Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مه 2010

 

بیشتر از یک ماهه که خواب صبح درست‌‌وحسابی ندارم. راس ساعت شش صبح بیدار و هوشیار تو رختخواب نشستم و فحش می‌دم. یه وقتایی تو زندگی محاسبات آدم درست از آب در نمیاند. می‌بینی جوجه‌ی نرم‌ونازکت عوض مرغ به هیبت یه خروس نخراشیده‌ی بدصدا دراومده. یعنی نه‌ تنها تخم نمی‌گذاره، بلکه از شش ‌صبح تا دم غروب به دفعات قوقولی‌قوقوی ناقص ِ دورگه‌ای از خودش بروز می‌ده.

بعله. ما الان یه خروس جوان تو وان منزلمون داریم. که از شش صبح تا دم غروب ازش متنفریم. اما هم‌چین که آفتاب می‌ره و صدای خروسه قطع می‌شه ما هم عاشقش می‌شیم. یه دوقطبی کلاسیک ِ عشق و نفرت.

این‌جوریه که روزها هزاربار فحشش می‌دیم و تهدید می‌کنیم که آخرهفته سر ِ اجاق لای پیاز و زعفران طبخش خواهیم‌کرد. اما غروب که می‌شه پاک کارنامه‌ی سیاهشو فراموش می‌کنیم. کف دستمون بهش آب‌ودون می‌دیم و به آغوش می‌کشیمش. جیل و تاج سرخ آتشینش رو نوازش می‌کنیم و دورش می‌گردیم. تماشا می‌کنیم که چطور لابه‌لای پرهای بوگندوی چرکش رو می‌جوره و ته دلمون براش غنج می‌ره.

چاره چیه. از یک روزگیش تو دست و بالمون لولیده و حال که چندش‌تر و بوگندوتر از همیشه‌ست، دیگه کار از کار گذشته و مهرش به دلمون افتاده. به‌نظرم دوران جوجگی و تولگی جانوران دامی بیش نیست. صرفا کلک دلبرانه‌ای‌ست برای این‌که جای خودشون رو در بزرگسالی تثبیت کنند. کلا پایداری برخی از روابط بشری رو براساس همین مدل می‌شه توجیه کرد: دوام ِ روزهای افول به پشتوانه‌ی دورانی طلایی در گذشته.

اینه که اگه خروس در رزومه‌اش روزهای شیرین ِ جوجگی‌اش رو نداشت و از اول خروس بالغ نخراشیده‌ای بود، تا حالا هزارباره تو سطل‌زباله‌ی کوچه‌مان انداخته‌بودمش.

مخصوصا که حیوونکی از بهره‌ی هوشی بسیار ناچیزی هم رنج می‌بره و یه‌وختایی که ساعت دو نصفه‌شب چراغ روشن می‌کنم، در توهم ِ سحر صداش رو به سرش می‌کشه و قوقولی‌قوقو می‌کنه.

می‌دونین، نگهداری از جونور‌ها آدم رو بهتر به خودش می‌شناسونه. یه‌مرتبه به خودت میای می‌بینی یک‌ کیلو گوشت و پر و استخون رو -گیریم پنج گرم هم مغزش باشه که قابل صرف نظر کردنه- دوست داری بی هیچ دلیل موجهی. می‌بینی دستمال دستت گرفتی و با خونسردی چلغوز درشت آبدار ِ طرف رو از کف ِ زمین جمع می‌کنی. می‌بینی از راه نرسیده با مانتو مقنعه کف زمین چمباتمه زدی و نون رو تو شیر ماساژ می‌دی و به خورد طرف می‌دی. می‌بینی تمام سطح دستت رو نوک‌زده و چنگ‌مال کرده و خونین و مالین. و تو دربرابر وحشی‌گریش بزرگوارانه لبخند زدی که: محصول مشترک عقاب و مرغه لابد.

می‌خوام بگم هم‌چین اعجوبه‌ائیه نوع بشر. چنین استعداد و قابلیتی داره برای دوست‌داشتن.

بعله.

Read Full Post »

یک صفحه‌ای هست روی فیض‌بوک، تحت عنوان «آشپزی ایرانی». از قضا در مدتی کوتاه اقبال عمومی فوق‌العاده‌ای داشته و هم‌اینک با بیست‌وپنج‌هزار هوادار از صفحه‌ی فلان «سیاستمدار ایرانی» و بهمان «سووپراستار ایرانی» پرطرفدارتره.

بعدش من این صفحه رو باز می‌کنم و می‌غلتم به خودم از فرط خوشی. عکس ها رو -باقلاپلو با ماهیچه، قیمه‌ی زعفرانی، ماکارونی با ته‌دیگه سیب‌زمینی- تماشا می کنم و بزاق ترشح می‌کنم و به وجد میام. نظرات رو می‌خونم و قهقه‌ی مستانه می‌زنم و صمیمیت و گرمای مواج در فضای صفحه جذب بدنم می‌شه.

مرتضی مو جوگندمی و با سبیل دسته‌چمدانی از کالیفرنیا زیرِ قیمه‌ی دست‌پخت ِ نازیلا نظر گذاشته که: «رب‌گوجه‌فرنگی رو حسابی تفت بده تا بیشتر رنگ‌ باز کنه.»

کامبیز بیست‌وچند ساله عکس مرغ‌شکم‌پُری که برای نهار طبخ‌کرده رو روی صفحه به اشتراک گذاشته و مراحل کار رو -از شوید و نعنا و گردو و رب‌اناری که توی شکم مرغ چپانده تا دوختن ِ شکم مرغ و مالیدن کره روی مجموعه- توضیح داده و با حوصله پاسخ‌گوی سوالات خوانندگان بوده.

بعدش صفحه چندتا بچه معروف داره -زری جون و شیلا و مهین- که تند و تند عکس‌هایی خارق‌العاده از طعام‌ها و دسرهای رنگ‌به‌رنگشون با تزئینات مفصل به اشتراک می‌ذارند. که آدم فکر می‌کنه اگه اینا غذاند، پس اونی که ما تا این زمون پختیم و خوردیم –و به خیال خودمون خیلی هم کاردرست و سرآشپز بودیم- گل لقد شده هم نبوده که.

دیگه آدمای غربت‌زده داره که غذای منجمد ِ نیمه‌ آمادشونو که خوردند، میاند توی صفحه دلمه‌ی برگ مو و کوفته تبریزی و آب‌گوشت و آش‌رشته تماشا می‌کنند و نوستالژی می‌زنند و یاد اواسط سال ِ چهل‌ودو میفتند و ایوون خونه‌ی مادربزرگشون و حیاط مشجر و حوض آبی که هندونه توش غلتون بود و دیگ ِ آشی که سر اجاق می‌جوشید.

آدمای ناسیونالیست ِ هنر نزد ایرانیان است و بس داره که میاند از دست‌وپنجه‌ و سلیقه‌ی بانوان ایرانی و این‌که قرمه‌سبزی سرآمد تمام خوراک‌های دنیاست می‌گند.

یه سری آدم گرسنه‌ی هیجان‌زده هم داره که میاند پای عکس‌های لنگِ مرغ زعفرون‌زده و گوشت بره‌ی برشته و چلوی اعلای معطری که ملت به اشتراک گذاشتند، عباراتی از قبیل «به به به»، «هوس کردم بخورمش»، «دیگه طاقت ندارم»، «جووون چه چیزی» و «اوووم یااامی» می‌نویسند.

یعنی یه محفلیه برای وصف‌العیش‌نصف‌العیش و چشم‌چرانی. شکافیه روی دیفال ِ بهشت که ملت میاند چشمشونو بهش می‌چسبونند و توی بهشت رو دید می‌زنند و با پشت ِ دست آبی که از لوچه‌ی‌شان آویزان شده رو پاک می‌کنند.

چه سکزی.

حالا جاش نیست، اما بعدا یه‌بار از نقاط مشترک سکز با آشپزی و خوراک و حواشیش و متعلقاتش خواهم نوشت.

الان اینو می‌خوام بگم که این صفحه از صمیمیت و دوستی مالاماله. جائیه که بیست‌وپنج هزار نفر آدم از سنین مختلف و طیف‌های متنوع در صلح و صفا رفت‌وآمد دارند بهش و گیس‌کشی و زدوخورد و درگیریش به سمت صفر میل می‌کنه. خود ِ اتوپیا و آرمان‌شهر و مدینه‌ی فاضله‌ست. برای درک بهتر، سری به صفحات دویست سیصد نفره‌ی فارسی‌زبان که ماهی یه بار به‌روز می‌شند بزنید و دوز ِ تنش و مرافعه‌ی بین اعضا و ازون‌طرف کیفیت مراودات و ارتباطات اعضا رو، با این صفحه‌ی بیست‌وپنج‌هزار نفره که مرتب به‌روز می‌شه مقایسه کنید. بعله رفقا. این جادوی غذاست. که آدما رو به هم نزدیک و قلب‌ها رو تلطیف می‌کنه. ریسمان وحدته. چنگ بندازید بهش.

* منبع عکس صفحه‌ی آشپزی ایرانی در فیض‌بوک

** اسم افراد و دیالوگ‌ها تخیلی است و هرگونه شباهت، اتفاقی

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: