Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئن 2010

الگوی اولیه من در زندگی برای رانندگی، بازی «نید فور اسپید» بود. البته که منم مثل اکثر دختربچه‌ها تمایلاتم بیشتر سمت عروسک‌بازی و خاله‌بازی و شستن کان عروسک‌ها بود تا ماشین‌بازی. اما برخورداری از داداش بزرگ‌تر در منزل شرایط رو قدری متفاوت می‌کرد. من به عنوان طفل کوچک منزل غالبا تحت تاثیر داداشم بودم و از روی دستش کپی می‌زدم. این‌جوریه که در نوجوانی «دووم» بازی می‌کردم و نیدفوراسپید.

می‌خوام بگم نیدفوراسپید در جهان‌بینی من نسبت به رانندگی ریشه دوانده. و من پتانسیلش رو دارم که در فضا و شرایط مساعد فاز نیدفوراسپید بردارم و فکر کنم پشت مونیتور کامپیوتر نشستم و نه پشت رل.

همینه که یه وقتایی در سطح خودم -سطح یه آدم متوسط محافظه‌کار جون‌دوست- بی‌کله می‌رانم و عوضی.

امروز یکی از همون وقت‌ها بود. شش صبح و اتوبان یادگار –شمال به جنوب- و شیب ِ موافق و منگی و خلسه ناشی از بی‌خوابی و البته موزیک خوب. مثل اسب می‌تازوندم و تو حال خودم بودم. مخصوصا موزیکش یه ضرباهنگی داشت که موجب بی‌عقلی و یلخی‌گری بیش‌ از پیش می‌شد. می‌دونین من سال‌هاست که عمدتا به سلیقه خودم –و حداکثر دو سه نفر از نزدیکانم- موزیک گوش دادم. یعنی تو یه قوطی نشسته بودم و هیچ حالیم نبود اون بیرون چه انتخاب‌هایی هست. بعد زد و مادرم از پشت چراغ قرمز از یه یارویی دو تا سی‌دی مملو از موزیک خرید. مجموعه‌‌ی نفیسی از شیش‌وهشت و خالتور و الکترونیک‌های ایران موزیکی و میکس‌های دی‌جی مجتبی و دی‌جی مرتضی. حالا مدت‌هاست که به سلیقه‌ی یاروی سی‌دی‌فروش پشت‌ چراغ‌قرمز و دارودستش موزیک گوش می‌دم و متوجهم که چطور از ملال سابق و منجلابی که تا خرخره درش فرو رفته بودم نجات پیدا کردم.

این‌جوری بود که هیجان‌زده و لایعقل چهارزانو نشسته بودم روی پدال گاز و بلند نمی‌شدم. معدود اتوموبیل‌های موجود در اتوبان بوق و چراغ حواله‌ام می‌دادند و  کنار می‌کشیدند.

من خشنود از زدن رکورد سرعت ِ خودم فکر می‌کردم دارم می‌رم مرحله بعد.

بعدش اتفاق تاثیرگذاری افتاد. خیر، تصادف نکردم و نمردم. اتوموبیلی که جلوم بود و در آینه رفتارم رو رصد می‌کرد، مادامی که راه رو برام باز می‌کرد دستش رو از پنجره بیرون داد و علامت داد بهم. خیر رفیق، فاک‌ساین هم نداد. یه جور ملایمی مثل بال‌زدن ساعدش رو چندبار از آرنج موج داد و تو هوا بالا و پائین برد. ترجمه‌اش‌‌ از زبان بدن به کلام چیزی تو مایه‌های «آروم باش، آرووم» می‌شه. البته ممکنه یکی هم برای آدم «هُش» بکشه و بخواد همین مطلب رو برسونه. منتها این یاروهه خیلی ظریف و بدیع و دوستانه پیامش رو مخابره کرد.

من یهو از پشت مانیتور ِ نیدفوراسپید پرت شدم پشت رل. انگاری آب بریزی رو آتیش. در کسری از ثانیه برگشتم تو جلد ِ آدم متوسط محافظه‌کار جون‌دوست ِ معقول که می‌ندازه تو لاین وسط و با سرعت مطمئنه می‌رونه.

متوجهین؟ مادامی که بوق و چراغ‌ ده‌ها اتوموبیل افاقه نکرده بود، بال زدن این یاروهه به خوبی توجیهم کرد. به خودم نهیب زدم که: «چته عموجون. چرا هم‌چین می‌کنی آخه»

و این اولین باری نبود که می‌دیدم ارتباطات انسانی میاد وسط معرکه تا ارتباطات ماشینی رو از بن‌بست در بیاره. نمونه‌ی فراوونش ماشینیه که می‌خواد بپیچه و راهنما زدن کارش رو راه نمی‌ندازه. بعد رانندهه دستش رو از پنجره می‌ده بیرون و بال می‌زنه. و لابد قبول دارید که برای راه گرفتن بال زدنه بسیار موثرتر میفته تا راهنمائه.

من از طراحی‌صنعتی و طراحی قطعات و بدنه ماشین و حواشیش چیزی بلد نیستم. اما به عنوان یه مصرف کننده می‌تونم بگم که گاه به طرز محسوسی حس می‌کنم با بوق و چراغ – به عنوان ابزارهای ارتباطی دردست راننده- کارم راه نمیفته و چیزی بالاتر ازین لازمم می‌شه. انگاری یه چیزی این وسط کمه برای ارتباط دادن اتوموبیل‌ها به هم. به نظرم یکی می‌باس بیاد عوض وررفتن به آپشن‌های جورواجور و دنگ‌وفنگ‌ و خدمات جانبی، روی این شاخه کار کنه. این گاف و فضای خالی و سولاخی که تو طراحی اتوموبیل هست رو پر کنه. یه کم معادلات و روابط و تناسبات انسانی رو وارد سیستم اتوموبیل بکنه.

جواب می‌گیره. به ولله که جواب می‌گیره.

پ.ن: هنوز چهارصدوبیست‌وهفت نفرتان فید جدید رو جایگزین قدیمیه نکردین که. دل بدید. جدیده اینه http://feeds.feedburner.com/derazleng

Read Full Post »

آخرین خبری که ازین آدم داشتم مال قبل از عیده. که داداشش رو گرفته بودند و خودش هم کتک خورده بود. حالا بعد از چند ماه برداشته زنگ زده می‌گه: «نیست شنبه دارم می‌رم، خواستم بدین‌وسیله خدافظی کرده باشم باهات». جو ِ جبهه و خط‌مقدم و شب‌های عملیات و پلاک دور گردن و وصیت‌نامه تو جیب برش داشته بود. خندیدیم و مسخرگی و خدافظ.

یه حال ِ خنده‌ی تلخ من از گریه غم‌انگیزتری بودم ولی. نشستم عکس‌ها و آهنگ‌های یه سالی که گذشت رو به صورت فشرده مرور کردم و اشک‌ ِ خفیفی افشاندم. به این نتیجه رسیدم که سینه‌م صحرای کربلاست. جیگرم خونه.

چی کشیدیم خدایی از پارسال تا حالا.

Read Full Post »

به گمونم لازمه توضیح بدم بابت پست‌هایی که اخیرا روی فید وبلاگم به هوا رفته‌اند.

ببینید آخرین نوشته‌ این‌روزهای من «جوج در بزرگسالی» هست که مربوط به بیشتر از دو هفته پیش میشه. به غیر از اون چنانچه از گوگل‌ریدر این‌جا رو دنبال می‌کنید، هرچه در این دو هفته از وبلاگ من خوانده‌ائید و دیده‌ائید و احتمالا لایک‌زدید، به اشتراک‌ گذاشتید یا فحشش داده‌ائید، نوشته‌های قدیمی زیرخاکی بوده‌اند مربوط به حدود یک‌سال پیش. موضوع اینه که وردپرس با تمام امکانات خوب و هیجان‌انگیزش، کندذهنی خاص خودش رو هم داره. بدین صورت که یک‌هو برداشته بیست سی نوشته قدیمی -سه چهار تا از عمومی‌ها و باقی از نوشته‌های محافظت‌شده- رو به عنوان نوشته جدید به خوردتون داده.

همینا دیگه. خواستم اعلام برائت کرده باشم از دیوانگی و قاطی کردن تاریخ‌ها و اتفاقات.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: