Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

رساله‌یی در مورد M.H

تا ساعت سه توی رختخواب غلت زدم و خوابم نبرد و لابه‌لاش گوشی بازی می‌کردم و اینستاگرام و تامبلر رو ورق می‌زدم و اصلا علائم خواب نداشتم. موهام کثیف بود و نوچی و رسوب جرم و چرک رو روی پوست سرم حس می‌کردم. بلندشدم دوش بگیرم و در راه حموم شیطون رفت توی جلدم و یک نشگون از قرص نون روی پیشخون آشپزخونه کندم و روش کره مالیدم خوردم و نخ و مسواکم باطل شد و مجبور شدم تجدیدکنم. تا یکی دوسال پیش نخ جزو مناسک بهداشتیم نبود و بعد که دندون‌هام پوسید و دندون‌پزشکه ارعاب و تهدیدم کرد به اعمال روزانه‌م اضافه‌ شد. شامپو زدم و لیف هم کشیدم ولی تا سر زانو و مناطق پایین‌تر رو موکول کردم به بعد. برای این‌که کارها روی هم جمع نشن به لقمه‌های کوچک‌تر تقسیم‌شون می‌کنم و هربار فقط یک تکه رو انجام می‌دم و بعضا فقط همون بخش اول انجام و بقیه‌ش در تونل‌ پیچ درپیچ ذهنم گم می‌شه.
موها رو شکلاتی پیچیدم لای حوله و روبدوشامبرم رو پوشیدم و نشستم لب تخت. روب سفیدرنگم رو به یاد تونی سوپرانو گرفتم و تودوزی پنبه‌یی داره و خیلی دنج و لطیف و راحته و بعد از مخلوط‌کن صنعتی دوموتوره‌م بهترین خرید امسال بوده. چند شب پیش توی شهرستان منتظر غذام نشسته بودم و رستورانش خانوادگی و بی‌ریا بود و روی میزها کنار فلفل و نمک‌پاش سس خردل و کچاب گذاشته بودن و نیمکت‌های راحت چرمی داشت و بالای در ورودی زنگوله آویزون کرده بودن و هربار که مشتری وارد می‌شد صدا می‌داد و همان‌طور که افتد و دانی یاد تونی سوپرانو افتادم و فاتحه‌یی فرستادم. رندوم یادش می‌افتم و نقش رخش از خیالم نمی‌ره و بلاخره یک روز که دور هم نیست دسته جمعی روب حوله‌یی سفید می‌پوشیم و به خیابون‌ها می‌ریزیم و سپاهی از مرغابی‌ از بالای سر اسکورت‌مون می‌کنه و اون‌روز تونی سوپرانو هم به اذن خدا از گور به‌پامی‌خیزه و در صف اول برامون شمشیر می‌زنه.

نم‌شون که ورچیده شد یک عدس روغن نارگیل به ساقه موها زدم و با نوک پنجه ورزدادم. روغن نارگیل رو هم به خودم می‌مالم هم توی غذا می‌ریزم و هم کفش چرمم رو باش برق می‌ندازم. دوباره خوابیدم و این‌دفعه موفقیت‌آمیز بود و خواب دیدم رفتم توی کالای خواب فروشی و از فروشنده می‌پرسم: «ببخشید آقا تشک نچسب دارید؟» و منتظر جواب نمی‌مونم و ولو می‌شم کف زمین و از خنده غلت می‌زنم و می‌رم مغازه‌ی بغلی دوباره همین سوال رو تکرار می‌کنم. صبح که بیدار شدم موقع شستن صورت به دست‌هام که زیر شیر آب پوزیشن قنوت داشت و توش آب جمع شده بود طولانی خیره موندم و حس کردم خوابم اون‌قدر غنی بوده که دیگه نمی‌تونم و الان از ظرف وجودیم لبریز می‌کنه. ازین سبک شوخی‌های بی‌مزه و گل‌آقایی خیلی خوشم‌ میاد و حس می‌کنم کمتر محتوایی توی دنیا این‌قدر به طبیعتم نزدیکه و بابت این‌که به خوابم اومده بود قلبا تحت تاثیر قرارگرفتم.
صبحانه سوسیس تخم‌مرغی درست کردم و با چای خوردم. چندوقت پیش در تلاشی ناکام برای احیای طعم سوسیس ایرانی٬ سوسیس ترکی خریدم و میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمون بود و هربار لاستیکی و شور می‌شه اما نمی‌دونم چرا ول نمی‌کنم و امید دارم از یک‌جایی به بعد سوسیسه اصلاح شه و مزه‌یی که می‌خوام رو بده. سوسیس ایران پر سیر و ادویه‌ست و یک حالت نونی داره ولی مال این‌ها گوشتیه و مزه‌ی خون می‌ده درحالی که اگه آدم گوشت می‌خواست که می‌رفت کباب چنجه می‌خورد و دیگه به کارخونه سوسیس‌ سازی زحمت نمی‌داد. سیزده ساله که بودم اردوی علمی رفتیم کارخونه سوسیس کالباس سازی و چرخ‌‌گوشت‌های غول‌پیکری داشتن که دهنه‌‌ش نزدیک سقف بود و ازین پایین گوشت رو مثل آجر پرت می‌کردن بالا توی گلوییش و ازون‌ور خمیر گوشت میومد بیرون و مراحل میانیش رو ذهنم بلوکه کرده و یادم نیست ولی در مرحله آخر رشته‌های سوسیس رو که از گیره‌هایی چرخ‌دار آویزون بود می‌فرستادن توی کوره. به غیر ازین کارخونه کیک‌‌سازی٬ نساجی٬ صابون‌سازی و ذوب آهن هم بردن‌مون و شاید دوران تحصیلم اون‌قدرها که فکرمی‌کنم هم اسف‌بار نبوده. به مدرسه خیلی بدبینم و نمی‌دونم٬ ممکنه اگه بچه‌دار شدم تحصیل در خانه‌ش کنم. شاید این‌جوری خیلی زیبا و درخشان و خارج از صف مردگان بشه و شاید هم کاملا دیوونه زنجیری از آب دربیاد. گرچه تو مدرسه هم دیوونه می‌شه اما چون نظام آموزشی بیماری روانی واحدی رو تولید انبوه می‌کنه مشکل روحی بچه٬ بغل دستیش ٬ هم‌کلاسیاش و کل دنیا یک‌سان می‌شه و دیگه به چشم کسی نمیاد.

صبح مسافر بودم و البته کیه که مسافر نباشه ولی غرض این‌که رسیدم جی.اف.کی و معلوم شد کارت شناساییم رو خونه جاگذاشتم. یک‌سری کارت متفرقه از قبیل کارت اداره، کارت بیمه و کارت آبونه خواربار فروشی داشتم که ریختم جلوی افسره و گفت بذار زنگ بزنم رییسم بیاد ببینیم می‌تونیم بفرستیمت تو یا نه. رییسش اومد و چونه رو خاروند و گفت بیا برو ولی باید مجزا بازرسی بدنی و غیربدنیت کنیم. دستکش لاستیکی آبی پوشیدن و چندنفری مثل کفتار افتادن به جون خودم و وسایلم و منم لبخند می‌زدم و بابت زحمات‌شون تشکرمی‌کردم. در برابر دریافت امکانات رفاهی و تمدن روحم رو به شیطان فروختم و شاه‌پرم رو قیچی کردم وگرنه من ملک بودم و فردوس برین جایم بود. باید مثل اجدادم در جنگل زندگی می‌کردم و روزها رو به بخور و بخواب، گشنی و گل‌گشت می‌گذروندم و جلوی احدی کرنش و رامش نمی‌کردم. باید شکار و چاقوکشی و کشتی گرفتن با حیوانات وحشی رو بلد بودم و زیر پنجه‌های خونینم قلبی از طلا می‌داشتم و روی دیوار غار نقاشی می‌کشیدم و در آب چشمه غلت می‌زدم و به درخشش نورخورشید لابه‌لای شاخ و برگ درختان خیره می‌شدم. اون‌ها من رو مجبورکردن حساب بانکی باز کنم و صفحه نیازمندی‌ها رو ورق بزنم و زیربغلم رو کچل کنم و دئودرانت بمالم. زیربغل لولایی زحمت‌کش برای اتصال بازو به کتفه و اگه انگولک دوست داشت اولا اون زیر قایم نمی‌شد دوما قلقکی نبود و دیگه به چه زبونی باید بگه کاری به کارش نداشته باشیم.

سوار هواپیما شدم و جدیدا از پرواز چندشم می‌شه و حالت کلافگی بهم دست می‌ده و با تناوبی پاندولی به پشتی صندلی جلوییم لگد می‌زنم و خانمه برمی‌گرده ازم می‌پرسه مشکلم چیه. ما برای تردد در آسمان طراحی نشدیم و این حالت‌های غیرطبیعی بدن رو مسموم می‌کنه و مثل روز برام روشنه که ماشین٬ مترو و هواپیما عامل اصلی سکته٬ سرطان٬ آلزایمر و کهیره. دلیل علمیش اینه که سلول‌های بدن غشای آهکی نازکی مثل پوست تخم‌مرغ دارن و در سرعت بالاتر از ده کیلومتر بر ساعت این تخم‌مرغ‌های مینیاتوری از آشیانه‌ پرت می‌شن و تو سروکله‌ی هم می‌خورن می‌شکنن و مایع حیاتی (M.H) که سیستم دفاعی بدن ازش تغذیه می‌کنه از دست می‌ره.

س.د عزیزم

حرف حرف میاره و سکوت، سکوت. هرچی از آخرین باری که گپ‌زدیم زمان بیشتری می‌گذره به حرف اومدن سخت‌تر می‌شه و انگار که گذشته سراب بوده و دیگه نمی‌شناسمت. مثل نفیسه، بغل دستی دبستانم که هجده سال بعد توی فیسبوک پیداش کردم و جوک‌های سکسیستی و هوموفوبی شرمی‌کرد و از رهگذران توی خیابون غریبه‌تر بود. می‌دونی که با امل‌ها و محافظه‌کارهای ذهنی مشکلات بنیادین دارم و اگه از نسل‌های قبل‌تر از خودم نباشن ضربتی و بی‌تامل از زندگیم حذف‌شون می‌کنم. زنی که مش استخونی گذاشته بود و ناخن‌های ترسناک بلند پلاستیکی داشت و توی عکس پروفایلش با دندون‌های خاکستریش می‌خندید کوچک‌ترین ربطی به نفیسه‌یی که رگ‌های آبی دست‌هاش از زیر پوست لطیفش پیدابود و حرف زدنش صدای جیرجیرک می‌داد و توی کتاب علومش برای عکس آقا کلاه و شنل زورو کشیده بود نداشت. البته خود نه ساله‌ی من هم ربطی به چیزی که الان هستم ندارم. نمی‌دونم قبلا برات گفتم یا نه، خیلی دروغگو بودم و مرزی بین واقعیت و خیال و داستان و توهم نداشتم و هرروز توی راه برگشت خونه برای نفیسه مزخرف می‌گفتم و اون هم کم‌حرف و اکثرا لال بود و فقط گوش می‌داد و زوج موفقی بودیم. بی‌دلیل و غریزی دروغ می‌گفتم و مثلا اگه نهار قیمه داشتیم و ازم می‌پرسیدن ظهر چی خوردی می‌گفتم قرمه سبزی. سوای این بداهه کاری‌ها یک سری دروغ‌های طبقه‌بندی شده هم داشتم که از قبل طرح‌شون رو می‌ریختم. همون سال در سفر نوروزی‌مون به لاهیجان یک عکس خانوادگی توی جنگل انداخته بودیم که من توی آب افتاده بودم و تی‌شرت خیس قرمز تنم بود و شلوارم رو دراورده بودم و همین رو نشون نفیسه دادم و بهش گفتم رفته بودیم اسکاتلند و با جزییات براش از مرتع‌های سبز اسکاتلند و دوست مامانم که اون‌جا زندگی می‌کنه و شب‌ها برامون توی نشیمن خونه‌ش جا می‌نداخته و پشه‌بند می‌بسته گفتم. نفیسه مشتاق و مومنانه گوش می‌داد و گاهی ناله آه مانندی از گلوش درمیومد و من هم تشویق می‌شدم که بیشتر یاوه ببافم. در یک مقطعی هم بهش گفتم داریم برای همیشه می‌ریم اسکاتلند و نفیسه گریه کرد و بهم برچسب یادگاری داد. مسئله اینه که بازم نسبت به عقده‌یی و بی‌اخلاق بودنم در کودکی توی بزرگسالی خوب از آب درومدم و البته این در مورد تو هم صدق می‌کنه و به نظرم خیلی خوب چالش‌های روحیت رو تکل کردی و پشت سرگذاشتی و البته اون‌هایی که پشت سر نذاشتی رو هم تمیز جارو زدی زیر فرش.

سفر لاهیجان از منظر ساختارگرایانه از سفرهای مهم و تاریخی زندگیم بود چون هم خیلی خوش گذشت و دوست مامانم زن مهمون‌نوازی بود و با شام و نهار نوشابه زرد بهمون می‌داد و رادیوشون ویگن پخش می‌کرد و هم این‌که اولین‌بار با دیدن رون لختم توی همین عکس‌ ظاهرشده از جنگل لاهیجان بعد جنسی جهان رو کشف کردم. هنوز چهار پنج سالی تا این‌که درست بفهمم چی به چیه مونده بود ولی توی یک لحظه تماشای عکس بدون شلوارم پیام هیجان‌انگیز و ناشناخته‌یی به مغزم مخابره کرد و البته مغز و حافظه آدم توی اون سن خیلی جهش داره و از این شاخه به اون شاخه می‌پره و چند ثانیه بعد مطلب رو فراموش کردم و وارد حافظه مخفیم شد. ببین قبل ازین‌که عفریت خودتخریب‌گر نوجوانی به آدم حمله کنه زندگی چقدر انالحق و ساده‌ست و خودت از تصویر خودت شگفت‌زده و تحریک می‌شی و به کشف و شهود می‌رسی. افسوس حالا که ماجرا رو روی کاغذ اوردم یک حالت زننده و پدوفیلی به خودش گرفت ولی توی ذهنم که بود مثل اشعه طلایی خورشید روی سطح آب می‌درخشید.

س.د جان

یک سالی هست که این آپارتمان کوچک طبقه هم‌کف رو در ضلع شمالی منهتن کرایه کردم. بروکلین با روحیه‌م سازگارتر بود ولی این‌جا دسترسیش به مترو و تاکسی و بقالی و اداره بهتره. پیاده کمتر از یک ربع با سنترال پارک فاصله دارم و یک ساله که هرروز می‌گم فردا می‌رم پارک با درخت‌ها ارتباط چشمی می‌گیرم و پرنده‌ها رو دون می‌دم و هنوز هم نرفتم. همین مشکلات ریز ریز شخصیتیم آخرش مرگم رو رقم می‌زنن. همین‌که به عمه‌م زنگ نمی‌زنم و هی اسفناج می‌خرم و تبدیل به لجن که شد می‌ریزمش دور و همین‌که حوله حمومم که از دستم میوفته کف توالت رو برمی‌دارم می‌پیچم دور خودم و وانمود می‌کنم اتفاقی نیفتاده.

یک‌بار که مست بودی راجع به این‌که چطور ممکنه بمیریم صحبت کردیم و تو غرق شدن در دریا رو برای خودت حدس زدی و من سقوط از ارتفاع یا سکته‌ی قلبی رو. اشتباه کردم و اون موقع هنوز نمی‌دونستم چیزهای دونه درشت مثل سقوط و سکته آدم رو نمی‌کشن و کپک زدن اسفناج توی یخچال و همین خورده‌ریزه‌ها کار آدم رو یکسره می‌کنن. شاید اگه مست نبودی و پرحرفی نمی‌کردی و بهم مهلت می‌دادی همون‌جا این مطلب رو کشف می‌کردم. بدت نیاد ولی زیاد مدیریت مستی و چتی رو بلدنیستی و غیرقابل معاشرت می‌شی و نسبت پنجاه پنجاه حرف‌زدن به گوش‌کردن رو هم رعایت نمی‌کنی.

این روزها زیاد ولی نقطه‌یی یاد عمه‌م می‌افتم. به صورت یک تصویر آبستره میاد تو ذهنم و حس می‌کنم باید یک کاری بکنم ولی نمی‌دونم چی و تا دارم مِن مِن می‌کنم تصویرش می‌ره. شاید تقصیر مامان بابامه که تو بچگی ما رو عوض ولیمه‌ی حج و ختنه‌سورون نوه‌ی تورج بیشتر خونه‌ی عمه‌م نبردن. عمه و شوهرعمه‌م خیلی لیبرال و الهام‌بخش و صاحب سبک بودن و در بچگی برای اولین‌بار یک سری چراغ‌هایی رو در ذهن من روشن کردن. چندوقت پیش که بهش زنگ‌زدم سعی کردم همین‌ها رو پشت تلفن بهش بگم ولی حالت لکنت و انقباض گلو بهم دست داد و نشد مطلب رو مطرح کنم.

س.د خوبم

عکس‌هات رو روی اینستاگرام می‌دیدم و اکثرا از دور بود و هیچ تغییر نکرده بودی تا این‌که یک کلوزآپ از صورتت گذاشتی و فکرکنم روی صندلی هواپیما، قطار یا کشتی نشسته بودی و دهنت کج شده بود و دیدم پایین چشم‌هات بالشت دراورده. از همین‌ها که احمدرضا احمدی داره و البته نه که بخوام تو سرت بزنم ولی مال تو به اون برجستگی و مهربونی نبود و بیشتر حالت پاکت‌های چشمی ثریا قاسمی رو داشت. همینشم عالیه و خیلی برات خوشحال شدم و مطمئنم که لیاقتش رو داری. دوست‌داشتم برای تولدت هدیه بفرستم ولی نمی‌دونستم چی و کلا هم توی هدیه دادن زمخت و ناشیم و باید ماه‌ها و سال‌ها فکرکنم تا مورد مناسبی به ذهنم برسه. اوایل که اومده بودم اینجا در جریان افت اکسیژن مغزم و یک تصمیم‌گیری لحظه‌یی و تکانه‌یی برای پدر و مادرم یک شیشه کره بادوم‌زمینی و یک بسته کپسول روغن ماهی فرستادم و هنوز که یادش میوفتم می‌خوام خودم رو با چوب کبود و سیاه کنم.

هفته‌یی دو روز می‌رم شهرستان ماموریت کاری و بهترین خوابم رو اون‌جا انجام می‌دم و یک سال گذشته خیلی تحقیق کردم تا بفهمم چرا این‌قدر خوب می‌خوابم و حدس بزن چی؟ ملحفه‌های اعلای کتانی سفید هتل هیلتون. می‌خوام به تمام آدم‌هایی که دوست‌شون دارم یک دستش رو هدیه بدم. اگه خواستی خبرم کن تا برای تو هم بدزدم. چون تکه تکه می‌دزدم چند هفته طول می‌کشه تا ست روبالشتی و روتشکی و رو لحافیش رو تکمیل کنم. این‌ها رو انحصاری و بشور و بپوش برای مصارف تجاری می‌زنن و تراکم تاروپود لطیف‌شون ده‌هزار بر سانتی‌متر مربعه و نمی‌تونی مشابهش رو توی بازار پیداکنی. ملحفه‌های بازاری رو با پس‌مانده الیاف شیمیایی می‌بافن و برای اینکه حواست از کیفیت پرت شه حسابی رنگرزی و نقش و نگاریش می‌کنن و همینه که روشون خارش می‌گیری و کابوس می‌بینی و سر سال هم زانو می‌ندازن و مجبوری بریزی دور.

س.د، ای مزین به بالشت چشمی

خیلی حاشیه رفتیم و راجع به تو حرف زدیم و می‌دونم دوست داری بیشتر راجع به من و اصل حالم بدونی. الان که برات می‌نویسم ژاکتی خاکستری پوشیدم که تودوزیش سبزفسفریه و اتفاقا پتویی که روی پام انداختم هم سبزه ولی چمنی. شام تن ماهی بود که توی مایکروویو گرمش کردم و ازت می‌خوام تو هیچ وقت این‌کار رو نکنی چون کپه‌ی ماهی منفجرشد و ترکش‌هاش به در و دیوار مایکروویو چسبید و بشقابم رو خالی تحویل گرفتم و هرچی هم لاشه‌ی مایکروویو رو با اسکاچ سابیدم بوی زهمش نرفت. امروز یک ساعت زودتر از موعد از اداره خارج‌شدم و کلا زیاد این‌کار رو می‌کنم و دلیل واضحی هم براش ندارم و فکرکنم یک جور عصیان و آنارشی سرکوب شده‌ست که به شکل نافرمانی مدنی حقیرانه‌ی کارمندی بیرون می‌زنه. حالا بحثش گسترده‌ست و اندازه یک رساله دکتری راجع بهش تحقیق کردم و یک‌بار که حال داشتم مفصل برات منبرش رو می‌رم. نمی‌دونم دقت کردی یا نه ولی انصافا پارسال سال خوبی بود و امسال هم از وجناتش معلومه سال خوبیه و دیگه مثل روز برام روشنه تا لحظه‌یی که بمیرم و وارد گور شم و بپوسم همین‌جور یکسره خوبیه.

قربان تو

امضا و تاریخ

 

سندروم مغز باتلاقی

ساعت هفت شب سه‌شنبه خیابون سوم رو به سمت شمال قدم می‌زدم و بارون ریز و سوزنی می‌بارید و مثل شلاق به صورتم می‌خورد که تصمیم گرفتم آوازخوندن یادبگیرم. نمی‌شه گفت همون موقع بهم الهام شد و از چند هفته قبل تو فکرش بودم ولی تو اون لحظه دیگه قشنگ مسجل شد. مرتضی احمدی یک ترانه داره که تنبک شش‌وهشت می‌زنه و می‌خونه: «نامهربونی٬ نمی‌دونم می‌دونی که عشقت مارو کشته». حالا این‌جوری نمی‌شه باید گوش بدین تا بدونین چی می‌گم. تو خیابون که قدم می‌زنم گاهی این رو برای شهروندان و رهگذارن عبوری اجرا می‌کنم و تو اوجش صدام نمی‌کشه و دمغ می‌شم. یکی این یکی هم «یک گل سایه چمن» رو واقعا دوست دارم بتونم صحیح بخونم‌ و لذت ببرم. برای مجلس و بیزنس هم نمی‌خوام٬ همین برای مصرف شخصی خودم و زمزمه‌ی زیر دوش و توی خیابون. صدام خوبه و ازون لحاظ مشکلی ندارم٬ یعنی هم خودم فکرمی‌کنم خوبه هم بهم می‌گن و تو صندوق پیشنهادات و انتقادات می‌ندازن. البته خوب که می‌گم خوب سبک هایده و گوگوش و دلکش نه‌ها٬ خوب منشی دفتر لیزینگ خودرو و خوب شماره‌ی بیست‌ودو به باجه‌ی دو. دختر تورج یک‌بار زنگ زده‌ بود خونه‌مون و بهم‌ گفت تو هم ماشالله جون می‌دی برای منشی‌گری‌ها. توهین به مشاغل نشه ولی بدجوری ناراحتم کرد، مثلا کی بود؟ پونزده شونزده سالگی که آدم خیلی باانگیزه و گنده‌گوزه و می‌خواد مرغ آتش شه و شب رو به زیر پر سرخ خودش بکشه. زیاد زنگ می‌زد خونه‌مون و بیشتر هم بابت مشکلات زنانگیش بود و می‌خواست با مامانم صلاح مشورت کنه. کلا مردم حامله می‌شدن٬ نمی‌شدن٬ عادت ماهانه‌شون عقب جلو می‌شد٬ لکه بینی‌داشتن و تو بارداری از پله و نردبون و پشت‌بوم می‌افتادن پایین زنگ می‌زدن خونه‌ی ما. من دیگه گوشی رو که برمی‌داشتم از لحن صداشون می‌فهمیدم موردشون چیه و اگه پچ‌پچی و مضطرب بودن یعنی ناخواسته‌س. مامانم همیشه رای‌‌شون رو می‌زد و بعدتر تو مجالس با افتخار نوه تورج که یک گوشه افتاده و از گریه کبود شده بود رو نشون می‌داد و با لذت در گوشم می‌گفت این رو قراربود بندازن ولی من منصرف‌شون کردم. یک سیاهه بلندبالا داشت و سرحال که بود دونه دونه بچه‌هایی رو که از در نطفه خفه شدن نجات داده برای آدم می‌شمرد. گاهی کابوس می‌بینم این بچه‌ها همه بزرگ شدن و به فرماندهی نوه تورج با داس و چکش حمله کردن به خونه‌مون.

از چهارشنبه به این‌ور هرشب کمی از روی خودآموز تمرین آواز می‌کنم و بعد موبایلم رو روی تاقچه می‌ذارم و دکمه رکورد رو می‌زنم و وسط اتاق می‌ایستم و خودم رو پیچ و تاب می‌دم و «اگر مستم من از٬ عشق تو مستم٬ عشق تو مستم٬ عشق تو مستم» می‌خونم. سلیقه‌م تو همین مایه‌هاست و سنتی و روحوضی و فولکلور می‌پسندم. نتیجه تعریفی نداره و خارج و خروسکی می‌خونم و صورتم از فشار کبود می‌شه و بدنم به رعشه می‌افته. حالا باز خوبه عقلم می‌رسه روی اینستاگرامی جایی نمی‌ذارم٬ آخه دیدم مردم تو همین سطح و بلکه نازل‌تر می‌خونن و منتشر هم می‌کنن. تو خونه‌مون صدای بابام واقعا ناجوره و آواز که می‌خوند وحشت‌زده فرار می‌کردیم. مامان و داداشم رو هم چون به صداشون خیلی عادت کردم و برام بعد شخصی داره واقعا نمی‌تونم کیفیتش رو تشخیص بدم. مخصوصا مورد مامانم پیچیده‌س چون هم با این حنجره برام لالایی‌ خونده و حرفای شیرین عاشقونه بهم زده هم فحشم داده و دعوام کرده و سردوراهی فرویدی سختی موندم و نمی‌تونم تصمیم بگیرم. لالایی که می‌گم نه که فکرکنی لالایی رسمی‌ و هلوگرام‌دارها، «یه دختر دارم شاه نداره» شماعی زاده رو برام می‌خوند و «دنیای زندونی دیواره» داریوش. من دومی رو بیشتر دوست داشتم و اون‌جاش که می‌گفت: «پرنده که بالش می‌سوزه دل من به حالش می‌سوزه» منهدم می‌شدم و چندبار هم تصمیم گرفتم خودم رو دار بزنم.

دیگه رفت تا هفت هشت سال بعد و دوره بلوغ که دوباره یک مدت داریوش‌باز شدم. چند تا نوارمادر ابی و داریوش قدیمی تلخ و چسناله داشتیم که هر شب گوش می‌کردم و واقعا همراه فلاکت و بحران بلوغ خیلی می‌چسبید. البته گلچین روزگار عجب باسلیقه بود و تو همون دوران دزد زد به ماشین‌مون و نوارها رو برد و کمرم رو شکست. یک پیکان کدوحلوایی رنگ داشتیم که از همکار مامانم خانم خلیل‌زاده خریده بودیم. خلیل‌زاده قدبلند و چهارشونه بود و پوست جوش جوشی سوراخ سوراخی داشت و وضع مالیش یک مرحله از ما جلوتر بود و داشت این رو رد می‌کرد که پراید هاچ‌بک گوجه‌یی بخره. ماشین تمیز و روپا و خوبی هم بهمون داد و تنها مشکلش این بود که سر چهارراه‌ها مردم برامون دست تکون می‌دادن و می‌گفتن مستقیم. بابام بهتر از شما نباشه عینکی بود و سبیل مسواکی می‌ذاشت و چهره تیپیکال مهندسی-کارمندی داشت و زن و بچه بغل دستش نشسته بودن ولی دیگه مردم پیکان که می‌دیدن خون جلوی چشم‌شون رو می‌گرفت و اسکناس پنجاه تومنی رو مثل قمه قداره توی هوا می‌چرخوندن و خودشون رو می‌کوبیدن به شیشه. بعد ازون دووی سفید یخچالی خریدیم. من با همین رانندگی یادگرفتم و تصادف‌های اولیه رو انجام دادم و کلا هم خیلی تصادف‌خیز بود و سوای موارد معمول درون‌شهری یک‌بار توی جاده شمال زدیمش یک‌بار هم رفت زیر اتوبوس شرکت واحد و ازون‌ور رنده شده و قیمه قیمه اومد بیرون. این اواخر دیگه افتاده بود زیر دست خودم و با طناب و منگنه و چسب برق دل‌وروده‌ش رو به هم دوخته بودم و باهاش می‌رفتم دانشگاه. این جاها دختر تورج هم از زاد و رود افتاده بود و دیگه زنگ نمی‌زد خونه‌مون. البته این‌ها خودشون که از چرخه خارج می‌شدن چندسال بعد سروکله نسل دومشون پیدا می‌شد و دخترها و عروس خانوم‌هاشون تماس می‌گرفتن. یک شب بارون میومد و جشن عقد دوستم جایی تو جاده فیروزکوه بود و نمی‌دونم کجای راه رو اشتباه رفتم و به کدامین گناه افتادم توی مسیری پرت و پلا. کلا که تو جهت‌یابی تعریفی ندارم و یک مقدار توهمی و تخیلی رفتار می‌کنم. لابه‌لای کامیون‌ها و تریلی‌های باری می‌رفتم و جاده تاریک بود و چشم چشم رو نمی‌دید و ترکش‌های گل و لای که از لاستیک ماشین‌های جلوییم اصابت می‌کرد شیشه رو ماسکه کرده بود. صدای هوهوی آلفرد هیچکاکی میومد و جاده مثل مار زنگی دور گلوم می‌پیچید و منم تلاش خاصی نمی‌کردم و تسلیم شده بودم. این‌جور وقت‌ها سیستم عقلی و عاطفیم ریزش می‌کنه و یک حالت نیمه هوشیاری می‌گیرم که انگار دارم توی خواب راه می‌رم و برای این‌که سوسوی ارتباطم با محیط بیرون قطع نشه آواز می‌خونم. «یک گل سایه چمن، سایه چمن، تازه شکفته، تازه شکفته، نه دستم بش می‌رسه، بش می‌رسه، نه خوش میفته، نه خوش میفته» رو خوندم و حالا نمی‌دونم اصلا چرا این رو تعریف کردم، یعنی توی ذهنم که بود ساختار دومینویی و قالب داستانی داشت و به مقدمه و موخره و اوج و فرود آراسته بود ولی تا اوردمش روی کاغذ وارفت و خمیری و بی‌شکل شد. بذار فیلم رو چند دقیقه بزنم عقب و دوباره امتحان کنم، این بار به شکل هایکویی تلفیقی با صدای ماتسئو باشو و کمانچه‌ی مولانا جلال الدین بلخی:

از آغاز تا امروز:

به جاده زیر باران رفتن،

زیر لب سرودی زمزمه کردن

امسال چندمین باره که گوش درد می گیرم. لاله ی گوشم انگار سیلی خورده باشم قرمز و متورم و دردناکه و کر شدم و ناشنوايی روی تكلمم هم تاثير گذاشته و زبونم سنگين شده و انگليسی رو هذیانی و نامفهوم‌تر از همیشه حرف می‌زنم. معلوم نيست به خاطر شنا این‌جوری شدم یا از سرمای فرودگاه. جی-اف-كی چهارفصل سال مثل فريزر سرده و مسافرها همه کارکشته‌ن و حرفه‌یی لباس می‌پوشن و كاپشن و ضدیخ و متكای حلقه‌یی دور گردن میارن و فقط منم که پابرهنه و بی‌تجهيزات می‌رم. هربار كه آدم‌های تیز و خبره رو می‌بينم به خودم قول می‌دم «دفعه بعد» من هم مثل اين‌ها باشم ولی باز دفعه بعد هم ديرم شده و بين گيت‌ها سرگردانم و اشتباه لباس پوشيدم و وصله ناجورم و مردم با ديدنم از خودشون خوششون میاد و می‌گن خداروشكر ما اين‌جور‌ی نيستيم. به همون میزان که در کلیات زندگی توانام اگه زوم کنی و کلوزآپ بگیری می‌بینی در جزئیات علیل و ناکارامدم و این سیاه و سفیدی و سعی بین صفا و مروه و غلتیدن از روی معقول سکه به روی کج و معوجش کلافه‌م می‌کنه.

توی هواپيما از فرودگاه هم سردتر بود و چونه‌م می‌لرزيد و كبود شده بودم و از زنك مهماندار پتو خواستم و بدون اين‌كه نگاهم كنه گفت «به اين قسمت» پتو نمی‌دن. از آدم‌هایی كه موقع حرف زدن ارتباط چشمی نمی‌گيرن بدم مياد و بهشون زل می‌زنم تا نگاهم سوراخ سوراخ‌شون كنه ولی بگيرنگير داره و اكثرا بدون اين‌كه سوراخ شن بی‌تفاوت از کنارم عبور می‌كنن. منظورش ازين قسمت دايره‌ی فقرا و كلاس اكونومی بود. هواپيمايی‌های امريكايی با مسافر اكونومی مثل حيوان رفتار می‌كنن و گشنه و تشنه می‌بندنش به صندلی و هرزگاهی با شلاق می‌زنندش. از لای پرده می‌ديدم كه بيزنس كلاس‌ها پتو و باقالی‌پلو و سالاد فصل و ماساژ می‌گرفتن و این‌بار بلندشدم رفتم از سرمهماندار پتو بگیرم که با چخه چخه هدایتم کرد به سمت صندلیم. روی دریای كاراييب كه رسيديم هم گفتن ازين جلوتر نمی‌برندمون و ريختندمون بيرون كه بقيه راه رو بال بزنيم.

امریکای جنوبی زیبا و گرم و لزج بود. روزها زیر آفتاب چرت می‌زدم و آبتنی می‌كردم و ظهرها از نهارخوری نون می‌دزدیدم میوردم برای پرنده‌ها و شب‌ها هم اکثرا خودم رو توی اتاق هتل حبس می‌کردم. یکی از بومی‌ها بهم گفت دوماه پیش توی هتلم پسر ده ساله‌ی یکی از گادفادرهای موادمخدر رو ترور کردن؛ بعد با انگشت استخری که پام رو درش فرو برده بودم رو نشون داد و گفت توی همین استخر. مردم واقعا عقل ندارن و نمی‌تونن چفت دهن‌شون رو ببندن و حتما باید موم داغ به گلوشون ريخت و پوزه‌بند براشون نصب كرد. کرک و پرم ریخت و یکی دو روزی پایین و دمغ و بدروحیه بودم. اگه سه چهار سال پیش بود ککم هم نمی‌گزید اما اخیرا سریع‌ خوف می‌کنم و استرسی می‌شم و احتمالا مال بالارفتن سنم باشه. تحقیق هم کنی می‌بینی پیری‌ها ترسو و نوجوون‌ها جسور و شجاعن. همین بابام که جوونی‌هاش مثل قرقی تیزبال بود الان از ماشین و هواپیما و دکتررفتن می‌ترسه. نمی‌دونم با نماز خون و خداترس شدنش هم ارتباطی داره یا موضوع مستقلیه.

برگشتنه توی فرودگاه يارويی كه كارت شناساييم رو چك می‌كرد با لبخند معنی‌داری تولدم رو هم تبريك گفت و من با سرافكندگی تشكر و سريع فراركردم. شايد هم لبخندش از حسن نيت بود و من بددل و شكاك شدم. برای زندگی در نيويورك تاريخ تولد ناجوری دارم و معمولا توی ادارات دولتی و بانك‌ها بابتش متلك بارم می‌كنن و زندگی کسالت بار کارمندی‌شون رو با دست انداختن خاورمیانه‌یی که یازده سپتامبر متولد شده رونق و صفا می‌دن. بعضی‌ها هم یاد بدبختی‌ها و بدهکاری‌هاشون میوفتن و خاطرات تلخ و سیاه‌شون رو برام تعريف می‌كنن و من شونه‌هاشون رو می‌مالم و دور مجلس خرما و حلوا می‌گردونم و دسته‌های سینه‌زنی رو به سمت حسینیه‌ هدایت می‌کنم. باز اگه تاریخ تولد واقعیم بود کمتر می‌سوختم اما یکی قصه‌ییست پر آب چشم و شناسنامه‌م رو زودتر گرفتن که نیمه دومی نشم. ازين‌كه يک سال زودتر رفتم مدرسه درحالی كه می‌شده توی خونه بمونم استراحت كنم پاك عصبی می‌شم، گرچه ازون‌ور هم يک سال زودتر بازنشسته می‌شم و راه دور نمی‌ره و ازين جيب به اون جيب می‌شه.

توی وطن همه با کانسپت نیمه‌دومی آشنا بودن و هیچ‌ مشکلی نداشتم ولی از وقتی مهاجرت کردم شده قوز بالاقوز و اگه بخوام توضیح بدم و از یازده سپتامبر اعلام برائت کنم هم صورت خوشایندی نداره و مردم فکرمی‌کنن ما تو کار جعل سند و زورگیری و قاچاق هستیم.

هرسال از اول سپتامبر استرس این روز رو دارم و امسال زرنگ‌ بازی دراوردم و رفتم تعطیلات که هفته‌ی منتهی به یوم‌المصیبت سرکار نباشم اما همکارهام رکب زدن و «با تاخیر» برام جشن گرفتن و پام رو که گذاشتم توی اداره دیدم سلولم رو ریسه کشیدن و بادکنک و روبان زدن و بالای میزم تولدت مبارک آویزون کردن و مخصوصا زیرش با ماژیک فسفری تاریخ هم زدن که خوب ملکه‌ی ذهنم شه. دچار حمله عصبی شدم و نزدیک بود کاغذ‌کشی‌ها رو پاره کنم و بادکنک‌ها رو بدرم و خودم رو بزنم ولی چه چاره با بخت گمراه و دیگه تشکرکردم و رنگ‌ورورفته نشستم گوشه‌ی مجلس. شیرینی هم برام درست کرده بودن و مثل این‌که چون من رو زیاد با غذاهای برنجی دیدن توهم زدن گلوتن نمی‌خورم و با جو وعسل و شکلات و فندق چند کپه‌ خمیر قهوه‌یی رنگ پخته و توی دیس ریخته بودن. زیاد از تپه‌های شیرینی استقبال نشد و اکثر همکارها نخوردن و پزنده‌ش حساس شده بود و هی میومد سرک می‌کشید ببینه دیس خالی شده یا نه و آدم رو مشغول ذمه می‌کرد و من نصف دیس رو خوردم و مقداریش رو هم لای دستمال پیچیدم انداختم توی سطل ولی تموم نمی‌شد و بقیه‌ش رو مالیدم به خودم. بابام هم آشپزیش تعریفی نداره و بچه‌ که بودیم خاگینه‌ی بدمزه‌یی درست می‌کرد که برای این‌که قلبش نشکنه توی گلدون چالش می‌کردم. البته این‌ها همه بستگی به روحیه آدم‌ها داره و مثلا مامانم ازین اعتمادبه‌نفسی‌هاست و اگه دست‌پختش رو نمی‌خوردی اصلا ناراحت نمی‌شد و می‌گفت به جهنم که نمی‌خوای و آدم تو معذوریت اخلاقی نمی‌موند.

درکل اگه به انتخاب خودم باشه ترجیح می‌دم کسی سورپرایزم نکنه. فشار روحی روی گیرنده‌ی سورپرایز بالاست و در منگنه‌ی عاطفی قرار می‌گیره و چشم همه به عکس‌العمل‌ های توئه و با چوب می‌ايستن بالای سرت تا ازت ذوق و هيجان استخراج کن بریزن تو حلق دهنده‌ی سورپرایز. درعمل این قائله عوض این‌که در خدمت خوشی تو باشه صرف ارضا شدن دست‌اندرکارانش می‌شه. نمی‌دونم شاید هم لذت بردن ازش سطح بخصوصی از بهداشت روانی لازم داره و از قصد توی اداره‌ها برای غربالگری روحی کارمندان و شناسایی عقب ماندگان اجتماعی اجرا می شه.

مدتی بود میم دچار عوارض عجیب غریبی می‌شد و هفته دوم جولای معلوم شد سرطان داره. چند روز اول گیج بودم و نمی‌دونستم تکلیف من این وسط چیه و اولین راهی که به ذهنم رسید ناپدید شدن بود. فرار بزدلانه و به چاک زدن همیشه برام راحت‌تر از موندن یا خروج شرافت‌مندانه‌ست. احساسات متضاد دیگری هم داشتم٬ مثلا گاهی از ترس قالب تهی می‌کردم و گاهی از دراماتیک بودن ماجرا هیجان زده می‌شدم. یک بخشی از وجودم فرق چندانی بین تجربیات تلخ و شیرین قائل نیست و همین‌که در فضایی ناشناخته قراربگیرم تحریک می‌شه. احساس می‌کنم نوشتن و یادداشت‌های شبانه‌م این بلا رو سرم اوردن و ذهن بیمارم چک لیستی از موقعیت‌هایی که نیاز دارم تجربه کنم تا بتونم بنویسم‌شون تهیه کرده و هربار که به یکیش می‌رسم ارضا می‌شه. 

مشخص نبود سرطان کجاها رو گرفته و در چه مرحله‌ئیه و چندروز بعد فرستادنش تموم بدنش رو اسکن کنه. از اداره رفتم راديولوژي سراغش و بعد از مدت‌ها ديدمش٬ لاغر شده بود و شلوار اسکینی کرمیش که قبلا مثل پوسته‌ی چرمی تنبک قالب تنش بود از باسنش آویزون شده بود. عصبانی بود و نگاهم نمی‌كرد و يك لحظه حس كردم معذبه يا شايد ازين كه بهم خبرداده پشيمون شده. گفت با خواهرش حرف زده و به اون هم گفته كه دوست نداره حالا که مریضه سروکله آدم‌ها پیداشه و براش دلسوزی کنن. خودزنی كردنش فضا رو غيرشفاف و غليظ کرده بود و نمی‌ذاشت احساسات واقعی آدم بياد رو و هنوز هم نمی‌دونم این‌جور وقت‌ها واكنش مناسب چيه. كمي بحث كرديم و توضیح دادم طبیعیه موقع بحران حمایت آدم‌ها ازت بیشتر شه و ميم گريست و عصبانيتش تبديل به قطرات آب شد و از چشمش چكيد بیرون.

خبرها هرروز بدتر و بدتر می‌شدن. اول فقط بدخيمی استخون پاش بود و بعد معلوم شد این سر کوه یخه و منشا سرطان ریه بوده و به ستون فقرات و لگنش هم متاستاز داده. دکترش صريح گفت علاج درین موقعیت معنی نداره و بحث فقط سر کند کردن روند سرطانه. میم وحشت‌زده بود و از مطب دکتر که بیرون اومدیم می‌لرزید. دست و پام رو گم کرده بودم و دهنم چسبناک شده بود و بزاقم عین سریشم کش میومد و به زحمت گفتم «آی ام ساری». انگار این هم مثل بقيه چيزها تقصير منه و سرطان هسته‌ی انگور بوده كه من اشتباهی تف كردم توی ريه میم و حالا درخت شده و خوشه كرده و داره همه جاش رو می‌گيره. تاثیر حرف‌هام روش چند برابر شده بود و مثل اسفنج کلمه‌هایی که از دهنم درمیومد رو جذب می‌کرد و محتاط شده بودم و هر جمله رو بیست بار قبل از به زبون اوردن سبک سنگین می‌کردم و باز هم فایده نداشت و حرف‌های احمقانه و پرت و پلا می‌زدم. رفتيم خونه‌ش و روی كاناپه شيری رنگ نشيمن نشستم و بهش گفتم باز خوبه کبد و کلیه و اندام‌های حیاتیت سالمه و اونم گفت «البته فعلا». کاش لال می‌شدم و اون چندروز اول کمتر حرف می‌زدم. ناآروم بود و عرض اتاق رو لنگان لنگان راه می‌رفت و بعد زنگ زد شام بيارن و برای ياروی پشت تلفن هم تعريف كرد كه سرطان داره. قبلا هم دیدم آدم‌های مستاصلی که خبر هولناکی می‌شنون چطور به هر موجود زنده‌یی چنگ می‌ندازن و توی مترو برای مسافر رندوم بغل‌دستی‌شون از گیرکردن دست بچه‌شون توی چرخ گوشت می‌گن. تا نیمه‌شب راجع به مرگ و زندگی حرف زدیم و تو همون لحظات به نظرم خیلی عمیق و کشف و شهودی میومد و خيلی تحت‌تاثیر قرارگرفتم و به خودم گفتم یادت بمونه‌ها و البته مثل تموم حرف‌های تحت تاثیر الکل فرداش یادم نمیومد. 

همون‌قدر که پروسه‌ی تشخیص کند پیش رفته بود و سه چهار ماه ازین دکتر به اون دکتر می‌رفت و معلوم نبود چشه و فکر می‌کرد از ورزش آسیب دیده حالا یک دفعه دکترها رفته بودند روی دور تند و دو روز بعد براش وقت جراحی گذاشتن. میم طفره می‌رفت و می‌خواست زمان بخره و انگار که قراره ببرندش حبس ابد بابت یک روز دیرتر چونه می‌زد. در ظاهر به غير از پادرد مشكلی نداشت و حتی شاداب و تندرست به نظر می‌رسید و آدم توی انکار می‌موند و باورش نمی‌شد که اصلا نیازی به درمان داره. چندبار چشم‌هام رو گرد کردم و بهش گفتم بابا آخه تو که هیچیت نیست. عقلم به چشممه و فکرمی‌کنم آدم مريض بايد ناله كنه و روی زمين سينه‌خيز بره و رد خون به جا بذاره وگرنه قبول نيست. توی بیمارستان كه منتظر پذیرش نشسته بودیم پیرزن عفريتی درحالی كه کپسول اکسیژنش رو دنبالش روی زمین می‌کشید اومد جلو و همین‌جور که تفش می‌پاشید از قشنگی میم تعریف کرد و كمي هم دستش رو به رون میم ماليد و ازش پرسيد كه چرا اين جاست. بخشي از فرهنگ بيمارستانيه كه مريض‌ها دوره بیفتن فضولی کنن و اوضاع هم ديگه رو بپرسن و شاید هم رقابته و می‌خوان ببینن کی زخم‌وزیلی‌تره و کاپ قهرمانی رو می‌بره. دیدن ویلچرها و تخت‌های بيمارستانی و پیری‌های رو به گور دگرگونم كرده بود و از فضا و کارکنان و مریض‌ها می‌ترسیدم و دوباره به فكر فراركردن افتاده بودم.

بعد از جراحی چندروزی اومد خونه من تا دوران نقاهتش رو بگذرونه. همیشه خودم رو دست بالا می‌گيرم و شیرجه می‌زنم وسط رودخونه و فكرمی‌كنم از پسش برميام ولی در عمل معلوم مي‌شه توهم دارم و برآوردم از توانايی‌هام اشتباهه. تصوری از مريض بدحال نداشتم و فكر می‌كردم عين زكام مختصر و مفيده و برهنه که شد از دیدن جای خنجر جراحيش و ازین‌که چطور با این سرعت عضلاتش تحلیل رفتن خوف كردم. تا صبح بالا می‌اورد و از درد كلافه بود و مدام بابت این که تختم رو اشغال كرده معذرت خواهی می‌کرد و اصرار داشت من برم روی تخت و بذارم اون روی كاناپه بخوابه و بدتر اعصابم رو متشنج می‌كرد. يك‌بار هم نيمه شب اومد بالای سرم و آرام پشتی کاناپه رو تکون داد که اگه بیدارم باهام حرف بزنه و من هم خوابم که به هم بریزه مثل حیوان بی‌شعور می‌شم و بهش توپیدم و بعد که رفت عذاب وجدان با شن‌کش به جونم افتاد و خودم رو تکه پاره کردم. يك وقت‌هایی هم ترس مثل جانوری درنده بهش يورش مي برد و روحیه‌ش افت می‌كرد و هق‌هق می‌گريست و منهدم می‌شدم. از بیرون که آدم‌های سانتیمانتال رو می‌بینم افراطی‌گری عاطفی‌شون به نظرم لوس و قلابی مياد اما خودم که سانتیمانتال می‌شم خيلي واقعيه و دنيا تبدیل به مجموعه‌یی واكنش احساسی كه مثل بخارهای رنگی در فضا شناورن می‌شه و جز اون هيچی وجود نداره.

گاهی ازین‌که خواستم در پروسه بیماریش همراهیش کنم پشیمون می‌شم و حس می‌کنم گیرافتادم و راه پس و پیش ندارم. گاهی هم جری می‌شم و بیهوده به درودیوار می‌زنم و فکرمی‌کنم مسخره‌بازیه و دست منه و اگه کارهای اداریش رو انجام بدم مشکل حل می‌شه. قضيه ترحم نیست و دراصل حیفم میاد دنیای زشت از وجود عزیز و زیباش محروم شه. توی گوگل مقالات بی‌سروته راجع به خواص ضدسرطان هسته‌ی گلابی و رژيم خام‌خواری و نمازدرمانی می‌خونم و توهم دارم كه مسئله رياضيه و بايد يك جوابی داشته باشه. نمی‌دونم شايد هم دارم از موقعيتش استفاده شخصی می‌كنم و می‌خوام با تصوير رنجورش كه به زندگی جوع كرده و پايه‌ی ميز رو چسبيده و نمی‌خواد بره خودم رو ادب كنم. تازه يادم انداخته بابت نفس كشيدن احساس قدرت كنم و هرروز صبح به انعكاس درخشانم توی آينه سلام نظامی‌ بدم.

سر ظهر علی پروین رو توی آبدارخونه‌ی اداره دیدم. شلوار کتان کرمی و پیرهن سفید با چهارخانه‌های محو آبی یخی پوشیده بود و توی مایکروفر نهارش رو گرم می‌کرد. از کارمندهای واحد مالیه و تو این مدت دو سه بار بیشتر ندیدمش. این پا و اون پا کردم و بیخود چندبار شیر آب رو بازکردم و بستم تا غذاش رو از مایکروفر دربیاره و ببینم راسته می‌گن هرروز چلوکباب کوبیده می‌خوره یا نه. شایعه بود و توی بشقابش یک برش درشت سینه بوقلمون با دورچین سیب‌زمینی تنوری و ترشی کلم داشت.

برگشتم پشت میزم و یکی دو ایمیل جواب دادم و دیگه کاری برای انجام نداشتم و از پنجره خیره شدم به بیرون. آسمان آفتابی و درخشان و خیابون مملو از جمعیت بود و مردم دسته دسته توی پیاده‌روی عریض برادوی راه می‌رفتن و تاکسی‌های زرد در عبوربودن و این بالا پشت شیشه‌های دوجداره جوری سکوت مطلق بود انگار ناشنوام و وسط ازدحام و همهمه چیزی جز زنگ گوش خودم رو نمی‌شنوم. لفاف بیسکوییت شوری که توی کشوم داشتم رو باز کردم و عمیق گاززدم و خوشمزه بود و پوستش رو توی دستم مچاله کردم و به سمت سطل زیر پام نشونه گرفتم و قبل از پرتاب نگاه کردم و دیدم سطلم نیست. چون هفته‌یی دو سه روز این‌جا نیستم همکارها سطل و گاهی صندلیم رو می‌دزدن و کم و کسری که دارن از وسایل من تامین می‌کنن. به منشی گفتم سطلم رو دزدیدن و رفت از انبار برام یک سطل نو اورد و اسمم رو با ماژیک روش نوشت و مثل کاپ قهرمانی برد بالای سرش و گفت دیگه کسی نمی‌تونه بدزددش. خیلی ناراحت شدم و نزدیک بود یک چک بخوابونم زیر گوشش. همیشه برای اسمم آرزوهای بزرگی داشتم و از تو چه پنهون هنوز هم دارم و نمی‌دونم، بهم برخورد. کمی ایستاد بالای سرم و حرف زد و دختر خوش مشربی هم هست و مهلت نمی‌داد من جمله رو ببندم و از وسطش داخل می‌شد و ادامه کار رو دست می‌گرفت. بین همکارها رابطه‌م با منشی و پیک از همه بهتره و البته بابام هم همین‌طوره و با پیک موتوری تهیه غذای سر کوچه‌مون خیلی دوست بود و هر وقت جوجه کباب می‌اورد بابام لباس پلوخوری می‌پوشید و می‌رفت دم در با هم دست و روبوسی می‌کردن و راجع به جوجه حرف می‌زدن و بابام می‌گفت هیچکی مثل شما نمی‌شه و الحق استادین و یارو می‌گفت بنده‌نوازی می‌فرمایین مهندس و بعد بابام براش حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت می‌خوند و یک بسته اسکناس نو رو مثل شاباش دور سرش می‌چرخوند و می‌ذاشت جیب طرف و یارو می‌گفت به خدا نمی‌گیرم و قابل شما رو نداره و مهمون کلبه خرابه‌ی ما باشید و با هم گلاویز می‌شدن و تقابل اشک‌ها و لبخندها می‌شد و هم رو در آغوش می‌فشردن و دیگه بابام پشت سرش یک کاسه آب می‌ریخت و بدرقه‎ش می‌کرد. البته بابام سنش که بالارفته خیلی پرحرف شده و در واقع از هر فرصتی برای حرف زدن با مردم استفاده می‌کنه و تو مهمونی‌ها اون قدر خاطره تعریف می‌کنه که کبود می‌شه و مامانم بهش چشم و ابرو میاد و البته حالا خود مامانم هم ازین سروزبونی‌هاست و همچین کم‌صحبت نیست و دیگه ببین چه خبره که این به اون می‌گه کمتر حرف بزن.

من مثل مامان بابام یک‌سره نیستم و نمودارم سینوسیه و یا خیلی ساکتم و مردم فکر می‌کنن لالم و زبونم رو عقرب گزیده یا اون‌قدر حرف می‌زنم که مستمعین کف می‌کنن پرپر می‌شن می‌ریزن دور مجلس و البته بعد از مهاجرت چون تنهاتر و منزوی‌تر شدم و کمتر آدمیزاد می‌بینم سیاه و سفیدیم شدیدتر شده و بعضی وقت‌ها اصلا دهنم باز نمی‌شه و فقط با اشاره سر و دست برگزار می‌کنم و بعضی وقت‌ها برعکس از صبح که از تخت خواب پیاده می‌شم دهنم بازه و تو خیابون با سنجاب‌ها و کفترها حرف می‌زنم و می‌رم و تا شب که بر می‌گردم خونه به زور در دهنم رو می‌بندم و مهر و موم می‌کنم می‌خوابم.

از اداره که اومدم بیرون رفتم سوپرمارکت برای خریدهای یخچالی. برای شام می‌خواستم لوبیاپلو بپزم و لابه‌لای قفسه ها دنبال رب گوجه فرنگی می‌گشتم و همه کنسروی بودن و منم تو خونه دربازکن ندارم و تو هم که برام نمی‌خری. محصولات دیگه مثل لوبیا و نخود و ذرت با در آسان بازشو موجود بود ولی نمی‌دونم چرا حیف‌شون اومده این آپشن رو روی قوطی رب هم بذارن. دیگه گفتم دربازکن بخرم و لوازم خانگی‌شون رو نگاه کردم و فقط ازین دربازکن چرخ‌دنده یی‌ها که شبیه ابزار شکنجه قرون وسطاست داشتن. روش استفاده این چرخ دنده یی‌ها رو بلدنیستم و چیزهای ناشناخته هم وحشت‌زده‌م می‌کنن. حالا این که خوبه یک بار دم پله برقی مترو زن جلوییم از سوار پله شدن می‌ترسید و دستش رو گذاشته بود روی جان پناه و نوک پاش رو میورد به سمت پله و انگار که اره برقی دیده باشه استرسی می‌شد و نمی تونست فرودش بیاره.

خریدهام دو کیسه بزرگ و سنگین شد و از فکر این‌که بخوام تا ایستگاه مترو حملش کنم گریه‌م گرفت. مخصوصا این اواخر گاهی توی اداره دست درد می‌گیرم و احتمالا حمالی برام منع پزشکی داشته باشه. دیدم پیری‌ها ازین چرخ دستی‌های توری مرغی دارن و خریدهاشون رو می‌ندازن توش و می‌برن ولی من از تصور خودم با فرغونی از جنس که دنبالم می‌کشم ناراحت می‌شم و ترجیح می‌دم ایستاده بمیرم. البته می‌شد از فروشگاه بغل خونه خریدکنم که دیگه بارکشی نداشته باشم ولی این یکی فروشگاهه رو دوست دارم و خوشم میاد بیام این‌جا. این‌ها با موزیک دهه هشتادی و دکور مزرعه و صندوق‌های اکسپوز میوه و چوب‌های رنگ سرخود به مشتری حس خرید از بازارهای روستایی رو می‌دن و خوب انسان شهرنشین هم از فروشگاه‌های غول پیکر متحدالشکل زنجیره‌یی خسته شده و عقده‌ی فضاهای صمیمی خودمونی گرفته و سیستم هم یک سری فروشگاه‌های دیگه با کلیدواژه‌های ارگنیک، خانگی و محلی انبوه‌سازی کرده که احساس میوه چیدن از درختان باغ آقا جو‌ن‌مون رو بهمون بده. اتفاقا یک کیلو زردآلو خریدم که عینهو زردآلوهای باغ آقاجون خدابیامرزم تو زادگاهمون ریز و طلایی و شیرین بود و خاطره تلخ زردآلوهای کال و درشت و بی مزه‌ی بازاری رو شست برد.

چندقدم که رفتم یادم اومد دیگه فقیر نیستم و می‌تونم سوار تاکسی شم. با این‌که ماه ها از ثبات اقتصادیم گذشته هنوز ذهنم روش‌های فقیرانه بهم پیشنهاد میده و دائم یادم می‌ره که منم می‌تونم لباسم رو بدم خشک‌شویی و سوار تاکسی شم و حوله‌ی روبدوشامبري بخرم. بعد اشتباهی عوض تاکسی رفتم سمت ماشین پلیسی که کنار خیابون پارک بود. این اتفاق که سوار ماشین اشتباهی بشم به دفعات تو زندگیم افتاده و اولین بارش در یازده سالگی و خرید آجیل شب عید بود که عوض رنوی کرمی بابام سوار رنوی سبز سدری یکی از شهروندان شدم و یارو از پشت رل حیرت‌زده برگشته بود و صندلی عقب رو نگاه می‌کرد و مامانم اومد درو بازکرد کشیدم بیرون.

دستم رو انداختم زیر دستگیره ماشین پلیس و هرچی وررفتم قفل بود و بازنشد و البته دیدم که پشت پنجره رو به حالت قفس میله‌کشی کردن ولی خوب همه این جزئیات بعدا یاد آدم میاد و تو اون لحظه موتور مغز به سمت هدف شتاب گرفته و چیزی جلودارت نیست. با پشت دست تقه‌یی زدم به شیشه و علامت دادم که در رو باز کن. پلیسه پیاده شد و من چند قدم عقب عقب رفتم و تازه چراغ گردون آبی و قرمز روی سقف رو دیدم و دچار حمله خنده عصبی شدم و با کف دست می‌زدم روی رونم و ریسه می‌رفتم. پلیسه گفت حالا اشکالی نداره و آروم باش ولی خوب کمی هم مشکوک شده بود و باهام محکم و پرقدرت و طولانی دست داد و در حالی که توی چشمم خیره شده بود اسمم رو پرسید. تو دانشکده افسری این تکنیک‌ها رو برای تحت سلطه روانی قراردادن مخاطب یادشون می‌دن و البته الان دیگه تو کتاب‌های راز موفقیت و کلید کامیابی و شیر جنگل باشیم همه این نکات رو ذکرکردن و در تیتراژ میلیونی جلوی دانشگاه تهران می‌فروشن.

سوار تاکسی بعد شدم و کمی جلوتر پشت ترافیک یکی سر راننده‌م داد زد و بهش فحش نژادپرستانه داد و من به رانندهه گفتم ناراحت نشیا و البته جوابم رو نداد و انشالله که کر و لال بوده. رسیدم خونه و شام پختم و چمدونم رو بستم و دوش گرفتم و صورتم رو صابون مالیدم و ریش و سبیلم رو تراشیدم و ناخون‌هام رو گرفتم. ناخون‌هام خیلی رشد می‌کنن و هر شب می‌گیرم‌شون و صبح که بیدار می‌شم باز دراومدن و دو شاخه شدن و از هر شاخک سه تا ناخون جدید درومده و دستم شبیه بوته‌ی خار ازم آویزونه و دنبالم روی زمین کشیده می‌شه و صدای پنجه روی یونولیت می‌ده.

ساعت ده می‌رسم اوهایو و ده و نیم سرکارم و پرهیز از کافئین رو هم شکستم و یک لیوان شیرچای درست کردم که جرعه جرعه می‌نوشم و گلوم موقع فرو دادن صدای عجیبی مثل گرداب می‌ده. هفته‌ها پیش سرمای مختصری خوردم و انگار هربار که سفر می‌کنم علائمش برمی‌گرده و شاید هم زکام نیست و به همکارهام حساسیت دارم. صدام خروسی می‌شه و دماغم می‌گیره و هرچی فین می‌کنم راه نفس باز نمی‌شه. از خارج فقط همین فین کردن در ملع عام  رو یاد گرفتم و ول کن نیستم و شور رو از مزه بردم وهمکارهام گوش‌هاشون رو گرفتن و افتادن کف زمین و ضجه می‌زنن. اسم اکثرشون رو بلد نیستم و با اینکه سه ماه گذشته یاد نگرفتم و ازون بدتر مثل مادربزرگم پس و پیش صداشون می‌کنم و مهناز رو نسرین و عباس رو فرزین صدا می‌زنم.

برای نهار به غذاخوری بزرگ طبقه همکف رفتم. سالاد بار رو جزیره‌یی وسط مجلس کارکردن و دور تا دورش ایستگاه‌های پخت همبرگر و ساندویچ و غذاهای مکزیکی و آسیایی زدن. صف همبر از همه طولانی‌تره و خوب چلوکباب آمریکایی‌هاست و خیلی دوستش دارن و در عروسی و عزا مصرف می‌کنن. کیفیت غذا پائینه و ده دقیقه‌یی ناامیدانه دور سالاد بار و واحدهای پخت غذای گرم طواف می‌کنم و نمی‌تونم تصمیم بگیرم بین آشغال و آشغال‌تر کدوم رو بردارم. بقیه  کارمندها هم مستاصل و بشقاب به دست خوراک‌ها رو معاینه می‌کنن و کف‌گیر رو با بی‌میلی می‌زنن زیر پوره سیب‌زمینی و وسطش پشیمون می‌شن و می‌زنن زیر خوک کبابی و بازم پشیمون می‌شن و خوب که همه چی رو به هم مالیدن و ماساژدادن یک ساندویچ تخم‌مرغ از توی یخچال برمی‌دارن و پکر و گرفته می‌رن به سمت صندوق. نمی‌دونم شاید هم مشکل از خود غذا نیست و ارزونی مشکوکش آدم رو دل‌زده می‌کنه. نور سالن هم نامناسب و آبی رنگه و کاهوها هرچی هم تازه و ترد زیر اون لامپ مهتابی‌های صنعتی کثافت و سمی به نظر می‌رسن. هربار از کنار دیس خوک کبابی که چربی زردرنگ مایعی به ظرف استیل پس داده رد می‌شم چندشم می‌شه و دوست دارم پتو بندازم روش که نبینم. از تربیت مذهبی همین خوک‌ستیزی برام باقی مونده و مومنانه به مغزم فرورفته و کنده نمی‌شه. خوکیجات رو فقط تو رودربایستی می‌خورم و واقعا بهم فشارروانی میاره و بیکن و دنده و فیله‌ی خوک زیر دندونم تبدیل به کلوخ و زهرمار و خار مغیلان می‌شه و گلو رو جر می‌ده می‌ره پائین. نمی‌دونم، بعید نیست یک روزی بقیه‌ش هم بهم برگرده. همین بابام از وقتی هفتاد ساله شده نماز می‌خونه و موقع روک و تخته به ائمه متوسل می‌شه و ذکرمی‌گه و تاس می‌ریزه و یک بار هم از قم بهم زنگ زد و گفت اومده زیارت و انشالله هروقت من بیام هم یک سفر می‌ریم مشهد.

 

بعد از نهار جلسه داریم و من روی غذا خوابم می‌گیره و از اوجم دور می‌شم. دور میز بیضوی بزرگی جمع می‌شیم و تعدادی اسلاید از افتتاح شعبه‌ی روسیه نشون می‌دن. وسط مغازه رو پله پیچ مرمر نباتی رنگ با جان پناه طلایی کارکردن و سقف رو بلند گرفتن و در کل طراحیش مکه‌یی و حاج خانومیه و ازین بابت خوشحال و سرافراز هم هستن. نگاه پوچی به همه چیز دارم و اکثر جلسات به نظرم غیرضروری و مسخره و وقت تلف کردن میان. ده دقیقه آخر رئیس اعظم و دار و دسته‌ش هم وارد می‌شن. پیرمرد مو سفید تر و فرزیه که انگار الان از حموم درومده باشه لپ‌هاش گل انداخته. کمی جوگیره و به دلایل نامعلومی دو بادیگارد رنگین پوست عضلانی دنبال خودش راه می‌ندازه و سر خیابون اداره کیوسک پلیس گذاشته و داخل هم انگار وارد خاک کره‌شمالی شده باشی تعدادی کچل بلوز شلوار سیاه که دست به سینه ایستادن و به در ورودی زل زدن و به وضوح توی جوراب‌شون اسلحه دارن کاشته. نمی‌دونم شاید هم زوال عقل و پارانوئید تو این سن طبیعی باشه و به زودی تانک و تک‌تیرانداز هم بیاره و دور خودش رو مین‌گذاری کنه.

 

ساعت هفت کارم تموم شد و تاکسی گرفتم که برم هتل. تاکسی‌های اوهایو منش و صفای روستایی دارن و پیاده می‌شن در رو برای مسافر باز و بسته می‌کنن و پشت سرت یک پیاله آب می‌ریزن و مثل نیویورک آدم رو با لگد و کتک از ماشین بیرون نمی‌ندازن. هر هفته همین راننده رو می‌فرستن دنبالم و صبح‌ها هم که از هتل تاکسی می‌گیرم باز همین یاروئه و به نظر می‌رسه در کل شهر همین یک نفر تاکسی داشته باشه. مرد مهاجر چغریه که موهای سرش رو تراشیده  و عینک خرمگسی سبز می‌زنه و خیلی حرافه و خوشامد می‌گه و با شربت و شیرینی و گروه سرود پذیرایی می‌کنه و از آثار باستانی و مناطق سیاحتی اوهایو می‌گه. انگار که با دیوار حرف می‌زنه هیچ واکنشی نمی‌دم و وانمود می‌کنم کر و لالم و البته زیاد هم از روی بدطینتی نیست و بیشتر حوصله حرف زدن ندارم و می‌خوام در سکوت از پنجره بیرون رو تماشاکنم و بلکه چرت کوتاهی بزنم. عوضش موقع پیاده شدن انعام درشتی بهش دادم که البته از جیب اداره می‌ره و سعی می کنم حسابی چرب بگیرم که سرمایه از کیسه‌ی اغنیا به سمت فقرا سرازیر شه.

 

وارد هتل شدم و زن جوانی که آرایشش روی صورت عرقیش ماسیده و دلمه بسته بود از پشت دخل اسمم رو پرسید و کارت اتاقم رو داد. چند پیرمرد گرسنه در لابی نشسته بودند و با ولع و شهوت خدمه‌ی چلاقی که لنگان لنگان میزها رو دستمال می کشید برانداز می‌کردن. حشر در فضای هتل‌ها موج می‌زنه و در رو که باز می‌کنی هرمش توی صورتت می‌خوره و احتمالا از بیکاری مسافران و تحریک‌آمیزی تخت‌های کینگ سایز و ملحفه‌های تمیز باشه. پنجره اتاقی که به عنوان «ویو دار» بهم انداختن رو به پارکینگ هتل باز می‌شه و ویوی ابدی اس-یو-وی‌های زمخت طوسی رو در کادر دارم. اثاثیه رو محتاط و سفید و خاکستری و ترکیبی از چوب و فلز کارکردن و چند تابلوی آبستره‌ی فریم نقره‌یی از دیوارها آویختن. بنیان طراحی هتل‌ها بر همین ایده استوارشده: محافظه‌کاری.

کمی روی تخت ولو شدم و روی تشک فنریش بازی بازی کردم و بالا و پائین رفتم و کمی هم به سقف خیره شدم و دو بار هم توی یخچال رو نگاه کردم و بعد بلند شدم رفتم بیرون که قدم بزنم. چنگی به دل نمی‌زد و پیاده‌روها خالی و متروکه بود و مغازه‌ها همه بسته بودن و خیابون هو هو می‌کرد و گویا دم غروب تموم شهر رو تعطیل می‌کنن. گاهی وسوسه می‌شم بیام اوهایو زندگی کنم و کمتر مالیات و اجاره خونه بدم ولی بعد به نظرم ترسناک می‌رسه و حس می‌کنم شاید از خلوتی شهر دچار جنون شم. البته حالا از شلوغی و امکانات نیویورک هم استفاده خاصی نمی‌کنم و فقط بعضی شب‌ها برنامه گالری‌ها و تاترها و کنسرت‌ها رو ورق می‌زنم و خودم رو می‌خارونم و بعد می‌خوابم. ولی آدمیزاد واقعا روانیه و شاید همین که بدونم دیگه بهشون دسترسی ندارم مثل گربه‌یی که توی پستو گیرافتاده وحشی شم و به درودیوار چنگ بندازم.

برگشتم هتل و شام رو توی اتاقم خوردم و یک لیوان هم شکاندم که ترکش‌هاش همه جا پخش شد و هربار که از تخت پایین میومدم مجبور بودم کفش‌هام رو پام کنم. کمی توی ساک دستیم دنبال نخ‌دندون گشتم که پیدا نشد. تقریبا هربار یک چیزهایی جامی‌ذارم و این بار نخ‌دندون و زیرشلواری نیوردم. شاید هم لغزش فرویدیه و از عمد زیرشلواری و نخ دندون نمیارم و فکرمی‌کنم برای یک شب صرفه نداره. این بار دندون پزشکم بعد از مته کاری آینه انداخت و حفره‌های دهشتناک عمیق دندونم رو نشونم داد و گفت می‌خوام بترسی که خوب مراقب دندون‌هات باشی. مردم پاک عقل‌شون رو از دست دادن و مراقبت از دندون خودمون رو هم می‌خوان با تهدید و ایجاد رعب و وحشت و قمه‌کشی و زورگیری به دست بیارن. واقعا هم در «ترسوندنم» پیروز و موفق بود و بعضی شب‌ها کابوس‌های دندونی می بینم و آسیاب ها شروع می‌کنن به خورد شدن توی دهنم و دومینویی میان جلو و دونه دونه می‌ریزن و با کف و خون از دهنم می پاشن بیرون.

ده و نیم تا یازده اینستاگرام و توییتر و چند وبسایت رو در تاریکی بالا پائین کردم و بعد ساعت رو گذاشتم روی زنگ و خوابیدم. خوابش بسیار عمیق و شیرین بود و نوک پاهام رو از لحاف بیرون گذاشتم که مثل ترموستات حرارت رو تنظیم می‌کرد و لحافش کتانی و سنشوال بود و آسایش مثل مه از دامنه‌ی کوه بالا اومد تا به قله رسید و سرمست و حیرانم کردم و روی گلبرگ لطیف گل ها شبنم نشسته بود و همون جا در دم غزل «ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما، جوشی بنه در شور ما تا  می شود انگور ما» رو سرودم.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: