Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مارس 2010

ایده‌آل‌ترین شکل تعطیلات اونیه که در منزل بخوری و بخوابی و بپاشی و گه‌گداری دستی به فیلم، کتاب و موزیک برسونی. یعنی رفتارها و غرایزحیوانی رو در مرکز قرارداده، در حاشیه به بازی‌کردن و لاسیدن با محصولات‌فرهنگی بپردازی.

کلا تعطیلات می‌باس در معنای اصیل و کلاسیک خودش به استراحت و تعطیلی مغز و جسم بی‌انجامه. اینه که تو جهان‌بینی من مسافرت و دورِهمی و تفریحاتی که فعالیت مغزی-جسمی می‌طلبند جزو تعطیلات به حساب نمیاند و می‌رند تو دسته‌ی روزهای کاری.

و حالا که بعد از سفری چندروزه به خانه -خانه‌ی دوست‌داشتنی- برگشتم، تعطیلات تازه برای من آغازشدند.

مخصوصا که سفر مزبور ازین‌ سفرهای پرکاری بود که روزها را تمام‌ و کمال وقف خرید و تک‌چرخ‌زدن در مراکزتجاری و شب‌ها را صرف عیش‌ونوش می‌کنی. سفری انگلی که مثل زالو می‌چسبی به بدنه‌ی زندگی و از کیسه‌ی پول ِ کارمندی ِ دست‌رنج والدینت تغذیه می‌کنی؛ تمام‌وقت در مزرعه‌ای از اقلام‌مصرفی می‌چری و سیرمونی نمی‌گیری. بعد یه‌جا -دو ساعت مانده به اتمام سفر- یکهو موجی از پوچی وجودت رو می‌گیره. از خور و خواب و خشم و شهوت منزجر می‌شی و به در و دیوار چنگ می‌ندازی تا از باتلاقی که تا خرخره درش فرورفتی خلاص‌شی.

اون‌جاست که دنیا و محتویاتش پیش چشمات رنگ می‌بازه و بی‌ارزش می‌شه. یه حال مقدسی بهت دست می‌ده که پوزخندزنان و بی‌تفاوت از کنار همه‌چی عبور می‌کنی و دلت فقط کنج‌عزلت ِ خودتو می‌خواد.

بعدش من الان تو کنج‌عزلتم –اتاقم- آرمیدم و مادامی که اشعه‌های خورشید پس ِگردنم رو نوازش می‌کنند و پنجره رو‌به ردیف درختان سبز چنار حیاط ِ پشتی بازه و نسیم بهاری می‌وزه و اصلا یه حالی‌ام، می‌بینم که سال هشتاد‌وهشت هم تو استیل خاص خودش خوب بود و راضیم ازش.

از بُعد شخصی که دیگه واویلا. نقطه‌ی عطف زندگیم بوده لامصب. کلکسیونی از اتفاقات و روزهای تاثیرگذار بوده این سال، که هر کدوم به‌ تنهایی قابلیت بالاپائین کردن یه زندگی رو داشتند.

داستانش مفصله. بعدها بیشتر ازین سال خواهم‌گفت، به‌نظرم. الان اون‌قدرش رو حالیمه که روحیاتم نرم‌نرم لابه‌لای همین روزهای سال هشتاد‌وهشت رنگ‌ عوض‌کردند. خوب یا بد، به قول کیوسک: «من دیگه اون آدم سابق نیستم.» بعله عموجون.

بعد دقت دارید که سال‌ جدید، آخرین سال از دهه‌ی هشتاد شمسیه. گندشو دراوردند دیگه به‌قرآن. الساعه خاطرات آخرین سال از دهه‌ی هفتاد شمسی –انگاری که دیروز باشه- مثل آیینه صاف و شفاف پیش ِ چشمان منه و کسی در درونم نجوا می‌کنه که این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد. هی‌بابا.

می‌دونین از بچگی یکی از اهداف عالی و توهمی و تخیلی زندگی من این بود که سال هرازوچهارصد شمسی رو به چشم ببینم. بس‌که فکر می‌کردم آینده‌ی دور و دراز و بعیدیه. بعد الان چیزی نمونده که. ده‌ یازده سال ناقابل دیگه هزار وچهارصد رو هم پر می‌کنیم، امید به‌خدا. بعدم پیر و فرتوت می‌افتیم تو بستر مرگ و مشعل رو می‌دیم دست تخم‌ و ترکه‌مون تا اونا هم دست‌به‌دست رد کنندش به نفر بعدی و این زنجیره‌ی باطل انسانی رو تا دوهزار و سه‌هزار و اِن‌هزار ِ شمسی پیش‌ ببرند.

تو همچین منجلابی داریم دست‌وپا می‌زنیم جمیعا.

Read Full Post »

چند شب پیش کنار بساط یه جوجه فروش واستاده بودم و در اعماق کیفم دنبال اسکناس می‌گشتم. مشکل این بود که کل دارائیم هفتصد تومان بود و جوجه از قرار هر عدد هزار تومان. اینه که از یارو سوال کردم آیا حاضره اندازه‌ی هفتصد تومن بهم جوجه بده؟ گفت که بعله. بعد یه جوجه‌ی لاغر جیغ‌جیغو انداخت تو کیسه فریزر و داد دستم.

می‌دونین من کلا رابطه‌ی مطلوبی با جانورجات دارم و به خوبی می‌تونم خودمو وقف تربیت و پرورششون بکنم. مخصوصا یه‌بار طی حادثه‌ای چندتا گنجشک رو به کشتن دادم و حالا برای جبران ِ اون، تمایل خاصی به نگهداری از پرندگان دارم. ماجرا این ‌بود که توی تابستان ِ پانزده‌سالگیم می‌رفتم جایی و بسکتبال بازی می‌کردم. بعد یه‌روز صبح قبل از بازی چند تا گنجشک رو دیدم که توی سالن گیر افتاده بودند. یه‌جوری بی‌حال و کلافه بودند که من به‌سادگی دستمو دراز کردم و دو-سه‌تاشون رو گرفتم و گذاشتم تو کیفم که ببرم منزل.

و فقط خدا می‌دونه ظهرش چه ضربه‌ی روحی بزرگی خوردم، وقتی توی چهارچوب درب منزل زیپ کیف رو بازکردم و جسد ‌سه‌تا گنجشک خفه‌شده‌ی خشک‌شده رو ته کیفم پیدا‌کردم.

البته که توی علوم ‌دبستان و بعدها زیست اول دبیرستان راجع به نیاز موجودات زنده به هوا و اکسیژن خونده‌بودم و بیشتر ازین‌ها ازم توقع می‌رفت. اما تا به اون‌روز درک تجربی ِ درستی ازین موضوع نداشتم.

به هرحال.

الان یه جوجه تو منزلمون داریم که به سرعت در حال پشت‌سرگذاشتن مراحل رشد و نمو و تکامله.

همینه که موندم وقتی یه مرغ واقعی شد چیکارش بکنم. توقع ندارید که یه مرغ چاق‌وچله که هیچ کنترلی روی چلغوزش نداره رو در آپارتمان نگهداری کنم که. بعد بدبختی اینه که آدم نمی‌تونه مرغ رو تو خیابون ول‌کنه و خیالشم از بابتش راحت باشه. باز گربه یا سگ رو می‌شه تو خیابون رها سازی کرد. کفتر و طوطی رو هم همینطور. حتی ماهی و قورباغه رو می‌شه تو جوب ول‌کرد. اما مرغ واقعا موجود وبالیه. نه می‌تونه از پس تامین خوراک خودش بر بیاد نه می‌تونه مراقبت کنه که ملت نگیرند ببرند بخورندش.

می‌دونین اگه هیچ‌وخ بزرگ نمی‌شد و همیشه در هیبت یه جوجه باقی می‌موند من خودم حاضر بودم تا آخر عمر مسئولیت نگهداری و تروخشک کردنشو برعهده بگیرم. مخصوصا ازین‌که اون‌قدری فسقلیه که توی مشتم جا می‌شه عمیقا لذت می‌برم. اما حس می‌کنم به موازات گنده‌شدن و رشد جسمیش، مغزش داره تحلیل می‌ره و به سمت صفر میل می‌کنه. نمی‌دونم چجوریه که این‌ها تا جوجند باهوش و تیز و فرزند، اما همچین که مرغ می‌شند جذابیتشونو از دست‌ می‌دند و حماقت و کاهلی از سر و روشون می‌باره. کل موجودات‌زنده همین داستانو دارند البته؛ که در بزرگ‌سالی هوش و ذکاوت دوران تولگی-جوجگی-بچگی‌‌شونو از دست‌می‌دند.

از طرفی نرم‌نرم وابستگی عاطفی هم به این جوجهه پیدا‌کردم و موضوع واقعا پیچیده‌شده. البته یکی دو روز اول ازش متنفر بودم و هربار که بهش سر می زدم آرزو می‌کردم جسدشو کف جعبه‌ی شیرینی محل اقامتش پیداکنم. دلیلش هم این بود که صبح‌ها بی‌وقفه جیک‌جیک می‌کرد و خوابم رو به هم می‌زد. می‌دونین مقدسات من تو زندگی سه چهار قلم بیشتر نیستند، یکی از اون‌ها خوابه. و از جوجهه متنفر شده‌بودم واس‌خاطر این‌که با مقدساتم بازی کرده‌بود.

بلاخره این‌که فعلا بناست تا پایان تعطیلات عید نگهش دارم. بعد شاید بردمش بازار با یه جونور دیگه تاخت زدمش. مخصوصا امسال می‌خوام تو سفره هفت‌سین به جای ماهی‌قرمز، همین جوجهه رو بذارم. البته قبول دارم ماهی‌قرمز از لحاظ زیبا‌یی‌شناختی هیچ قابل مقایسه با جوجه‌ی بی‌ریخت بوگندو نیست. اما درعوض صرفه‌‌ی اقتصادی-احساسی هم نداره به‌نظرم. چون به یه هفته نکشیده میای می‌بینی جسد یه‌وری شدش روی تنگ آب بالا اومده. بعد هم دلت ریش می‌شه و ضربه‌ی روحی می‌خوری، هم این‌که پولت بر باد می‌ره. باز جوجه یه‌روزه‌ مرگ و میر پائین‌تری داره و اگه انگولش نکنی با تقریب خوبی زنده می‌مونه و به دوران بلوغ می‌رسه. بعد هم اگه دلشو داشته باشی می‌تونی ذبح‌ش کنی و به سیخ بکشیش و به نیش بکشیش و خلاص. وگرنه که می‌بری بازار می‌فروشیش. این‌جوری نه تنها اصل پولت‌ محفوظ می‌مونه، بلکه ممکنه سود هم بکنی حتا. یعنی معامله دو سر برده. هم لذت جانورپروری رو بردی هم این‌که سرمایه‌ات از دست نرفته. چی می‌خوای دیگه از زندگیت.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: