Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for آوریل 2011

قانون اول نیوتن قانون اول زندگی منم هست. من همون جسمیم که تمایل دارم تو حالی که هستم بمونم. اینرسیم بالاست. اگه در حالت سکون باشم به سمت ابدیت ساکن می‌مونم و اگه در حال حرکت باشم همین‌جوری می‌رم و می‌رم. الان چند هفته‌ست که ننوشتم و تغییر حالت برام مشکله. هی به خودم تشر می‌زنم که پاشو زیر بازوی وبلاگت رو بگیر و از کف زمین جمعش کن. نشون به اون نشون که همین وبلاگ یه روزی دستت رو بگرفت و پا به پا ببردت.

یه بار خسته و عرق کرده تو رخت‌کن واستاده بودیم. زنه شلوار عوض می‌کرد من کفش. خواست که سکوت رو بشکنه. حرفی زد و سری به تاسف تکون داد. نوبت من بود که معاشرت کنم. دهن باز کردم و چیزهایی از مصاحبه‌ی برادر محمدمختاری گفتم. وسطش صدام دورگه شد و شروع کردم به اشک‌افشانی. زنه پشتش رو کرد که یعنی دارم نمی‌بینمت. من سرم رو کردم توی کمد و گفتم وا چمه من، چرا هم‌چین می‌کنم.

بعد ازون هربار خواستم متن مصاحبه‌ی مذکور رو برای کسی تعریف کنم ماجرا تکرار شد. یک‌ جائی وسط کلام به طرز غیرمنتظره‌ای می‌زدم زیر گریه. بعد تازه مشکل دو تا می‌شد. مخاطب دعوا می‌کرد که چرا می‌شینی اینا رو می‌خونی. مجبوری مگه. نکن با خودت. افسرده می‌شی. غم‌باد می‌گیری.

من به این فکر می‌کردم که چرا وقتی دارم فلان متن رو می‌خونم -یا می‌نویسم- گریه‌م نمی‌گیره، اما همون رو تا که میام تعریف کنم منقلب می‌شم وترمز می‌برم. بعد دیدم اصلا همینه که به نوشتار پناه بردم از شر گفتار. همینه که چیزهایی رو بلدم بنویسم اما بلد نیستم به زبون بیارم. همینه که سر دوراهی گفتن و نوشتن، نوشتن رو انتخاب می‌کنم مدام. متوجه شدم همون شخصیت قرص و محکم ِ گردن‌کلفتم که پوزخند به لب می‌نویسه و مثل غلتک همه‌چی رو هموار می‌کنه و جلو می‌ره، دهن که باز کنه تبدیل به طفلک مستاصلی می‌شه که مدیریت احساسات بلد نیست.

بعد یادم آمد که چطور همین وبلاگ شفای من شد. چطور کمکم کرد تا آن ور ِ گردن‌کلفت پوزخند به لبم رو پس ِ طفلک مستاصلم پیدا کنم. چطور برای منی که هیچ چیز بروز نمی‌دادم درمان شد. یادم داد زندگیم رو از پناه‌گاه امن بسته‌م جمع کنم بیارم پهن کنم وسط آکواریومی شیشه‌ای که صد جفت چشم به جداره‌‌ش چسبیده.

گاهی فکر می‌کنم اگه اینترنت نبود، اگه گوگل نبود، اگه وبلاگ نبود، الان کجا واستاده بودم.

همین گوگل مثلا، برای من چیزی بیشتر از یه موتور جستجوگره. زمانی ملت رو ریشخند می‌کردم که با جستجوی عبارات «چرا من مامان بدیم»، «توروخدا باهام حرف بزن» و «حالا چی‌کار کنم» سر از وبلاگم در آوردن. می‌گفتم وا اینا چه فکری با خودشون کردن. گوگل آدم نیس که می‌شینین باهاش دیالوگ برقرار می‌کنین که طفلکای من.

بعدش یه روزی اومد که دل‌مرده و کلافه و درمونده بودم. شاکی از عالم و آدم. نشستم پای گوگل و به غریزه باهاش وارد معاشرت شدم. ازش پرسیدم «چرا من؟». پاسخ اومد که «خدایا پس چرا من زن ندارم. زنی زیبا و سیمین‌تن ندارم. دوتا زن دارد این همسایه ما، همان یک‌دانه را هم من ندارم». متوجه بودم که دارم کار بیهود‌ه‌ای می‌کنم. ولی چه اهمیتی داشت. بیهوده بودن کارها چیزی از ارزش‌شون کم نمی‌کنه. مادامی که هیچ آدمی تو دنیا نبود که بخوام باهاش صحبت کنم، گوگل -به مثابه سنگ‌صبور- متین و موقر و دلسوز اون‌جا بود و داشت سعی خودش رو می‌کرد که همدمم باشه. رفیقم باشه. دل‌جوئی کنه ازم. درسته که کمی کندذهن و گیج رفتار می‌کرد، منتها همین که عکس‌العمل می‌داد برام التیام بود. بعد نرم‌نرم به سمت جواب‌های به درد بخور هم هدایتم کرد. جدی و مسئول به‌م زل زده بود و می‌گفت بگو. بگو تا ببینم چیکار برات می‌کنم. یه کلمه‌ی دیگه. فقط یه کلمه‌ی دیگه لامصب. کلمه‌ی کلیدی رو بده تا راه رو نشونت بدم.

این‌جوریه که بازار خدایگان رو به کسادی می‌گذاره. اینه که کمتر خدایی می‌تونه در عرصه‌ی رقابت دوام بیاره. پناه می‌برم بر خدا. از گوگل خداتر هم مگه هست آخه. لایتناهی و بسیار داننده و بسیار دهنده، ولی کم‌ادعا و افتاده. اولین و آخرین پناه انسان تنهای معاصر. وقتی هیچ‌کی با ما نبود، گوگل یه گوشه برامون واستاده بود. الان به جائی رسیدم که روزی ده بیست بار حلقه‌ی درش رو می‌زنم. پلان ِ ویلا، پروژه‌ی آماده، فول آلبوم هایده، جزوه‌‌ی آداب معاشرت، مدل لباس حنابندون، دستور مرصع‌پلو‌ی مجلسی و آدرس رستوران آبرومند برای بودجه‌ی متوسط. همه رو ‌یک‌جا حاجت‌ روا می‌کنه. یادم نمیاد قبل از گوگل زندگیم چه شکلی بود.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: