Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for سپتامبر 2012

هم‌اتاقی عربه اولین راه‌کاری که برای حل مشکلات به ذهنش می‌رسید پرداخت وجه نقد بود. یه بار من زیر فشار پروژه پوزه‌م به خاک مالیده شده بود. جو خیلی استرس و فشرده بود. بعد این سه تا مهمون‌هاش رو اورده بود توی نشیمن مستقر کرده بود، به مدت یک هفته. اون‌هام مست و خندان و پایکوبان داشتن زندگی می‌کردن پشت در اتاق من. منم که معلولیت دارم؛ گوشم صداها رو زیاد می‌شنوه. روزگار سخت می‌گذشت به‌م. به هم‌اتاقیه گفتم ببین من ددلاین دارم، لپ‌تاپم ممکنه هر آینه کرش کنه رندرام بپرن، عصبیم، غریبم، بیاین ساکت باشین، یا حتا ازون بهتر، نشیمن رو تخلیه کنین. اونم گفت نه و نمی‌شه و اینا، ولی تو این ماه پول برق و آب نده به جاش.

یه بار دیگه هم درومد که بیا بریم ماساژ سر و گردن بگیریم. من گفتم با ماساژِ بازاری خصومت دارم. گفت بیا من هزینه‌ش رو می‌دم. لامصب می‌خواست خصومتم رو با پول بخره. نه که طوری باشه، آدم این همه چیز رو می‌خره، خصومت رو هم بخره. ولی خود من تا حالا از این زاویه نگاه نکرده بودم به ماجرا. واسه‌م تازگی داشت. یه دسته اسکناس بگیری دستت، جلوی آدم‌ها رو بگیری، بگی ببخشین شما با چی قصدوغرض‌ورزی شخصی دارین، بگه با مش استخونی رو زمینه موی فندقی. دیگه یه پولی بذاری کف دستش راضیش کنی ببریش آرایشگاه مش استخونی کار کنی رو موهاش.

حالا مشکلم رو با ماساژی که به شیوه‌ی تجاری به مشتری عرضه می‌شه می‌گفتم؛ احساس پوچی می‌کنم که خودم منفعل بشینم و گیرنده‌ی مطلق باشم. حس می‌کنم اگه یکی گردن من رو می‌ماله منم باید گردنش رو بمالم؛ زدی ضربتی ضربتی نوش کن. من نمی‌تونم بی‌کار بشینم. با قانون عمل و عکس‌العمل نیوتون هم سازگار نیست.

دیگه کار رو به جائی رسونده بود که یه بار گفت من دارم می‌رم تتو، توئم بیا یه جائیت رو تتو کن من پولش رو می‌دم. دست بر قضا من تا بیست‌وسه سالگی یه هوسی داشتم که پرنده، جوجه یا مرغ تتو کنم پشت گردنم؛ اون‌جا که رستنگاه مو ریزه‌هاست. چیزی که مد نظرم بود یه تصویر آبستره بود. یه چیزی مثل مرغی که بچه‌ی پنج ساله می‌کشه. خیلی بی جزئیات و کلی. همین که ببینی بفهمی از خانواده‌ی ماکیانه، نفهمی چیه ولی. منتها گذشت و رسید به الان که دیگه با تتو هم خصومت دارم. دلیل منطقیم اینه که هیچ طرحی رو اون‌قدر مشتاقش نیستم که بخوام همیشه با خودم حملش کنم. بعد از ثبات خودم هم مطمئن نیستم. ضمانتی نیست که آدم ِ چند سال آینده‌م طرحی که امروز انتخاب کردم رو بپسنده. ما حالی‌به‌حالی‌ها همیشه بایس راه برگشت، راه جدا شدن و کندن پیش پامون باز باشه. من درین لحظه هیچ مرغ و جوجه و پرنده‌ای رو نمی‌خوام که به طور دائمی پس گردنم، روی رستنگاه موهام بشینه. اگه با یه چخ نتونم از اون پشت بلندش کنم استرس می‌گیرم.

از تموم این‌ها بغرنج‌تر این‌که از نظر روحی نسبت به آرم‌ها، لوگو‌ها و نشانه‌ها مقاومت دارم. مثلا اگه یه گلبرگ گل اطلسی روی استخون ترقوه‌م تتو شده باشه، ممکنه این به ذهن خودم و بیننده متبادر شه که یه تفسیری، شان نزولی، هدفی پشت این طرح هست. همین سرچشمه‌ی خصومت من با تتوئه: خوش ندارم مفهومی رو با خودم این‌ور اون‌ور ببرم. من فقط خودم رو این‌ور اون‌ور می‌برم، اگه حال داشته باشم.

برای عید نوروز این‌جا یه کارناوال توی خیابون‌های مرکزی منهتن بود. من توی پیاده‌رو واستاده بودم به تماشا که یه یارویی پرچم شیروخورشید اورد تعارفم کرد که تکون بدم. پرسیدم ساده‌ش رو ندارین. گفت وا، این پرچم ملی‌مونه خانوم جون.

بعد به خودم گفتم وا چته، یه تیکه پارچه‌ست، بگیر به اهتزاز دربیار و شاد باش. اون‌جا بود که حس کردم لابد بیماری آرم گریزی گرفتم. البته که سوای بیماریم، از نظر زیبایی‌شناختی هم که نگاه می‌کنم می‌بینم لطفی نداره که یه حیوان درنده و خنجر، اون هم به رنگ خردلی وسط پرچم باشه. به نظرم ناخوش ‌احوال‌ترین گرافیست رو هم بیارین بگین پرچم برای یه کشور طراحی کن، بعیده که تبر، چکش، میخ، قمه، یوزپلنگ، تمساح و عقاب روی پارچه کار کنه. این‌ها نهایتا بتونن برند تجاری باشن؛ حلواشکری عقاب، پوشاک تمساح و لباس ‌ورزشی یوزپلنگ.

شیروخورشید رو هم من خونه‌ی پر بتونم به عنوان مارک تجاری ارتباط بگیرم باهاش. مثلا شرکت تعاونی شیروخورشید، سفره‌خانه‌ی شیروخورشید، پوشاک شیروخورشید.

وگرنه که اگه به خودم باشه یه ایده‌ی تجاری برای خط تولید پوشاک دارم به اسم «این یک برند نیست». لوگوش یه صفحه‌ی سفید خالیه. فروشگاه‌ها‌مون تابلو دارن ولی روی تابلو هیچی نیست. تگ‌هایی که از لباس‌ها آویزونن خالین. توی یقه‌ی لباس رو که نگاه کنین یه تیکه پارچه‌ی سفید می‌بینین. روی کیفش یه مربع آلومینیومی‌ می‌بینین که خالیه. پشتت شلوار جینش یه تیکه چرم هست که از قضا اون هم خالیه.

سوالی که پیش میاد اینه که از کجا بفهمین جنسی که دستتونه اصله یا نه. جواب: هرچی از نمایندگی‌های معتبر «این یک برند نیست» بخرین اصله، باقیش پای خودتونه.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: