Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for سپتامبر 2011

از ترس‌های زندگیم یکی هم ترس از هم‌اتاقی بود همیشه. هیچ‌وقت در زندگی اتاق با کسی به اشتراک نذاشته بودم. ذهنیتم از هم‌اتاقی، دختری جیغ‌جیغو بود که دائم با هم گیس‌کشی خواهیم داشت.

حالا یک ماهه که هم‌اتاقی دارم. دختره خاوردوریه. تختش در دو متری تخت من واقع شده. روزها صدای هاف‌هاف نفس کشیدنش و شب‌ها صدای خرخرش رو به صورت موزیک متن دارم در زندگی. کلا آدمیه که زیاد صوت تولید می‌کنه. کاسه رو به کوزه می‌کوبه و همه‌ش صدای تلق‌تلوق می‌ده.

من در نقطه‌ی مقابلش واستادم. آدم یواش‌تریم. آستانه‌ی تحمل صدام پائینه. سال‌هاست که گوشیم روی سایلنته. مثل روح می‌رم و می‌آم و تاثیرم روی محیط نامحسوسه. آدم‌ها رو از میزان صدایی که تولید می‌کنن قضاوت می‌کنم. نمی‌دونم مشکل از من، گوشم و روح و روانم باشه یا که چی. اما صداها رو از اون‌چه که شما در آینه می‌بینید نزدیکتر می‌شنوم من. صدای چیک‌‌چیک آب، جیرجیر در و ویزویز مگس رو بسیار بلند می‌شنوم. کوبیدن درب کمد به هم مرتعشم می‌کنه.

حالا دندون سر جیگر می‌‌ذارم ولی. کلا اون‌قدرا که فکر می‌کردم هم بغرنج نیست. مخصوصا که دختره شعور مناسبی داره. حس می‌کنم دوست‌پسرمه گاهی. بیرون که می‌خوام برم می‌پرسه که کجا می‌رم و با کی می‌رم. گاهیم می‌آد می‌گه اگه کار بدی کردم به‌م تذکر بده توروخدا. می‌گم نه بابا خواهش می‌کنم. نکن هم‌چین. بعد از منم آدم شرمنده‌تریه حتا. می‌ره تو مستراح در رو روی خودش قفل می‌کنه و پیژامه‌ش رو عوض می‌کنه. من خودم آدم معذبیم. منتها فکر می‌کردم گزینه‌ی دیگه‌ای ندارم. روزهای اول جلوش لخت می‌شدم. بعد دیدم این طفل معصوم می‌ره تو مستراح لباس عوض می‌کنه، فشار روانی به‌م وارد شد. دیگه منم می‌رم پشت کمد قایم می‌شم.

اوایل که غم‌باد داشتم، هی سیخ می‌زدم ببینم باقی خارجی‌ها هم دلتنگ خونه زندگی‌شونن یا نه. کم مونده بود تو خیابون جلوی آدما رو بگیرم و بگم خانوما، آقایون، محض رضای خدا به‌م بگین خوشحالین یا نه. هی می‌رفتم از هم‌اتاقیه می‌پرسیدم آیا این‌جا رو دوست داره یا نه. آدم خودش که غم‌باد داره براق می‌شه ببینه بقیه در چه حالن. چون غم‌گین بودن ِ بقیه به هر حال تسلی‌بخشه. بعد یه روزی هم اتاقیه جلوم عر زد بلاخره. دست‌خط باباش رو روی بسته‌ای که از کره براش اومده بود دیده بود و افسردگیش بالا زده بود. ازون روز خیالم راحته دیگه. دست از سرش برداشتم. کلا از مزایای زندگی در خواب‌گاه همینه. همیشه دور و برت دو جین آدم دور از خونه‌ی دلتنگ هست. یه بار هم یه دختر هجده ساله‌ی هوم‌سیک از تو راهرو شکار کردیم اوردیم تو آشپزخونه نشوندیمش تا برامون عر بزنه. خیلی خوب بود.

بعد یه مشکلی که الان باهاش مواجه‌م زبانه. من یک عمری عادت داشتم بلبل زبونی کنم. من روی زبونم مانور می‌دادم در زندگی. یک وقتایی موقع حرف زدن حس می‌کردم دارم چهچه می‌زنم. انقدر اعتماد به سقفِ شفاحی داشتم یعنی. من مقدار زیادی از کاراکترم توی زبونمه اصلا. الان موقع حرف زدن حس قارقار کردن دارم ولی. یکهو قسمتی از هویتم رو از دست دادم انگار. لال به آدم‌ها نگاه می‌کنم و تقلا می‌زنم تا یه آی اَم اِ بوک بگم. خیلی وقت‌ها وسط یه بحث جذاب حرفی برای گفتن دارم ولی خوب نمی‌تونم بگم که. صامت نگاه می‌کنم و لبخند‌های حماقت‌بار می‌زنم. یک وقت‌هایی هم اصلا نمی‌فهمم طرفم چی داره می‌گه. همین‌جوری حدسی یه جوابی می‌دم. طبیعتا این روش بگیر نگیر داره.

چند روز پیش استادمون دعوتم کرد رستوران ایرانی. یه یاروی سیبیلوی کچل پنجاه ساله‌ائیه که شور و خوش‌حالی و سرزندگی ازش می‌چکه. آدم حسادت می‌کنه به حالش. خلاصه رفتیم و یارو گفت که چقدر دلش می‌خواد بیاد ایران ولی می‌ترسه اعدامش کنن. گفتم وا جمع کن عمو جون. حالا دیگه اینطورام نیس دیگه. برو بینیم بابا. گفت که آخه گیه و می‌خواد با دوست‌پسرش بیاد. می‌شه آیا؟ بعد گربه‌شون چی؟ گربه‌شون رو هم می‌تونن بیارن با خودشون؟ من نظر خاصی نداشتم. درگیر میرزاقاسمی بودم. داشتم فکر می‌کردم که یارو آشپزه جدا چه فکری کرده که هم‌چین مزخرفی رو داره عوض میرزاقاسمی به خورد ملت می‌ده. آش رشته رو هم به یه جور سوپ من درآوردی تغییر ماهیت داده بود. هی خواستم پاشم برم پای اجاق بگم بابا جان با مقدسات آدم این‌جور بازی نکن. تا مطمئن نیستی اینی که پختی میرزاقاسمیه یا چی، جلوش ننویس میرزاقاسمی. جدا فکر کردی کی هستی.

می‌دونین پشت غذاهای سنتی تجربه‌ی جمعی خوابیده. آش‌رشته سال‌هاست که با پیازداغ کار کرده. من یه شبه نمی‌تونم بیام عوض پیاز، گلابی تفت بدم بریزم روش. اینا غذاهائین که به تاریخ جواب پس دادن. اینا علی‌رغم ظاهر ساده‌شون، معجون‌های بسیار قدرت‌مندین که در طول زمان خودشون رو همین‌جوری بکر و دست‌نخورده حفض کردن. قرمه‌سبزی صد سال پیش همین شکل و مزه‌ای رو داشته که امروز داره. چی رو دیگه می‌تونین تو دنیا پیدا کنین که صد سال یه جور مونده باشه. معجزه‌ی قرمه‌سبزی بی‌شباهت به معجزه‌ی برخی کتب آسمانی نیست. اینا تحریف ناپذیرن. من آدم‌هایی که تو غذاهای سنتی دست می‌برن رو به تحدی می‌طلبم؛ اگه راست می‌گین برین یه خورشت جدید اختراع کنین.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: