Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2012

یه بار که من توی آتلیه قوز کرده بودم پای کامپیوتر صدام زدن که بیا راجع به فلان چیز نظر بده. همون روزای اول بود که حس می‌کردن من خجالتی و لالم و می‌خواستن دستم رو بگیرن و پا به پا ببرندم توی فضای کار گروهی. بعد من یه نظری دادم که مودبانه ردش کردن و ماجرا تموم شد. فرداش سوزان درومد که من دیشب تو خونه رو نظرت فکر کردم و واو چقدر هوشمندانه و خلاقانه بود ولی ما به فلان دلیل نمی‌تونیم اون کار رو بکنیم. بعد دیگه تا آخر روز ول نکرد، هی رفت و اومد و به‌م اطمینان خاطر داد که نظرم خوب بوده و من خیلی قهرمانم. انگار شب رفته بود خونه روان‌شناسی کودک مطالعه کرده بود و نگران شده بود که نکنه حالا که من زبون باز کردم و بلاخره یه چیزی گفتم بخوره تو ذوقم و لال بشم دوباره.

بعدها توی آتلیه روال هم‌چنان همین بود. حس می‌کردم توی معاشرت باهام اولویت اول‌شون اینه که من ضربه‌ی روحی نخورم. وقت قهوه می‌نشستن دور هم جدول نیویورک‌تایمز حل می‌کردن. راب سوال‌های آسون رو بلند می‌خوند و زیرچشمی من رو می‌پائید که ببینه می‌تونم جواب بدم یا نه. بضاعت محدود زبان انگلیسیم دست و پام رو بسته بود؛ هم‌چنان قوز کرده صفحه‌ی مانیتور رو تماشا می‌کردم.

یه بعدازظهری بود که راب داشت آب‌نبات می‌مکید که یهو هیجان‌زده شد و داد زد که اوه، این‌جا یه سوالی هست که فقط تو می‌تونی کمک کنی: مرکز استان فارس کشور ایران، افقی، شش حرفی، آخرش هم درومده زد. من چون غافلگیر شده بودم چند ثانیه‌ای مبهوت نگاه کردم تا گفتم شیراز. بعدتر راب گفت که نباید اون‌جوری وسط آتلیه داد می‌زده و من رو برای گرفتن جواب تحت فشار می‌ذاشته، چون یه وقت من نمی‌دونستم مرکز استان فارس چیه و موقعیت بدی می‌شده.

الان که فکر می‌کنم می‌بینم عالی‌ترین برخورد با آدمیزاد همینه؛ که موقع معاشرت از سلامت روانیش مراقبت کنی. پلاک سربی درست کنیم بندازیم گردن‌مون، روش نوشته باشه لطفا روحیه‌ی من رو پرستاری کنید، آب و دون بدید، قطره‌ی ویتامین آ پاش بچکونین. یا مثلا؛ لطفا روان ِ من رو برس بکشید، دو گوشی برام ببافید.

البته که همه‌ش هم گلستان نبود. سوپروایزورم هرچی بقیه‌ روحیه‌م رو تیمار می‌کردن بر باد می‌داد. عمدی نبود، مدلش بود. ازین تیپ‌های شخصیتی وسواسی کثیرالشک بود. خودش به خودش مشکل تولید می‌کرد و بعد دست من رو هم می‌گرفت می‌کشید توی منجلاب تا دوتایی غرق بشیم. یه بار وسط گالری واستاده بودیم که ببینیم فلان چیز رو در چه ارتفاعی آویزون کنیم. من توی ماشین حساب ضرب و تفریق کردم و عدد دادم به‌ش. گفت بذار دستی هم حساب کنیم مطمئن شیم. کاغذ و قلم دراورد شروع کرد به عملیات ریاضی. هیهات من‌الذله. به ماشین حساب شک داشت. بعد عدد در می‌اورد دو ممیز نهصد‌وسی‌وهفت دوره تناوب شیش. اصرار هم داشت همون عدد رو در واقعیت اجرا کنه. حالا چی، محاسبات سوخت موشک نبود که، معلق کردن یه تیکه‌ی هنر آبستره بود از سقف. من اگه به خودم باشه ماجرا رو چشمی دوست دارم که پیش ببرم. بسیار رند کننده هم هستم. همین شد که مهندس ازم در نیومد اصلا. من از شر عدد به هنر پناه بردم. خواستم که چشمم خط‌کش باشه و وجبم معیار. دوست دارم بگم اون رو چهار وجب بذاریم این‌ورتر، آهان خوبه، حالا دو بند انگشت بده بالا.

بعد مزید بر این‌ها پرش ذهنی هم داشت. منم دارم البته. ولی گم نمی‌شم توی پرش‌های خودم. نقطه‌ی مبدا و مقصد دارم و دنبال خودم خورده نون رو زمین می‌ریزم که بعد که به عقب نگاه کردم بدونم از کدوم مسیر اومدم. این یهو یه لابیرنتی درست می‌کرد و توش گم می‌شد. از من می‌پرسید چی شد که به این‌جا رسیدم؟ داشتم چی می‌گفتم؟ ازین‌هایی بود که خاطره توی دل خاطره تعریف می‌کنن و به سمت بی‌نهایت می‌رن.

سه‌‌شنبه‌ی پیش آخرین روز اینترنشیپم بود. خوشحال بودم من. نه این‌که بد می‌گذشت، ولی یکنواخت شده بود دیگه. الان خوب می‌دونم شغل ایده‌آلم چیه؛ یا باید خودم صاحب‌کار و رئیس باشم، یا اگه بخوام زیردست و کارمند باشم می‌باس سیستم کاریم عشایری باشه. دو ماه یه جا کار کنم، بعد برم شرکت بعدی. همین‌جوری خانه به دوش و آواره. یه قوطی دستم باشه با وسایل کلاسیک کارمندی؛ قلم و نوارچسب و منگنه و پوشه و لیوان؛ در سکوت برم تو یه شرکتی وسایلم رو پهن کنم بشینم کار کنم، دو ماه بعد در سکوت دارایی‌هام رو بچینم تو قوطیه و کوچ کنم به شرکت بعدی.

بعد از نهار ِ آخر سوپروایزورم اومد که تو اتاق پیتر جلسه داریم، بیا اون‌جا لطفا. من پنج دقیقه بعد بلند شدم رفتم و در رو که باز کردم دیدم همه دورتادور نشستن و یه کیک میوه‌ائی گذاشتن وسط میز. بعد برام سوت و کف هم زدن به نظرم. خواسته بودن سورپرایزم کنن به باور خودشون. من درهم‌شکسته بودم. معذب تو دهنه‌ی در مونده بودم و بلد نبودم چی‌کار کنم. اولین بار بود تو زندگیم که عده‌ای مجلس سورپرایز برام ترتیب داده بودن. هی فکر می‌کردم الان دوز واکنشم در چه حد باشه خوبه؛ دوره بیفتم روی ماه‌ تک‌تک‌شون رو ببوسم یا متین بشینم سرجام و از دور براشون دست و دمب تکون بدم.

دیگه آخرش هم تیر خلاص رو به قلبم زدن؛ یه قوطی کادوپیچ شده گذاشتن روی میز. بازش که کردم یه گلابی چوبی بود که درش باز می‌شد و توش یه بز بافتنی نشسته بود. اون‌جا چیزی به روم نیوردم اما خونه که رسیدم خودم رو زدم. شبش نشسته بودم پای اوو-وو و هرکی آن‌لاین ‌می‌شد به‌ش ‌می‌گفتم ببین هیچ‌کی تا حالا واسه‌ی من یه بز بافتنی که تو یه گلابی چوبی باشه نخریده بود، می‌فهمی؟

ما غیراجتماعی‌ها اتفاقا در برابر محبت خیلی هم سست‌عنصریم؛ سریع زانوهامون شل می‌شه و در خاک می‌غلتیم.

Read Full Post »

آخرهفته‌ چندتا از بچه‌ها بند کردن که بیان خونه‌م. برای این‌که به شبهاتی که راجع به ضداجتماعی بودنم دارن دامن نزنم گفتم خوب. شبش فکر کرده بودم ته‌چین بار بذارم براشون. صبح که از خواب بیدار شدم انگیزه‌م رو از دست داده بودم، کوکو سیب‌زمینی گذاشتم عوضش. آدمیزاد همیشه تئوریش بهتر از عملیشه. این‌که من همین‌جور که زیر لحاف خوابیده‌م می‌تونم خیال رو پرواز بدم تا نوک قله ولی در عمل حال ندارم خودم رو تا کوهپایه ببرم تقصیر من نیست. تقصیر هیچ‌کس نیست. مدلشه. ذهن بشر با جسمش سینک نیست. هنر، شعر، موسیقی و ادبیات برای همین اختراع شدن اصلا؛ که تو این امکان رو داشته باشی که ته‌چین رو بنویسی، بسرایی، بنوازی، بی این‌که نیاز داشته باشی بلند شی بپزیش.

نصف بطری شراب‌ هم ته قفسه‌ها پیدا کردم و سربلند گذاشتم جلوشون. هیچ‌کی جز خودم به شرابه لب نزد. مزه‌ی فاجعه می‌داد. ترش و گس بود و دهن آدم رو به هم می‌اورد. دانش مشروبات الکی من در حد اکابره. درکی از تفاوت‌ شراب‌ها و این‌که کدوم رو کجا بخوریم ندارم. تا همین پارسال تنها برخوردم با ماجرا شراب دست‌ساز عمه‌م بود، سالی یه بار موقع عید دیدنی. اون هم تو چه خفقانی؛ یه بار که دو گیلاسش رو پشت هم رفته بودم بالا و لابد سرخوش شده بودم و زیادی خندیده بودم بابام به مامانم پیغام داده بود که این بچه چرا این‌جوریه، نمی‌گه چهار تا بزرگ‌تر اون‌جا نشستن.

این‌جا شراب رو از روی قیمت‌ش انتخاب می‌کنم همیشه. اگه مهمونِ کسی باشم هم از روی اسمش. اونی که راحت‌تر تلفظ می‌شه رو حفظ می‌کنم و تو دلم تمرین می‌کنم تا گارسون بیاد و با تردید زیر گوشش زمزمه کنم. وقت‌هائیم که جمع می‌گن چه شرابش خوب بود به نشان موافقت سر تکون می‌دم، اگه بگن بد بود هم همین‌طور. انگیزه‌ای ندارم برم مطالعه و تحقیق کنم یاد بگیرم. حس می‌کنم به من ربطی نداره. من همین‌قدر که بدونم هر مایعی چنددرصد الکل داره کارم راه می‌افته. سلیقه‌م رو اگه ازین سطح نازل دربیارم و ارتقا بدم دنیا جای پیچیده‌تری می‌شه.

نیمه‌های شب بلند شدن رفتن. دم در گفتن باید هی بیایم خونه‌ت. بعیده بذارم به اون‌جاها برسه. من کشش مناسبات اجتماعی زنجیره‌ای و دوره‌ای و منسجم رو ندارم. معاشرت رو کاتوره‌ای و پراکنده می‌خوام. هوادار ملاقات‌های اتفاقی کم‌عمقم. من به فروشنده‌ها، آدم‌های توی آسانسور و نفر پشت‌سریم توی صف لبخند می‌زنم و اگه سرگرفت باهاشون گپ ریزی می‌زنم. توی بقالی با بغل دستیم دوست می‌شم و بعد از در پشتی فرار می‌کنم می‌رم خونه.

راب و بقیه‌ی کارمندها یکی دوبار پیشنهاد دادن که باهم بریم نهار بخوریم. به وقت نهار به عنوان سکویی برای بالا بردن صمیمیت بین آدم‌های آتلیه‌ نگاه می‌کنن. وقت نهار به باور من فرصتیه برای فاصله گرفتن از آدم‌هایی که روزی هشت ساعت می‌بینم‌شون. باید بزنم بیرون که آدم نو ببینم و چشمم استراحت کنه.

یه اغذیه فروشی توی منطقه پیدا کردم که سوپ می‌ده. ظهرها می‌رم یه کاسه سوپ می‌خرم و می‌شینم توی پارک، رو به آب. سوپ سرمی‌کشم و آدم‌ها رو تماشا می‌کنم. این با چریدن فرق داره. لذت و زیبایی‌شناختی درش مطرح نیست. طعمه و شخص مفردی هم وجود نداره. آدم‌ها رو همین‌جور گروهی و جمعیتی نگاه می‌کنم. چشمم نفر نمی‌بینیه، توده می‌بینه.

پارکه از دو توده‌ی کلی تشکیل شده، کارمندهای ساختمون‌های اطراف و توریست‌ها. کارمندها لباس رسمی تن‌شونه و پاکت کاغذی غذا دست‌شون. توریست‌ها لختن و شیشه‌ی آب یا بستنی قیفی حمل می‌کنن. نبش پارک یکی داره تی‌شرت‌های «آی‌ لاو ‌ان‌وای» رو دونه‌ای پونزده دلار می‌کنه تو پاچه‌ی توریست‌ها. من یه جا رو می‌شناسم سه تاش رو می‌ده پونزده چوب.

اون طرف‌تر یه یارویی لباس مجسمه‌ی آزادی پوشیده، دست مشعل‌دارش رو توی هوا نگه داشته و با اون دست برای توریست‌ها بای‌بای میکنه. هرروز همین‌جا می‌بینمش. من، کاسه‌ی سوپم و اون بخشی از مبلمان پارکیم. ایده ازین منجمدتر نمی‌شه. چند قدم اون طرف‌تر اصل مجمسه رو می‌شه از بغل آب دید. مثل اینه که یکی لباس ساختمون پلاسکو رو تنش کنه، واسته سر چهارراه اسلامبول. یا ماکت میدون آزادی رو درست کنی بذاری سر حبیب‌اللهی.

درستش اینه که ماکت یک به بیست میدون آزادی رو درست کنی، کول کنی ببریش شمال، ساحل نور مثلا. یه جوری تو پرسپکتیو عکس بگیری که ابعادش واقعی به نظر بیاد. انگار میدون آزادی لب دریائه. به جای فضای سبز دور و برش ساحل شنی باشه. مردم زیر قوس‌ش حوله پهن کرده باشن آفتاب بگیرن. بعد جمعش کنی ببریش سمت رشته کوه‌های زاگرس، قله‌ی اشتران کوه مثلا. بخوابونیش رو شیب طبیعی کوه. روش برف بیاد. مردم تیوپ سوار شن از بالاش سر بخورن بیان پائین. دیگه ازین‌جا برش داری ببری بذاریش بغل کارون، ببینی اگه عوض جاده مخصوص کرج، رودخونه از کنارش رد می‌شد چی می‌شد.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: