی دست داد و در حالی که توی چشمم خیره شده بود اسمم رو پرسید. تو دانشکده افسری این تکنیک‌ها رو برای تحت سلطه روانی قراردادن مخاطب یادشون می‌دن و البته الان دیگه تو کتاب‌های راز موفقیت و کلید کامیابی و شیر جنگل باشیم همه این نکات رو ذکرکردن و در تیتراژ میلیونی جلوی دانشگاه تهران می‌فروشن.

سوار تاکسی بعد شدم و کمی جلوتر پشت ترافیک یکی سر راننده‌م داد زد و بهش فحش نژادپرستانه داد و من به رانندهه گفتم ناراحت نشیا و البته جوابم رو نداد و انشالله که کر و لال بوده. رسیدم خونه و شام پختم و چمدونم رو بستم و دوش گرفتم و صورتم رو صابون مالیدم و ریش و سبیلم رو تراشیدم و ناخون‌هام رو گرفتم. ناخون‌هام خیلی رشد می‌کنن و هر شب می‌گیرم‌شون و صبح که بیدار می‌شم باز دراومدن و دو شاخه شدن و از هر شاخک سه تا ناخون جدید درومده و دستم شبیه بوته‌ی خار ازم آویزونه و دنبالم روی زمین کشیده می‌شه و صدای پنجه روی یونولیت می‌ده.

ساعت ده می‌رسم اوهایو و ده و نیم سرکارم و پرهیز از کافئین رو هم شکستم و یک لیوان شیرچای درست کردم که جرعه جرعه می‌نوشم و گلوم موقع فرو دادن صدای عجیبی مثل گرداب می‌ده. هفته‌ها پیش سرمای مختصری خوردم و انگار هربار که سفر می‌کنم علائمش برمی‌گرده و شاید هم زکام نیست و به همکارهام حساسیت دارم. صدام خروسی می‌شه و دماغم می‌گیره و هرچی فین می‌کنم راه نفس باز نمی‌شه. از خارج فقط همین فین کردن در ملع عام  رو یاد گرفتم و ول کن نیستم و شور رو از مزه بردم وهمکارهام گوش‌هاشون رو گرفتن و افتادن کف زمین و ضجه می‌زنن. اسم اکثرشون رو بلد نیستم و با اینکه سه ماه گذشته یاد نگرفتم و ازون بدتر مثل مادربزرگم پس و پیش صداشون می‌کنم و مهناز رو نسرین و عباس رو فرزین صدا می‌زنم.

برای نهار به غذاخوری بزرگ طبقه همکف رفتم. سالاد بار رو جزیره‌یی وسط مجلس کارکردن و دور تا دورش ایستگاه‌های پخت همبرگر و ساندویچ و غذاهای مکزیکی و آسیایی زدن. صف همبر از همه طولانی‌تره و خوب چلوکباب آمریکایی‌هاست و خیلی دوستش دارن و در عروسی و عزا مصرف می‌کنن. کیفیت غذا پائینه و ده دقیقه‌یی ناامیدانه دور سالاد بار و واحدهای پخت غذای گرم طواف می‌کنم و نمی‌تونم تصمیم بگیرم بین آشغال و آشغال‌تر کدوم رو بردارم. بقیه  کارمندها هم مستاصل و بشقاب به دست خوراک‌ها رو معاینه می‌کنن و کف‌گیر رو با بی‌میلی می‌زنن زیر پوره سیب‌زمینی و وسطش پشیمون می‌شن و می‌زنن زیر خوک کبابی و بازم پشیمون می‌شن و خوب که همه چی رو به هم مالیدن و ماساژدادن یک ساندویچ تخم‌مرغ از توی یخچال برمی‌دارن و پکر و گرفته می‌رن به سمت صندوق. نمی‌دونم شاید هم مشکل از خود غذا نیست و ارزونی مشکوکش آدم رو دل‌زده می‌کنه. نور سالن هم نامناسب و آبی رنگه و کاهوها هرچی هم تازه و ترد زیر اون لامپ مهتابی‌های صنعتی کثافت و سمی به نظر می‌رسن. هربار از کنار دیس خوک کبابی که چربی زردرنگ مایعی به ظرف استیل پس داده رد می‌شم چندشم می‌شه و دوست دارم پتو بندازم روش که نبینم. از تربیت مذهبی همین خوک‌ستیزی برام باقی مونده و مومنانه به مغزم فرورفته و کنده نمی‌شه. خوکیجات رو فقط تو رودربایستی می‌خورم و واقعا بهم فشارروانی میاره و بیکن و دنده و فیله‌ی خوک زیر دندونم تبدیل به کلوخ و زهرمار و خار مغیلان می‌شه و گلو رو جر می‌ده می‌ره پائین. نمی‌دونم، بعید نیست یک روزی بقیه‌ش هم بهم برگرده. همین بابام از وقتی هفتاد ساله شده نماز می‌خونه و موقع روک و تخته به ائمه متوسل می‌شه و ذکرمی‌گه و تاس می‌ریزه و یک بار هم از قم بهم زنگ زد و گفت اومده زیارت و انشالله هروقت من بیام هم یک سفر می‌ریم مشهد.

 

بعد از نهار جلسه داریم و من روی غذا خوابم می‌گیره و از اوجم دور می‌شم. دور میز بیضوی بزرگی جمع می‌شیم و تعدادی اسلاید از افتتاح شعبه‌ی روسیه نشون می‌دن. وسط مغازه رو پله پیچ مرمر نباتی رنگ با جان پناه طلایی کارکردن و سقف رو بلند گرفتن و در کل طراحیش مکه‌یی و حاج خانومیه و ازین بابت خوشحال و سرافراز هم هستن. نگاه پوچی به همه چیز دارم و اکثر جلسات به نظرم غیرضروری و مسخره و وقت تلف کردن میان. ده دقیقه آخر رئیس اعظم و دار و دسته‌ش هم وارد می‌شن. پیرمرد مو سفید تر و فرزیه که انگار الان از حموم درومده باشه لپ‌هاش گل انداخته. کمی جوگیره و به دلایل نامعلومی دو بادیگارد رنگین پوست عضلانی دنبال خودش راه می‌ندازه و سر خیابون اداره کیوسک پلیس گذاشته و داخل هم انگار وارد خاک کره‌شمالی شده باشی تعدادی کچل بلوز شلوار سیاه که دست به سینه ایستادن و به در ورودی زل زدن و به وضوح توی جوراب‌شون اسلحه دارن کاشته. نمی‌دونم شاید هم زوال عقل و پارانوئید تو این سن طبیعی باشه و به زودی تانک و تک‌تیرانداز هم بیاره و دور خودش رو مین‌گذاری کنه.

 

ساعت هفت کارم تموم شد و تاکسی گرفتم که برم هتل. تاکسی‌های اوهایو منش و صفای روستایی دارن و پیاده می‌شن در رو برای مسافر باز و بسته می‌کنن و پشت سرت یک پیاله آب می‌ریزن و مثل نیویورک آدم رو با لگد و کتک از ماشین بیرون نمی‌ندازن. هر هفته همین راننده رو می‌فرستن دنبالم و صبح‌ها هم که از هتل تاکسی می‌گیرم باز همین یاروئه و به نظر می‌رسه در کل شهر همین یک نفر تاکسی داشته باشه. مرد مهاجر چغریه که موهای سرش رو تراشیده  و عینک خرمگسی سبز می‌زنه و خیلی حرافه و خوشامد می‌گه و با شربت و شیرینی و گروه سرود پذیرایی می‌کنه و از آثار باستانی و مناطق سیاحتی اوهایو می‌گه. انگار که با دیوار حرف می‌زنه هیچ واکنشی نمی‌دم و وانمود می‌کنم کر و لالم و البته زیاد هم از روی بدطینتی نیست و بیشتر حوصله حرف زدن ندارم و می‌خوام در سکوت از پنجره بیرون رو تماشاکنم و بلکه چرت کوتاهی بزنم. عوضش موقع پیاده شدن انعام درشتی بهش دادم که البته از جیب اداره می‌ره و سعی می کنم حسابی چرب بگیرم که سرمایه از کیسه‌ی اغنیا به سمت فقرا سرازیر شه.

 

وارد هتل شدم و زن جوانی که آرایشش روی صورت عرقیش ماسیده و دلمه بسته بود از پشت دخل اسمم رو پرسید و کارت اتاقم رو داد. چند پیرمرد گرسنه در لابی نشسته بودند و با ولع و شهوت خدمه‌ی چلاقی که لنگان لنگان میزها رو دستمال می کشید برانداز می‌کردن. حشر در فضای هتل‌ها موج می‌زنه و در رو که باز می‌کنی هرمش توی صورتت می‌خوره و احتمالا از بیکاری مسافران و تحریک‌آمیزی تخت‌های کینگ سایز و ملحفه‌های تمیز باشه. پنجره اتاقی که به عنوان «ویو دار» بهم انداختن رو به پارکینگ هتل باز می‌شه و ویوی ابدی اس-یو-وی‌های زمخت طوسی رو در کادر دارم. اثاثیه رو محتاط و سفید و خاکستری و ترکیبی از چوب و فلز کارکردن و چند تابلوی آبستره‌ی فریم نقره‌یی از دیوارها آویختن. بنیان طراحی هتل‌ها بر همین ایده استوارشده: محافظه‌کاری.

کمی روی تخت ولو شدم و روی تشک فنریش بازی بازی کردم و بالا و پائین رفتم و کمی هم به سقف خیره شدم و دو بار هم توی یخچال رو نگاه کردم و بعد بلند شدم رفتم بیرون که قدم بزنم. چنگی به دل نمی‌زد و پیاده‌روها خالی و متروکه بود و مغازه‌ها همه بسته بودن و خیابون هو هو می‌کرد و گویا دم غروب تموم شهر رو تعطیل می‌کنن. گاهی وسوسه می‌شم بیام اوهایو زندگی کنم و کمتر مالیات و اجاره خونه بدم ولی بعد به نظرم ترسناک می‌رسه و حس می‌کنم شاید از خلوتی شهر دچار جنون شم. البته حالا از شلوغی و امکانات نیویورک هم استفاده خاصی نمی‌کنم و فقط بعضی شب‌ها برنامه گالری‌ها و تاترها و کنسرت‌ها رو ورق می‌زنم و خودم رو می‌خارونم و بعد می‌خوابم. ولی آدمیزاد واقعا روانیه و شاید همین که بدونم دیگه بهشون دسترسی ندارم مثل گربه‌یی که توی پستو گیرافتاده وحشی شم و به درودیوار چنگ بندازم.

برگشتم هتل و شام رو توی اتاقم خوردم و یک لیوان هم شکاندم که ترکش‌هاش همه جا پخش شد و هربار که از تخت پایین میومدم مجبور بودم کفش‌هام رو پام کنم. کمی توی ساک دستیم دنبال نخ‌دندون گشتم که پیدا نشد. تقریبا هربار یک چیزهایی جامی‌ذارم و این بار نخ‌دندون و زیرشلواری نیوردم. شاید هم لغزش فرویدیه و از عمد زیرشلواری و نخ دندون نمیارم و فکرمی‌کنم برای یک شب صرفه نداره. این بار دندون پزشکم بعد از مته کاری آینه انداخت و حفره‌های دهشتناک عمیق دندونم رو نشونم داد و گفت می‌خوام بترسی که خوب مراقب دندون‌هات باشی. مردم پاک عقل‌شون رو از دست دادن و مراقبت از دندون خودمون رو هم می‌خوان با تهدید و ایجاد رعب و وحشت و قمه‌کشی و زورگیری به دست بیارن. واقعا هم در «ترسوندنم» پیروز و موفق بود و بعضی شب‌ها کابوس‌های دندونی می بینم و آسیاب ها شروع می‌کنن به خورد شدن توی دهنم و دومینویی میان جلو و دونه دونه می‌ریزن و با کف و خون از دهنم می پاشن بیرون.

ده و نیم تا یازده اینستاگرام و توییتر و چند وبسایت رو در تاریکی بالا پائین کردم و بعد ساعت رو گذاشتم روی زنگ و خوابیدم. خوابش بسیار عمیق و شیرین بود و نوک پاهام رو از لحاف بیرون گذاشتم که مثل ترموستات حرارت رو تنظیم می‌کرد و لحافش کتانی و سنشوال بود و آسایش مثل مه از دامنه‌ی کوه بالا اومد تا به قله رسید و سرمست و حیرانم کردم و روی گلبرگ لطیف گل ها شبنم نشسته بود و همون جا در دم غزل «ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما، جوشی بنه در شور ما تا  می شود انگور ما» رو سرودم.

Running over the same old ground

از قفسه دم در یک سطل ماست و یک بطری شیر و از جزیره سبزیجات انباشته روی هم یک کیسه پیاز و دو بسته اسفناج برداشتم. همین امروز صبح یک کپه اسفناج گندیده که تبدیل به لجن یشمی رنگی شده بود و شیره‎ی مسموم زرد رنگی ترشح می‎کرد رو از کشوی پائین یخچال دور ریختم و نمی‎دونم چرا با این‎که مصرف ندارم باز می‎خرم. شاید چون آخر هفته رو فقط آشغال و مواد سرطان‎زا خورده بودم و حالا خرید یک بوته اسفناج روحیه‎م رو خوب می‎کرد. بغلم پر از جنس شده بود و ارتفاعش تا روی دماغم می‎رسید و کیف دستی و یک پوشه نقشه هم ازم آویزون بود. هربار فکرمی‎کنم خرید خاصی ندارم و دم در سبد برنمی‎دارم و آخرش مثل حمال‎ها بار رو دستی می‎برم تا دم صندوق. فکر می‎کنم اگه چرخ‎دستی برندارم در مصرف زمان صرفه‎جویی می‎شه. عصرها که از اداره میام بیرون خیلی عجله دارم و به پیرمردها و توریست‎های حیرون و چلاق‎ها تنه می‎زنم و لایی می‎کشم و سبقت می‎گیرم که زودتر برسم خونه و بشینم روی مبل و به دیوار خاکستری رنگ روبه‎روم خیره شم. احساس می‎کنم این عجله بیمارگونه ویروس مهلکیه که در نیویورک دچارش شدم. انگار روحی نامرئی در فضای شهر سرگردانه و مردم گله گله توی خیابان ها دنبالش می‎دوئن و بعد از یک مدت سودازده می شن و دیگه ترمزشون نمی‎گیره و حتا وقتی ساکن یک‎جا نشستن هم ذهن‎شون داره نفس نفس زنان می‎دوئه و کف و خون بالا میاره.

اجناس رو روی تسمه نقاله چیدم و صندوق‎دار دونه دونه اسکن کرد و توی کیسه انداخت و هرچند ثانیه یک بار سکته‌یی بین کارهاش می‎افتاد و محو تصویر خودش در مانیتور روبه‎روش می شد و پلک نمی‎زد. فکرکنم چون خیلی خوشگل بود این‎جوری می‎کرد و هربار که انعکاس صورتش رو می‌دید در حیرت فرو می‌رفت و براش عادی نمی‌شد. چهره‎ش رنگ پریده و خلوت و صامت بود و مثل جسد لب‌های سفید و حلقه‎یی بنفش دور چشم‎ها داشت و نگاهش که می‎کردی انگار قدم در اتاقی خالی گذاشته باشی صدا می‎پیچید و اکو می‎شد.

بیرون سوز سردی میومد و شال‌گردن رو کشیدم روی دماغ و دهنم و قوز کرده راه افتادم به سمت خونه. زمستون‎ها گردن عضو اضافه‏ و دردسرساز بدنه و هرچی در خودت فرو ببریش تحمل سرما راحت‎تر می‎شه و بیخود نیست پنگوئن‏ها گردن ندارن و تکامل انسان‎های ساکن نقاط سردسیر هم به همین سمته و احتمالا کله ی نوادگان ما مستقیما از روی شونه‎ها دربیاد.

کمی بعدتر روی کاناپه‎ی فیلی رنگ محقر آیکیام که خودم سرهمش کردم و پیچ مهره‎هاش خوب چفت نشده و همین روزهاست که متلاشی شه نشسته بودم که مامانم زنگ زد. دوربین رو هی می‎چرخوند روی در و دیوار و مهناز و شهناز رو نشونم می‎داد در حالی که من کوچک ترین علاقه‎یی به دیدن کسی غیر از خودش ندارم. گاهی ازین که دورم احساس گناه می کنم و نگرانی مثل خوره به جونم میوفته و هی پرس و جو می‎کنم فلان دکتر رفتی و بهمان آزمایش رو دادی و هربار هم با خنده و شادی می‎گه نه. نمی‎دونم شاید از عذاب وجدان من لذت می‎بره. خودم که خیلی لذت می‌برم و کلا عذاب‎وجدان تو سیستم ذهنی و تربیتی آریایی مورد مثبتیه و اگه نداشته باشی باید بری درمونگاه معاینه شی. اگه این‎جا بودن اوضاع بهتر می‌شد و البته با این سیستم مهاجرتی داغون و قطره‌چکونی آمریکا در بهترین حالت چهار پنج سالی ازین که بتونن بیان فاصله داریم و اصلا نمی‌دونم علاقه‌یی به اومدن دارن یا نه. گاهی فکر می‌کنم کمی پول‎هام رو جمع کنم و برگردم ایران دورهم باشیم. البته خرج و مخارج اون‎قدر زیاده که چیزی جمع نمی‎شه ولی خوب این‎طوری هم اگه برگردم خیلی حس ناکامی می‌کنم. البته حس ناکامی که همیشه می‎کنم و الان دیگه مشخص شده ارتباط معناداری با موندن و نموندن و رفتن و اومدن نداره و بیشتر اشکال فنی مغزه.

حوالی ساعت یازده نخ دندون کشیدم و مسواک زدم و رفتم زیر پتوی سبزرنگم. نیم ساعتی خیال‎پردازی کردم و بعد بلند شدم چمدونم رو بستم و دوباره برگشتم توی تخت. خیال‎پردازی قبل از خواب رو خیلی دوست دارم و مراسمش رو هرشب با دقت به جا میارم. ساعت شش از خواب بیدارشدم و شش و نیم از خونه زدم بیرون. توی اون ساعت فقط کارگرها توی خیابون بودن که از دکه‎های آلومینیومی کنار پیاده‎رو قهوه‎ی ارزون قیمت و نون فانتزی می‌خریدن. هفته یی دو روز باید برای کار برم اوهایو و ساعت هفت صبح سرویس‌مون کارمندها رو از سطح شهر جمع می‌کنه می بره به فرودگاه خصوصی کوچکی در شمال نیوجرسی. فرودگاهه در اصل اتاقی ده در دهه که یک دست مبل استخونی چیدن و گوشه‎ش یخچالی کوچک و فلاسک چای و قهوه و قندون گذاشتن و تشریفات و بازرسی نداره و با سیستم خطی های سدخندان-ونک کار می‌کنه. یک ربعی بیشتر توی سالن منتظر نموندیم و بعد نگهبان دم در داد زد بیاین سوار شین بریم. هواپیمای کوچک اداره روزی چهار بار بین اوهایو و نیویورک می‎ره و میاد و کارمندها رو ازین دفتر می‌بره به اون دفتر و این «همسفر بودن» با هم‌کارها خیلی اذیتم می‎کنه و کلا نمی‎دونم در بستر بیرون از اداره چجوری باید باهاشون برخوردکرد. تا می‏شینم اخم می‏کنم که دوستانه به نظر نیام و کسی بغل دستم نشینه. البته وقت‎هایی که یادم می‏ره اخم کنم هم کسی بغل دستم نمی‎شینه و مثل جزامی‌ها دورم خالی می‏مونه چون تازه‎واردم و این‌ها همه هم رو می‌شناسن و سال‎هاست همکارن و باهم می‎رن و میان و مثل اردوهای مدرسه ردیفی دورهم می‎شینن و قهقهه می‎زنن و با مهماندار بگو بخند می‎کنن. مهمانداره مرد چهارشونه‌ی بدجنسیه که از استاندارد مهماندارها ده بیست سالی پیرتره و مجلس رو خوب تو مشتش داره و با رئیس‌ها خوش و بش می‎کنه و به من محل نمی‎ده و موقع بادوم زمینی پخش کردن جا می‎ندازدم و بعد هم با بطری آب می‎کوبه توی سرم. اون‎قدر از ضربه غافل‎گیر شدم که هول می‎کنم و ازش بابت این‎که با بطری زده تو سرم عذر می‎خوام و وقتی می‎ره تازه یادم میاد ضارب اون بوده و خیلی ناراحت می‏شم و دوست دارم پاشم برم دست به یقه شم. نصف پرخاشگریم به خاطر پسیو اگرسیو بودنمه و این‎که همون موقع که می‎زنندم سکته مغزی می‎کنم و نمی تونم واکنش بدم و هی می‎مونه رو هم جمع می‏شه.

از پنجره بیرون رو نگاه می‎کنم. خونه‌ها قد کف دست و بعد قوطی کبریت می‌شن و هی آب می‌رن تا بلاخره محو می‎شن. هم می‎ترسم و توی دلم خالی می‎شه و هم بدم نمیاد از پنجره دود و بعد شعله‎های آتش ببینم و خلبان بگه موتورمون نقص فنی کرده و جو به هم بریزه و دم هواپیما کنده شه و سوراخش مثل سیاه چالی مهماندار بدجنسه رو مکش کنه و بعد مثل ماشین لباس شویی همه چیز با شتاب دور سرم بچرخه وآخرش تصویر مثل شمعی زیر بارون چند بار پت پت کنه تا خاموش شه.

In the first flush of youth

توی مترو یک مردی زد زیر آواز که پول جمع کنه. صدای بی‌نهایت نکره‌یی داشت و انگار گربه فحل روی یونولیت پنجه بکشه اعصاب خورد کن بود و خودشم بوی نا می‌داد و همین‌طور که از سرتا ته واگن راه می‌رفت بخار متعفنی توی هوا پخش می‌کرد. یک اسکناس لوله شده انداختم توی کلاه چرک‌مرده‎ش و پشتم رو کردم رفتم توی واگن بغلی که صداش رو نشونم. از آوازه‌‌خوان‌های خیابانی به بهترین‌ و بدترین‌شون پول می‌دم و از کنار بقیه رد می‌شم. متوسط‌ها به چشمم نمیان و توجهم فقط به حنجره‌طلایی‌ها و انکرالاصوات‌ها جلب می‎شه و چیز عجیبی هم نیست مغز آدم سیاه و سفید رو بهتر می‌فهمه و توی دبستان هم خوب‌ها و بدها رو روی تخته می‎نوشتن و کسی به معمولی‌ها کاری نداشت. توی واگن جدید یک صندلی خالی بود و نشستم و کمی به فضای خالی روبه‌رو خیره شدم و بعد قاه قاه خندیدم. یاد جوک بامدیریت جعفری افتاده بودم، این جوکه روخیلی دوست دارم و خوبیش اینه که هر دو سه سال یک بار به کل فراموشش می‌کنم و یکهو توی مترویی، زیر دوشی، جایی رندوم بهم نازل می‌شه و از خنده به خودم می‌پیچم و باز می‌ره تا چندسال بعد که خدا می‌دونه کی و کجا یادش بیفتم. خودبه‌خود خندیدن هنوز توی عرف جا نیفتاده و مردم معذب می‌شن و چندوقت پیش زنی توی مترو به همین مناسبت بلند شد از بغل دستم رفت ولی خودبه‌خود اخم کردن یا لبخند زدن کاملا پذیرفته شده‌ست درحالی‌که اکثر کسانی که لبخند محوی زدن دارن به سکس فکرمی‌کنن و اگه گوش‌هات رو تیز کنی ضجه‎ی ضعیف حیوانی که گاهی از انتهای گلوشون بلند می‌شه رو می‌شنوی.

از مترو که اومدم بیرون رژم رو با دستمال پاک کردم و نزدیک بود دستمالش رو پرت کنم روی دختری که چندقدم آن‌طرف‌تر چمباتمه زده بود. روی زمین نشسته بود و داشت بند کفشش رو می‌بست و کاپشن خلبانی مشکی پوشیده بود و در نگاه اول فکرکردم سطل زباله‎س. روزهایی که زیاد با خودم حرف می‌زنم ارتباطم پاک با اطراف قطع می‌شه و آدم‌ها و محیط رو امپرسیون شده و به شکل توده‌هایی مبهم و درهم می‌بینم. کوری در چشم که نه، در انزوای مغزم اتفاق می‌افته و کسی گواهینامه‌م رو باطل نمی‌کنه و عصای سفید دستم نمی‌ده و موقع رد شدن از خیابون بازوم رو نمی‌گیره. توی آینه دستی نگاه کردم که مطمئن شم رژم پاک شده. ازین آشغال چینی‌هاست و مثل موم می‌چسبه به لب و مزه سرب می‌ده و قشنگ معلومه سرطان‌زاست. یک‌بار دندون‌پزشکی توی حرف‌هاش مریض‌هاییش که رژ دارن رو مسخره کرد و ازون موقع حواسم هست خودم رو مضحکه نکنم. مامانم هم تعریف می‌کرد زنی اومده بوده بزاد و آرایش و شینیون داشته و این‌ها بهش خندیدن و گفتن اومدی تولد. با این که خودم دائم رفتار و نظرات مردم رو مسخره می‌کنم و چرخ زندگیم ازین راه می‌چرخه وقتی از بیرون نگاه می‌کنم به نظرم کار شنیعی میاد. تقریبا اکثر کارهام رو اگه یکی دیگه بکنه خوشم نمیاد و می‌خوام کشیده‌ی تنبیه بخوابونم زیر گوشش ولی خودم که انجام می‌دم حس می‌کنم درست و لایق تقدیره.

چنددقیقه بعد ازین‌که روی صندلی چرم مصنوعی دندون‌پزشکی نشستم و برام پیش‌بند بستن تصمیم گرفتم بلند شم به یک بهانه‌یی برم بیرون و دیگه پشت سرم رو هم نگاه نکنم. دستیار دکتر زن جیغ‌جیغوی اعصاب‌خردکنی بود و پریشان و نامفهوم حرف می‌زد و دکتر دیر کرده بود و حس کردم قابل اطمینان نیستن. شب قبل کمی راجع به مرگ و میر بر اثر کشیدن دندون عقل گوگل کردم و چند موردی هم پیداشد و ازون بدتر داستان‌های مخوفی هم از پاره شدن دهن و خورد شدن فک و پاشیدن خون به درودیوار خوندم. مخصوصا توی برگه رضایت‌نامه‌یی که دادن امضا کنم هم ذکر شده بود ممکنه دچار «عوارضی» مثل ناشنوایی، کوری، ضربه مغزی، قطع نخاع و افلیج مادام‌العمر بشم. هیچ آدم عاقلی نباید چنین برگه‌یی رو امضا کنه ولی هربار به این امید که عوارض به نفر بعدی اصابت کنه نه به ما امضا می‎زنیم. حتی هنوز قانع نشده بودم چرا باید دندون‌های عقل‌ سالم و شادابم رو بکشم و دندون‌پزشکم گفته بود یک جور «سرمایه گذاری» برای آینده‌ست و اگه تو پیری کوریت خراب بشن دیگه کشیدن‌شون سخته و یک کف دست از نسج دهن و گردنت هم باهاش کنده می‌شه میاد بیرون. با هیولا ساختن از پیری کوری جوون‌‌ها رو رام می‌کنن و دندون‌های درنده‎ی تیزشون رو می‌کشن و قلاده می‌بندن و وارد سیستم راکد تک همسری می‌کنن و زاد و ولد می‌دن و توی مزرعه به کار می‌گیرن‌شون.

دکتر که اومد گفت اگه دویست دلار بیشتر بسلفم گاز دی نیتروژن مونوکسید می‌دن مصرف کنم که نیمه هوشیار شم و یک پیشنهاد دیگه‌ هم داد که اگه فلان آمپول رو بزنیم به لثه‌ت ورم نمی‌کنی و اونم می‌شه هشتادوپنج دلار. تکنیک همونیه که منیژه جون تو مزون لباسش اجرا می‌کرد: یک ژاکت خردلی برمی‌داشتی حساب کنی که به کمربندی چرمی اشاره می‌کرد و می‌گفت اونم بردار ببند روش و بعد که نرم می‌شدی شال زردی که روی پیشخوان لوله شده بود رو دست می‌گرفت و می‌گفت پس اینم بخر باش ست کن.

گازه رو که تنفس کردم اتاق کمی دور سرم چرخید و بعد آرام در فضا شناور شدم و از سطح صندلی فاصله گرفتم و نزدیک سقف به پرواز درومدم و صداها و تصاویر به جریان سیال فریبنده‌یی تبدیل شد و هربار که دکتره ساطورش رو از دهنم در میورد و با پیش‌بند خونین قصابیش پاک می‌کرد و می‌پرسید چطوری؟ می‌گفتم خیلی خوبم و با کف دست می‌کوبیدم روی رونم و از خنده ریسه می‌رفتم و منتظر می‌شدن خنده‌‍م بند بیاد که دوباره شروع کنن. واقعا بهترین مخدری بود که تاحالا تجربه کردم و یک نصفه روز سرخوش و بالا بودم و نصفه دوم روز رو برای تموم شدن اثرش سوگواری می‌کردم و اگه راست می‌گی یک کپسولش رو بخر بهم عیدی بده.

سال نو و بقیه مسائل

گوشم دوباره درد گرفته. این چندمین بار در یک‌سال گذشته‌س و دفعه آخر دکتر گفت اثر گوش‌پاک‌کنه و دیگه استفاده نکن ولی پریروز شیطون رفت تو جلدم و مصرف کردم و باز این‌جوری شد. از سر بطالت گوش‌پاک‌کن کشیدم و کلا بی‌کاری بعد از کم‌عقلی جدی‌ترین خطریه که انسان معاصر رو تهدید می‌کنه و مبتلایانش مجبورن خودشون و اطرافیان رو انگولک کنن تا سرگرم شن.

برای تحویل سال میلادی بدم نمیومد برم تایمزاسکوئر و البته این پنجمین سالیه که قصد می‌کنم و نمی‌رم و می‌گم انشالله سال بعد. در واقع کسی رو ندارم که باهاش برم و چندباری هم که به این و اون پیشنهاد دادم بهم خندیدن و گفتن برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه. نیویورکرها از تایمزاسکوئر و توریست‌هاش متنفرن و مشکل بتونی قانع‌شون کنی پا در چنین باغ‌وحشی بذارن. میم گفت جمعیت روانیت می‌کنه و فقط در صورتی که توی یکی از برج‌های مشرف مکان داشته باشی و از پنجره ماجرا رو ببینی می‌صرفه. ما خودمون برای محرم تو شهر پدریم چند رقم پشت بوم و پنجره‌ی مشرف به عبور دسته‌‌های عزاداری در اختیار داشتیم و قشنگ می‌شد دور از جمعیت تو ناز و نعمت صندلی بذاریم و سبیل‌هایی که شلوار خمره‌ئی کرپ و پیرهن ساتن مشکی تن‌شونه و زیر علم کبود شدن و چونه‌شون می‌لرزه یا اون‌هایی که گل مالیدن به سرشون و با زنجیر خودشون رو کتک می‌زنن رو از دید پرنده ببینیم و البته این‌ها همه‌ش از امتیازات بومی بودنه.

برنامه‌ئی برای شب سال نوی میلادی نداشتم که خوب مسئله جدیدی نیست، معمولا برای بقیه مناسبت‌ها مثل عیدنوروز و تولد مسیح و ولنتاین و شب قدر و نیمه شعبان هم برنامه‎یی ندارم و البته افتخاری هم نداره، بیشتر به ضعف روابط عمومیم و دسترسی نداشتن به کارتل‌های برنامه‌گذار برمی‌گرده. میم پیشنهاد داد بریم فیلم جدید اینیاریتو رو ببینیم و بعدش جایی شام بخوریم و به هر حال بهتر از خونه موندن و خمیازه کشیدن روی کاناپه‎ی نشیمن بود. ایستگاه مترو خیلی شلوغ بود و همه لباس پلوخوری پوشیده بودن و راستش بدم نمیومد همون‌جا توی ایستگاه بمونم مردم رو تماشا کنم. ویلیامزبورگ محله‎ی هیپسترهای نسبتا مرفه و هنرمند‌ها و یا کسانیه که خودشون اثر هنرین و من اللخصوص به دسته آخر خیلی علاقه‌مندم.

واقعیتش دیگه نمی‌تونم تو محله‌های فقیرنشین و مهاجرنشین زندگی کنم و دیدن آدم‌های درب و داغون شکنجه‌م می‌ده و انگار انعکاس خودم رو در آینه دیده باشم ناراحت و افسرده می‌شم. شاید همه‎ش هم به پول ربطی نداره و دوره‎یی که تو محله‌ی متمول قدیمی شهر زندگی می‌کردم هم حالم خراب بود و تراکم پیری‌های ویلچری در پیاده‌روها و مغازه‌ها اذیتم می‌کرد. اصلا اولش محله‌ها درهم و قاطی بودن و شکل گیری محله‌های بالادست و فرودست جامعه از همین جنس‌ تفکر کلید خورده که بورژواها و خورده بورژاها نمی‌خواستن ریخت بدبخت‌ها رو ببینن و کم‌کم املاک‌شون رو فروختن رفتن یک گوشه جمع شدن و دورش سیم‌خاردار کشیدن. تو بعضی کشورها که مدل تشکیلاتی‌ترش هم موجوده و شهرک فرهنگی‌ها و شهرک شهدا و شهرک پزشکان هم تدارک دیده شده تا مجبورنشی با بقیه چشم تو چشم شی.

دیر رسیده بودیم و صندلی‌های خوب اشغال شده بودن و مجبورشدیم بشینیم ردیف اول و طراح ابله تا خرتناق صندلی کارکرده بود و اون‌قدر به پرده سینما چسبیده بودیم که اگه پام رو دراز می‌کردم می‌خورد تو دهن لئونارد دیکاپریو. این‌جا به دلایل نامعلومی بلیط رو بدون شماره صندلی می‌فروشن و فله‌ئی و هرکی هرکیه و البته من حدس می‌زنم دلیل اقتصادی داشته باشه و می‌خوان مجبورشی زودتر بری بشینی توی سالن تا خوب آگهی ببینی.

میم رفت یک سطل پاپ کورن و دو تا پارچ نوشابه خرید اورد و همین‌جور که این‌ها توی فیلم هم رو با داس و تبر تیکه پاره می‌کردن و خون می‌پاشید هوا ما می‌خوردیم و می‌نوشیدیم. منتظر بودم ببینم دیکاپریوش در چه سطحه و ممکنه بلاخره اسکار رو ببره یا نه که ناامید شدم چون نصف بیشتر فیلم رو اندازه خرس پتو و پوستین پوشیده و مثل جسد افتاده بود یک گوشه و اون‌جور که بگی قدرت مانور نداشت.

از در سینما که اومدیم بیرون به رستورانی همون روبه‌رو رفتیم و زنک گفت امشب جا نداریم و فقط بیرون‎بر می‌دیم. یک ساعت بیشتر به تحویل سال نمونده بود و البته این اواخر دیگه برام فرق چندانی نداره سال تحویل کجا و در چه حالی باشم و خونش رنگین‌تر از سیصدوشصت‌وچهار شب دیگه نیست. من رفتم دستشویی و قرار شد میم دوتا هات چاکلت بخره بریم گوشه پیاده‌رو بایستیم بخوریم. خوبی معمار شدن اینه که دیگه مشکلی در پیداکردن مستراح ندارم و به بصیرتی رسیدم که تو اداره و موزه و پارک به سادگی محل سرویس‌های بهداشتی رو تخمین می‌زنم و شاید به زودی مسابقات داخلی هم برای معماران برگزار کنم که گروه گروه در اماکن عمومی رهاسازی بشیم و هرکی زودتر بفهمه دستشویی کجاست برنده‌س.

توالتش نسبتا تمیز بود و البته کلا توالت فرنگی عمومی به اون کثافتی توالت ایرانی عمومی نمی‎شه و سرتاپاش خیس و لزج نیست و امنیت و استتار بهتری داره و اگه کسی سهوا بیاد تو هم به اون زنندگی نیست. برای خود من چندماه پیش در استارباکس اتفاق افتاد و یادم رفته بود در رو قفل کنم و یک بابایی در رو باز کرد اومد تو و هردو چند ثانیه جیغ کشیدیم و یارو در رو بست رفت و البته خیلی به خودم دلداری دادم که حالا اشکالی نداره ولی باز ده دقیقه‎یی اون تو موندم و به دیوار خیره شدم و روم نمی‎شد بیام بیرون و گفتم بلکه طرف تو این فاصله سرطان بگیره بمیره که دیگه چشم تو چشم نشیم. البته که تربیت آریایی نگاه بسیار پست و خفت‌بار و تحقیرآمیزی نسبت به توالت و مواد دفعی بدن داره وگرنه که چندوقت بعد ازون حادثه با دختر روسه بیرون بودم و رفتیم دستشویی و من اومدم در رو پشت سرم ببندم که اینم اومد تو و من چند ثانیه لال شدم و بعد بهش گفتم پشیمون شدم و کاری ندارم، ولی اون خونسرد نشست روی کاسه توالت و همین‌طور که حرف می‌زد صدای شرشر هم میومد و البته سعی داشت ارتباط چشمی هم بگیره که من معذب شدم و طفره می‌رفتم. حالا می‌گن رئیس جمهور دهه شصت آمریکا، لیندون جانسون توی دستشویی جلسه می‌گرفته و ببخشید توروخدا این یادداشت این‌جوری شد، ولی همین‌جوری که کار بزرگ انجام می‌داده باهاتون رودررو صحبت می‌کرده و جوری مسلط و مقتدر بوده انگار پشت میز نشسته و فنجان قهوه در دست داره.

هات‌چاکلت‌هاش غلیظ و لذیذ و کم‌شیرین بود و به پیاده‌رو نکشید و قبل ازین‌که به در خروجی برسیم تموم شد و میم دوباره رفت با یک لیوان دیگه هات‌چاکلت برگشت که شریکی بخوریم و البته همه‎ش غر می‌زد که من جرعه‌هام رو حجیم‌تر مکش می‌کنم و سهم اون رو هم بالاکشیدم.

لحظاتی بعد در حالی که از روی گوشیم درشدن توپ تایمزاسکوئر رو تماشا می‌کردم سال نو شد و من هم دیگه اون آدم سابق نبودم.

Everybody knows that the war is over

هفت‌وچهل دقیقه صبح جمعه بیدار شدم. یک ربع اضافه‌تر خوابیدم چون موهام هنوز اون‌قدر کثیف نبود. یک وعده حمام دو تا سه روز برام کار می‌کنه و البته این برای وقتیه که بخوام در سطح جامعه ظاهر شم، تو دوره‌هایی که بی‌کار بودم و جایی رو نداشتم برم رندوم و هفتگی حموم می‌رفتم و مخصوصا تو زمستون که ضرورتش احساس نمی‌شد.

ضدآفتاب زدم و کلا دو هفته‎س که شروعش کردم. صورتم شروع کرده به ریختن و گوگل که کردم گفت اشعه خورشید دشمن شماره یک کلاژن پوسته و من آخرین اوسکولیم که نمی‌دونستم. یه تیوب ضدآفتاب قوی خریدم و صبح‌ها می‌زنم و می‌خوام جبران این سی سال رو هم بکنم و خیلی می‌مالم و توی دهن و چشمم هم می‌ره. طعم تلخی داره و چشم‌دوست نیست و می‌سوزوندش. صورتم رو هم براق و روغنی می‌کنه ولی انگار درستش همینه و یعنی ضدآفتابش خوبه وَ مَكَرُواْ وَ مَكَرَ اللّهُ. مثل آینه می‌زنه به کمر نور خورشید و نیرنگش رو به خودش برمی‌گردونه.

توی متروی اولی جانشدم و در بسته شد و اونایی که جاشده بودن جوری فاتحانه از پشت شیشه نگاهم می‌کردن انگار دارن اعزام می‌شن به قله‌‎ی موفقیت و من دیگه تا آخر عمرم جانمی‌شم و لب سکو می‌مونم می‌پوسم و اونا می‌رن و می‌رن.

متروی دومی رسید و با فشار پشت سری‌ها وارد شدم و ملت بغل به بغل مثل کنسرو ماهی ساردین روی هم سوار شده بودن و صدای هاف هاف نمناک نفس کشیدن‌شون توی گوشم می‌پیچید و شکنجه روانی می‌داد. صدای هاف هاف آدم‌هایی که دوست داریم شیرین‌ترین صوت دنیاست و همون صدا وقتی از غریبه ساتع می‌شه چندش و کثافت و مرگ تدریجیه. دوست داشتم در قطار بازشه و جاروبرقی غول‌آسایی جمعیت رو مکش کنه ببره بریزه تو سطل زباله. واقعا خیلی زیادیم و این زیاد بودن اذیت می‌کنه و جا نیست و یه عده باید پاشن برن ما بشینیم نفسی بگیریم. شروع کردم به عرق کردن و کاپشن بادگیرم رو دراوردم ولی فایده نداشت چون دیگه خودم نبودم و حرکت انفرادی معنا نداشت و جزئی از یک توده عظیم نفرت‌انگیز گوشتی شده بودم و تا تموم واگن کاپشن‌شون رو در نمیوردن درست نمی‎شد.

دچار حمله وحشت از جمعیت شدم و چشم‌هام سیاهی می‌رفت و توش جرقه‌های سفید می‌زد و دست عرقی لزجم به میله نمی‎چسبید و لیز می‌خورد و هرچی کلاج می‌گرفتم نفسم جا نمی‌رفت و داشتم میوفتادم. یک ایستگاهی وسط راه در مترو باز شد و تونستم جسد نیمه‌جونم رو برسونم به در و خارج شم و همون‌جا دم سکو نشستم روی زمین و چند دقیقه بعد خون به چشمام پمپاژ شد و تصویر برگشت و پاشدم لباسم رو تکوندم و انگار قبلش رو کابوس دیده باشم.

گوگل گفت دفعه دیگه که ترس از جمعیت پاچه‌ت رو گرفت چشمات رو ببند و بگو جات امنه و یک بطری آب هم همراهت باشه بپاش به خودت. نمی‌دونم آخه این‌قدرام مسخره بازی نیست که به خودم بگم جات خوبه و الان وسط چمن‌زاری و اکسیژن فرد اعلای درختی می‌گیری و باورم شه. آدم قشنگ می‌فهمه این گاز نمناکی که داره ازش تنفس می‌کنه تو ریه کپک زده صدنفر چرخیده و پس‌مونده‎ش اومده بیرون.

اگه نوددرصد جمعیت نیویورک غیب می‌شد و تموم تونل‌های وحشت مترو رو با بتن پر می‌کردن و ده درصد جمعیت باقی مونده برای حمل و نقل توی هوا پرواز می‌کردیم اوضاعم بهتر می‌شد. این‌که گله‎یی بفرستندت توی یک قوطی دربسته فلزی و از زیر زمین ردت کنن که برسی سرکار و بیل بزنی واقعا غیرانسانیه. قشنگ معلومه کانسپتش از گورستون گرفته شده و یک مهندسی دیده که جسد رو می‌ذارن تو تابوت و چال می‌کنن زیر خاک و جرقه‌ تو ذهنش زده شده.

راس نه‌ رسیدم سرکار که خیلی مناسب و سروقت بود. هم‌کارم که او.سی.دی داره و هرچی هم زود برسم همیشه زودتر از من رسیده پشت میزش نشسته بود. هم سن و سال خودمه و فرق کج باز می‌کنه و موهاش رو با سریشم و روغن مدل دهه پنجاهی می‌چسبونه به سرش و دو هفته دیگه عروسیشه و عکس زنش رو قاب کرده گذاشته روی میزش. عکس‌شون رو لب ساحل انداختن. زنه هم قد خودش و موطلایی و قشنگه. بعضی روزها زنگ می‌زنه راجع به تدارکات عروسی حرف می‌زنن و معلومه ازین عصبی دیوونه‌هاس، چون همکارمون هی ازین ور خط می‌گه آروم باش، آروم باش.

تا عصر تقریبا بی‌کار بودم و بیخودی به نقشه‌ها ورمی‌رفتم. یک وقت‌هایی مثل حیوون مزرعه ازم کار می‌کشن و تا نه و ده شب غل و زنجیرم می‌کنن به میز و یک وقت‌هایی هم مثل حیوون خونگی توقع روشنی ازم ندارن و همین‌که جلوی چشم باشم کافیه. اینستاگرام و توییتر و دولایه خبرگزاری باز کرده و مشغول بودم. زیر کل این مجموعه یک لایه هم اتوکد جاساز کرده بودم برای وقت‌هایی که رییسم مثل جسد می پره وسط. کلافه بودم و سرجام بند نمی‌شدم. از وقتی قهوه و چای رو ترک کردم نمی‌دونم باید با دست‌هام و با فضایی که تو برنامه‌م باز شده چی‌کار کنم. قبلا هروقت نمی‌دونستم الان وقت چیه، می‌گفتم خوب وقت چایه و پا می‌شدم یک لیپتون می‌نداختم تو آب‌جوش و چند دقیقه‌یی به لیوان و دسته‌ش و نخ لیپتون ورمی‌رفتم و بعد هم با یک چیز شیرینی نوش می‌کردم و انتخاب اونم خودش پروژه‌ئی بود و بین مویز و بیسکوئیت و یک مدل دیگه بیسکوئیت دل‌دل می‌کردم و بلاخره با هر جرعه رد داغی چای رو همین‌جور که از ته حلقم می‌ریخت به مری می‌گرفتم و سرگرم می‌شدم. الان هروقت می‌گم خوب وقت چیه صدام می‌ره می‌خوره به دیوار و اکو می‌شه و دیوار می‌گه وقت چیه؟ وقت چیه؟ وقت چیه؟ و همین‌جور تا ابد تکرار می‌کنه و تا رو سرم گونی نکشم خفه نمی‌شه.

راس شش کاپشنم رو برداشتم و سوار آسانسور شدم رفتم پائین. از فکر این‌که باید دوباره تو شلوغی تعطیلی کارمندها سوار مترو شم رعشه گرفتم. فکرکردم کمی وقت تلف کنم تا موج جمعیت رد شه. اون حوالی پر از مغازه‌ست و رفتم توی یکی از پوشاک فروشی‌ها. انتهای سالن دراز و مستطیلی فروشگاه، جایی که لباس‌های حراج‌خورده رو گذاشته بودن مثل کندوی زنبورعسل شده بود و زن‌ها لای هم می‌لولیدن و بلوزها رو وحشیانه ورق می‌زدن و هرزگاهی مثل کرکسی گرسنه پنجه می‌نداختن و پلیور هشتاددرصد تخفیف خورده‌ی کشمیری رو با کف دست می‌مالیدن و بعد از اطمینان از کیفیتش لوله می‌کردن زیر بغل‌شون. منم خیلی دوست دارم از قفسه لباس‌های حراج خورده خرید کنم اما هرچی ورق می‌زنم بنجل و پلاستیکیه و هیچ‌وقت اون چیزهایی که دست بقیه می‎بینم به چنگم نمی‌افته و کرکس‌ها هم می‌رن و میان و با کیف‌های بزرگ چرمی سگگ طلائی‌شون می‌کوبن تو پهلوم. نبرد نابرابریه و این‌ها زیاد میان خرید و نون دانش‌ و تسلط‌شون به بازار رو می‌خورن و از روی خرده‌پاهایی مثل من با کفش‌های زشت پوست‌ماری‌شون رد می‌شن و شلخته درو نمیکنن یک چیزی گیر ما بیاد. نمی‌دونم ازشون متنفرم یا بهشون حسودی می‌کنم. مرزهای نفرت و حسادت خیلی به هم نزدیکن و یک وقت‌هایی شناسایی سخت می‎شه و نمی‌فهمی کدوم به کدومه.

کمی بی‌هدف در قسمت‌های خلوت‌تر مغازه قدم زدم و هرزگاهی بلوزی کفشی چیزی رو از توی قفسه‌ها برمی‌داشتم و بهش خیره می‌شدم. معمولا این‌جور وقت‌ها چند تا پیرزن فرتوت علیل هم دنبالم راه می‌افتن و هرچی دستم می‌بینن رو با تحسین نگاه می‌کنن و لنگه‌ش رو برمی‌دارن چون سلیقه‌م به پیری‌های لب گور خیلی نزدیکه.

نیم ساعتی وقت کشتم و بعد رفتم برای خریدهای یخچالی. همه‌ش داشتم حساب کتاب می‌کردم چی بخرم که کیسه‌ها زیاد سنگین نشه و بتونم ببرم. یک زوج کریه و پاره پوره‌یی جلوی یخچال‌ لبنیات هم رو خیس و عمیق می‌بوسیدن و زبون متعفن‌شون رو تو حلق هم فرو می‌بردن. با زوج‌های نیکو و قبراقی که هم رو می‌بوسن مشکلی ندارم و گاهی قشنگ هم هست، ولی زوج‌های ناجور درب و داغون که به هم ورمی‌رن آلودگی بصریه و چندشم می‌شه. بدبختی بیشتر هم همین داغون‌ها پابلیک دیسپلی آو افکشن کارن و اونایی که آدم خوشش میاد یبس و عبوس روبه رو رو نگاه می‌کنن.

دم صندوق بلند به صندو‌ق‌دار سلام دادم و اجناسم رو روی تسمه‌ چیدم. دختر خوش مشربی بود و شروع کردیم به حرف زدن. خیلی حرف زدن با غریبه هایی که دیگه نمی‌بینم‌شون رو دوست دارم و برای من که نسبتا منزویم موقعیت خوب و دو سر بردیه که دوز هفتگی معاشرتم رو از همین‌ راه تامین کنم. هرچی رو که از سبدم برمی‌داشت و اسکن می‌کرد یک ایده برای پخت و پز باهاش می‌داد. همین‌جور که گل‌کلم رو با یک دست بالا گرفته بود گفت «این رو تنوری و له کن، با کمی ازون پنیری که خریدی قاطی کن از پوره سیب زمینی خوشمزه‌تر می‎شه و کالریشم نصفه». برای تخم‌مرغ‌ و پیازچه‌یی که خریده بودم هم پنکیک پیازچه تجویز کرد. خوش‌فکر و دقیق بود و با ظرافت خوراکی‌ها رو اسکن می‌کرد و ذهن زیبای پویاش آروم نمی‌گرفت و مواد رو باهم مچ می‌کرد و ایده بیرون می‌داد. تا کیسه‌ها رو توی کوله پشتیم جا می‌دادم دیدم داره برای محتویات سبد مشتری بعدی هم همون‌جور با جدیت دستور تهیه می‌بافه.

خیلی خوشم اومد و دوست داشتم صداش کنم بیاد بالای سن، رو به جمعیت بایسته و بعد دستش رو بالا بگیرم و از حضار بخوام تشویقش کنن و بعد از پنج دقیقه سوت و کف لاینقطع دعوت کنم بره پشت تریبون و بگه چجوری از جوانه‌های ذوق و هیجان در دلش محافظت می‌کنه. راستی شتر جون دوستی در خونه‌ی من هم نشست و مدتیه کوله پشتی مصرف می‌کنم.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 518 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: