Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2011

سرشب داشتم قدم‌زنون می‌رفتم واسه‌ی خودم. یه جایی حوالی خیابون سی‌ودوم. هدفون تو گوشم بود و شهرام‌شب‌پره گوش می‌کردم. یهو دیدم ملت ِ توی پیاده‌رو در جهت عکسی که من دارم راه می‌رم می‌دوئن و فرار می‌کنن. صحنه خیلی آشنا بود. قشنگ آبستره‌ی همونی بود که تابستون هشتاد‌وهشت تو پیاده‌روهای تهران می‌دیدی هی. من یه نمور مست بودم. دو، سه دقیقه گیج و منگ ملت و ماشین پلیس‌ها رو نگاه می‌کردم و اصلا عقلم قد نمی‌داد که یعنی چی می‌تونه باشه. بعد دیدم ئه اغتشاش‌گرای وال‌استریتن که. به جای یاحسن‌میرحسین هم می‌گفتن «بلومبرگ‌ بی‌ور، آکیوپای ایز اوری‌ور». یعنی حال خوش ِ خرابی که به‌م دست داد وصف‌ناپذیره. واستادم با لذت تماشاشون کردم. البته در مقایسه با جو اغتشاشای ما، کل ماجرا مثل خاله‌بازی بود. ولی طفلکیا در حد بضاعت خودشون سعی کرده بودن هیجانی و حماسی باشن. من عنان از کف داده بودم دوست داشتم برم بغل‌شون کنم. بعد یکی رو خیلی نرم و دوستانه دستگیر کردن. یارو همین رو می‌خواست انگار. قشنگ دست‌بند که به‌ش زدن به ارغازم رسید. به پهنای صورتش لبخند زده بود و راضی به نظر می‌رسید.

هیچی دیگه. از وال‌استریت راه افتاده بودن داشتن می‌رفتن میدون تایمز. اغتشاش‌شون زده بود تو کاسه کوزه‌ی جو کریسمس و توریست‌هایی که تو پیاده‌روها می‌لولیدن. البته به طرز رقت‌انگیزی کم‌تعداد بودن‌ها. ولی باز خیابون بند اومده بود و کلی پلیس و تشکیلات چیده بودن. یه بابایی هم کنار من بود، هی می‌گفت این‌جا وانستا امن نیس. متوجه نبود که اینی که واسه‌شون ناامنیه، واسه ما رویاس. یارو پلیسا یه پارچه آقا واستاده بودن تماشا می‌کردن. خیلی که درنده و پلنگ می‌شدن یه پخ می‌کردن مثلا. اون‌وقت گاهی خود به‌خود یه سری می‌دوئیدن این وسط. من تموم مدتی که اون‌جا واستاده بودم نفهمیدم هسته‌ی فرار کجا شکل می‌گرفت و چی می‌شد که یه سری متواری می‌شدن.

کلا خوش گذشت. دو امتیاز مثبت هم به نمرات شهر اضافه کردم. می‌دونین این شهر یه جورایی شبیه تهرانه. از لحاظ بصری و فضا هیچ ربطی نداره‌ها. احساسش ولی یه رگه‌هایی از حس تهران رو داره. شهریه که برای شهروندانش نفس و جیگره، برای غریبه‌ها ولی درندشت و هیولائه. عین سگ‌ شکاری صاحب خودش رو می‌لیسه و واسه‌ش زوزه‌ی ملوس احساساتی می‌کشه، غریبه‌ها رو ولی می‌خوره. من تازه چند‌هفته‌ست که دارم یه ریزه به دور و برم توجه می‌کنم. دو سه ماه می‌رفتم و می‌اومدم و یک‌بار سرم رو بالا نکرده بودم و خط آسمان شهر رو تماشا نکرده بودم. فقط متوجه بودم که دورتادورم گوش‌تا‌گوش برج و آسمان‌خراشه. جرات نداشتم ولی ببینم برجه چقدر رفته بالا و تا کجا رو خراشیده. یک جوری خوف برم داشته بود. توی خیابون که راه می‌رفتم راست دماغم رو نگاه می‌کردم و خیلی این‌طرف و اون‌طرف چشم نمی‌گردوندم که کمتر غریبی بکنم. اون‌قدر غرق در مرحله‌ی انکار بودم که نمی‌خواستم ببینم. صبح‌ها گوشه‌ی پیاده‌رو رو می‌گرفتم و می‌رفتم. عصر همون گوشه رو می‌گرفتم، عین گربه خودم رو به دیوار می‌مالیدم و برمی‌گشتم. داشتم سعی می‌کردم که برای خودم یه قلمروی امن آشنا خلق کنم. چیزی که آدم رو در خارج رنج می‌ده همین فقدان قلمروی آشناست. الان بعد از چهار ماه تقلا، در حد سه تا خیابون و چند تا بلوک قلمروی آشنا برای خودم دست‌وپا کردم. همین‌جوری کند و یواشی اگه بخوام پیش برم، بیست سال زمان لازم دارم که با کل شهر ارتباط بگیرم.

یه باگی هم این وسط هست البته. به نظرم آدم تا تو یه شهری رانندگی نکنه، مشکل بتونه باهاش پیوند فضایی برقرار کنه. همین تهران مثلا. تا زمونی که رانندگی نمی‌کردم برام یه تعدادی جزیره‌ی پاره پاره بود. هیچ تصوری از فضای بین جزیره‌ها و ارتباط‌شون به هم نداشتم. شهر تا وقتی که تو ذهنت نتونی یک‌پارچه تجسمش کنی، شهر ِ تو نیست.

پریروز رفته بودم بقالی هویج و عدس بخرم. خرید‌ها رو کول کرده بودم و داشتم برمی‌گشتم منزل که دیدم یه یارویی داره پارک دوبل می‌زنه. مدل پارک دوبل زدنش دقیقا عین من بود. همون‌جوری داغون و حساب نشده. ازینایی که ده تا فرمون باید بری و بیای تا ماشین جاگیر شه. بعد یهو انقدر شهوت رانندگی درم شعله‌ور شد که زبونم قاصره. تا اون لحظه اصلا حواسم نبود چقدر دلم برای رانندگی تنگ شده. یهو یادم افتاد که دنیا با ماشین چقدر جای قشنگ‌تریه. اینا واقعیت‌های زندگیه. ماشین فقط وسیله‌ی حمل‌ونقل نیس. یه ابزاریه در دست انسان معاصر که به‌ش حس قدرت، امنیت و اطمینان‌خاطر می‌ده.

الان حالم وارد یه مرحله‌ی جدیدی شده. دیگه دلم نمی‌خواد برگردم داخل. دلم می‌خواد خارج برام عین داخل شه. متوجهین چی می‌گم که. ایده‌آلم اینه که یه روزی این‌جا حس خونه به‌م بده. خوش دارم تو همین نقطه‌ای از کره‌ی زمین که درش واستادم ریشه کنم. می‌خوام با یکی که چشاش آبیه، موهاش حنائیه، کک مک داره و زبون مادریم رو بلد نیس تولیدمثل کنم. می‌خوام بچه داشته باشم بذارمش تو کالسکه ببرمش تو خیابون هواخوری. می‌خوام بچهه کاملا حس وطن به این‌جا داشته باشه. می‌خوام زاویه‌ی دیدش رو یه جوری تنظیم کنم که این‌جا رو داخل بدونه، ایران رو خارج.

یه زمونی نوشته‌های دو سال قبل‌ترم رو که می‌خوندم حس می‌کردم یه بابای دیگه‌ائی نوشتدشون. الان یه وضعیتیه که یه پاراگراف قبل‌تر رو که می‌خونم به جا نمی‌آرم خودم رو. مثل پاندولیم که هی از نقطه‌ی آ به بی، از بی به سی و از سی به دی در نوسانه.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: