Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for سپتامبر 2009

موبایل پدرسوخته

دو هفته‌ای می‌کنه که سیم‌کارت همراه‌اولم سوخته و منم همین‌جوری رهاش کردم به امون خدا و پی سیم‌کارت جدید نرفتم.

یعنی همیشه استعداد و پتانسیل بریدن از موبایل‌جات رو به‌صورت بالقوه داشتم و منتظر فرصتی برای خلاص شدن ازین ابزار خوداستعمارگر بودم.

باور کنید رفقا، دنیای بدون موبایل دنیای قشنگ‌تریه. دنیای آسون‌تر و یواش‌تری هم هست.

کلی از استرس‌ها و تنش‌های انسان معاصر از گور همین موبایل بلند می‌شه. که با ظهور موبایل دلواپسی‌های جدیدی از قبیل «وای چرا گوشیش خاموشه»، «ووی چرا گوشیش‌رو جواب نمی‌ده» و «آخ چجوری بپیچونمش حالا» هم وارد دنیامون شده.

وگرنه قبل ازون -تا همین چند سال پیش- موبایلی در کار نبود و داشتیم زندگیمونو می‌کردیم و مشکل حادی هم نداشتیم. دیگه آخرش دو تا سکه پنج تومنی می‌نداختیم کف جیبمون که اگه گم‌وگور شدیم یا کلیدی جا گذاشتیم یا بلایی سرمون درومد بتونیم از تلفن‌عمومی تماسی بگیریم و خبری بدیم. که اونم سال تا ماه پیش نمیومد برامون به‌حمد‌لله.

می‌خوام بگم کم بدبختی داریم تو هزاره‌ی سوم و دنیای اطلاعات و دهکده‌ی جهانی و عصر های‌تک و این‌ها، یه ماس‌ماسکی هم دائم ازمون آویزونه که روح و روانمونو به بازی می‌گیره. که بواسطه‌ی این ماسماسک تموم عمر بایس «آن کال» باشیم.

امروز پول می‌دیم خط و گوشی می‌خریم، از فرداش «ماجراهای من و گوشیم» شروع می‌شه. که حالا فلانی‌ زنگ‌زد چجوری بپیچونمش و حالا کجارو روی ‌کجا دایورت کنم که معلوم نکنه بهمان جام و ال و بل. که تا دیروز خانوم خودت بودی و آقای خودت، ولی از امروز دربند ِ گوشیتی و دائم بایس گوشی و تماساشو مدیریت کنی.

وگرنه زمونی که موبایل نداشتیمم قرارمدارامونو میذاشتیم و با تقریب قابل قبولی همو تو جاهای شلوغ پلوغ پیدا می‌کردیم و به کار و برناممونم می‌رسیدیم و کمبودی هم حس نمی‌کردیم به اون صورت. همون‌جور که پدرامون و پدربزرگامون و پدر جدمون و هفت‌پشت عقب‌ترش هم بی موبایل اموراتشونو گذرونده بودند و ککشون هم نگزیده بود.

بعد یوهو موبایل -این ابزار بزرگ سو‌تفاهم- اومد عینهو بختک افتاد رو زار و زندگیمون. که اول موبایل در خدمت آدمیزاد بود بعد کم‌کم انگاری آدمیزاد شد در خدمت موبایل. برای خودش زد مختصات روابط عشقی-عاطفی-خانوادگیمونو تغییر داد و بالا پائین‌کرد و هیچ حالیمون نشد چه کلاه گشادی سرمون رفت و در برابر امتیازاتی که گرفتیم، چه امتیازاتی هم از دست دادیم.

این‌جوری شد که آخرین ‌وجب پرایوسی و فضایی که از دار دنیا برامون مونده‌بود هم غصب شد رفت پی کارش.

البته ‌که من  ذاتا با تکنولوژی ارتباط برقرار نمی‌کنم -نمی‌‌فهممش*- و گرایشاتی به زندگی بدوی و ابتدایی و پارینه‌سنگی هم دارم،  اما کلا -فارغ از قصد و غرض‌ورزی‌های شخصیم- حرفم اینه که این ماسماسک حق نداشت این‌جوری زندگیمونو، روابطمونو به دو بخش قبل‌از موبایل‌دار شدن و بعداز موبایل‌دار شدن تقسیم کنه.

اصلا چی‌شد که این ‌عضو غریبه‌‌ اومد چسبید بهمون و تو هر سوراخی همراهمون اومد و تا توی توالت و رخت‌خواب هم ول‌کنمون نشد.

می‌خوام بگم موبایل تعهد می‌آره و تورو در قبال خطی که مربوط به توئه مسئول می‌کنه. دودستی خرخرتو می‌گیره و میجَوه.

همینا دیگه.

کلا آدم نیاز داره گاهی به خودش مرخصی موبایلی بده. که چندوخ گوشیشو بندازه تو لونه‌ی سگ و لذت درومدن از زیر یوغ استثمار موبایلو بچشه.

1

*برای درک بهتر تکنولوژی نفهمی من بذارین براتون تعریف کنم که یه‌بار خیلی حق به‌جانب گوشیمو گرفتم زیر شیر آب و با صابون شستمش. بعد اصلا توقع نداشتم که دیگه روشن نشه.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: