Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مارس 2012

یه مدتی هم هست که دنبال اینترنشیپ دارم می‌گردم. پروسه‌ی جان‌کاهیه. یه ماه مشغول سروسامون دادن به رزومه و سایت و پرتفلیوم بودم. یه هفته هم که نشسته بودم به نامه‌ی فدایت شوم زدن به این شرکت و اون کمپانی. بلاخره یکی‌شون واسه‌ی پنج‌شنبه وقت داد که برم مصاحبه. پرتفلیو بستم براشون مثل عسل. هرشب قبل خواب می‌نشستم تورقش می‌کردم و می‌لاسیدم باهاش. چهارشنبه‌ش رفته بودم کیف و دستمال گردن و ازین بساط‌ها خریده بودم. نوک کفشم که دهن باز کرده بود رو چسبونده بودم و یه نصفه روز نشسته بودم روش که پرس شه.

شرکته یه جائی بیرون نیویورک بود. بگیر کرج به تهران مثلا. صبحش بلند شدم دو قلم دامن و چند رقم جوراب شلواری رو امتحان کردم. عرفش اینه که نه بایس امل به نظر برسی نه جنده. هم‌چین خیرالامور اوساط‌ها و معتدل. من البته خودم وَر امل فعالی دارم. ولی به هرحال. دستمال گردن زرد رو هم به عنوان فاکتور ویژه استعمال کردم. که بعد که می‌شینن شور و مشورت کنن بگن «اون که دستمال زرد بسته بود». فاکتور ویژه رو اگه نزنی بعد یارو می‌گه اون که کت سیاه تنش بود. و بقیه گیج می‌شن. چون نود درصد مصاحبه‌ شونده‌ها کت سیاه تنشون بوده.

بعد هم یه جوری تنظیم کرده بودم که یه ساعت زودتر برسم اون‌جا. اینه که وسط کلاس بلند شدم از استاد رخصت گرفتم و رفتم ترمینال که سوار قطار شم. نیم ساعت بعد که قطار با سرعت خدا تا داشت می‌کوبید و می‌رفت، یارو اومد به چک کردن بلیط‌ها. من دیدم که بلیط همه یه شکل دیگه‌س، باز بد به دلم راه ندادم ولی. واستادم تا یارو اومد بالای سرم و گفت قطار اشتباهی سوارشدی عموجون. یعنی عوض قطار کرج، قطار ساری رو نشسته بودم به فرض. گفتم چرا ملت چمدون‌های گنده همراه‌شونه و اغذیه‌ی توی راه برای خودشون اوردن.

تو وجود من یه کودک شش هفت ساله‌ی ساده‌دل هست، که تو ترمینال به اون هیبت -که بزرگترین ترمینال جهان از لحاظ تعداد ترکه- سرش رو انداخت پائین همین‌جوری رفت سوار یه قطاری شد واسه خودش. توجیه‌ش هم این بود که لابد همه‌ی اینا می‌رن یه جا. البته محض اطمینان بلیطم رو به یه یارویی نشون دادم و ازش سوال کردم که کدوم قطار رو باید بشینم. یارو هم گفت اونی که پشت سرته. پشت سرم چهار تا ترک بود. من یکیش رو به دل‌خواه انتخاب کردم و رفتم. شیوه‌ی برخوردم با ماجرا مثل سوار شدن خطی‌های سدخندان-ونک بود. تو اون لحظه حس نمی‌کردم قضیه باید پیچیده‌تر باشه.

تو یه ایستگاهی در حاشیه‌ی نیویورک پیاده‌م کردن. قطار بعدی تا یه شهری نزدیک شهری که من می‌خواستم می‌رفت. سوار شدم. آقاهه‌ی کارمند این قطاره هم‌چین مهربون بود. دید که من دارم منهدم می‌شم، سعی کرد قوت قلب بده. یه جا کنار پنجره جور کرد که بشینم. بعد گفت چهل دقیقه‌ی دیگه که می‌رسیم فلان ایستگاه تو باید پیاده شی بهمان قطار رو سوار شی. گفتم خوب. تو این فاصله هرجا که قطار نگه می‌داشت می‌اومد دبل چک می‌کرد که من اشتباهی پیاده نشم یه وقت. قشنگ سطح آی‌کیوم رو درحد ماهی آکواریومی فرض کرده بود.

تو ایستگاه دوم که پیاده شدم یه راست رفتم اطلاعات که بپرسم فلان قطار کی می‌رسه. وقت زیادی نداشتم. آقا گفت قطاره پنجاه دقیقه‌ی دیگه می‌رسه. با این حساب حدود یک ساعت دیرتر از وقت مصاحبه می‌رسیدم به شرکته.

عملا گند خورده بود به ماجرا. جدا می‌باس پشت گوشا‌شون مخملی باشه که آدمی که یه ساعت دیر رسیده رو استخدام کنن. اولش فکر کردم جهنم و ضرر، می‌رم خوب. بعد خوف برم داشت. فکر کردم نکنه برگشتنه قطار گیرم نیاد دیگه. پاشم چی‌کار کنم اون‌وقت. موبایلم هم شارژ درستی نداشت. یعنی بدون جی‌پی‌اس باید به زندگی ادامه می‌دادم. بعد فضا هم یهو خیلی ناشناخته بود. کارخونه بود و قبرستون اتوموبیل و سوله و رودخونه و جنگل. هم‌چین غریبی می‌کرد آدم. خطم رو عوض کردم و با قطار بعدی برگشتم نیویورک. تو شیشه‌ی قطار زل زده بودم به انعکاس خودم. دستمال زردم رو باز کردم؛ تصویر مضمحل شده‌م با کت سیاه و موی وز کرده و آرایش ماسیده نگاهم می‌کرد.

خونه که رسیدم چک کردم دیدم طرف ده دقیقه بعد از وقت مصاحبه زنگ زده پیغام گذاشته برام که کجائی. بیست دقیقه بعد هم ایمیل زده برام. شوخی که ندارن خوب، منتظر بودن. ایمیل بلندبالای معذرت‌خواهی زدم براشون. گفتم که آقاجون من قطار اشتباهی سوار شدم. لطفا یه وقت دیگه به‌م بدین که بی‌آم.

طبیعتا یارو جوابم رو نداد دیگه.

Read Full Post »

ظرف سه ماه گذشته این دومین باریه که دارم از پرواز جامی‌مونم. باید یه بیماری باشه؛ هربار ناخوداگاه یه فیلمی درمی‌آرم که به پرواز نرسم. بلیطم هشت صبح بود. ساعت هشت‌ونیم تازه چشم‌هام رو توی تخت‌خواب باز کردم. ویندوز ِ مغزم که بالا اومد و فهمیدم چی شده، برای دقایقی فلج شدم. همون‌جور مبهوت و بیچاره افتاده بودم روی تخت و فکر می‌کردم الان پاشم چی‌کار کنم. کلا چیزی از شب قبل یادم نمی‌اومد. روحیه‌م به صورت تصاعدی به قهقرا سقوط کرده بود.

هفت هشت ساعت آینده صرف به درودیوار زدن برای زنده کردن بلیط سوخته شد. با تکنیک ویژه‌ای که زدم یه بلیط برای پنج عصر ازشون سلفیدم.

کلا که لاس‌وگاس جائی که من زیاد باهاش حال کنم نبود. آدم دچار آوردوز رنگ و نور و صدا می‌شد. کل ماجرا یه شبکه‌ی غول‌پیکر از هتل و بار و رستوران و کازینو در زیرزمین بود. آدم‌ها همین‌جوری اون زیر برای خودشون در باتلاق خوروخواب‌وخشم‌وشهوت دست‌وپا می‌زدن. یعنی حداکثر سه روز جواب می‌داد. روز چهارم کف می‌کردی. من برای اولین بار دلم برای نیویورک تنگ شده بود. برگشتنه حتا یه حس بوی جوی مولیان مانندی هم به‌م دست داده بود.

بعدش هم چون همه چیز به طرز مریضی گرون بود تحت فشار روحی بودم. البته یه شام و یه صبحونه‌ی مجانی دعوت شده بودیم. مثلا بنا بود که زیر بال‌وپر دانشجوها رو بگیرن و به بازار کار معرفی‌شون کنن. برای شام از قبل به‌مون گرا داده بودن که رسمی لباس بپوشین و مست نباشین و بیزنس کارت‌ همراه‌تون باشه. ما هم هرچی در توان و بضاعت‌‌مون بود انجام داده بودیم. بعد رفتیم اون‌جا دیدیم ملت با شلوار بادگیر و تی‌شرت هومر سیمپسون اومدن. کله‌گنده‌ها البته کت‌وشلوار تن‌شون بود، منتها از دم مست بودن و وارد مکالمه‌‌‌ی کاری نمی‌شدن. جدی‌ترین دیالوگی که من برقرار کردم با یه مورد صاحاب‌ کار هفتادساله بود راجع به رنگ ماتیکم. قشنگ بور شده بودیم. اللخصوص که شام هم چنگی به دل نمی‌زد. من راند اول رو بوقلمون و سیب‌زمینی کشیدم که شور بود. راند دوم رو بنا بود برم برای غذاهای ایتالیایی. منتها بشقاب به دست که توی صف واستاده بودم دچار پوچی شدم و ولش کردم رفتم. حس کردم برو بینیم بابا. این که دو تا پر پنیر بپاشی روی پاستای آب‌کش شده که نشد که. درستش اونه که کف تابه رو کره بدی وکنجد بپاشی و ته دیگ لواش بذاری و ماکارونی و مایه‌ی گوشتی رو لابه‌لا بدی بیاد بالا و دم بذاری.

صبحونه‌ی فرداش رو هم که دیر رسیدیم. چهار نفر آدم بودیم و یه دهنه حمام. تا دونه‌به‌دونه دوش گرفتیم و لباس اتو زدیم و دور خودمون تابیدیم و سالن رو پیدا کردیم شده بود هشت‌ونیم. این یکی از شانس‌مون کاملا جدی بود. وارد که شدیم همه دورتادور میز نشسته بودن و یک بابایی هم بلند شده بود نطق می‌کرد. رئیس دپارتمان چشم‌غره‌ی ریزی برامون اومد و نشستیم. من کلا تو جریان بحث نبودم. افتاده بودم روی ظرف میوه و داشتم طالبی‌ها رو سوا می‌کردم می‌ریختم توی بشقابم. یهو یارو برگشت که غیرآمریکائی‌ها بلند شن از مشکلات بیزنس توی کشورشون بگن تا یه دید جهانی نسبت به ماجرا پیدا کنیم. من رسما داشتم متلاشی می‌شدم. گفتم پاشم چی بگم آخه. بگم ما کلا هم‌چین بیزنسی نداریم. بگم به اون صورت نداریم. چی‌کارش کنم. با یکی از بچه‌ها مشورت کردم، گفت بگو مشکل‌مون ارتباطات بین‌المللیه. گفتم. خوبیش اینه که یارو علاقه‌مند به توضیح بیشتر نبود و سریع از روی من رد شد که به سایر ملل برسه.

البته که الان دنیا جای بهتری شده. از راه دور روی ماه اصغرفرهادی رو می‌بوسم. اخیرا حرف محل تولیدم که می‌شه، عوض سیاست راجع به سینما ازم می‌پرسن. به خودم نمی‌دیدم این روز رو. می‌گن خوب دیگه بشینیم کدوم فیلم‌هاتون رو ببینیم. بعد طفل چهارساله‌ی کز کرده‌ی گوشه‌ی وجودم می‌خنده.

اخیرا خوب نشسته‌م فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که علی‌رغم تصوراتم بیشتر آدم جامدی هستم تا مایع. یعنی تو یه قالب خاصی دست‌‌وپا می‌زنم. یه قوطی مکعبی رو هرجا بذارین باز قوطی مکعبیه. حتما می‌باس چکشی چیزی بردارین تا یه نمور مکعب بودنش رو ول کنه. یه لیتر آب رو ولی تو هر ظرفی بریزین همون شکلی می‌شه. حالا آب نخواستیم. خمیر حداقل. پوره‌ی سیب‌زمینی مثلا. یه چیزی که بدون ابزار بشه شکلش داد. من نیستم. کاراکترم آجر قاطی داره. ما کاراکتر آجری‌ها نمی‌باس توی منگنه بریم برای تغییر حالت. چون بلد نیستیم از مکعب به استوانه تبدیل شیم. ما فقط یه چیز بلدیم؛ از مکعب به پودر.

ما رو می‌باس سر صبر نشست و سوهان کشید. آروم و هم‌چین خفیف و یواشی.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: