Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for نوامبر 2009

پدیده‌های مزخرف دو دستند.

دسته‌ی اول صاف تو تخم چشمات زل می‌زنند و می‌گند: بعله آقاجان ما مزخرفیم، می‌گی چی. این‌ها یه‌جور اصیل و شرافت‌مندانه‌ای مزخرفند که آدم تحسین می‌کنه صراحتشون رو.

دسته‌ی دوم ولی، مزخرف‌های پیچیده در زرورقند. مزخرف‌های گنده‌گوز. مزخرف‌هایی که بسیار هارت و پورت می‌کنند. این‌ها دلنشینی و صمیمیت مزخرف‌های دسته‌ی اول رو ندارند و همین مزخرف بودنشونو تشدید می‌کنه. این‌ها اََبَر مزخرف هستند.

بعد این دسته‌بندی رو به تموم پدیده‌ها می‌شه تعمیم داد به‌نظرم. از آدما بگیر بیا تا نوشته‌ها و هنر و موسیقی و فیلم.

مثلا فیلمی که کارگردانش ادعا می‌کنه بهترین فیلمیه که ساخته و فلانه و بیساره، از قضا فیلم مزخرفی از آب درومده. اون‌وخ اون ادعای کارگردان باعث می‌شه مزخرفی ِ فیلمه بیشتر تو چشم بیاد و یه اَبَر مزخرف بشه. نمونشم الان داریم رو اکران.

درعوض فیلمائی هم هستند که کارگردانش می‌گه: بعله من فیلمو واس‌خاطر این ساختم که بفروشه و پول در بیاد از توش، مگه چیه.

این‌جوریه که تکلیف آدم روشن می‌شه و مزخرفی ِ فیلم اذیت نمی‌کنه و حتا یهو دیدی زد و خودشو تو دلت هم جا کرد. مثل فیلم نیش‌ ِ زنبور.

که ما همین‌جوری هوای دلی رفتیم خودمونو انداختیم تو سینما و می‌دونستیم بناست یه کمدی ِ گیشه‌ای -تو کلاس رضاکیانیان و مریلا زارعی البته- ببینیم.

پفک و چیپسم خریدیم و تخمه‌آفتاب‌گردونم دلمون می‌خواست بخریم ولی نداشتند.

می‌خوام بگم درپایان دست‌وبال پفکیمونو تکوندیم و با رضایت نسبی از سالن خارج شدیم.

مخصوصا که من رضاعطارانو همه‌رقمه دوس‌دارم و هنوز یادم نرفته اون روزی رو که تو تجمع مسجد قبا تی‌شرت‌ سبز پوشیده و دستمال‌سر بسته‌بود و وی نشون می‌داد.

و عاشقشم که تو این فیلمه هم چندجا گریزای جنبشانه زده بود.

که همون ابتدای فیلم تو یه سکانسی تیکه‌ی «بگم؟ بگم؟» فلان مناظره رو انداخت و تو یه سکانس دیگه «مدارکش موجوده» بهمان مناظره رو. یه‌جا هم به‌طرز بی‌ربطی حرف از خونه‌ای با دیوارای سبز زد و موقع ادای کلمه‌ی سبز چشاش برق زد و ملت تو سینما با ذوق برگشتند همو نگاه کردند.

کلا هرجا راه داشت کلمه‌ی سبز تو دیالوگا چپونده شده بود. مثلا «حضور سبز» و «هره‌ی سبز» رو من تو دو تا از دیالوگا خاطرمه.

حرفم اینه که همینا واسه من کافی بود و روحمو شاد کرد. آدم چی می‌خواد دیگه از فیلمی که در همون حد و حدودی که ادعا کرده ظاهر شده و تازه یه‌جاهایی بهت چشمک زده و حالیت‌کرده اگرچه داره لودگی و لوس‌بازی در میاره، اما حواسش به تو و به اتفاقاتی که افتاد و روزایی که تو این چند ماه از سر گذروندی هم هست.

بعله حالا یه‌جاهایی هم حوصله‌ سر بَر و لوس بود که فدای سرش. عوضش موسیقی خوب و بانمکی داشت که آدم خوشش میومد. حالا رضا کیانیانشم متوسط بود که بود. از کیانیان ِ خاک‌آشنای فرمان‌آرای پر فیس و افاده که بهتر بود باز.

همین دیگه. کلا لقمه‌ای که از اول این پست دور سرم چرخوندم و حرفی که تو گلو غرغره کردم اینه که آدم نیش‌زنبور بسازه ولی محاکمه‌درخیابون نسازه. آدم آقای‌هفت‌رنگ بسازه ولی محاکمه‌درخیابون نسازه.

 اصلا چه کاریه، آدم محاکمه‌درخیابون نسازه یه‌باره.

Read Full Post »

همه‌دون

من اون آدمیم که هزار و یه جور کار و درس‌ و مشق ِ تلنبارشده  دارم اون‌وخ آخر هفته -تو این سرما و برف و بارون- بلند شدم رفتم همدون.

که تو راه بارون شدیدی میومد و از پشت شیشه‌ی ماشین تابلوی سورئالی می‌دیدی از شره‌کردن آب و اشباح درهم آمیخته‌ی اتوموبیل‌های درحال تردد. اون‌وخ قسمت‌هایی از جاده هم از زمون رضاشاه به این‌ور اصلاح و تعریض نشده‌بود به‌نظرم. بعد فضا به‌صورت کلاسیک همونی بود که کارگردانا برای صحنه‌ی تصادف و مرگ قهرمان داستان می‌چینند: شب و بارون و جاده‌ی باریک و کامیونایی که از روبه‌رو میاند و جون می‌دند برای شاخ‌به‌شاخ کردن با سواریا.

حالا فک‌کنین با هم‌چین مصیبتی کوبیدم رفتم همدون، اون‌وخ بیشترین قسمت ِ سفر رو فارغ از جاذبه‌های توریستی-گردشگری و بدون درنظر گرفتن جنبه‌های تاریخی-فرهنگی ِ منطقه، به استراحت در هتل و لمیدن در لابی و نِت‌گردی و نهایتا مسائل و حواشی مربوط به خورد و خوراک و تناول غذا گذروندم.

یعنی الان دو-سه ساعتیه که برگشتیم تهران و من کماکان غارعلی‌صدر و گنبدعلویان و کاخ‌هگمتانه رو از نزدیک ندیدم به‌زندگیم.

می خوام بگم سرجمع چهارساعت بیرون از هتل بودم که اونم به گشت‌وگذار در سطح شهر گذشت.

بعد به پشتوانه‌ی همین چهار ساعت اگه بخوام قضاوتی بکنم، بایس بگم که فضای شهر و آدماشو دوس‌داشتم. مخصوصا مدل حرف‌زدن آدما به‌دلم نشست. که یه‌جوری یواشی و ملایم و ریلکس تکلم می‌کردند و وُلوم ِ صداشون پائین بود و من تازه فهمیدم تو تهران ملت -مِن‌جمله خودم- چقدر دار دار می‌کنند و عربده می‌کشند.

اون‌وخ اینا به خیابون و میدون و فرمون و خونه هم می‌گفتند خیابان و میدان و فرمان و خانه.

حالا می‌دونین چرا ما خیابون ومیدون و قندون و گلدون می‌گیم؟ چون گشادیم. چون حال نداریم وسط کلمه دهنمونو تمام‌قد باز کنیم و بگیم «آآآ». چون «اوو» گفتن انرژی کمتری می‌بره از آدم.

دیگه جونم براتون بگه که مغازه‌داراشم به‌طرز معنی‌داری بامرام و معرفت و اینا بودند. مثلا یه‌کیلو گردو میخریدی و موقع خروج چهارتا مغزبادوم به‌عنوان اشانتیون می‌دادند بریزی تو جیبت. یا یه‌جعبه شیرینی می‌خریدی و آقاهه دوتا گز از طبق روی پیشخون برمی‌داشت می‌داد دستت. که آدم یاد بابابزرگش میفتاد. کلا جو ِ عطوفت و مهر و محبت بود.

حالا بذارین یه توصیه بهتون بکنم برا زمونی که احیانا گذرتون بیفته همدون. صبحای جمعه ساعت ده-یازده این‌طورا تو مقبره‌ی باباطاهر یه‌سری پیرمرد گوگولی میان آواز می‌خونن و شعر دکلمه می‌کنند و نی و سنتور و دَف می‌زنند، همین‌جوری هوای دِلی. اسم تشکیلاتشونم انجمن ادب  و فرهنگ ِ باباطاهره.

بعد محفل کلا تو رده‌ی سنی ِ مثبت هفتاد ساله. یعنی اطفالی به سن‌وسال من انگشت‌شمار بودند توی جمع.

اون‌وخ دیدزدن این پیرمردا که احساساتی شدند  و بغض‌کردند و اشک‌ تو چشماشون حلقه‌زده و یاد عشق‌ عهد شبابشون افتادند و هی سرتکون می‌دند و تو حال خودشونند، آدمو رقیق‌القلب و لطیف و اینا می‌کنه و یه حالت روحانی بهت دست می‌ده که دلت می‌خواد یه پیرمرد بازنشسته‌ی هفتاد ساله باشی.

مخصوصا من چند سالیه متوجه‌شدم هدف و انگیزم از زندگی رسیدن به‌دوران بازنشستگیه. اصلا من آدم ِ بازنشست شدنم. بایس به‌حال خودم باشم و برای خودم وِل بچرخم و ماه‌به‌ماه هم مستمری و حقوق بگیرم.

بعد تو پنجاه‌و پنج سالگی اگه حساب کنیم بازنشست شم، هفتاد و پنج‌سالم که عمر کنم، دوران بازنشستگیم میکنه به عبارتی بیست سال.

حالا حرفم سر اینه که حاضرم ازون‌ور تا شصت سالگی کار کنم، که ازین‌ور پنج‌سال بازنشستگیمو -از حالا تا سی‌سالگی- پیش‌خور کنم.

به‌ولله دنیارو بد چیدند. من سِن بازنشستگیم الانه.

Read Full Post »

ببینم شمام اونقدری که من گرفتارم و دستم‌بنده، گرفتارید و دستتون‌بنده یا نه؟

فک‌کن صبح پا‌میشم می‌رم دانش‌گا تا عصر. بعد تا میام استراحتی‌بزنم و معاشرتی با خانواده کنم و البته گودرو صفر کنم شب شده. یه دو ساعتم میشینم سر درس و مشق که میکنه یک‌نصفه‌شب و  دیگه می‌رم می‌خوابم تا صبح فردا که دوباره چرخه رو به‌همین صورت ادامه بدم.

یعنی روکاغذ اگه بخوام فعالیت‌هامو بنویسم معلوم می‌کنه که هیچ حرکت خاصی نزدم. اما درعمل واسه همین سه-چهار تا حرکت نصفه‌نیمه‌ی روزانه وقت کم میارم.

که یه‌وختایی مثل چند شب پیشا مجبور می‌شم تا صبح بیدار بمونم بدبختیای عقب‌افتاده‌ رو راست‌وریس کنم.

بعد نیست طبع راحت‌طلب و لَشی دارم، اینه که مغزم فشرده‌بودن زندگی رو برنمی‌تابه و برای تعدیل کردن شرایط به‌صورت خودکار می‌زنه یه قسمت‌هایی رو تعطیل می‌کنه تا فشار بهم نیاد یه‌وخ.

الان مثلا مدتیه حافظه و هوش و حواسمو از دور خارج کرده.

که چند‌وخ پیشا بنا بود صبح بابارو تا یه‌مسیری برسونم. اون‌وخ همراه ِ بابا اومدم پائین و ازقضا بهم دست‌فرمون هم داد تا ماشینو دربیارم و سروته کنم، بعد همین‌جوری باباهه رو وسط کوچه گذاشتم و گاز دادم رفتم. که تو آینه می‌دیدمش که متعجب دم در خونه واستاده و کوچیک و کوچیک‌تر میشه.

و حس‌ می‌کردم یه‌جای کار می‌لنگه اما باز تا ته خیابون چیز خاصی یادم نیومد.

چند‌وخ قبل‌ترش هم تو راه‌ دانش‌گا واسه یه وانتی نوربالا زده بودم و بعد یادم رفته‌بود نوره رو خاموش کنم. تا جایی که همون‌جوری با نوربالا ماشینو پارک کردم و رفتم که به درس و مشقم برسم.

اون‌وخ چهار-پنج ساعت بعد که مراجعت کردم باتری ماشین خوابیده بود و استارت‌ نمی‌خورد طبیعتا.

آخرش یه‌‌پسری اومد زد به شیشه و داوطلب‌شد که بره ماشینشو بیاره برام باتری‌به‌باتری‌کنه. که سرتاپاش گریسی و خاکی شد تا ماشینو راه انداخت بلاخره.

حالا باز اگه بخوام یه‌چشمه از گیج‌زدنم براتون بگم، بایس ازون روزی بگم که دیسو گذاشتم در قابلمه‌ی پلوی ته‌دیگ‌دار و برش گردوندم تا پلوهه بیفته توی دیس. بعد که کارم تموم شد متوجه‌شدم دیسو پشت‌و‌رو گذاشته‌بودم دَر ِ قابلمه و نتیجتا پلو پشت دیس افتاده‌بود.

کلا می‌خوام بگم اوضاعم وخیمه. الان وارد مرحله‌ای شدم که دونه‌-‌دونه پسوردامو دارم به‌دست فراموشی می‌سپارم. دیشب گوشیمو خاموش کردم، بعد صبح پین‌کُدشو یادم نمیومد دیگه که روشنش کنم.

اینه که دست‌به‌کار شدم و پسوردای کارت ‌ای.تی‌.ام و بلاگ و ای‌میل و جی‌میل و فلان و بیسار رو یه‌گوشه یادداشت کردم تا به‌مشکل برنخورم دیگه ایشالله.

بعد دیدم کلا سندروم فراگیریه و خیلیا با فراموشی دست‌وپنجه‌ نرم می‌کنند.

انگاری عصر آی‌-تی صاف حافظه‌ی آدمیزادو نشونه رفته. یه‌زمونی کلی شماره تلفن حفظ بودیم که حالا به مرحمت فون‌بوک گوشیمون شماره‌ی نزدیک‌ترین رفیقمونم ازبَر نیستیم. بعد کلی تاریخ‌تولد حفظ بودیم که اونم دیگه معنی نداره الان. که فیس‌بوک خودش تولد همه‌رو حفظه و به‌وقتش آلارم می‌ده به آدم. دیگه تا همین دوسال پیش آدرس ده-بیست تا وبلاگو حفظ بودیم اقلا، که حالا با گودر و بلاگ‌چرخون اونم به خاطره‌ها پیوست.

چندوخ دیگه لابد پسورد و رمز‌عبور و این بازیام پاک برچیده میشه و سیستم از رو قیافمون شناساییمون می‌کنه.

اون‌وخ یکی یه‌دونه جی‌-پی‌-‌اس وصل می‌کنیم به‌خودمون و چند گیگ حافظه هم میذاریم تو جیبمون و هی ارتباطمون با حافظه‌ی طبیعیمون کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر میشه.  

گمونم سیر ِ تکامل بشر به‌سمت آلزایمری‌شدن باشه.

عصر ِ بعدی هم عصر نسیان و فراموشیه لابد.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: