Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئن 2011

یک حالتی داره آدمیزاد که در تنگناها می‌زنه کیلومتر خودش رو صفر می‌کنه. یک پوزیشن خمیری منعطف برای هموار کردن دست‌اندازهای زندگی. شب‌هایی که بیدار می‌مونم مثلا، تا سه، چهار خواب فشار می‌آره و حملات گازانبری می‌زنه. بعد یک‌ جا تسلیم می‌شه بلاخره. یک‌هو می‌گه سگ خورد، نخواب اصلا. بعدش سیستمم رو یه دور ریست می‌کنه و میره. من می‌شم عین آدم قبراق چابکی که الساعه از خواب بیدار شده. هوشیار و رو فرم.

اصلا به نظرم توانایی خارق‌العاده‌ی آدمیزاد در دایره‌ای کردن موقعیت‌هاست. جوری که به ته‌ مصیبت‌ها که رسیدی و مرز رو که رد کردی از سر بیفتی روی نقطه‌ی صفر-صفر. این برای اینه که منهدم نشی. نوعی ترموستات آدمیزادی‌. همینه که آدمیزاد وسیع‌ترین بلایا رو تحمل می‌کنه. همینه که دایناسور منقرض شد ولی آدمیزاد نه. همیشه نقطه‌ای هست که بی‌حس می‌شی. ضربات سبک درد دارن، ضربات سنگین ولی آدم رو سِر می‌کنن. چون از خط پایان رد می‌شن و می‌افتن روی نقطه‌ی مبدا.

من هفته‌هاست که اخبار رو پیگیری نمی‌کنم. آخرین باری که توی باغ بودم زمان مرگ حجازی بود. انگار تاریخ رو همون صبحی که بلند شدیم رفتیم مجلس ترحیمش متوقف شده باشه. الان اخبار و اطلاعات سیاسی، اجتماعیم مربوط به همون موقعه. حدود یک ماهه که به روز نشدم. جسته گریخته از این و اون شنیدم البته ماجراها رو. خودم حال پی‌گیری ندارم ولی. ترموستاتم کلا زده قطعم کرده. اون روز عصری که شما بلند شدید رفتید راهپیمایی سکوت، من زیر باد کولر نشسته بودم نما می‌زدم. اصلا شماها برام وجود نداشتید. نمی‌دیدمتون. می‌خواستم که زودتر نماهه رو بزنم بلکه دو زار پول بگیرم. به کامپوزیت فکر می‌کردم و به شیشه و فلان. شبش البته در حد پنج دقیقه رفتم اخبار رو چک کردم ببینم کسی نمرده باشه کف خیابون.

ازم متنفر نشید. حالت دیفالتم همینه. تا همین پیرارسال چیزی به اسم پیگیری اخبار در زندگیم محلی از اعراب نداشت. در همین حد متوجه بودم که از فلانی و بهمانی منزجرم مثلا. باقیش رو دیگه حالیم نبود. دغدغه‌ی من نبودن به اون صورت. بعد یک‌هو وحش شدم. از این ور آدم‌ها می‌مردن، از اون ور من وحش‌تر می‌شدم.

امروز در وضعیت مریضی به سر می‌برم. اخبار بیمارم می‌کنن. زندگی شخصیم رو سوراخ می‌کنن. برای چند ساعت حالم از دستم خارج می‌شه. عصبی می‌شم و متزلزل و پرخاشگر. بلاخره که چی. روان پریشان شدن من چه کاری از پیش می‌بره. اینه که به تجویز خودم نشسته‌م در کنج عزلت. تا خرخره فرو رفتم در روزمرگی. در بدنه‌ی زندگی. در قسمت‌های دم دستی‌ش. از قضا زندگی ملایم خطیم که یک کاسه آب اگه سر تاقچه‌ش می‌گذاشتی سال تا ماه تکون نمی‌خورد، یک‌هو تبدیل شده به طوفانی از هم‌پوشانی ِ اتفاقات. کاسه‌ی آب ِ سر تاقچه هر پنج دقیقه یک بار پرت می‌شه تو در و دیوار و محتویاتش می‌پاچه به سر و رویم. یک جور ِ مکانیکی تراکتورواری مشغولم. سگ‌دو می‌زنم به عبارتی. روزهائیه که سه پلشت اومده و زن زائیده و مهمان رسیده. از پدرسوختگی‌های زندگی یکی هم اینه که روزها و ماه‌ها در رخوت و سکون و بی‌اتفاقی رهات می‌کنه. بعد یک روز طوفان به پا می‌شه و جیره‌ی دپو شده‌ی چند ماه رو یک‌جا حواله‌ت می‌ده. ده ماجرای موازی به صورت هم‌زمان کلید می‌خوره. همین شده که وبلاگ و گودر و فلان هم افتادن به خاک خوری. صدی نود پست‌های این وبلاگ آخرشب‌ها توی رختخواب نازل می‌شدن. به تفصیل عرض کنم خدمتتون؛ جبرئیل بر بالینم حاضر می‌شد و یادداشت وبلاگی وحی می‌کرد. الان برنامه‌ی آخرشب‌ها حذف شده جبرا. ضیق وقت و کمبود خواب اجازه‌ی این‌جور ریخت و پاش‌ها و اسراف‌کاری‌ها رو نمی‌ده. رختخواب به کاربری اصیل خودش که خوابیدن و خرناس کشیدنه برگشته.

محرومیت از اون ده تا بیست دقیقه‌ی آخر شب به خوبی می‌تونه نبوت آدم رو به خاک فنا بده.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: