Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

مدتیه به رو نمیاریم موسوی رهنورد و کروبی تو حصرن و آخه این‌جوریم که نمی‌شه خمودگی و رخوت. از پاره سنگ منفعل‌تریم اگه یه کف دست قولی که روحانی داد رو ازش طلب نکنیم. برین جلوی آینه یه چک سرهنگی به خودتون بزنین و شونه‌هاتون رو دودستی بگیرین تکون بدین بیاین ببینم بابا جون. کار شاقیم قرار نیست صورت بگیره در همین حد که راجع بهش صحبت کنیم و بکوبیم روی رون‌مون بگیم عجب کفایت می‌کنه.

کمپوتی از روزهای اخیر

چند ساعت مونده به سال نو به صرافت افتادم وسایل سفره هفت‌سین بخرم. از گوشه پیاده‌رو راه می‌رفتم و برف سبکی میومد و زیرلب سرودهای نوروزی می‌خوندم. توی منهتن فقط یه مغازه آریایی هست که قبلا یک بار ازش زرشک دونه ریز کهنه خریده بودم. وارد که شدم کسی پشت دخل نبود و مردی با پالتوی طوسی بلند دولا شده بود روی گونی آجیل و پسته‌ها رو بررسی می‌کرد. مغازه کوچک و کم‌نور، چندپاله پائین‌تر از سطح زمین و فضاش شبیه بقالی‌های غیرمکانیزه اوایل دهه هفتاد بود. دور تا دور قفسه‌های خاکستری آلومینیومی کارشده و از هرقلم جنس یکی دو عدد روش چیده بودن. یک شیشه خیارشور مهرام، دو کنسرو آش رشته، یک جعبه گز. چند دونه نون سنگک رو هم با دقت تاکرده و پشت ویترین گذاشته بودن. سبزه‌شون سبزه‎ی واقعی نبود و بلوک چمن رو مربعی بریده و بشقاب بشقاب تقسیم کرده بودن. چهارتا دونه سنجد و یک بسته سماق و یک نعلبکی خمیر چسبناک کرمی رنگ که ادعا می‌شد سمنوئه و سبزه خریدم. دو هفته پیش خودم سعی کردم سبزه بندازم که موفقیت‌آمیز نبود. سال‌های قبل انداخته بودم و خوب و پرپشت هم شده بود ولی امسال از بیخ و بن اشتباه کارکردم و عدس رو شش روز توی آب خیسوندم و بعد که تبدیل به یک کپه کپک متعفن شد ریختمش دور. از خنگی نیست و منم بلدم سبزه بندازم و گلدونا رو آب بدم و موهام رو شونه بزنم و کلاس فوق برنامه برم و مقام استانی و کشوری بیارم، ولی گاهی چنان در رویا غرق می‌شم که فکرمی‌کنم دنیا عوض قوانین فیزیکی و بیولوژیکی با خیالات من جلو می‌ره. هفت‌سینم از اونایی که توی اینستاگرام گذاشته بودین خیلی قشنگ‌تر شد و البته معجزه هفت‎سین همینه که هرکی فکرمی‌کنه مال خودش بهتره و اگه بی‌قواره هم باشه نمی‌فهمی؛ برعکس دماغ و دهن و باسن که اگه ناجور باشه خودت هم می‌فهمی.

***

رئیس سابقم پیشنهاد داده بود هم رو ببینیم و عدل لحظه سال تحویل قرار گذاشته بود و منم چون دلم می‌خواد برگردم سر شغل قبلیم قبول کرده بودم و حالا مثل سگ پشیمون بودم. ازین که نمی‌شد خونه و کنار سفره و پای توئیتر باشم پکر بودم. قرار در یک رستوران مکزیکی بود. من زودتر رسیدم و نشستم و کمی با صندلی خالی روبه‌روم حرف زدم و ازین وضع گلایه کردم. رستوران دکور شکلاتی رنگ زشت و نور کدر زننده‌ئی داشت و نمی‌دونم چطور روش شده بود این‌جا دعوت کنه. صندلی‌ها روکش مخمل نخودی با طرح کریه لوزی‌لوزی‌‌‌‌‌‌‌‌‌ قهوه‌ئی داشتن و مینی‌بوسی نشسته بودن دور میزهای دراز مستطیلی. روی میز، جلوی هر صندلی یک دستمال سفره پارچه‌ئی زرشکی رو مدل قو پیچیده و دو طرفش کارد و چنگال استیل گذاشته بودن. ذره‌ئی عقل در چیدن مبلمان دیده نمی‌شد و اگه وسائل رو مثل تاس در هوا می‌پاشیدن و می‌ذاشتن رندوم فرود بیاد بهتر می‌شد. عده‌ئی فکرمی‌کنن طراحی داخلی دانش لدنیه و خودشون بلدن و چهار تا گلدون و کوزه رو این‌ور اون‌ور کردن که کاری نداره و همینه که این‌قدر خونه‌ها و رستوران‎ها و مغازه‌های بدترکیب زیاده. کمی بعد رئیس اومد و حرف‌های خسته‌کننده شروع و جایی وسط همین حرف‌ها سال تحویل شد. یک حالت چندش خزنده‌ئی داشت که اذیتم می‌کرد و از طرفی دلم هم براش می‌سوخت که این‌قدر نچسبه. به حرف‌های جدیم می‌خندید و آروم روی رونش می‌کوبید و ادای خوش‌مشربی درمی‌اورد. از آدم‌هایی که بیخودی می‌خندن بدم میاد و از آدم‌هایی که نمی‌خندن هم همین‌طور. اصلا شاید به خندیدن ربطی نداره و بر اساس قیافه‌شون تصمیم می‌گیرم و بعد برای این‌که سطحی بودنم رو بپوشونم بهونه‌ می‌تراشم. موقع خارج شدن از رستوران پله‌ها رو ندیدم و کله‌پا شدم و کمی پائین‌تر با سروصدا روی پاگرد فرود اومدم. رئیس اومد و سعی کرد کمک کنه و نگهبان هم از دم در پائین خودش رو رسوند و البته درد جسمی به کنار، ازین‌که جلوی مردم زمین بخورم خیلی ناراحت می‌شم و تا روزها صحنه از دید پرنده با حرکات آهسته در ذهنم تکرار می‌شه و تا سال‌ها هم یادم نمی‌ره و کینه به دل می‌گیرم. بدبختی اینه که بعد هم باید برای ملت توضیح بدی چی شد که افتادی و انگار خودت می‌دونی که چی شد. شاید هم می‌خوان بدونن کور یا معلول حرکتی هستی و روشون نمی‌شه مستقیم بپرسن. در دوران نوجوانی خیلی زمین می‌خوردم و فکرکنم مشکل از نوع قدم برداشتنم یا نمی‌دونم تغییرات هولناک بلوغ بود، یک بارش که صحنه مثل روز روشن تو ذهنم مونده با هم‌کلاسیام از مدرسه برمی‌گشتم و جمعیتی توی پیاده‌رو راه می‌رفتیم و من بدون دلیل واضحی از مسیر اصلی منحرف شدم و افتادم توی سایت ساختمان سازی بغل مدرسه و کف دستم خونی و سرزانوهای شلوارم پاره شد و خنده‎ عصبی هم گرفته بودم و توی خاک و خل می‌غلتیدم و قهقهه می‌زدم و عابرین ایستاده بودن و وحشت‌زده نگاه می‌کردن.

***

ظهر روز عید بسته پستیم رسیده بود و چون خونه نبودم برگردونده بودنش اداره پست. دیشب که فهمیدم هیجان گرفتم و توی رختخواب بیش‌تر از معمول غلت زدم و منتظر بودم صبح شه برم تحویلش بگیرم. مامان از قبل گفته بود «یک چیزایی» برام فرستاده. این اواخر دائم چشم به راه بودم و تا زنگ درو می‌زدن می‌پریدم از پنجره نگاه می‌کردم و هربار که می‌دیدم همسایه بغلیه، بدبینی مثل بختک می‌افتاد روم و پستچی رو می‌دیدم که شیطون رفته تو جلدش و با چاقوی جیبی چسب دور جعبه رو باز کرده و نشسته گوشه پیاده‌رو قطاب‌های حاج خلیفه و لواشک‌های آلوی باغ پدربزرگ مرحومم رو می‌خوره و بعد انگشت‌هاش رو می‌لیسه و جعبه خالی رو می‌ندازه سطل زباله. صبح قبل ازین‌که ساعتم زنگ بزنه بیدار شدم. میم گفت بخواب من ظهر می‎رم می‌گیرمش، ولی حس کردم اگه قطاب به چای صبحانه امروزم نرسه سکته می‌کنم. پست خلوت بود و کارت شناسائیم رو از درز باجه سر دادم تو و زنک رفت و پنج دقیقه بعد با جعبه‌ی زردرنگی برگشت. تا آخرین لحظه که داشت کارای اداری رو می‌کرد و امضا می‌گرفت استرس داشتم اتفاقی بیفته و بسته رو بهم نده و بگه تحریمین یا نمی‌دونم یک چیز عجیب این‌طوری و بلاخره وقتی جعبه رو گذاشت روی پیشخوان و برام روز خوبی آرزو کرد چنگش زدم و انگار چیزی رو دزدیده باشم به سرعت اومدم بیرون. همون‌جا توی خیابون مثل حیوانی وحشی حمله کردم بازش کنم اما تسمه‌ی پهن پلاستیکی دورش با دست پاره نمی‌شد و تموم جعبه به دقت منگنه و چسب‌کاری شده بود و فقط شد یک گوشه‎ش رو سوراخ کنم و ورقه‌های طلایی رنگ لواشک رو ببینم. تندتند راه می‌رفتم و کفشم صدای تلق تلوق شرم‌آوری می‌داد. اوایل بی‌صدا بود و به مرور لاستیک کف کهنه و سابیده شد و به استخون‌بندی سخت زیرینش رسید و حالا صدای کفش مجلسی ملیله‌دوزی شده پاشنه میخی می‌ده و با تصویر زمخت زهوار دررفته‎ش هم‌خوانی نداره.

بیست دقیقه‌ئی که تا خونه قدم زدم هرزگاهی بسته‌ی سنگین زردرنگم رو می‌مالیدم به خودم و نازش می‌کردم. دوست داشتم ببندمش به نخ و دنبال خودم توی خیابون‌ها بکشمش و ببرم تموم شهر رو نشونش بدم. دیرم شده بود ولی خونه که رسیدم انگار که آئین مهمی باشه چای گذاشتم و قطاب‌ها و باقلواها رو هرمی توی پیش‌دستی چیدم و نشستم مقدار قابل توجهی‌شون رو خوردم و بعد خاک قند و گرد دارچین رو از پک و پوزم پاک کردم و رفتم سرکار و تمام روز در فکرش بودم و منتظر بودم ساعت شش شه و برگردم خونه پیش جعبه‎م. جعبه‌م، جعبه‌م، جعبه‌م. هر چی کلمه جعبه رو تکرار می‌کنم بیشتر درم رخنه می‌کنه. نفوذ اشیا در مغز گاهی از آدم‌ها هم قوی‌تره و بیخود نیست بت‌پرستی از ادیان محبوب انسانه. اشیا قابل اعتماد و لال و بی‌آزارن و عوض نمی‌شن و هر نقشی بخوای بهشون می‌دی و چی ازین مسحورکننده‌تر.

***

منوچهر، چهل و چهار پنج ساله، مو جوگندمی، سیبیلو و ساکن کلیفرنیا روی یوتیوب طرز تهیه چلوکباب در فر رو آموزش داده. گوشت چرخ‌کرده نصف گوسفندی نصف گاوی رو توی لگن آلومینیومی با پیاز رنده شده ورز و تو دستش لوله‌ئی فرم می‌ده و می‌چینه کف پیرکس و می‌فرسته توی فر و بعد سماق می‌پاشه و کنار برنج جسمین کته‌ئی سرو می‌کنه. برای شام به همین روش پیش رفتم و نتیجه بدک نبود و البته فهمیدم نباید بذارم زیاد برشته شه و آبدار و کمی مغز خام که بردارم لذیذتر درمیاد. بعد از شام میم امریکن اسنایپر رو گذاشت که باهم تماشا کنیم. جدیدا متوجه شدیم دائم سرمون توی لپ‌تاپ به کار خودمونه و خواستیم وضع رو عوض کنیم و بیشتر فعالیت‌های مشترک صورت بدیم. در صحنه آغازین فیلم، جایی که تک‌تیر انداز کودک عراقی رو کشت نچ‌نچ منظورداری کردم و هی به میم خیره شدم و کمی بحث عقیدتی کردیم. مواضع‌مون تقریبا مشابه بود ولی فکرکنم از یکی‌به‌دو لذت می‌بردیم. به نیم ساعت نرسیده از موضوع فیلم عبور کرده و پای مسائل دیگه هم باز شد و فیلم رو پاز کردیم که دعوا کنیم. ساعت سه بامداد هردو خسته و زخم‌خورده بودیم و من رفتم که بخوابم و میم هنوز روی کاناپه نشسته بود و فضای خالی روبه‌روش رو نگاه می‌کرد.

به جوش ریز قرمز رنگ روی زانوم ور می‌رفتم که سنگینی نگاه میم رو احساس کردم. جوری بهم خیره شده بود انگار روی تموم دنیا ملحفه سفید کشیدن و فقط من بیرون موندم. پرسیدم: «حالت بهم می‌خوره»؟ با سر تائیدم کرد. گفتم: «می‌خوای تا من دارم جوشه رو انگولک می‌کنم توئم ریشه ناخون پات رو بکن که من چندشم می‌شه». کمی توی فکر فرورفت ولی به جای صحبت راجع به پیشنهادم پرسید: «شام می‌خوری»؟ گشنه‌م بود ولی گفتم نه چون احتمالا می‌خواست سوپ دیشبی رو گرم کنه بده بخورم. دست‌پختش خوبه و سالادها رو به یاد ماندنی و غذاهای گاوی رو هنرمندانه می‌پزه و کاور استیک رو برشته و مغزش رو آبدار و خونی در میاره ولی سوپ‌هاش چنگی به دل نمی‌زنن و چون اعتمادبه‌نفس آشپزیش خیلی بالائه هی رسپی‌های جدید رو امتحان می‌کنه و یه پاتیل بزرگ می‌پزه و تا بگی گشنته با یه کاسه‌ش بهت حمله‌ور می‌شه.

سوپ دریایی که دیشب درست کرد بدک نبود و شاید اگه توی رستوران جلوم می‌ذاشتن بعد از صرفش ته کاسه رو نون می‌کشیدم و با کف دست معده‌م رو نوازش می‌کردم ولی مشکل اینه که مراحل آشپزیش رو دیده بودم و جوشوندن پوست و کله‎ی لزج میگو‌ها و استخراج شیره‎ی صورتی‌رنگ ازشون و بعدتر چرخ کردن گوشت میگو‌ها جلوی چشمم اتفاق افتاده بود و حتا نیم‌چه بحثی کرده بودم که چه لزومی داره لفاف کثافت میگو رو که مثل غشای سوسک می‌مونه و اگه عوض دریا تو خشکی بود با جارو تو سرش می‌زدیم رو بجوشونی و بعد تمام این‌ها موقع صرف غذا مانع تمرکز و لذت بردنم شد. به نفع طرفینه که آشپز توی آشپزخونه تنها باشه و کسی جزئیات مهوع کارش رو نبینه و آشپز اون‌ها رو مثل راز با خودش به گور ببره. من موقع آشپزی اگه یکی بغل دستم بایسته استرسی می‌شم و از این‌که نمی‌تونم قاشق دهنیم رو توی خورشت فرو ببرم مثل مار جعفری به خودم می‌پیچم و حس می‌کنم شبکه سراسری داره نشونم می‌ده و خانومای توی خونه بهم خیره شدن و کف دستم عرق می‌کنه و هرچی با پیش‌بندم پاکش می‌کنم خشک نمی‌شه و تا با ماهیتابه چدنی بغل دستیم رو نزنم و نعش لاجونش رو از آشپزخونه بیرون نبرم آروم نمی‌گیرم.

هفته پیش پای گوشت شف طیبه رو پختم تا زندگی تنوعی بگیره و یه قاچش رو هم بریدم دادم به پسر نحیف همسایه‌ و این رفت و نیم ساعت بعد ایمیل زد که خوشمزه‌ترین غذایی بوده که تو زندگیش چشیده و خواسته بود یه برش نازک دیگه هم براش ببرم. من اون‌قدرام محبت ندیده نیستم ولی این‌جوری که ایمیل بزنن بگن غذات خوشمزه بود هم تاحالا برام اتفاق نیفتاده بود و یه چک زدم تو گوشم و باز ایمیله رو نگاه کردم و بعد پاشدم شوریده و مدهوش چند چرخش سماعی دور خودم زدم و یه مثلث براش کشیدم تو بشقاب و ظرافت کارش به این بود که گفته بود یه برش کوچک، اگه گفته بود برش بزرگ می‌گفتم عجب پررو و چتره و اگه کلا هیچی نخواسته بود هم که از کجا معلوم واقعا غذام رو دوست داشت ولی این‌جوری حقانیتش ثابت شده بود. نمی‌دونم شایدم تکنیک کار رو بلد بود، چون نهار یکشنبه‌ رو هم تا دیدم آبرومندانه شده بدوبدو دورچین پیازبنفش و فلفل دلمه‎ئی کارکردم و از شیکم خودم و زن و بچم زدم بردم برای این و بعد هی ایمیلم رو چک کردم ببینم چی گفته. باید بعد از آشپزی دستامو طناب‌پیچ کنم و برم بشینم تو کمد تا از سرم بیفته.

شایدم مسئله ژنتیکیه، مادربزرگام جداندرجد شله‌زرد و عدس‌پلوی‌کشمشی و ترحلوای مجلسی می‌پختن می‌دادن به همسایه‌ها و من خلا و کمبودش رو تو زندگیم حس می‌کنم و همین‌جور که خودم ترحلوام که مزه لاستیک می‌ده رو با قاشق از توی ماهیتابه می‌خورم روح بزرگوارم بشقاب بشقاب‌شون می‌کنه و روش با خلال بادوم و پسته طرح بته جقه می‌ندازه و تو طبخ می‌چینه رو شونه‌ش می‌ذاره پرواز می‌کنه یه دوری روی پل بروکلین می‌زنه و نمی‌دونه باید چی‌کار کنه و به آدم‌ها و کفترها خیره می‌شه و سرش رو می‌خارونه و یه کم توی سنترال پارک می‌شینه و دیگه هوا که تاریک شد میاد خونه ترحلواها رو برمی‌گردونه تو سطل زباله و بعد سر این عقده‌ئی بازیش درگیر می‌شیم.

مامان زنگ زد خبرداد پدربزرگم مرده و وسطش نتونست ادامه بده و بابام گوشی رو گرفت و کمی حرف زدیم و قطع که کرد تلفن زدم به خاله‌ و بعد دخترخاله‌م و هربار که تماسی رو قطع می‌کردم بلاتکلیف می‌موندم و معلوم نبود قدم بعد چی باید باشه و دیگه چون پدرجون از رنگ زرد خوشش می‌اومد رفتم یه گلدون لاله زرد گرفتم اومدم خونه گذاشتم پای پنجره و تو بک گراند برف هم میومد و روبه منظره نشستم و گریستم و سینه ‌زدم.

یک ماه پیش که برای آخرین بار باهاش اسکایپی صحبت کردم پلیور راه راه سبز و سفید پوشیده بود و داشت شام می‌خورد و خونه شلوغ بود و صدا به صدا نمی‌رسید و کوتاه حرف زدیم. دست و پا می‌زنم و به مغزم فشار میارم تا جزئیات مکالمه یادم بیاد، انگار حیاتش مثل ماسه داره از لای انگشتانم بیرون می‌ریزه و اگه کلماتی که بین‌مون ردوبدل شد رو به خاطر بیارم مقداری از ذرات ماسه رو به چنگ می‌ندازم.

تکلیف اون‌همه خوش‌مشربی، شیرین‌سخنی، سرش که کچل بود و یک ردیف موی خاکستری دورش داشت، خنده‌ش که پخش می‌شد توی تموم صورتش و چین می‌خورد دور چشماش چی می‌شه؟ مرگ توهین‌آمیزترین اتفاقیه که برای انسان می‌افته ولی قرن‌هاست بهش تن دادیم و هی هیچی بهش نگفتیم و حالا روش جوری باز شده که به سمت خودمون پیشروی کرده.

عصر که رفتیم برای ساختن شام پیاز و جعفری بخریم سبدهای خرید سوپرمارکت سرخیابون تموم شده بود و سوزن می‌نداختی زمین نمی‌افتاد و مردم خوراکی‌ها رو توی بغل‌شون گرفته و در صف طولانی صندوق که مثل مار دورتادور مغاز چرخیده و به دم در می‌رسید ایستاده بودن.

خطوط صورت میم که تا اون لحظه عادی بود از دیدن توده‌ی مردم که با جوع پنیر و مرغ و کنسرو می‌خریدن متلاطم شد و روی موج جمعیت شنا کرد سمت یخچال و ده دقیقه بعد با یک تپه گوشت برگشت و با لبخندی فاتحانه گفت آخرین بسته‌ دنده خوک رو به چنگ اورده. فکرکنم همون‌جا بود یا شاید هم کمی بعدتر توی صف تمام نشدنی صندوق که بحث‌مون شد و بهش گفتم بیخود جوگیر شدین و مصیبت ندیده و جون دوستین ولی میم زیاد دم به تله نمی‌داد و گاهی تاییدم می‌کرد و اینه که بحث جوری که بتونم عقده‌هام رو خالی کنم داغ نشد.

برگشتنه در تاریکی قدم می‌زدیم سمت خونه و برف مثل آرد الک می‌شد روی سرمون و زیر پا خرت خرت صدا می‌کرد که میم گفت بیا یه سری هم به بقالی روبه‌روی خونه بزنیم و البته منتظر جواب من نشد و سرش رو انداخت پائین رفت. فروشنده و زنش پشت دخل نشسته بودن تلویزیون می‌دیدن و مغازه مثل همیشه خلوت بود و مشتری نداشت. این‌ها خیلی خبیث و گرون جونن و در حالت عادی ازشون خرید نمی‌کنیم ولی نون این رو می‌خورن که تا دیروقت بازن و یک وقت‌هایی نیمه‌ شب که از ویار بادوم شور یا شکلات تخته‌ئی زمین رو گاز می‌زنیم و همه جا بسته‌س مجبوریم بیایم سراغ‌شون.

میم کیسه‌های خرید رو زمین گذاشت و از قفسه‌ها سان دید و محتویات یخچال رو بازرسی کرد و ایستاد روبه‌روی دخل به خوش و بش با فروشنده. سی‌‍وچند ساله می‌زد و سبیل مسواکی گذاشته بود و درحالی که چشم‌هاش برق می‌زد تعریف کرد که امشب خونه نمی‌ره و توی مغازه می‌خوابه که صبح علی‌الطلوع بتونه مغازه رو باز کنه. به این‌جا که رسید میم بهم توضیح داد: «حالا رو نبین، فردا که شهر تعطیل و زیر برف دفن بشه مردم یورش میارن قفسه‌های آقا رو خالی می‌کنن»، بعد باز سرش رو چرخوند سمت فروشنده و گفت: «اگه سردتونه من از خونه براتون پتو بیارم» و با انگشت به ردیف ساختمون‌های خاکستری رنگ اون دست خیابون اشاره کرد و ادامه داد: «همین‌جا می‌شینیم».

خیلی از حرف زدن با آدم‌های رندوم لذت می‌بره و توی کوچه و خیابون سر صحبت رو با مردم باز می‌کنه ولی من توان و اشتیاقش رو ندارم و از مکالمه بیرون می‌مونم و هرچی بحث گل می‌ندازه کارم سخت‌تر می‌شه و دیگه راهی برای ورود به حلقه‌شون پیدا نمی‌کنم و نامرئی می‎شم و البته گاهی میم سخاوتمندانه میکروفون رو می‌گیره سمتم و سوالی می‌پرسه که به حرف بیام ولی اون‌قدر در خودم فرو رفتم که راه برگشت سنگلاخی مه‌گرفته‎ست در کوهی دوردست.

برگشتیم خونه شام درست کردیم و بعد از بی‌کاری موهای میم که بلند و ناجور شده بود رو کوتاه کردم. موهاش مثل کرک جوجه نازک و نرم و در مرکز سر کم پشته و پوست صورتی رنگ جمجه‌ی درشتش زیر تارهای زیتونی رنگ دیده می‎شه. اول با ماشین دور گردن رو تراشیدم و بعد لایه به لایه قیچی کردم تا رسیدم جلوی سر و اون‌جا پیچیده شده و نمی‌دونستم چطور کار رو ببندم و یک ردیف چتری بالای پیشونیش درآوردم. نمی‎شد گفت خراب کردم ولی مدلش کمی شبیه مجیددوکله‌ی سوته دلان شد.

از روی چهارپایه بلند شد رفت سمت آینه حمام تا خودش رو تماشا کنه و من از دور موهاش رو نگاه کردم که حالا رد ناشیانه قیچیم هم به خوبی روش دیده می‎شد و انگار یک گله حیوان وحشی روی برف راه رفته باشن سطح سرش ناهموار شده بود. از نزدیک همه چیز خیلی بهتر بود و حالا هرچی بیشتر توی پرسپکتیو می‌رفت عیب‌هاش معلوم می‌شد. به خودم دشنام دادم که بیخود کارهای داوطلبانه می‌کنم و بلند می‌شم سینی چای و طبق خرما رو دور می‌چرخونم و زیر جسد همسایه رو می‌گیرم و لاالاه‌الالله می‌گم و کمک می‌کنم چالش کنن توی گور و یک لحظه هم تردید نمی‌کنم که به من ربطی نداره.

میم چندثانیه در سکوت روبه‌روی آینه ایستاد و بعد با صدای عمیق و بلندش که از هیجان بلندتر از همیشه شده بود داد کشید که خیلی راضیه. چندبار دیگه رفت و برگشتی در بقیه آینه‌های خانه هم خودش رو تماشا کرد و اواخر دیگه دامن از دست داده بود و پنجه می‌برد لای موهاش، روی اجزای صورتش دقیق می‌شد و مسحورانه تکرار می‌کرد که هیأتش بی‌نظیره. خوبی چیدن موی خودشیفته‌ها اینه که خراب هم که بکنی تصویر باشکوه‌شون پیش خودشون مخدوش نمی‌شه. شاید هم خودشیفتگی نیست و خودآگاهیه، مدل مو تو زندگی ما تاثیرگذاره و کمی که پس و پیش بچینیم دو سه پله سقوط می‌کنیم پائین و دیگه معلوم نیست کی از قعر چاه بیرون بیایم، برای این‌ها که جمیل و شکیلن واقعا فرقی نداره و لجن هم که به سرشون بریزن «بهشون میاد».

با این حال نمایشش دل‌سرد و مایوسم کرد و این حس از همون جنسی بود که وقتی عکسی، فیلمی یا نوشته‌ئی هی توضیح می‌ده تا شیرفهم شم بهم دست می‌ده. لذت زیبایی به اینه که خودم کشف و شکارش کنم و این‌جور که صاحب مجلس با بلندگو بهم اعلامش می‌کنه حس می‌کنم به قدرت تشخیصم حمله شده و باید دست‌هام رو روی گوشم بذارم و فرار کنم.

روی کاناپه‌ی نخودی رنگ نشیمن نشسته بودم و با نوک انگشت موهای زبر چونه‌م رو نوازش می‌کردم که میم از آشپزخونه بیرون اومد، سرش رو خاروند و بی‌مقدمه پرسید «می‌تونی شیرینی بپزی؟»

سوال‌هایی که با می‌تونی شروع می‎شن ناراحتم می‌کنن، همه کاری رو می‌تونم انجام بدم یا حداقل براش سعی کنم ولی بحث سر اینه که تمایل دارم یا نه. شاید باید روی زبونش قاشق داغ بذارم تا شکل صحیح پرسش که «دلت می‌خواد شیرینی بپزی؟» هست رو یاد بگیره، شاید هم باید قاشق گداخته رو به زبون خودم بچسبونم.

بعد قفسه‌ی بالای ظرف‌شویی رو باز کرد و جای لوازم شیرینی‌پزیش رو نشونم داد. همه چیز کهنه بود و بوی نا می‌داد. بسته‌ی نصفه‎ی آرد کرم افتاده و قالب کیک زنگار بسته بود. چندبار رفتم و اومدم و در قفسه رو باز و بسته کردم ولی ترسم نریخت و بدتر هم شد و حس می‌کردم ممکنه مثل مرداب توش فرو برم و بعد کرم‌های قهوه‌ئی رنگ پاکت آرد پیشروی کنن به سمتم و از درون بخورندم و یه کپه تفاله‎ی نمناک متعفن ازم باقی بمونه.

زنگ زدیم بقالی برامون آرد و کره و وانیل و کشمش آفتابی بفرسته. از وبلاگ شف طیبه که از همه‌‌تون بهتره دستور بیسکوئیت کشمشی رو درآوردم و ظرف نیم ساعت حاضر شد و به قدری خوب درومد که با میم نشستیم کف آشپزخونه بیسکوئیت‌های معطر داغ از فر خارج شده رو چنگ زدیم ریختیم به سرمون و گریه کردیم. می‌خواستیم بیسکوئیت‌ها رو نگه داریم برای شب یلدا، کریسمس یا نمی‌دونم مثل آدمای طبیعی بی‌مناسبت بذاریم تو یخچال بمونه و گاهی یه گلش رو توی لیوان شیر صبحونه‌مون خیس کنیم بذاریم گوشه لپ‌مون آب شه؛ ولی همون شب همه‌ش رو خوردیم و البته حال نفرت‌انگیزی بود و داشتیم بالا میوردیم و دیگه از یه جایی که گذشت دست خودمون نبود و گفتیم بخوریم تموم شه راحت شیم.

فردا شبش با این‌که دیگه شیرینی کشمشی از چشمم افتاده بود و اون‌جوری اشتیاقی بهش نداشتم باز آرد و کره و وانیل و کشمش آفتابی خریدم که بسازمش چون مگه چقدر تو زندگیم پیش میاد کاری رو این‌جوری بی‌نقص از ماده اولیه تا محصول نهایی انجام بدم و همه‌ش جلوی چشمم و زیر یه ساعت اتفاق بیفته. انگار عقده‌ی این‌که تاحالا ساختمون نساختم در قالب شیرینی‌پزی بروز کرده باشه. چندتا بیسکوئیت اول رو ظریف و مینیاتوری و بقیه رو چون حوصله‌م سررفت زمخت و بزرگ کارکردم و بعد هم بیسکوئیت‌ها پف نکردن و بدترکیب و بدمزه‌تر از دفعه اول درومدن. همه چی به روحیه‎س، این‌بار چون یاد ناکامی‌هام افتادم بیسکوئیت‌هام خراب شدن. شایدم چون جای شکر پودرقند زدم این‌جوری شد. ولی خیلی ناراحت شدم و اصلا انتظار نداشتم یه لگن آرد و کره و تخم مرغ بخواد خودش رو لوس کنه و مسخره بازی دربیاره. آخه تو از کجا می‌فهمی فرق پودر قند و شکر چیه؟ تو مگه عقل داری تخم‌مرغ؟ شایدم حیله و تکنیک بازاریابی‎شون این بود که بار اول خوب دربیان و اسیرم کنن و بعد ذات پلشت‌شون رو نشون بدن.

گوشی موبایلم دوباره از دستم رها شد روی زمین و این‌بار به کل از کار افتاد. گاهی فکرمی‌کنم شاید بیماری مرموزی دارم که مسبب همه چیزه. همین که بیست‌ونه سالمه و تاحالا عاشق نشدم و نمی‌دونم چیه و البته گاهی در شرایطی قرارگرفتم که الکی به مردم گفتم آی لاو یو توو چون مثلا هفته‌ها در سکوت گذشته بوده و یارو فشارآورده که چرا نمی‌گی، چته؟ همین که گوشیم و لیوان‌‌های آب‌خوری میم رو می‌ندازم زمین می‌شکنم یا بدیهیات رو فراموش می‌کنم. مثلا دیروز که برای گوش دردم رفته بودم دکتر و شرح حال که می‌گرفتن قدم رو پرسیدن و یک دفعه ذهنم خالی شد و این سخت‌ترین سوال دنیا شده بود و دست و پا می‌زدم و تته پته می‌کردم و پرستاره با چشمای از حدقه درومده نگاهم می‌کرد و واقعا هیچ عددی به ذهنم نمی‎رسید. شاید هم در اصل «دلم می‌خواد» بیماری ناشناخته‌ئی داشته باشم تا بواسطه‎‌‌ش رفتارهام رو توجیه کنم. هرکی گفت چرا هم‌چین می‎کنی؟ بگم بابا من سی.جی.زد.اف دارم، لوب پیشانی مغزم رو درگیر کرده و دیگه این‌جوری شدم، توئم می‌خوای کمی اون‌ورتر بایست، می‌گن ممکنه واگیردار باشه.

س.د عزیزم

بیشتر از نه ماهه که برات چیزی ننوشتم و راستش تا امشب هم قصد نداشتم بنویسم. از دلخوری خفیف بین‌مون که بگذریم، حس می‌کنم کمی از مرحله پرت افتادی و رشته‌هایی که به هم وصل‌مون می‌کردن پوسیدن. شاید ادعا کنی این منم که دارم از مرحله پرت می‎افتم که درین حالت هم ازت توقع داشتم کنار نکشی و همراهیم کنی.

امشب فیلم مستندی دیدم که یادت افتادم و دوست دارم حتما ببینیش و بعد راجع بهش صحبت کنیم، گرچه اگه تو ساکت بمونی و فقط گوش بدی من چی می‌گم هم کفایت می‌کنه. حدود بیست دقیقه زودتر رسیدم سینما و با یک آدم رودربایستی دار هم قرار داشتم و دقایق اضافه رو رفتم توی توالت سینما مخفی شدم و بعد که طرف زنگ زد که رسیده اومدم بیرون. از قایم شدنم توی توالت احساس خفت می‎کنم اما تجربه‎‎ی حقارت اذیتم نمی‎کنه و همینه که برنامه‎ئی برای تغییر رفتارم ندارم. راستی خوبه بدونی دیگه تاخیری هم نیستم و از اون طرف بوم افتادم و ماه‌هاست که هرجا می‌خوام برم به طرز آزاردهنده‎ئی زود می‏رسم.

فیلمه راجع به مارک لندیس بود. یارو سی سال کارش جعل آثار هنری بوده و پنجاه تا موزه رو گول زده و تا همین شش سال پیش هم دستش رو نشده بوده. می‌رفته به عنوان کلکسیونر تابلوهای قلابی که کشیده بوده رو به موزه‌ها اهدا می‌کرده و اون نادون‌هام می‌کوبیدن به دیوار و زیرش می‎نوشتن اثری از پیکاسو، اونوره دومیه، یا نمی‌دونم کمال‌الملک و اینم حال می‌کرده. خیلی کارش قشنگ بوده، ببین چقدر بهم فشار اورد که تصمیم گرفتم برات چند خط بنویسم. کارگردان ابله سعی کرده بود القا کنه که طرف براثر اختلال شخصیتی و اسکیزوفرنیا چنین کاری می‌کرده و من یادم افتاد یک بار با تو راجع به این حرف زدیم که عالی‌ترین درجه فعلی که می‎شه در این دنیا انجام داد اونیه که هدف بیرونی نداره و برای ایگوی خودمون می‌کنیم. مال وقتیه که هنوز از مرحله پرت نیفتاده بودی و می‎شد دو کلمه باهات حرف زد.

برگشتم که خونه لوبیاپلوی مفصلی درست کردم و در کنارش سالاد شیرازی هم ساختم و همه امکاناتی توی خونه فراهم بود ولی نمک تموم کرده بودم. می‌دونی که این‌جور وقت‌ها از هم‌خونه‌ئی‌هام دزدی می‌کنم اما هرچی توی وسایل‎شون گشتم نمک نداشتن. از تصور این‌که چندماه با آدم‌هایی که نمک طعام براشون مصرف نداره زندگی کردم ترسیدم. فکرکردن به این‌که همین خود تو هم معلوم نیست توی آشپزخونه‌ت چی داری و چی نداری باعث می‎شه راجع به ادامه‎ی نوشتن برای تو هم مردد بشم. تنها راه مصون موندن از وحشت اینه که توی قفسه‌های کسی رو نگاه نکنی.

س.د خوبم

بعضی حرف‌های قشنگ اون‌قدر توی مجله‌های زرد و استتوس‌های فیسبوکی تکرار شدن که پوچ و مفت به نظر می‎رسن و این قلب رنجور من رو به درد میاره. مثلا همین که تو همیشه می‌گفتی؛ باید خودت رو مجبور به انجام کارهایی که ازشون وحشت داری بکنی تا زندگی بصرفه. شاید اگه زیر گوش‌مون مکرر گفته نشده بود و مثل لولای در زنگ زده جیر جیر نمی‌کرد قدر و منزلتش رو می‌دونستیم. اگه بهم پول بدی یک موزه می‌خرم و آت و آشغال‌هاش رو می‌ریزم توی خیابون و یک مکعب سفید می‌ذارم وسطش و همین جمله رو به پنج زبان زنده دنیا روش می‌نویسم و از بالا یک شاخه نور طلایی می‌ندازم روش تا ازین گندابی که الان گرفتارش شده نجات پیدا کنه.

اگه پول نمی‎دی اقلا تا وقتی که خودم پول‌هام رو جمع کنم از تکرار این جمله بپرهیز و کار رو سخت‌تر نکن.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 487 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: