Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

In the first flush of youth

توی مترو یک مردی زد زیر آواز که پول جمع کنه. صدای بی‌نهایت نکره‌یی داشت و انگار گربه فحل روی یونولیت پنجه بکشه اعصاب خورد کن بود و خودشم بوی نا می‌داد و همین‌طور که از سرتا ته واگن راه می‌رفت بخار متعفنی توی هوا پخش می‌کرد. یک اسکناس لوله شده انداختم توی کلاه چرک‌مرده‎ش و پشتم رو کردم رفتم توی واگن بغلی که صداش رو نشونم. از آوازه‌‌خوان‌های خیابانی به بهترین‌ و بدترین‌شون پول می‌دم و از کنار بقیه رد می‌شم. متوسط‌ها به چشمم نمیان و توجهم فقط به حنجره‌طلایی‌ها و انکرالاصوات‌ها جلب می‎شه و چیز عجیبی هم نیست مغز آدم سیاه و سفید رو بهتر می‌فهمه و توی دبستان هم خوب‌ها و بدها رو روی تخته می‎نوشتن و کسی به معمولی‌ها کاری نداشت. توی واگن جدید یک صندلی خالی بود و نشستم و کمی به فضای خالی روبه‌رو خیره شدم و بعد قاه قاه خندیدم. یاد جوک بامدیریت جعفری افتاده بودم، این جوکه روخیلی دوست دارم و خوبیش اینه که هر دو سه سال یک بار به کل فراموشش می‌کنم و یکهو توی مترویی، زیر دوشی، جایی رندوم بهم نازل می‌شه و از خنده به خودم می‌پیچم و باز می‌ره تا چندسال بعد که خدا می‌دونه کی و کجا یادش بیفتم. خودبه‌خود خندیدن هنوز توی عرف جا نیفتاده و مردم معذب می‌شن و چندوقت پیش زنی توی مترو به همین مناسبت بلند شد از بغل دستم رفت ولی خودبه‌خود اخم کردن یا لبخند زدن کاملا پذیرفته شده‌ست درحالی‌که اکثر کسانی که لبخند محوی زدن دارن به سکس فکرمی‌کنن و اگه گوش‌هات رو تیز کنی ضجه‎ی ضعیف حیوانی که گاهی از انتهای گلوشون بلند می‌شه رو می‌شنوی.

از مترو که اومدم بیرون رژم رو با دستمال پاک کردم و نزدیک بود دستمالش رو پرت کنم روی دختری که چندقدم آن‌طرف‌تر چمباتمه زده بود. روی زمین نشسته بود و داشت بند کفشش رو می‌بست و کاپشن خلبانی مشکی پوشیده بود و در نگاه اول فکرکردم سطل زباله‎س. روزهایی که زیاد با خودم حرف می‌زنم ارتباطم پاک با اطراف قطع می‌شه و آدم‌ها و محیط رو امپرسیون شده و به شکل توده‌هایی مبهم و درهم می‌بینم. کوری در چشم که نه، در انزوای مغزم اتفاق می‌افته و کسی گواهینامه‌م رو باطل نمی‌کنه و عصای سفید دستم نمی‌ده و موقع رد شدن از خیابون بازوم رو نمی‌گیره. توی آینه دستی نگاه کردم که مطمئن شم رژم پاک شده. ازین آشغال چینی‌هاست و مثل موم می‌چسبه به لب و مزه سرب می‌ده و قشنگ معلومه سرطان‌زاست. یک‌بار دندون‌پزشکی توی حرف‌هاش مریض‌هاییش که رژ دارن رو مسخره کرد و ازون موقع حواسم هست خودم رو مضحکه نکنم. مامانم هم تعریف می‌کرد زنی اومده بوده بزاد و آرایش و شینیون داشته و این‌ها بهش خندیدن و گفتن اومدی تولد. با این که خودم دائم رفتار و نظرات مردم رو مسخره می‌کنم و چرخ زندگیم ازین راه می‌چرخه وقتی از بیرون نگاه می‌کنم به نظرم کار شنیعی میاد. تقریبا اکثر کارهام رو اگه یکی دیگه بکنه خوشم نمیاد و می‌خوام کشیده‌ی تنبیه بخوابونم زیر گوشش ولی خودم که انجام می‌دم حس می‌کنم درست و لایق تقدیره.

چنددقیقه بعد ازین‌که روی صندلی چرم مصنوعی دندون‌پزشکی نشستم و برام پیش‌بند بستن تصمیم گرفتم بلند شم به یک بهانه‌یی برم بیرون و دیگه پشت سرم رو هم نگاه نکنم. دستیار دکتر زن جیغ‌جیغوی اعصاب‌خردکنی بود و پریشان و نامفهوم حرف می‌زد و دکتر دیر کرده بود و حس کردم قابل اطمینان نیستن. شب قبل کمی راجع به مرگ و میر بر اثر کشیدن دندون عقل گوگل کردم و چند موردی هم پیداشد و ازون بدتر داستان‌های مخوفی هم از پاره شدن دهن و خورد شدن فک و پاشیدن خون به درودیوار خوندم. مخصوصا توی برگه رضایت‌نامه‌یی که دادن امضا کنم هم ذکر شده بود ممکنه دچار «عوارضی» مثل ناشنوایی، کوری، ضربه مغزی، قطع نخاع و افلیج مادام‌العمر بشم. هیچ آدم عاقلی نباید چنین برگه‌یی رو امضا کنه ولی هربار به این امید که عوارض به نفر بعدی اصابت کنه نه به ما امضا می‎زنیم. حتی هنوز قانع نشده بودم چرا باید دندون‌های عقل‌ سالم و شادابم رو بکشم و دندون‌پزشکم گفته بود یک جور «سرمایه گذاری» برای آینده‌ست و اگه تو پیری کوریت خراب بشن دیگه کشیدن‌شون سخته و یک کف دست از نسج دهن و گردنت هم باهاش کنده می‌شه میاد بیرون. با هیولا ساختن از پیری کوری جوون‌‌ها رو رام می‌کنن و دندون‌های درنده‎ی تیزشون رو می‌کشن و قلاده می‌بندن و وارد سیستم راکد تک همسری می‌کنن و زاد و ولد می‌دن و توی مزرعه به کار می‌گیرن‌شون.

دکتر که اومد گفت اگه دویست دلار بیشتر بسلفم گاز دی نیتروژن مونوکسید می‌دن مصرف کنم که نیمه هوشیار شم و یک پیشنهاد دیگه‌ هم داد که اگه فلان آمپول رو بزنیم به لثه‌ت ورم نمی‌کنی و اونم می‌شه هشتادوپنج دلار. تکنیک همونیه که منیژه جون تو مزون لباسش اجرا می‌کرد: یک ژاکت خردلی برمی‌داشتی حساب کنی که به کمربندی چرمی اشاره می‌کرد و می‌گفت اونم بردار ببند روش و بعد که نرم می‌شدی شال زردی که روی پیشخوان لوله شده بود رو دست می‌گرفت و می‌گفت پس اینم بخر باش ست کن.

گازه رو که تنفس کردم اتاق کمی دور سرم چرخید و بعد آرام در فضا شناور شدم و از سطح صندلی فاصله گرفتم و نزدیک سقف به پرواز درومدم و صداها و تصاویر به جریان سیال فریبنده‌یی تبدیل شد و هربار که دکتره ساطورش رو از دهنم در میورد و با پیش‌بند خونین قصابیش پاک می‌کرد و می‌پرسید چطوری؟ می‌گفتم خیلی خوبم و با کف دست می‌کوبیدم روی رونم و از خنده ریسه می‌رفتم و منتظر می‌شدن خنده‌‍م بند بیاد که دوباره شروع کنن. واقعا بهترین مخدری بود که تاحالا تجربه کردم و یک نصفه روز سرخوش و بالا بودم و نصفه دوم روز رو برای تموم شدن اثرش سوگواری می‌کردم و اگه راست می‌گی یک کپسولش رو بخر بهم عیدی بده.

سال نو و بقیه مسائل

گوشم دوباره درد گرفته. این چندمین بار در یک‌سال گذشته‌س و دفعه آخر دکتر گفت اثر گوش‌پاک‌کنه و دیگه استفاده نکن ولی پریروز شیطون رفت تو جلدم و مصرف کردم و باز این‌جوری شد. از سر بطالت گوش‌پاک‌کن کشیدم و کلا بی‌کاری بعد از کم‌عقلی جدی‌ترین خطریه که انسان معاصر رو تهدید می‌کنه و مبتلایانش مجبورن خودشون و اطرافیان رو انگولک کنن تا سرگرم شن.

برای تحویل سال میلادی بدم نمیومد برم تایمزاسکوئر و البته این پنجمین سالیه که قصد می‌کنم و نمی‌رم و می‌گم انشالله سال بعد. در واقع کسی رو ندارم که باهاش برم و چندباری هم که به این و اون پیشنهاد دادم بهم خندیدن و گفتن برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه. نیویورکرها از تایمزاسکوئر و توریست‌هاش متنفرن و مشکل بتونی قانع‌شون کنی پا در چنین باغ‌وحشی بذارن. میم گفت جمعیت روانیت می‌کنه و فقط در صورتی که توی یکی از برج‌های مشرف مکان داشته باشی و از پنجره ماجرا رو ببینی می‌صرفه. ما خودمون برای محرم تو شهر پدریم چند رقم پشت بوم و پنجره‌ی مشرف به عبور دسته‌‌های عزاداری در اختیار داشتیم و قشنگ می‌شد دور از جمعیت تو ناز و نعمت صندلی بذاریم و سبیل‌هایی که شلوار خمره‌ئی کرپ و پیرهن ساتن مشکی تن‌شونه و زیر علم کبود شدن و چونه‌شون می‌لرزه یا اون‌هایی که گل مالیدن به سرشون و با زنجیر خودشون رو کتک می‌زنن رو از دید پرنده ببینیم و البته این‌ها همه‌ش از امتیازات بومی بودنه.

برنامه‌ئی برای شب سال نوی میلادی نداشتم که خوب مسئله جدیدی نیست، معمولا برای بقیه مناسبت‌ها مثل عیدنوروز و تولد مسیح و ولنتاین و شب قدر و نیمه شعبان هم برنامه‎یی ندارم و البته افتخاری هم نداره، بیشتر به ضعف روابط عمومیم و دسترسی نداشتن به کارتل‌های برنامه‌گذار برمی‌گرده. میم پیشنهاد داد بریم فیلم جدید اینیاریتو رو ببینیم و بعدش جایی شام بخوریم و به هر حال بهتر از خونه موندن و خمیازه کشیدن روی کاناپه‎ی نشیمن بود. ایستگاه مترو خیلی شلوغ بود و همه لباس پلوخوری پوشیده بودن و راستش بدم نمیومد همون‌جا توی ایستگاه بمونم مردم رو تماشا کنم. ویلیامزبورگ محله‎ی هیپسترهای نسبتا مرفه و هنرمند‌ها و یا کسانیه که خودشون اثر هنرین و من اللخصوص به دسته آخر خیلی علاقه‌مندم.

واقعیتش دیگه نمی‌تونم تو محله‌های فقیرنشین و مهاجرنشین زندگی کنم و دیدن آدم‌های درب و داغون شکنجه‌م می‌ده و انگار انعکاس خودم رو در آینه دیده باشم ناراحت و افسرده می‌شم. شاید همه‎ش هم به پول ربطی نداره و دوره‎یی که تو محله‌ی متمول قدیمی شهر زندگی می‌کردم هم حالم خراب بود و تراکم پیری‌های ویلچری در پیاده‌روها و مغازه‌ها اذیتم می‌کرد. اصلا اولش محله‌ها درهم و قاطی بودن و شکل گیری محله‌های بالادست و فرودست جامعه از همین جنس‌ تفکر کلید خورده که بورژواها و خورده بورژاها نمی‌خواستن ریخت بدبخت‌ها رو ببینن و کم‌کم املاک‌شون رو فروختن رفتن یک گوشه جمع شدن و دورش سیم‌خاردار کشیدن. تو بعضی کشورها که مدل تشکیلاتی‌ترش هم موجوده و شهرک فرهنگی‌ها و شهرک شهدا و شهرک پزشکان هم تدارک دیده شده تا مجبورنشی با بقیه چشم تو چشم شی.

دیر رسیده بودیم و صندلی‌های خوب اشغال شده بودن و مجبورشدیم بشینیم ردیف اول و طراح ابله تا خرتناق صندلی کارکرده بود و اون‌قدر به پرده سینما چسبیده بودیم که اگه پام رو دراز می‌کردم می‌خورد تو دهن لئونارد دیکاپریو. این‌جا به دلایل نامعلومی بلیط رو بدون شماره صندلی می‌فروشن و فله‌ئی و هرکی هرکیه و البته من حدس می‌زنم دلیل اقتصادی داشته باشه و می‌خوان مجبورشی زودتر بری بشینی توی سالن تا خوب آگهی ببینی.

میم رفت یک سطل پاپ کورن و دو تا پارچ نوشابه خرید اورد و همین‌جور که این‌ها توی فیلم هم رو با داس و تبر تیکه پاره می‌کردن و خون می‌پاشید هوا ما می‌خوردیم و می‌نوشیدیم. منتظر بودم ببینم دیکاپریوش در چه سطحه و ممکنه بلاخره اسکار رو ببره یا نه که ناامید شدم چون نصف بیشتر فیلم رو اندازه خرس پتو و پوستین پوشیده و مثل جسد افتاده بود یک گوشه و اون‌جور که بگی قدرت مانور نداشت.

از در سینما که اومدیم بیرون به رستورانی همون روبه‌رو رفتیم و زنک گفت امشب جا نداریم و فقط بیرون‎بر می‌دیم. یک ساعت بیشتر به تحویل سال نمونده بود و البته این اواخر دیگه برام فرق چندانی نداره سال تحویل کجا و در چه حالی باشم و خونش رنگین‌تر از سیصدوشصت‌وچهار شب دیگه نیست. من رفتم دستشویی و قرار شد میم دوتا هات چاکلت بخره بریم گوشه پیاده‌رو بایستیم بخوریم. خوبی معمار شدن اینه که دیگه مشکلی در پیداکردن مستراح ندارم و به بصیرتی رسیدم که تو اداره و موزه و پارک به سادگی محل سرویس‌های بهداشتی رو تخمین می‌زنم و شاید به زودی مسابقات داخلی هم برای معماران برگزار کنم که گروه گروه در اماکن عمومی رهاسازی بشیم و هرکی زودتر بفهمه دستشویی کجاست برنده‌س.

توالتش نسبتا تمیز بود و البته کلا توالت فرنگی عمومی به اون کثافتی توالت ایرانی عمومی نمی‎شه و سرتاپاش خیس و لزج نیست و امنیت و استتار بهتری داره و اگه کسی سهوا بیاد تو هم به اون زنندگی نیست. برای خود من چندماه پیش در استارباکس اتفاق افتاد و یادم رفته بود در رو قفل کنم و یک بابایی در رو باز کرد اومد تو و هردو چند ثانیه جیغ کشیدیم و یارو در رو بست رفت و البته خیلی به خودم دلداری دادم که حالا اشکالی نداره ولی باز ده دقیقه‎یی اون تو موندم و به دیوار خیره شدم و روم نمی‎شد بیام بیرون و گفتم بلکه طرف تو این فاصله سرطان بگیره بمیره که دیگه چشم تو چشم نشیم. البته که تربیت آریایی نگاه بسیار پست و خفت‌بار و تحقیرآمیزی نسبت به توالت و مواد دفعی بدن داره وگرنه که چندوقت بعد ازون حادثه با دختر روسه بیرون بودم و رفتیم دستشویی و من اومدم در رو پشت سرم ببندم که اینم اومد تو و من چند ثانیه لال شدم و بعد بهش گفتم پشیمون شدم و کاری ندارم، ولی اون خونسرد نشست روی کاسه توالت و همین‌طور که حرف می‌زد صدای شرشر هم میومد و البته سعی داشت ارتباط چشمی هم بگیره که من معذب شدم و طفره می‌رفتم. حالا می‌گن رئیس جمهور دهه شصت آمریکا، لیندون جانسون توی دستشویی جلسه می‌گرفته و ببخشید توروخدا این یادداشت این‌جوری شد، ولی همین‌جوری که کار بزرگ انجام می‌داده باهاتون رودررو صحبت می‌کرده و جوری مسلط و مقتدر بوده انگار پشت میز نشسته و فنجان قهوه در دست داره.

هات‌چاکلت‌هاش غلیظ و لذیذ و کم‌شیرین بود و به پیاده‌رو نکشید و قبل ازین‌که به در خروجی برسیم تموم شد و میم دوباره رفت با یک لیوان دیگه هات‌چاکلت برگشت که شریکی بخوریم و البته همه‎ش غر می‌زد که من جرعه‌هام رو حجیم‌تر مکش می‌کنم و سهم اون رو هم بالاکشیدم.

لحظاتی بعد در حالی که از روی گوشیم درشدن توپ تایمزاسکوئر رو تماشا می‌کردم سال نو شد و من هم دیگه اون آدم سابق نبودم.

Everybody knows that the war is over

هفت‌وچهل دقیقه صبح جمعه بیدار شدم. یک ربع اضافه‌تر خوابیدم چون موهام هنوز اون‌قدر کثیف نبود. یک وعده حمام دو تا سه روز برام کار می‌کنه و البته این برای وقتیه که بخوام در سطح جامعه ظاهر شم، تو دوره‌هایی که بی‌کار بودم و جایی رو نداشتم برم رندوم و هفتگی حموم می‌رفتم و مخصوصا تو زمستون که ضرورتش احساس نمی‌شد.

ضدآفتاب زدم و کلا دو هفته‎س که شروعش کردم. صورتم شروع کرده به ریختن و گوگل که کردم گفت اشعه خورشید دشمن شماره یک کلاژن پوسته و من آخرین اوسکولیم که نمی‌دونستم. یه تیوب ضدآفتاب قوی خریدم و صبح‌ها می‌زنم و می‌خوام جبران این سی سال رو هم بکنم و خیلی می‌مالم و توی دهن و چشمم هم می‌ره. طعم تلخی داره و چشم‌دوست نیست و می‌سوزوندش. صورتم رو هم براق و روغنی می‌کنه ولی انگار درستش همینه و یعنی ضدآفتابش خوبه وَ مَكَرُواْ وَ مَكَرَ اللّهُ. مثل آینه می‌زنه به کمر نور خورشید و نیرنگش رو به خودش برمی‌گردونه.

توی متروی اولی جانشدم و در بسته شد و اونایی که جاشده بودن جوری فاتحانه از پشت شیشه نگاهم می‌کردن انگار دارن اعزام می‌شن به قله‌‎ی موفقیت و من دیگه تا آخر عمرم جانمی‌شم و لب سکو می‌مونم می‌پوسم و اونا می‌رن و می‌رن.

متروی دومی رسید و با فشار پشت سری‌ها وارد شدم و ملت بغل به بغل مثل کنسرو ماهی ساردین روی هم سوار شده بودن و صدای هاف هاف نمناک نفس کشیدن‌شون توی گوشم می‌پیچید و شکنجه روانی می‌داد. صدای هاف هاف آدم‌هایی که دوست داریم شیرین‌ترین صوت دنیاست و همون صدا وقتی از غریبه ساتع می‌شه چندش و کثافت و مرگ تدریجیه. دوست داشتم در قطار بازشه و جاروبرقی غول‌آسایی جمعیت رو مکش کنه ببره بریزه تو سطل زباله. واقعا خیلی زیادیم و این زیاد بودن اذیت می‌کنه و جا نیست و یه عده باید پاشن برن ما بشینیم نفسی بگیریم. شروع کردم به عرق کردن و کاپشن بادگیرم رو دراوردم ولی فایده نداشت چون دیگه خودم نبودم و حرکت انفرادی معنا نداشت و جزئی از یک توده عظیم نفرت‌انگیز گوشتی شده بودم و تا تموم واگن کاپشن‌شون رو در نمیوردن درست نمی‎شد.

دچار حمله وحشت از جمعیت شدم و چشم‌هام سیاهی می‌رفت و توش جرقه‌های سفید می‌زد و دست عرقی لزجم به میله نمی‎چسبید و لیز می‌خورد و هرچی کلاج می‌گرفتم نفسم جا نمی‌رفت و داشتم میوفتادم. یک ایستگاهی وسط راه در مترو باز شد و تونستم جسد نیمه‌جونم رو برسونم به در و خارج شم و همون‌جا دم سکو نشستم روی زمین و چند دقیقه بعد خون به چشمام پمپاژ شد و تصویر برگشت و پاشدم لباسم رو تکوندم و انگار قبلش رو کابوس دیده باشم.

گوگل گفت دفعه دیگه که ترس از جمعیت پاچه‌ت رو گرفت چشمات رو ببند و بگو جات امنه و یک بطری آب هم همراهت باشه بپاش به خودت. نمی‌دونم آخه این‌قدرام مسخره بازی نیست که به خودم بگم جات خوبه و الان وسط چمن‌زاری و اکسیژن فرد اعلای درختی می‌گیری و باورم شه. آدم قشنگ می‌فهمه این گاز نمناکی که داره ازش تنفس می‌کنه تو ریه کپک زده صدنفر چرخیده و پس‌مونده‎ش اومده بیرون.

اگه نوددرصد جمعیت نیویورک غیب می‌شد و تموم تونل‌های وحشت مترو رو با بتن پر می‌کردن و ده درصد جمعیت باقی مونده برای حمل و نقل توی هوا پرواز می‌کردیم اوضاعم بهتر می‌شد. این‌که گله‎یی بفرستندت توی یک قوطی دربسته فلزی و از زیر زمین ردت کنن که برسی سرکار و بیل بزنی واقعا غیرانسانیه. قشنگ معلومه کانسپتش از گورستون گرفته شده و یک مهندسی دیده که جسد رو می‌ذارن تو تابوت و چال می‌کنن زیر خاک و جرقه‌ تو ذهنش زده شده.

راس نه‌ رسیدم سرکار که خیلی مناسب و سروقت بود. هم‌کارم که او.سی.دی داره و هرچی هم زود برسم همیشه زودتر از من رسیده پشت میزش نشسته بود. هم سن و سال خودمه و فرق کج باز می‌کنه و موهاش رو با سریشم و روغن مدل دهه پنجاهی می‌چسبونه به سرش و دو هفته دیگه عروسیشه و عکس زنش رو قاب کرده گذاشته روی میزش. عکس‌شون رو لب ساحل انداختن. زنه هم قد خودش و موطلایی و قشنگه. بعضی روزها زنگ می‌زنه راجع به تدارکات عروسی حرف می‌زنن و معلومه ازین عصبی دیوونه‌هاس، چون همکارمون هی ازین ور خط می‌گه آروم باش، آروم باش.

تا عصر تقریبا بی‌کار بودم و بیخودی به نقشه‌ها ورمی‌رفتم. یک وقت‌هایی مثل حیوون مزرعه ازم کار می‌کشن و تا نه و ده شب غل و زنجیرم می‌کنن به میز و یک وقت‌هایی هم مثل حیوون خونگی توقع روشنی ازم ندارن و همین‌که جلوی چشم باشم کافیه. اینستاگرام و توییتر و دولایه خبرگزاری باز کرده و مشغول بودم. زیر کل این مجموعه یک لایه هم اتوکد جاساز کرده بودم برای وقت‌هایی که رییسم مثل جسد می پره وسط. کلافه بودم و سرجام بند نمی‌شدم. از وقتی قهوه و چای رو ترک کردم نمی‌دونم باید با دست‌هام و با فضایی که تو برنامه‌م باز شده چی‌کار کنم. قبلا هروقت نمی‌دونستم الان وقت چیه، می‌گفتم خوب وقت چایه و پا می‌شدم یک لیپتون می‌نداختم تو آب‌جوش و چند دقیقه‌یی به لیوان و دسته‌ش و نخ لیپتون ورمی‌رفتم و بعد هم با یک چیز شیرینی نوش می‌کردم و انتخاب اونم خودش پروژه‌ئی بود و بین مویز و بیسکوئیت و یک مدل دیگه بیسکوئیت دل‌دل می‌کردم و بلاخره با هر جرعه رد داغی چای رو همین‌جور که از ته حلقم می‌ریخت به مری می‌گرفتم و سرگرم می‌شدم. الان هروقت می‌گم خوب وقت چیه صدام می‌ره می‌خوره به دیوار و اکو می‌شه و دیوار می‌گه وقت چیه؟ وقت چیه؟ وقت چیه؟ و همین‌جور تا ابد تکرار می‌کنه و تا رو سرم گونی نکشم خفه نمی‌شه.

راس شش کاپشنم رو برداشتم و سوار آسانسور شدم رفتم پائین. از فکر این‌که باید دوباره تو شلوغی تعطیلی کارمندها سوار مترو شم رعشه گرفتم. فکرکردم کمی وقت تلف کنم تا موج جمعیت رد شه. اون حوالی پر از مغازه‌ست و رفتم توی یکی از پوشاک فروشی‌ها. انتهای سالن دراز و مستطیلی فروشگاه، جایی که لباس‌های حراج‌خورده رو گذاشته بودن مثل کندوی زنبورعسل شده بود و زن‌ها لای هم می‌لولیدن و بلوزها رو وحشیانه ورق می‌زدن و هرزگاهی مثل کرکسی گرسنه پنجه می‌نداختن و پلیور هشتاددرصد تخفیف خورده‌ی کشمیری رو با کف دست می‌مالیدن و بعد از اطمینان از کیفیتش لوله می‌کردن زیر بغل‌شون. منم خیلی دوست دارم از قفسه لباس‌های حراج خورده خرید کنم اما هرچی ورق می‌زنم بنجل و پلاستیکیه و هیچ‌وقت اون چیزهایی که دست بقیه می‎بینم به چنگم نمی‌افته و کرکس‌ها هم می‌رن و میان و با کیف‌های بزرگ چرمی سگگ طلائی‌شون می‌کوبن تو پهلوم. نبرد نابرابریه و این‌ها زیاد میان خرید و نون دانش‌ و تسلط‌شون به بازار رو می‌خورن و از روی خرده‌پاهایی مثل من با کفش‌های زشت پوست‌ماری‌شون رد می‌شن و شلخته درو نمیکنن یک چیزی گیر ما بیاد. نمی‌دونم ازشون متنفرم یا بهشون حسودی می‌کنم. مرزهای نفرت و حسادت خیلی به هم نزدیکن و یک وقت‌هایی شناسایی سخت می‎شه و نمی‌فهمی کدوم به کدومه.

کمی بی‌هدف در قسمت‌های خلوت‌تر مغازه قدم زدم و هرزگاهی بلوزی کفشی چیزی رو از توی قفسه‌ها برمی‌داشتم و بهش خیره می‌شدم. معمولا این‌جور وقت‌ها چند تا پیرزن فرتوت علیل هم دنبالم راه می‌افتن و هرچی دستم می‌بینن رو با تحسین نگاه می‌کنن و لنگه‌ش رو برمی‌دارن چون سلیقه‌م به پیری‌های لب گور خیلی نزدیکه.

نیم ساعتی وقت کشتم و بعد رفتم برای خریدهای یخچالی. همه‌ش داشتم حساب کتاب می‌کردم چی بخرم که کیسه‌ها زیاد سنگین نشه و بتونم ببرم. یک زوج کریه و پاره پوره‌یی جلوی یخچال‌ لبنیات هم رو خیس و عمیق می‌بوسیدن و زبون متعفن‌شون رو تو حلق هم فرو می‌بردن. با زوج‌های نیکو و قبراقی که هم رو می‌بوسن مشکلی ندارم و گاهی قشنگ هم هست، ولی زوج‌های ناجور درب و داغون که به هم ورمی‌رن آلودگی بصریه و چندشم می‌شه. بدبختی بیشتر هم همین داغون‌ها پابلیک دیسپلی آو افکشن کارن و اونایی که آدم خوشش میاد یبس و عبوس روبه رو رو نگاه می‌کنن.

دم صندوق بلند به صندو‌ق‌دار سلام دادم و اجناسم رو روی تسمه‌ چیدم. دختر خوش مشربی بود و شروع کردیم به حرف زدن. خیلی حرف زدن با غریبه هایی که دیگه نمی‌بینم‌شون رو دوست دارم و برای من که نسبتا منزویم موقعیت خوب و دو سر بردیه که دوز هفتگی معاشرتم رو از همین‌ راه تامین کنم. هرچی رو که از سبدم برمی‌داشت و اسکن می‌کرد یک ایده برای پخت و پز باهاش می‌داد. همین‌جور که گل‌کلم رو با یک دست بالا گرفته بود گفت «این رو تنوری و له کن، با کمی ازون پنیری که خریدی قاطی کن از پوره سیب زمینی خوشمزه‌تر می‎شه و کالریشم نصفه». برای تخم‌مرغ‌ و پیازچه‌یی که خریده بودم هم پنکیک پیازچه تجویز کرد. خوش‌فکر و دقیق بود و با ظرافت خوراکی‌ها رو اسکن می‌کرد و ذهن زیبای پویاش آروم نمی‌گرفت و مواد رو باهم مچ می‌کرد و ایده بیرون می‌داد. تا کیسه‌ها رو توی کوله پشتیم جا می‌دادم دیدم داره برای محتویات سبد مشتری بعدی هم همون‌جور با جدیت دستور تهیه می‌بافه.

خیلی خوشم اومد و دوست داشتم صداش کنم بیاد بالای سن، رو به جمعیت بایسته و بعد دستش رو بالا بگیرم و از حضار بخوام تشویقش کنن و بعد از پنج دقیقه سوت و کف لاینقطع دعوت کنم بره پشت تریبون و بگه چجوری از جوانه‌های ذوق و هیجان در دلش محافظت می‌کنه. راستی شتر جون دوستی در خونه‌ی من هم نشست و مدتیه کوله پشتی مصرف می‌کنم.

بیست ساعت با من

دم غروب خیابون بدفورد رو به سمت خونه قدم می‌زدم که دیدم قسمتی از پیاده‎رو خال‌خالی ارغوانی رنگ شده. بعد از چند دقیقه بررسی اجسام گوشتی چسبیده به زمین و گرفتن ردشون به درخت آلبالوی تنومندی که چند قدم اون‌طرف‌تر بین ردیف درخت‌های بی‌خاصیت خیابونی استتار شده بود رسیدم. سه چهار جفت آلبالوی آب‎دار چیدم و اون‌قدر رسیده بودن و شاید هم من اون‌قدر وحشی بودم که همون‌جا لای مشتم پاره می‌شدن و شهد پس می‌دادن. هیچی مثل میوه خوردن از درخت با اون لایه نازک غبار چسبناک روش مزه نمی‌ده. میوه‌ها هنوز بوی زُخم کثافت یخچال رو نگرفتن و انگولک و دستمالی نشدن. بعد که وارد بازار می‌شن دیگه هی بشور و بساب و گاز گوگرد بده و سوار کامیون کن و بمال به جعبه و کیسه پلاستیک و دیس بلور و پوست بگیر و قاچ کن و خوب اون زبون بسته چقدر جون داره که همه این‌ها رو دوام بیاره.

یک جفت آلبالو رو اشانتیون بردم خونه دادم میم امتحان کرد و یکی دو ساعتی هم از آلبالو گفتم و این‌که چه کارهایی می‌شه باهاش انجام داد و دیگه سرشب جوگیر شدیم و یک میله بلند و ملحفه قدیمی من رو برداشتیم و رفتیم آلبالو بتکونیم. البته تکوندنش علمی نیست چون له می‎شه ولی به هر حال شاخه‌هاش خیلی مرتفع بود و دست‎مون نمی‌رسید و باغچه آقاجون‌مونم نبود که نردبوم و سبد حصیری ببریم و صبح تا ظهر سرصبر دستچین کنیم.

شکرخدا وسط هفته بود و تردد مردم کمتر شده بود ولی بلاخره اون عده که تو خیابون بودن ازین‌که درخت رو با چوب می‌زدیم یکه می‌خوردن و می‌ترسیدن و از دور می‌رفتن اون دست پیاده‌رو.

یک کیلو آلبالو صیدکردیم که شاخ و برگ و هسته گرفتم و کمیش رو فریز کردم و یک مقدارش رو خوردیم و لهیده‌هاش رو هم با مقداری انگور و طالبی سالاد میوه کردم فرداش تغذیه با خودم ببرم. آشپزخونه رو که مثل کشتارگاه دام و طیور خونین و مالین شده بود جمع و جور می‌کردم که زنگ در رو زدن و چون دیر بود و خوابم میومد محل ندادم و پنج ثانیه بعد دستگیره در چرخید و پسر همسایه‌مون اومد تو خونه‌. با میم دوسته و گاهی میاد باهاش گپ بزنه و در رو که باز نکنی خودش اقدام به ورود می‌کنه. منم اکثرا یادم می‌ره در رو قفل کنم که این همین‌جوری سرش رو نندازه بیاد تو و میم هم که با این قضیه مشکلی نداره و اصلا کرم از خود درخته چون چندبار هم رفته پای پنجره برای رهگذرای عبوری توی خیابون دست تکون داده و باب صحبت باز شده و بهشون بفرما زده و اون‌ها هم اومدن بالا نفسی چاق کنن.

برای من که اجدادم توی حیاط مرکزی زندگی کردن و دورتادور با اتاق‌های امن خودی دربر گرفته شدن و اجنبی به خلوت‌شون نفوذ نداشته خیلی سخته و هربار که پسر همسایه غافل‌گیرانه وسط نشیمن‌ ظاهر می‌شه به غریزه می‌خوام برم از آشپزخونه کارد بیارم فرو کنم تو پهلوش.

شب زیر هفت ساعت خواب گرفتم و صبح مگسی و به سختی بیدار شدم. از خونه که بیرون زدم هوا  زیبا و درخشان و آفتابی بود و فکرکردم یک تیکه راه رو عوض مترو با اتوبوس برم که نعمت خدا رو استفاده کرده باشم و کمی بعد توی ایستگاه نگاه کردم دیدم هنوز دمپایی حمومم پامه. خیلی ناراحت شدم و وقت هم نبود که برم خونه کفش پام کنم و پای مردم رو نگاه کردم ببینم کسی دمپایی پوشیده یا نه ولی همه خانوم‌ها کفش واقعی یا کفش تابستونی بند بندی فانتزی‌ پاشون بود. تا همین پارسال مردم با محصولات دمپایی مانند در سطح شهر تردد می‌کردن ولی امسال مافیای مد یک قیطون باریک پلاستیکی یا چرمی هم دور مچ دوخته که دیگه مرزها مشخص شه و ما خجالت بکشیم دمپایی حموم‌مون رو بپوشیم بریم بیرون.

سوار اتوبوس که شدم احساس می‌کردم پابرهنه‌م و چون عصبی که می‌شم گشنه‌م می‌شه یک صندلی تکی گیر اوردم و کیسه پلاستیک رو مثل سفره پهن کردم روی پام و تغذیه بعد نهارم که سالاد میوه دیشبیه بود رو زودهنگام دراوردم بخورم و دو قاشق رفتم بالا و دیدم خانوم راننده داره از توی آینه بهم چشم غره می‌ره، فکرکردم به خاطر این عصبانیه که یک دونه انگور یاقوتی از تو ظرفم قل خورده بود کف اتوبوس. بلند شدم راه افتادم دنبال دونه انگورم و زیر یکی از صندلی‌ها پیداش کردم و برش داشتم نشستم سرجام ولی هنوز داشت از تو آینه چشم غره‎ می‌رفت و اتوبوس هم راه نمی‌افتاد. دیگه چیزی به ذهنم نمی‌رسید که بلاخره زنیکه به حرف اومد و دعوا کرد چرا نمیای بلیطتت رو بدی. فکرکرده اگه عوض این‌که یادم بندازه بلیط ندادم چشم‌غره بره تو کارش صرفه‌جویی می‌شه ولی بدتر دوباره کاری شد و بیشتر حرص خورد و دودش تو چشم خودش رفت.

نزدیکی محل کارم به یک کفش فروشی سرزدم که بسته بود و دربون گفت نیم ساعت دیگه باز می‌شه. تصمیم گرفتم با همون دمپایی‌ها برم سرکار. خوبیش این بود که معلوم نمی‌کرد اشتباهی صورت گرفته و دمپایی حموم با سرووضع کلیم هماهنگ بود. پیرهنم اتوی درستی نداشت و صبح کش سرم غیب شده بود و با کش ماست موها رو جمع کرده بودم و می‎شد ادعا کرد همه این‌ها استایل و شگردم بود.

برای نهار بهمون کلوچه و ساندویچ می‌دادن و البته نهار همیشه با خودمونه ولی این هفته مهمون داشتیم و به اون‌ها غذا می‌دن و از کنارش به ما هم می‌رسه. ساندویچم رو پیچیدم لای کاغذروغنی و رفتم سنترال پارک. ظهرها جنگ خاموشی در پارک‌ بر سر نیمکت‌ برقراره و کارمندهای شرکت‌های مجاور با پاکت‌های نهارشون سراسیمه بین بوته‌ها و تپه‌ها دنبال نیمکت خالین.

نیمکت‎های مشرف به دریاچه پرشده بودن و نیمکت‌های مشرف به چمن تک و توک جای خالی داشتن. مردم همیشه آب رو به سبزه ترجیح می‌دن و شمال هم که می‌رفتیم ویلاهای روبه دریا گرون‌تر از ویلاهای روبه جنگل بود و اگه روزی ویلا با ویوی فضا و کهکشان‌ها بیاد هم مطمئنا اون می‌ره تو اولویت چون آدم چیزهای مرموز و اسرارآمیز دوست داره و تو قندون رو از جلوی دستش بردار بذار تو جعبه، جعبه رو بذار بالای کابینت و دیوونش کن. همین درخت رو چون دستمالی کرده از چشمش افتاده وگرنه دریا رو چون اعماقش رو ندیده هنوز نسبت بهش هیجانیه و فضا رو هم که کلا چون راهش دوره براش وحشی می‌شه و خون بالا میاره.

نیمکت دنجی که اون سرش زن مرتبی نشسته بود به چنگ اوردم و سریع بساط کردم. مخصوصا وقتی غذا همراه داری نیمکت و سرنشینش خیلی مهمه و شده ده دقیقه برای انتخابش وقت می‌ذارم چون غذا خوردن یک حرکت عاطفیه و وقتی بغل دستت پیرمرد عرقی که شلوار خردلی پوشیده سوپش رو هورت می‌کشه غذای تو هم یک جوری می‌شه و انگار مو درمیاره و گلو رو می‌خارونه و موهاش می‌چسبه به سقف دهت. نون ساندویچم بیات بود که البته بهتر من دوست دارم و موز و هلو و شلیل رو هم بیات و کمی سیاه شده دوست دارم. سه گاز زده بودم که از قضا پیرمردی عرقی اومد و روی دو کون فاصله‌یی که بین من و زن مرتب اون سر نیمکت بود خودش رو جاکرد. کوتاه و کچل بود و پاهاش مثل کودکی از نیمکت آویزون مونده بود و پاکت کاغذی قهوه‌ئی رنگ نهارش رو روی ران‌هاش گذاشته بود. معلوم بود ازین ملچ ملوچی‌هاست که البته فرقی هم نداشت، کلا نمی‌خواستم کسی موقع صرف غذا اون‌قدر بهم نزدیک باشه و البته شاید اگه جوان و کت‌شلواری بود اشکالی نداشت ولی موضوع اینه که جوان‌ها محافظه‎کار و محتاطن و هیچ‎وقت این‌قدر نزدیک آدم نمی‎شینن و حداقل چهار کون بین خودشون و بغل دستی فاصله می‌ندازن و بعدها که پیر می‌شن می‌فهمن زندگی ارزش این حرف‌ها رو نداره و خودشون رو تو هر درز و شکافی جا می‌ندازن.

آروم آروم از بغل ساندویچم یک نشگون می‌کندم و برای پرنده‌ها می‌ریختم و جمعیت زیادی جمع شده بودن، شاید بیست تا یا بیشتر. نمی‌دونم چه نوعی بودن، از روی قیافه شکیل‌تر از گنجشک بودن و لابه‌لاشون دو سه پرنده ‎رنگی درشت‌ با طوق‌های زیبای آبی هم بودن که بقیه رو نوک می‌زدن. پرنده‌ها با من سر خوشمزگی نون ساندویچیه کاملا هم عقیده بودن و مخصوصا قسمت‌‌های نرمش که آب گوجه به خودش کشیده بود رو خیلی دوست داشتن. یک سوم آخر نون ساندویچی رو براشون سورپرایز کردم و یک‌جا همه رو توی دامنم ریز ریز کردم و پاشیدم تو هوا و یک لحظه سکوت کردن و بعد غوغایی شد و دورم بال می‌زدن و برام نور منی خمینی بت شکنی خمینی می‌خوندن.

بچه بودم یک کارتونی می‌داد که یادم نیست چی بود ولی یک پیرزنی داشت که توی پارک به گنجشک‌ها دونه می‌داد و منم دوست دارم انشالله روزی یک نیمکت ثابت داشته باشم و بین پرنده‌ها شناخته شده باشم و روشون باز شه بیان نزدیک‌تر و از دور مثل درختی باشم که روش پرنده نشسته و آب و دون و مایحتاج زندگی‌شون رو تامین کنم.

مدتیه به رو نمیاریم موسوی رهنورد و کروبی تو حصرن و آخه این‌جوریم که نمی‌شه خمودگی و رخوت. از پاره سنگ منفعل‌تریم اگه یه کف دست قولی که روحانی داد رو ازش طلب نکنیم. برین جلوی آینه یه چک سرهنگی به خودتون بزنین و شونه‌هاتون رو دودستی بگیرین تکون بدین بیاین ببینم بابا جون. کار شاقیم قرار نیست صورت بگیره در همین حد که راجع بهش صحبت کنیم و بکوبیم روی رون‌مون بگیم عجب کفایت می‌کنه.

کمپوتی از روزهای اخیر

چند ساعت مونده به سال نو به صرافت افتادم وسایل سفره هفت‌سین بخرم. از گوشه پیاده‌رو راه می‌رفتم و برف سبکی میومد و زیرلب سرودهای نوروزی می‌خوندم. توی منهتن فقط یه مغازه آریایی هست که قبلا یک بار ازش زرشک دونه ریز کهنه خریده بودم. وارد که شدم کسی پشت دخل نبود و مردی با پالتوی طوسی بلند دولا شده بود روی گونی آجیل و پسته‌ها رو بررسی می‌کرد. مغازه کوچک و کم‌نور، چندپاله پائین‌تر از سطح زمین و فضاش شبیه بقالی‌های غیرمکانیزه اوایل دهه هفتاد بود. دور تا دور قفسه‌های خاکستری آلومینیومی کارشده و از هرقلم جنس یکی دو عدد روش چیده بودن. یک شیشه خیارشور مهرام، دو کنسرو آش رشته، یک جعبه گز. چند دونه نون سنگک رو هم با دقت تاکرده و پشت ویترین گذاشته بودن. سبزه‌شون سبزه‎ی واقعی نبود و بلوک چمن رو مربعی بریده و بشقاب بشقاب تقسیم کرده بودن. چهارتا دونه سنجد و یک بسته سماق و یک نعلبکی خمیر چسبناک کرمی رنگ که ادعا می‌شد سمنوئه و سبزه خریدم. دو هفته پیش خودم سعی کردم سبزه بندازم که موفقیت‌آمیز نبود. سال‌های قبل انداخته بودم و خوب و پرپشت هم شده بود ولی امسال از بیخ و بن اشتباه کارکردم و عدس رو شش روز توی آب خیسوندم و بعد که تبدیل به یک کپه کپک متعفن شد ریختمش دور. از خنگی نیست و منم بلدم سبزه بندازم و گلدونا رو آب بدم و موهام رو شونه بزنم و کلاس فوق برنامه برم و مقام استانی و کشوری بیارم، ولی گاهی چنان در رویا غرق می‌شم که فکرمی‌کنم دنیا عوض قوانین فیزیکی و بیولوژیکی با خیالات من جلو می‌ره. هفت‌سینم از اونایی که توی اینستاگرام گذاشته بودین خیلی قشنگ‌تر شد و البته معجزه هفت‎سین همینه که هرکی فکرمی‌کنه مال خودش بهتره و اگه بی‌قواره هم باشه نمی‌فهمی؛ برعکس دماغ و دهن و باسن که اگه ناجور باشه خودت هم می‌فهمی.

***

رئیس سابقم پیشنهاد داده بود هم رو ببینیم و عدل لحظه سال تحویل قرار گذاشته بود و منم چون دلم می‌خواد برگردم سر شغل قبلیم قبول کرده بودم و حالا مثل سگ پشیمون بودم. ازین که نمی‌شد خونه و کنار سفره و پای توئیتر باشم پکر بودم. قرار در یک رستوران مکزیکی بود. من زودتر رسیدم و نشستم و کمی با صندلی خالی روبه‌روم حرف زدم و ازین وضع گلایه کردم. رستوران دکور شکلاتی رنگ زشت و نور کدر زننده‌ئی داشت و نمی‌دونم چطور روش شده بود این‌جا دعوت کنه. صندلی‌ها روکش مخمل نخودی با طرح کریه لوزی‌لوزی‌‌‌‌‌‌‌‌‌ قهوه‌ئی داشتن و مینی‌بوسی نشسته بودن دور میزهای دراز مستطیلی. روی میز، جلوی هر صندلی یک دستمال سفره پارچه‌ئی زرشکی رو مدل قو پیچیده و دو طرفش کارد و چنگال استیل گذاشته بودن. ذره‌ئی عقل در چیدن مبلمان دیده نمی‌شد و اگه وسائل رو مثل تاس در هوا می‌پاشیدن و می‌ذاشتن رندوم فرود بیاد بهتر می‌شد. عده‌ئی فکرمی‌کنن طراحی داخلی دانش لدنیه و خودشون بلدن و چهار تا گلدون و کوزه رو این‌ور اون‌ور کردن که کاری نداره و همینه که این‌قدر خونه‌ها و رستوران‎ها و مغازه‌های بدترکیب زیاده. کمی بعد رئیس اومد و حرف‌های خسته‌کننده شروع و جایی وسط همین حرف‌ها سال تحویل شد. یک حالت چندش خزنده‌ئی داشت که اذیتم می‌کرد و از طرفی دلم هم براش می‌سوخت که این‌قدر نچسبه. به حرف‌های جدیم می‌خندید و آروم روی رونش می‌کوبید و ادای خوش‌مشربی درمی‌اورد. از آدم‌هایی که بیخودی می‌خندن بدم میاد و از آدم‌هایی که نمی‌خندن هم همین‌طور. اصلا شاید به خندیدن ربطی نداره و بر اساس قیافه‌شون تصمیم می‌گیرم و بعد برای این‌که سطحی بودنم رو بپوشونم بهونه‌ می‌تراشم. موقع خارج شدن از رستوران پله‌ها رو ندیدم و کله‌پا شدم و کمی پائین‌تر با سروصدا روی پاگرد فرود اومدم. رئیس اومد و سعی کرد کمک کنه و نگهبان هم از دم در پائین خودش رو رسوند و البته درد جسمی به کنار، ازین‌که جلوی مردم زمین بخورم خیلی ناراحت می‌شم و تا روزها صحنه از دید پرنده با حرکات آهسته در ذهنم تکرار می‌شه و تا سال‌ها هم یادم نمی‌ره و کینه به دل می‌گیرم. بدبختی اینه که بعد هم باید برای ملت توضیح بدی چی شد که افتادی و انگار خودت می‌دونی که چی شد. شاید هم می‌خوان بدونن کور یا معلول حرکتی هستی و روشون نمی‌شه مستقیم بپرسن. در دوران نوجوانی خیلی زمین می‌خوردم و فکرکنم مشکل از نوع قدم برداشتنم یا نمی‌دونم تغییرات هولناک بلوغ بود، یک بارش که صحنه مثل روز روشن تو ذهنم مونده با هم‌کلاسیام از مدرسه برمی‌گشتم و جمعیتی توی پیاده‌رو راه می‌رفتیم و من بدون دلیل واضحی از مسیر اصلی منحرف شدم و افتادم توی سایت ساختمان سازی بغل مدرسه و کف دستم خونی و سرزانوهای شلوارم پاره شد و خنده‎ عصبی هم گرفته بودم و توی خاک و خل می‌غلتیدم و قهقهه می‌زدم و عابرین ایستاده بودن و وحشت‌زده نگاه می‌کردن.

***

ظهر روز عید بسته پستیم رسیده بود و چون خونه نبودم برگردونده بودنش اداره پست. دیشب که فهمیدم هیجان گرفتم و توی رختخواب بیش‌تر از معمول غلت زدم و منتظر بودم صبح شه برم تحویلش بگیرم. مامان از قبل گفته بود «یک چیزایی» برام فرستاده. این اواخر دائم چشم به راه بودم و تا زنگ درو می‌زدن می‌پریدم از پنجره نگاه می‌کردم و هربار که می‌دیدم همسایه بغلیه، بدبینی مثل بختک می‌افتاد روم و پستچی رو می‌دیدم که شیطون رفته تو جلدش و با چاقوی جیبی چسب دور جعبه رو باز کرده و نشسته گوشه پیاده‌رو قطاب‌های حاج خلیفه و لواشک‌های آلوی باغ پدربزرگ مرحومم رو می‌خوره و بعد انگشت‌هاش رو می‌لیسه و جعبه خالی رو می‌ندازه سطل زباله. صبح قبل ازین‌که ساعتم زنگ بزنه بیدار شدم. میم گفت بخواب من ظهر می‎رم می‌گیرمش، ولی حس کردم اگه قطاب به چای صبحانه امروزم نرسه سکته می‌کنم. پست خلوت بود و کارت شناسائیم رو از درز باجه سر دادم تو و زنک رفت و پنج دقیقه بعد با جعبه‌ی زردرنگی برگشت. تا آخرین لحظه که داشت کارای اداری رو می‌کرد و امضا می‌گرفت استرس داشتم اتفاقی بیفته و بسته رو بهم نده و بگه تحریمین یا نمی‌دونم یک چیز عجیب این‌طوری و بلاخره وقتی جعبه رو گذاشت روی پیشخوان و برام روز خوبی آرزو کرد چنگش زدم و انگار چیزی رو دزدیده باشم به سرعت اومدم بیرون. همون‌جا توی خیابون مثل حیوانی وحشی حمله کردم بازش کنم اما تسمه‌ی پهن پلاستیکی دورش با دست پاره نمی‌شد و تموم جعبه به دقت منگنه و چسب‌کاری شده بود و فقط شد یک گوشه‎ش رو سوراخ کنم و ورقه‌های طلایی رنگ لواشک رو ببینم. تندتند راه می‌رفتم و کفشم صدای تلق تلوق شرم‌آوری می‌داد. اوایل بی‌صدا بود و به مرور لاستیک کف کهنه و سابیده شد و به استخون‌بندی سخت زیرینش رسید و حالا صدای کفش مجلسی ملیله‌دوزی شده پاشنه میخی می‌ده و با تصویر زمخت زهوار دررفته‎ش هم‌خوانی نداره.

بیست دقیقه‌ئی که تا خونه قدم زدم هرزگاهی بسته‌ی سنگین زردرنگم رو می‌مالیدم به خودم و نازش می‌کردم. دوست داشتم ببندمش به نخ و دنبال خودم توی خیابون‌ها بکشمش و ببرم تموم شهر رو نشونش بدم. دیرم شده بود ولی خونه که رسیدم انگار که آئین مهمی باشه چای گذاشتم و قطاب‌ها و باقلواها رو هرمی توی پیش‌دستی چیدم و نشستم مقدار قابل توجهی‌شون رو خوردم و بعد خاک قند و گرد دارچین رو از پک و پوزم پاک کردم و رفتم سرکار و تمام روز در فکرش بودم و منتظر بودم ساعت شش شه و برگردم خونه پیش جعبه‎م. جعبه‌م، جعبه‌م، جعبه‌م. هر چی کلمه جعبه رو تکرار می‌کنم بیشتر درم رخنه می‌کنه. نفوذ اشیا در مغز گاهی از آدم‌ها هم قوی‌تره و بیخود نیست بت‌پرستی از ادیان محبوب انسانه. اشیا قابل اعتماد و لال و بی‌آزارن و عوض نمی‌شن و هر نقشی بخوای بهشون می‌دی و چی ازین مسحورکننده‌تر.

***

منوچهر، چهل و چهار پنج ساله، مو جوگندمی، سیبیلو و ساکن کلیفرنیا روی یوتیوب طرز تهیه چلوکباب در فر رو آموزش داده. گوشت چرخ‌کرده نصف گوسفندی نصف گاوی رو توی لگن آلومینیومی با پیاز رنده شده ورز و تو دستش لوله‌ئی فرم می‌ده و می‌چینه کف پیرکس و می‌فرسته توی فر و بعد سماق می‌پاشه و کنار برنج جسمین کته‌ئی سرو می‌کنه. برای شام به همین روش پیش رفتم و نتیجه بدک نبود و البته فهمیدم نباید بذارم زیاد برشته شه و آبدار و کمی مغز خام که بردارم لذیذتر درمیاد. بعد از شام میم امریکن اسنایپر رو گذاشت که باهم تماشا کنیم. جدیدا متوجه شدیم دائم سرمون توی لپ‌تاپ به کار خودمونه و خواستیم وضع رو عوض کنیم و بیشتر فعالیت‌های مشترک صورت بدیم. در صحنه آغازین فیلم، جایی که تک‌تیر انداز کودک عراقی رو کشت نچ‌نچ منظورداری کردم و هی به میم خیره شدم و کمی بحث عقیدتی کردیم. مواضع‌مون تقریبا مشابه بود ولی فکرکنم از یکی‌به‌دو لذت می‌بردیم. به نیم ساعت نرسیده از موضوع فیلم عبور کرده و پای مسائل دیگه هم باز شد و فیلم رو پاز کردیم که دعوا کنیم. ساعت سه بامداد هردو خسته و زخم‌خورده بودیم و من رفتم که بخوابم و میم هنوز روی کاناپه نشسته بود و فضای خالی روبه‌روش رو نگاه می‌کرد.

به جوش ریز قرمز رنگ روی زانوم ور می‌رفتم که سنگینی نگاه میم رو احساس کردم. جوری بهم خیره شده بود انگار روی تموم دنیا ملحفه سفید کشیدن و فقط من بیرون موندم. پرسیدم: «حالت بهم می‌خوره»؟ با سر تائیدم کرد. گفتم: «می‌خوای تا من دارم جوشه رو انگولک می‌کنم توئم ریشه ناخون پات رو بکن که من چندشم می‌شه». کمی توی فکر فرورفت ولی به جای صحبت راجع به پیشنهادم پرسید: «شام می‌خوری»؟ گشنه‌م بود ولی گفتم نه چون احتمالا می‌خواست سوپ دیشبی رو گرم کنه بده بخورم. دست‌پختش خوبه و سالادها رو به یاد ماندنی و غذاهای گاوی رو هنرمندانه می‌پزه و کاور استیک رو برشته و مغزش رو آبدار و خونی در میاره ولی سوپ‌هاش چنگی به دل نمی‌زنن و چون اعتمادبه‌نفس آشپزیش خیلی بالائه هی رسپی‌های جدید رو امتحان می‌کنه و یه پاتیل بزرگ می‌پزه و تا بگی گشنته با یه کاسه‌ش بهت حمله‌ور می‌شه.

سوپ دریایی که دیشب درست کرد بدک نبود و شاید اگه توی رستوران جلوم می‌ذاشتن بعد از صرفش ته کاسه رو نون می‌کشیدم و با کف دست معده‌م رو نوازش می‌کردم ولی مشکل اینه که مراحل آشپزیش رو دیده بودم و جوشوندن پوست و کله‎ی لزج میگو‌ها و استخراج شیره‎ی صورتی‌رنگ ازشون و بعدتر چرخ کردن گوشت میگو‌ها جلوی چشمم اتفاق افتاده بود و حتا نیم‌چه بحثی کرده بودم که چه لزومی داره لفاف کثافت میگو رو که مثل غشای سوسک می‌مونه و اگه عوض دریا تو خشکی بود با جارو تو سرش می‌زدیم رو بجوشونی و بعد تمام این‌ها موقع صرف غذا مانع تمرکز و لذت بردنم شد. به نفع طرفینه که آشپز توی آشپزخونه تنها باشه و کسی جزئیات مهوع کارش رو نبینه و آشپز اون‌ها رو مثل راز با خودش به گور ببره. من موقع آشپزی اگه یکی بغل دستم بایسته استرسی می‌شم و از این‌که نمی‌تونم قاشق دهنیم رو توی خورشت فرو ببرم مثل مار جعفری به خودم می‌پیچم و حس می‌کنم شبکه سراسری داره نشونم می‌ده و خانومای توی خونه بهم خیره شدن و کف دستم عرق می‌کنه و هرچی با پیش‌بندم پاکش می‌کنم خشک نمی‌شه و تا با ماهیتابه چدنی بغل دستیم رو نزنم و نعش لاجونش رو از آشپزخونه بیرون نبرم آروم نمی‌گیرم.

هفته پیش پای گوشت شف طیبه رو پختم تا زندگی تنوعی بگیره و یه قاچش رو هم بریدم دادم به پسر نحیف همسایه‌ و این رفت و نیم ساعت بعد ایمیل زد که خوشمزه‌ترین غذایی بوده که تو زندگیش چشیده و خواسته بود یه برش نازک دیگه هم براش ببرم. من اون‌قدرام محبت ندیده نیستم ولی این‌جوری که ایمیل بزنن بگن غذات خوشمزه بود هم تاحالا برام اتفاق نیفتاده بود و یه چک زدم تو گوشم و باز ایمیله رو نگاه کردم و بعد پاشدم شوریده و مدهوش چند چرخش سماعی دور خودم زدم و یه مثلث براش کشیدم تو بشقاب و ظرافت کارش به این بود که گفته بود یه برش کوچک، اگه گفته بود برش بزرگ می‌گفتم عجب پررو و چتره و اگه کلا هیچی نخواسته بود هم که از کجا معلوم واقعا غذام رو دوست داشت ولی این‌جوری حقانیتش ثابت شده بود. نمی‌دونم شایدم تکنیک کار رو بلد بود، چون نهار یکشنبه‌ رو هم تا دیدم آبرومندانه شده بدوبدو دورچین پیازبنفش و فلفل دلمه‎ئی کارکردم و از شیکم خودم و زن و بچم زدم بردم برای این و بعد هی ایمیلم رو چک کردم ببینم چی گفته. باید بعد از آشپزی دستامو طناب‌پیچ کنم و برم بشینم تو کمد تا از سرم بیفته.

شایدم مسئله ژنتیکیه، مادربزرگام جداندرجد شله‌زرد و عدس‌پلوی‌کشمشی و ترحلوای مجلسی می‌پختن می‌دادن به همسایه‌ها و من خلا و کمبودش رو تو زندگیم حس می‌کنم و همین‌جور که خودم ترحلوام که مزه لاستیک می‌ده رو با قاشق از توی ماهیتابه می‌خورم روح بزرگوارم بشقاب بشقاب‌شون می‌کنه و روش با خلال بادوم و پسته طرح بته جقه می‌ندازه و تو طبخ می‌چینه رو شونه‌ش می‌ذاره پرواز می‌کنه یه دوری روی پل بروکلین می‌زنه و نمی‌دونه باید چی‌کار کنه و به آدم‌ها و کفترها خیره می‌شه و سرش رو می‌خارونه و یه کم توی سنترال پارک می‌شینه و دیگه هوا که تاریک شد میاد خونه ترحلواها رو برمی‌گردونه تو سطل زباله و بعد سر این عقده‌ئی بازیش درگیر می‌شیم.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 497 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: