Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اکتبر 2009

چندروز پیشا رفته بودیم این فروش‌گاا گندهه که جدیدا باز شده، هایپراستار.

بعد یه‌چیز بی‌دروپیکری بود که سر تا ته سووپرمارکتشو فقط می‌خواستی بری یکی ‌دو ساعت تو راه بودی. البته که تو خارجه ازین فروش‌گااهای غول‌پیکر عادیه لابد، اما تو نظر من‌که تا ده-پونزده سالگی از بقالی ده متری محلمون تنقلات خریدم و دیگه نهایت با والدینم رفتم شرکت تعاونی صدمتری محل کارشون و بعدها هم گنده‌تر از شهروند و رفاه چیزی ندیدم، هایپراستار یه فضای عظیم با مقیاس فراانسانی بود.

اون‌وخ از لوازم منزل تا گل‌وگیاه و البسه و طلاجات و خوراکی‌جات هم پیدا می‌شد تو بساطشون. بعد انتهای سوپرمارکت هم غرفه‌ی عرضه‌ی اغذیه‌ی گرم آماده‌ی بلع -زرشک‌پلو با مرغ، پیتزا و ماکارونی- داشتند.

درکل آدم احساس پوچی می‌کرد. من خودم حس‌کردم یه انگل هستم که در دریایی از مارک‌ها و برندهای اقلام مصرفی غوطه‌ور شدم.

مخصوصا که از تکنیک های کثیف و خانمان براندازی مثل «دوتابخر، سه تا ببر» در راستای بازاریابی برای برخی اجناسشون استفاده کرده‌بودند و فضارو به‌سمت دربند کشیدن و تحت سلطه قراردادن انسان‌معاصر سوق داده‌بودند.

یعنی من همین‌جور قفسه‌هارو زیرچشمی رد می‌کردم و به خدا پناه می‌بردم از شر وسوسه‌ی خرید هزار و یک‌جور جنس غیرضروری.

می‌خوام بگم کل مجموعه مدلی از یک آزمون و امتحان الهی بود. که برای تزکیه‌ی نفس و مبارزه‌ با هوا و هوس و رذائل انسانی، خوبه آدم بره بین قفسه‌ها بچرخه، خرید نکنه و بیاد بیرون.

دیگه عیب و ایراد اگه بخوام بگیرم، اینو بایس بگم که چرخ‌دستی‌هاش یه سایز داشت فقط و اونم سایز دبل‌ایکس‌لارج بود. یعنی هرکدوم اندازه‌ی یه وانت نیسان جنس جا می‌گرفت توش. که حس می‌کردی گاری بستی به خودت.

نکته‌ی قوتش ولی، به‌نظر من پارکینگش بود. یعنی اشک تو چشمای آدم حلقه می‌زد بس‌که  پارکینگه جادار و دل‌باز و روشن و استاندارد بود. اون‌وخ مفتی هم بود. یعنی دیگه چی می‌خواد آدم از یه فروش‌گاا.

اونم واسه مائی که از پارکینگ‌ مراکز خرید، پارکینگ تندیس رو دیدیم مثلا. که آدم به عقل طراحش شک می کنه اصلا.

بعد یکی از تفریحات سالم من تو سووپرمارکتا اینه که برم واستم دم صندوق و خریدای مردمو تماشا کنم.

که محتویات سبد‌خرید ِ مردم، حرف می‌زنند با آدم.

 مثلا می‌بینی یکی کلم‌بروکلی داره تو سبدش و ساقه‌ی کرفس و شیرسویا و نون‌سبوس‌دار و روغن‌زیتون و جوانه‌ی گندم. یعنی طرف ازین جون‌دوست‌های سلامت و تندرست ِ خسته‌کنندست.

 بعد یکی دیگه همه‌‌ی این‌هارو داره به‌اضافه‌ی یه‌بسته پاستیل یا شکلات‌فندقی. اینم جون‌دوسته، ولی خسته‌کننده نیست و آدم قابل معاشرتیه.

یکی هم می‌بینی که تا خرتناق سبدش پر چیپس و بستنی و شکلات و کنسروجات و سوسیس‌کالباس و مرغ‌سوخاری و نوشابست. یعنی محض رضای خدا یه بطری شیر یا چمیدونم یه‌بسته ریحون تو سبدش نیست. خوب اینو با تاثر تماشا می‌کنی و فکر می‌کنی تا ده سال آینده سینه‌ی قبرستون خوابیده لابد.

اون‌وخ این‌جوریه که می‌گم تو سووپرمارکت می‌شه آدمارو شناخت. بعضی آدما خیلی خوش‌سووپرمارکتند مثلا. آدمو به‌وجد میارند بسکی ماجراجوئند و همه‌چیو زیر و رو می کنند. ذائقه‌ی کول و منعطفی هم دارند و از طعم‌ها و رنگ‌ها و اقلام جدید استقبال می‌کنند.

بعضی‌ها عوضش محافظه‌کارند. جسارت تِست کردن چیزای جدیدو ندارند. سال‌هاست که شامپوی خمره‌ای زدند به سرشون و راضی بودند و هیچ‌وخ نخواستند شامپوی تخم‌مرغی رو هم امتحان کنند. یا همیشه ماکارونی رشته‌ای خریدند و تاحالا وسوسه نشدند ازونائی که شکل جونور داره و رنگ‌وارنگه بخرند. چمیدونم، هیچ‌وخ نخواستند شیر‌میوه‌ای بخورند. یا پنیر گردوئی. خریدشون کلاسیکه به عبارتی. همیشه سبدشون یه‌جوره.

نمی‌خوام بگم کدوم دسته آدم باحالاند و کدوم دسته آدم بیخودا.

می‌خوام بگم تو سووپرمارکت جزئیاتیو از آدما می‌شه شناخت، که هزاریم که با یارو کافی‌شاپ، سینما، مهمونی، پیک‌نیک رفته باشی و سروکله زده باشی، جزئیات با این کیفیت دستگیرت نمی‌شند.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: