Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژانویه 2010

سوپ ازون خوراک‌های درحاشیه‌ائیه که به‌دیده‌ی تحقیر نگاهش می‌‌کنیم و دِل به طبخش نمی‌دیم. به پاتیل سوپ پوزخند می‌زنیم و در مقابل ِ پلوچلو و خورشت‌جات و کباب‌جات خوار و خفیف می‌شمریمش. غافل ازین‌که یه کاسه سوپ موجود بی‌ادعا و اصیلیه که هیچ‌وخ استعدادهاشو -مثل باقی طعام‌ها- تو چشم آدم نمی‌کنه و به‌رخ نمی‌کشه.

یه‌جور موجودیه که خودت‌ می‌باس پیگیرش شی و چهره‌ی واقعیشو پس ِ ظاهر آبکی و شل و وِلش کشف کنی. بایس مدتی بهش عشق بورزی تا یه‌روزی-شبی یه‌دفعه پرده‌ها از پیش‌ چشمات کنار بره و با سوپ ارتباط بگیری. اون‌وخته که اشک تو چشمات جمع‌ می‌شه و می‌فهمی عجب سال‌ها خودتو از هم‌نشینی با هم‌چو اغذیه‌ی لذیذی محروم کرده‌بودی.

بعد می‌بینی به تعداد آدمای روی کره‌ی زمین می‌شه انواع سوپ داشت. ولی قرمه‌سبزی و ته‌چین و بیف‌استروگانف همچین قابلیتی ندارند که.

می‌خوام بگم سوپ تجلی عالی‌ترین مرام و مسلکه. غذائیه که دست و پاتو نمی‌بنده و چارچوب تعیین نمی‌کنه واست. رهات می‌کنه تا بنا به تمایلات و هوا و هوس و ذائقت بپزیش.

این‌جوریه که هر آدمی می‌تونه دستور سوپ ِ مخصوص به خودشو داشته باشه. اینه که دستور سوپ آدمام مثل اثر انگشتشون متفاوته.

من گونه‌های مختلف سوپ رو -بسته به این‌که چی تو یخچال داریم و چی نداریم- طبخ می‌کنم. اینم از مزایاشه، که انتخاب‌های وسیعی از مواداولیه رو می‌شه تبدیل به سوپ کرد. از حبوبات و لبنیات بگیر بیا تا انواع سبزیجات و اقسام گوشت.

یکی از محبوب‌ترین‌هام، اون مدل سوپیه که پیاز رو توی کره تفت می‌دی و دوقاشق آرد رو هم. بعد آب ِ گوشت -مرغ- صاف شده و رب‌گوجه -پوره‌‌ی گوجه- و جو -بلغور یا پرک- رو هم می‌ریزی و رهاش می‌کنی تا برای خودش بپزه و خوش‌ باشه.

بعد تره‌فرنگی و جعفری‌ تازه‌ی خوش‌بوی مست‌کننده‌ی خورد‌شده رو می‌ریزی و بعدتر یه لیوان شیر رو.

اون‌وخ یه قسمت فرح‌بخشی هست تو طبخ سوپ، و اون زمونیه که ادویه رو می‌پاچی میون سوپ ِ جوشان روی اجاق و یهو عطر ادویه می‌زنه بالا و از خود بی‌خود می‌کندت.

من زعفرون و فلفل‌سیاه و قرمز می‌زنم تا جائی که سوپه تند و تیز و آتشین بشه. و فلفل عمل داره انگاری که هربار دوز فلفلو زیادتر می‌کنم تا بگیردم.

اون‌وخ حاصل کار طعام لذیذی می‌شه از جو و تره‌فرنگی و جعفری، غوطه ور در سس معطر نارنجی ِ یواشی‌رنگ. که قبل از خوردن روغن‌زیتون و سرکه‌سیب -آب‌لیموی- تازه می‌چکونی روش و بعد خودتو تسلیم تجربه‌ی بی‌نظیر تناول یه کاسه سوپ داغ پرادویه‌ی لامصب می‌کنی.

Read Full Post »

کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره، یه‌جور فیلمی بود که از دیدنش که فارغ‌شدم هیجان‌زده و منقلب بودم و تو همون لحظه اگه ازم راجع به فیلم می‌پرسیدند درمیومدم که «بعله جذاب بود» و «عجب حکایتی، چه پایان دراماتیک ِ تکون‌دهنده‌ای».

اما یه‌کم که برای خودت وِل می‌چرخیدی و احساسات اولیت که ته‌نشین می‌شد، می‌دیدی هیجانت نه برای خود ِ فیلم، بلکه بابت موزیکای پخش‌شده روی فیلم و چهار تا گروه موسیقی زیرزمینی که حین فیلم‌ باهاشون آشنا شدیه.

می‌خوام بگم فیلمه در اصل تعدادی ویدیوکلیپ خوبه که حالا درحاشیه یه داستان تک‌خطی هم ازش آویزونه.

یعنی به مثابه‌ فیلم‌سینمایی که هیچ، به عنوان یه نیمه‌مستند -سمی‌داکیومنتری- هم سناریو و دیالوگ درست و حسابی نداشت و آدم حس می‌کرد حامد بهدادو با اون بازی تودل‌بروش، از توی یه فیلم دیگه چیدند اوردند الصاق‌کردن به کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره.

انگاری تموم بار سینمایی فیلم رو یه تنه انداختند رو شونه‌ی حامد بهداد و این آدم قراره به تنهایی فیلمو جلوی مهمون بذار کنه.

مثل اون سکانسی که حامد بهدادو از لای در درحال اجرای یه مونولوگ می‌بینیم. که چقدرم خوب از آب درومده و بارک‌الله داره.

دیگه نورپردازی و طراحی صحنه‌ -انتخاب لوکیشن-  فیلمو هم آدم می‌پسنده. اصلا انگاری فیلمه مثلثیه از حامدبهداد و نور و موسیقی. یعنی قابل تجزیه به این سه تا عنصره به‌خدا.

دیگه خوبه از قسمت‌هایی از فیلم بگم که موسیقی راک نشسته روی ادیت تند و پراکنده‌ی نماهایی از تهران. که یه‌جور خوبی تو هاگیرواگیر فیلم تهرانو معرفی می‌کنه به آدم.

مخصوصا که تاحالا ندیده‌بودم بهمن قبادی تهرانو قاطی فیلماش کنه و همیشه طرفای کردستان و اینا فیلم درمیورد. البته که تو آغاز همین فیلمم یه قطعه‌ی کردی می‌خونه تا بلاخره یه‌جوری عِرق و ارادت ناسیونالیستیشو نشون داده باشه.

بعد بذارید همین‌جا یه پرانتزی بازکنم و بگم که من یه‌جور ذاتی و درونی، به‌صورت پیش‌فرض از کردا خوشم میاد. دقت کنید که از لحاظ ژنتیکی و خانوادگی ربطی به کردها ندارم و این صرفا یه تمایل بی‌ربط نژادپرستانست.

اون‌وخ بی‌ربط‌تر از کلیه‌ی مطالب فوق، محض اطلاعتون یه پسر موزیسینی هم هست توی فیلم کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره -گیتاریست و خواننده‌ی سکانس اجرا تو گاوداری- که به‌صورت بالقوه یه جرج کلونی توی صورتش داره.

یعنی این آدم اگه یه‌کم سن و سالش بره بالا و موهای روی شقیقش جوگندمی شه و یه مقدار هم صورتش خط بندازه، میشه جرج کلونی لامصب.

Read Full Post »

کتلت

یه‌جایی هست تو کشاکش طبخ کتلت، که از ورز دادن مایه‌ی کتلت فارغ شدی و داری اولین دونه‌های کتلت رو تو روغن‌داغ غوطه‌ور می‌کنی و کفگیر در دست و لبخند برلب پای ماهی‌تابه واستادی و نظاره‌گری که چطور روغن کتلتارو عمل میاره و رایحشونو تو هوا منتشر می‌کنه. این‌جاست که بی‌هوا نگاهت به سرانگشتانت میفته و می‌بینی ناخن‌مصنوعی شستت سرجاش نیست.

بعد داستانت شروع می‌شه. آدم فاتح و موقری که تو بودی چندلحظه‌ی پیش، مستاصل و مغموم مایه‌رو زیر و رو می‌کنی بلکه ناخن‌مصنوعی مانیکور شدت رو لابه‌لای گوشت و پیاز و سیب‌زمینی پیداکنی.

و پیدا نمی‌کنی.

ذهنت فلاش‌بک می‌زنه و مراحل آماده‌سازی کتلت، فریم به فریم از پیش چشمات عبور می‌کنند. یاد سیب‌زمینی‌هایی که پوست‌گرفتی میفتی و یاد جعفری‌هایی که ساطوری‌کردی. یادت می‌آد که وسطای کار غذاساز خراب شده‌بود و تو میدونو خالی نکرده‌ و کار رو با گوشت‌کوب ادامه‌دادی. یاد زیره و زعفرون و فلفل‌سیاه اعلایی میفتی که آخردست پاچیدی میون مایه.

بعد فکر می‌کنی این کتلت با کتلت‌هایی که سابقا تو زندگیت طبخ کرده‌بودی فرق داشت. این کتلت بنا بود لای نون‌سنگک دورو خشخاش پیچیده‌شه و تا چندساعت آینده سوارهواپیما شه، بره هزاران کیلومتر اون‌طرف‌تر تا فرداشب بشینه تو بشقاب آدمی که مدت‌هاست کتلت و نون‌سنگک دوروخشخاش نخورده.

و هرکتلتی شانس اینو نداره تو زندگیش، که تو یه قاره طبخ و تو قاره‌ی دیگه‌ای بلع شه.

اون‌وخ ناخن مصنوعی نگین‌کاری شده‌ی آدم درست بایس تو مایه‌ی هم‌چین کتلت خاصی گم شده‌باشه.

که آخرکار دیس حاوی کتلت‌های برشته‌‌ی معطر رو بذاری جلوی روت و هی از خودت بپرسی «یعنی ناخونم تو کدومشون می‌تونه باشه». بعد به‌صورت رندوم دوتا کتلت برداری و داغ‌داغ بخوری، به این امید که ناخون باشه توشون.

که نیست.

بعدتر سه‌تا کتلت دیگه که بهشون مشکوکی رو هم با چنگال شرحه‌شرحه کنی ولی باز چیزی توشون نبود که.

نهایتا بی‌نوایی که من باشم، خودمو به دست تقدیر و سرنوشت سپردم و دل‌چرکین و دوبه‌شک بسته‌ی حاوی کتلت رو فرستادم که بره اون‌ور آب‌ها.

اون‌وخ فرداش اومدم برای گیرنده‌ی کتلت روی اینترنت پیغام بذارم » خودتو برای یه سورپرایز حین تناول کتلت‌ها آماده کن»، که دیدم ناخن‌مصنوعی نگین‌کاری شده‌ی زشت آشغالی ِ خر افتاده کف اتاقم.

Read Full Post »

شتر ِ قیلتر درب منزل منم خوابید بلاخره. اولش فکر کردم بیام هرچی لغت ممنوعه تو این دو-سه سال نوک زبونم اومده و بعد از خوف قیلتر خوردمش رو به عنوان یک پست مستقل هوا کنم تا حداکثر استفاده رو از آبی که از سرم گذشته ببرم.

بعد دیدم کلا نمی‌تونم. بس‌که قیلتر ِ خودم از قیلتر مخابرات هم قویتره و تموم‌وخت با یه سیخ واستاده بالاسرم و مراقبمه. می‌خوام بگم من قیلتر لازم ندارم که باباجان. من خودم قیلترم، صافیم، الکم. 

اون آدمیم که طی ربع‌قرن زندگی، خودخوری و خودقیچی‌گری رو به خوبی آموزش‌دیده و بلدشده. الان چیزی ندارم که به توری الک کسی گیر کنه که. پودر و گردیم که از ظریف‌ترین و ریز‌ترین صافیام رد می‌شم.

دیگه این‌که آدرس بی‌قیلتر http://derazleng1.wordpress.com/  رو دست‌به‌دست رد کنید به نفر بغلیتون. که وبلاگ از بین نمیره، فقط از حالتی به حالت دیگه تبدیل می‌شه.

پ.ن: کامنتدونی هم با اضافه کردن همون .m به اول آدرسش از فیلتر در میاد.

Read Full Post »

تو این وضع و حالی که مستاصل و درمونده شناسنامه‌ی هف-هش تا فیلم روی اکران رو می‌ذاری جلوت و هی بالا پائین می‌کنی بلکه انگیزه‌ای برای دیدن یکی‌شون پیدا کنی، دیدن فیلم «تنها دوبار زندگی می‌کنیم» نه تنها راضیت می‌کنه، بلکه دل‌گرمی بهت می‌ده که اگرچه فلان کارگردان ِ بچه‌معروف و بهمان استاد ِ سینما یکی پس از دیگری دارند فیلمای بیخود ِ یخ در میارن، ولی عوضش چندتا نیروی تازه‌نفس سی‌واندی ساله‌ هم وارد گود شدند که می‌تونی روشون حساب کنی و اسمشونو به‌خاطر بسپاری و کم‌کم جایگزین اسم‌ورسم‌دارای قدیمی بکنیشون.

مخصوصا کارگردان فیلم -بهنام‌ بهزادی- رو برای انتخاب بازیگرا تحسین می‌کنم. که جایی* خوندم یه‌روز بهنام‌ بهزادی پشت چراغ‌قرمز بوده با خانومش، بعد یه یارویی میاد رد می‌شه و بهنام درمیاد که اِ این همونیه که من برا فیلمم لازم دارم. خلاصه پیاده می‌شه می‌ره دنبال یارو و تو یه مغازه‌ای گیرش می‌ندازه و می‌گه که آقاجان بیا تو فیلم من بازی‌کن.

و بدین ترتیب علیرضا ‌آقاخانی که تا اون زمون مترجم زبان روسی تو سفارت روسیه بوده و اون‌روز رو حساب قضا و قدر از جلوی ماشین بهنام رد می‌شده، میاد می‌شینه تو قاب سینما تا ما بریم ببینیم و بپسندیم و هی بزنیم پشت دستمون که «عجب بازیگری» و «تاحالا کجا بودی تو».

البته که فیزیک و استخون‌بندی و خطوط چهره‌ی خاص علیرضا آقاخانی به‌صورت دیفالت باعث می‌شه آدم بپسنددش، اما وجدانا خودشم قریحه و جنم بازیگری رو داره.

بعد همین‌جا، رو همین نقطه بایس اعتراف کنم بابت این نوع انتخاب بازیگر به کارگردان ِ مزبور رشک و حسادت ورزیدم. که یه‌وختایی کنار خیابون، پشت‌چراغ قرمز، توی بقالی، روی پل‌عابر آدمیو می‌بینی که هیبتش-ترکیبش می‌گیردت و دلت می‌خواد کارگردان می‌بودی فقط واس خاطر این‌که آدمه‌رو برداری بذاریش جلوی دوربین و نشون مردم بدیش.

پناه‌ می‌برم بر خدا. ازین وسوسه‌انگیزتر و فرح‌بخش‌تر هم مگه کاری هست تو دنیا. که یه گونه‌ی نادر آدمیزاد رو از توی خیابون شکار کنی و ببری ببافیش به سناریو و داستانی که دلت می‌خواد.

اون‌وخ یه‌چیزی هم پس فضای سرد‌ و مه‌گرفته‌ی این فیلمه بود که موقع بیرون اومدن از سالن آدم خماری ندیدن یه صحنه‌ی عشخ‌بازی از زن‌ و مرد ِ نقش‌اول رو قویا حس می‌کرد.

می‌خوام بگم این‌همه سال فیلمایی دیدیم که عشقو توش بدون بهره‌برداری از بدن بازیگرا نمایش دادند بهمون و ککمون هم نگزید. اما این فیلمه بدجوری کم‌داشت سکانس ِ معااشقه رو. اصلا فیلتر آبی-‌خاکستری ِ زبر ِ ‌خسته‌ی نماهای مَرده جون می‌داد برای قاطی شدن با دختره‌ی رهای سرخوش ِ قرمز و صورتی پوش.

حیف. اینم روی هزار و یک آه و افسوسی که گریبان‌گیر ما و سینما و هنر و فلان و بیسار ِ این مملکته.

حالا این‌همه هندونه زیر بغل کارگردان و بازیگر و عوامل فیلم گذاشتم، بذار اینم بگم که شخصیت ِ شهرزاد توی فیلم بارها منو یاد آیدای نفس‌عمیق انداخت و خوب ازون‌ور سیامک هم بی‌شباهت به استاد ِ شب‌های روشن نبود.

کلا می‌خوام بگم نمیشه تنها دوبار زندگی می‌کنیم رو دید و یاد نفس‌عمیق و شب‌های روشن نیفتاد. البته که خیلی‌وختا آدم ساختمون-نقاشی- فیلمی می‌بینه یا موسیقی می‌شنوه که یاد اثر دیگه‌ای میندازدش و مادامی ‌که این یادآوری آزار‌دهنده نباشه، ایرادی هم برش وارد نیست، لابد.

نهایتا این‌که توصیه می‌کنم تنها دوبار زندگی می‌کنیم رو ببینید. جنس عشق و رابطه‌ای که تو این فیلم هست به ایده‌آلای من که خیلی نزدیکه و به نظرم عشق بین چهل‌ساله‌ها و بیست‌‌ساله‌ها، عشق بین آدمای خاکستری و آدمای صورتی٬ هیجان‌انگیزترین و لذت‌بخش‌ترین اقسام عشقه.

 که هم حال و هواتونو عوض میکنه، هم شاید مثل من یکی دو قطره اشک حین فیلم افشوندید و دلتون باز شد.

*یکی از شماره‌های قدیمی ِ چلچراغ

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: