Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2010

رفیقم رفت خارجه. آدم چه چیز می‌تونه بخره برای کسی که زندگیش را -تا سقف سی کیلو- چپانده توی چمدان تا بزنه به جعده. چیز بایس کوچک و سبک باشه و مشمول ِ زیره به کرمان هم نشه. این بود که کمربند قلابی لوئی‌ویتون خریدم برایش. فکر کردم تنها چیزیه که در خارج گیر نمی‌آد و صرف داره آدم از ایران بار بزنه ببره اون‌ور. فایده‌ش هم اینه که ملت فکر می‌کنن پدر ِ آدم ِ چشم‌سیاه ِ خاورمیانه‌ای توی پاسیوی منزلش یه دهنه چاه نفت داره. به هر حال بهتر از اینه که فکر کنن پدر آدم توی پاسیو حلب ِ روغن نباتی و برنج تعاونی انباشت می‌کنه، برای مبادا. برای جنگ. برای قحطی.

بعد رفیقم در آستانه‌ی رفتن گفت که مثل سگ پشیمونه و گه خورده و دلش می‌خواد بمونه. اما نمی‌شه که. با فامیل و قوم و خویش خدافظی کرده و ازشون کادو و سرراهی گرفته. پول داده و بلیط و چمدون و کوله‌پشتی خریده‌. اگه دم ِ رفتن دبه در بیاره ملت فکر می‌کنن مریضه و دیوانه‌.

این بود که من محض تسکین بهش گفتم ازین‌که نرفتم -بخونید نتونستم برم- مثل سگ پشیمونم و گه خوردم و دلم می‌خواد برم.

مودبانه‌ی همین عبارت رو چندوخ پیش برای زنی که خارجه زندگی می‌کرد گفتم. مشمئز شد. خوشش نیومد. گفت آخه چتونه تو ایران. به این خوبی. هرکاری بخواین می‌کنین که. همه دوس‌پسر دارن. قد عروس آرایش می‌کنن می‌آن تو خیابون. حالا یه سری قوانین خاص خودشو هم داره. که همه‌ی دنیا همینه. هرجا بری قانون هست بلاخره. می‌باس احترام گذاشت.

بعد حس کرد ممکنه من تکه‌ی قدعروس‌آرایش‌کردن رو به خودم گرفته باشم و افسرده شم. شرمنده شد و پت‌ پت کرد. مادامی که قد‌عروس‌آرایش‌کردن فحش نیست، به نظر ِ من. چون نه آرایش کردن فحشه و نه عروس شدن، بازم به نظر من.

مثل اینه که بگیم قدِ پلنگ آلاپلنگی هستی. این که نشد فحش آخه.

منتها بانوانی که آرایش نمی‌کنن ازین عبارت برای تحقیر آرایش‌بکن‌ها استفاده می‌کنن. غافل ازین‌که هیچ هم تحقیرآمیز نیست. و مگه چیه. و اگه باکی بود که نمی‌کردیم خوب. و ما گر ز سر بریده می‌ترسیدیم در مجلس عاشقان نمی‌رقصیدیم.

جهان‌بینی‌ها متفاوته. تو مال ِ من گفته شده که آدم نباس دریغ کنه از اصلاح ِ ریختش. وختی می‌تونی با ماله‌کشی آبرومند شی و مجلسی، چرا به مژه‌ی کچل و زیرچشم ِ گودرفته و لب ِ کبود قناعت کنی. چه کاریه.

راجع به هنرهفتم متفق‌القولیم که سینماست. بر سر هنر هشتم هنوز وحدت حاصل نشده. برخی می‌گند که دوبله است. یا انیمیشن. یا بازی‌های کامپیوتری. یا بازاریابی و روابط‌عمومی و تبلیغات، حتا. من ازین تریبون گریم را هم توی لیست می‌چپانم. و برای آرایش که زیرمجموعه‌ی گریم است امتیاز جمع می‌کنم.

بعضی نظریات تجربی ِ ناتورالیستی ِ مامانمینائی می‌دهند: طبیعت زیباست، پس صورت هم طبیعی‌اش زیباست.

من گزاره‌ی اول رو به صورت مطلق قبول ندارم. چون مثال نقض دارم براش. شما هم دارید. به سلیقه‌ی خودتون یه چیز طبیعی بی‌ریخت رو به عنوان مثال نقض تجسم کنید. کار تمام است. با برهان خلف نظریه‌ی بالا را مضمحل کرده‌اید.

از اون‌طرف تکنولوژی هم یه وختایی زیباست. مثلا: جرثقیل زیباست و دمب ِ شکیل دراز نارنجی بی‌نظیری داره.

تازه می‌شه تکنولوژی رو به صورت رقابتی با طبیعت مقایسه کرد. قضاوت کنید: درخت ِ عرعر زیباترست یا آسانسور ِ پانورامیک. بوته‌ی چغندر زیباترست یا پاترول دودرب ِ نقره‌ای مشکی. گل ِ گلایل زیباترست یا پنکه سقفی. (با همین روش به سادگی می‌توان تا زیرسوال بردن وجود خدا –به عنوان کسی یا چیزی که طبیعت را اختراع کرده و رودستش نیست- پیش رفت)

من دماغ ِ عملی رو -در صورتی که نوکش تیز یا بسیار سربالا نباشه- به دماغ ِ خرطومی ترجیح می‌دهم، به هر حال. و بوتاکس را به چین‌وچروک. و لیزر ِ پشم‌سوزان را به سبیل‌هایم.

البته در کل لا اکراه ‌فی ‌الدین. و فی باقی ِ چیزها. و لا یسخر قوما من قوم. هرکی هرجور راحته. و اصلا به ما چه.

Read Full Post »

سال‌هاست که به صورت خشکه‌‌مغز و متعصبی سریال و سریال بینی را محکوم کرده‌ام، توی دلم. آخرین باری که از سریال جواب گرفته‌ام برمی‌گردد به دوران نوجوانی‌ام. همان زمانی که تلویزیون سریال‌های «در قلب من» و «در پناه تو» را می‌داد، با شرکت لعیا زنگنه و پارسا پیروزفر. چند بار جمله‌ی قبلی را با لحن تحقیرآمیز و ریشخدانه نوشته باشم و باز پاک کرده باشم‌اش خوب است؟ دیدم به خودم و بخشی از هم‌نسلانم نارو زده‌ام اگر در‌قلب‌من و در‌پناه‌تورا مسخره کنم. من ِ سیزده چهارده ساله به طرز معصومانه و مقدسی دل‌بسته و دنبال‌کننده‌ی این دو سریال بود. علاوه بر این، نیازی به مسخرگی هم نیست اصلا. شما با خلوص نیت و بدون قصد و غرض‌ورزی هم که بخواهید ترکیبی با کلمات ِ قلب، پناه، لعیا، زنگنه، پارسا و پیروزفر بسازید حاصل مسخره از آب در خواهد آمد، به هر حال. گریزی نیست.

از طرف دیگر برخی از رویدادها -آدم‌ها، مکان‌ها، فیلم‌ها، موزیک‌ها- اسمشان به صورت عام و همه‌گیری زرد -خز، دوزاری، بیخود- در می‌رود و تو تحت فشار تبلیغات ِ منفی هیچ‌وقت جرات نمی‌کنی از آن رویداد حمایت کنی. جرات نمی‌کنی باد در گلو بندازی و بالاخواهش در بیایی. جرات نمی‌کنی روی فیض‌بوکت فَن‌اش شوی حتا.

فیلم تایتانیک یکی از آن‌هاست. لئوناردو دی‌کاپریو هم یکی دیگرشان است. روی این سطور بالا بیاورید یا نه، آن سکانسی که رز روی تخته پاره‌ی شناور بر اقیانوس با جک ِ کبود یخ زده وداع می‌کنه و با صدای دورگه‌ی خروسکی می‌گه: «کام‌ بک جک»، کاملا ویران‌کننده و تاثیرگذار و درخشانه. و البته قسمت ِ مورد علاقه‌ی من، آن‌جاست که بعد از مرگ ِ رز ِ پیر –با نیم‌نگاهی به نظریه‌ی معاد و زندگی پس از مرگ- می‌بینیم رز و جک دوباره زنده شده‌اند و از پله‌های سرسرای کشتی پائین می‌آیند. همان‌جا باقی شخصیت‌ها -ناخدا، مهندس و غیره- را هم می‌بینیم که زنده و حی و حاضر و خندانند. و اگر پوست تخمه توی صورتم تف نمی‌کنید، تیم برتون در اواخر بیگ‌فیش یه جا به خوبی از روی دست ِ همین سکانس ِ تایتانیک کپی زده، به جدم.

حالا. به آن‌جا رسیدیم که در سال‌های اخیر خودم را از رودخانه‌ی خروشان ِ سریال‌های به‌روز ِ دنیا مصون نگه داشته بودم و دامانم به هیچ‌کدامشان آلوده نشده بود. شما ممکن بود در جمع از لاست و پریزن‌برک و ال و بل گرفته تا فرندز صحبت کنید و من اصلا در باغ نباشم. برایتان لبخند احمقانه بزنم و بعد به گل قالی خیره شوم و با ریشه‌های فرش بازی کنم. این نمود ِ بیرونی‌ام بود البته. نمود ِ درونی‌ام علاوه بر لبخندهای احمقانه، فکر هم میکنه. فکر می‌کردم سریال بینی مادامی که فیلم‌های ندیده‌ی بسیاری در دنیا چشم‌انتظارمند، تیری است در قلب ِ هنر ِهفتم. فکر می‌کردم آدم نباس به تعهدی که سریال بوجود می‌آره تن بده. نسبت سریال به فیلم را مثل ِ ازدواج می‌دیدم به وان‌نایت‌استند. فکر می‌کردم سریال بینی ترویج فرهنگ مصرف‌گرائی است و پشت ِ پا زدن به آن دهن‌کجی به امپریالیسم.

ترس هم بود البته. معتادان ِ به سریال‌جات من را می‌ترساندند. من ژنتیک ِ مساعدی برای اعتیاد دارم. چکیده‌ی زندگی‌ام می‌شود مجموعه‌ای از اعتیادها و فواصل ترک ِ میانشان. یک‌بار به «دونت‌لیو‌می‌نَو» از «سوپرترمپ» معتاد شده‌بودم و چند ماه لاینقطع گوش می‌دادمش. یه معتاد مجبوره دوز مصرفش رو بالا و بالاتر ببره. من صدای موزیک رو بلند و بلندتر می‌کردم. الان گوشم معیوب شده و شب‌ها موقع خواب زنگ می‌زنه. هی بایس روی متکا بچرخانمش تا پوزیشنی که کمتر صدای زنگ می‌ده رو پیدا کنم.

پدرم مثلا به خربزه معتاد است. استرس می‌گیرد اگر یخچالمان از خربزه تهی باشد. خربزه‌ی قبلی که به نیمه می‌رسد، یک دانه جدیدش را می‌خرد و پشت ِ دبه‌ی ماست جاساز می‌کند تا خیالش راحت باشد. مخدرهای بعدی‌اش –به ترتیب اولویت- طالبی هستند و هندوانه. البته که جای خربزه را نمی‌گیرند هرگز. اما انتخاب‌های جایگزینند به هر حال. شبیه‌سازی ِ نعل‌به‌نعل اگر بخواهم بکنم برایتان، خربزه حکم ِ کُک را دارد و طالبی حکم ِ بَنگ را. هندوانه هم یه شات شربت اکسپکتورانت است مثلا. یا پنج‌ تا استامینوفن کدئین باهم.

سه‌شبه که سریال ‌نبینی‌ ویرجینیتی‌ام را از دست داده‌ام. خطابه‌های آتشینم در زمینه‌ی استعمارستیزی بر باد رفت. یکهو اتفاق افتاد. با پوزخند قسمت اول «هااا آی مت یور مادر» رو گذاشتم و در عرض کمتر از هفتادودو ساعت چهل‌وچهار قسمت‌اش را دیدم. برده‌ی نمونه‌ی کارتل‌های سریال‌سازی‌ام من. و عمیقا راضیم.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: