Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for نوامبر 2012

ج با ملاقه مایع غلیظ جوشان سر اجاق رو برام توی فنجون کشید و واستاد بالای سرم که به پروسه‌ی نوشیدنم نظارت کنه. جرعه‌ی اول رو که هورت کشیدم تصمیم گرفتم باقیش رو توی سینک خالی کنم. طعم قویش خارج از تحملم بود و بخاراتش مسمومم می‌کرد. منتها گناه ج چی بود. چه توقعی از من داشت جز لذت بردن؛ براش الکی صدای آه و ضجه‌ی رضایت دراوردم. جعل کردن صدای لذت فقط باید در حدی باشه که هدف اعتماد به نفسش رو از دست نده و پژمرده نشه. اون‌قدر نباید پیش بری ولی که یارو تشویق شه و بخواد راند دوم رو هم برات اجرا کنه. من مشخصا زیاده‌روی کرده بودم؛ چشم‌های ج از ناله‌هام برق زد و واستاد به توضیحِ مراحل عمل اوردن نوشیدنی. از کاشت و داشت و برداشت دانه‌ی کاکائو در سرزمین کارائیب شروع کرد تا رسید به رول کردن کاکائو و بعد جوشوندنش با جوز و میخک و هل و دارچین توی شیرنارگیل.

البته که معجون قشنگی بود. از نظر من منتها نقطه‌ی قوتش عطرش بود نه طعمش. عوض لیوان توی گلاب‌پاش اگه می‌ریختیش و صبح به صبح زیر بغلت و پشت گردنت رو باهاش مرطوب می‌کردی خیلی منطقی‌تر بود. مثل آدمی می‌موند که استعدادهای خودش رو نمی‌شناسه. درحالی که مزه‌ی رقت انگیزی می‌ده همه‌ی عمر در تلاشه که خوراک خوشمزه‌ای بشه. بیخود جدل می‌کنه و نیرو و انرژی خودش رو هرز می‌ده. متوجه نیست که شاید یه بطری عطره؛ اصلا قرار نیست خورده شه، قراره پاشیده شه.

به نظرم غم‌گین‌ترین مشکلی که انسان معاصر باهاش دست‌وپنجه نرم می‌کنه عجز و ناتوانی در خودشناسیه. وقتی گزینه‌های دوروبرت زیاد باشن و تو روی کاغذ امکانش رو داشته باشی که مورخ، مهندس، نقاش، عکاس، نویسنده، بازیگر، کارگردان، طراح لباس و موزیسین بشی، در عمل احتمال این‌که گیج بشی، توهم بزنی و طعمه‌ی مسیر بی‌ربط بشی هم بالا می‌ره.

به نظرم همینه که هی با خودت می‌گی چرا معادل فلان خواننده نمی‌آد دیگه. چرا معادل بیسار نویسنده نیومد. چرا، چرا آخه، چرا پس. چون دنیا اشباعه از مهندس‌هایی که نباید مهندس می‌شدن، خواننده‌هایی که نباید خواننده می‌شدن و نویسنده‌هایی که نباید نویسنده می‌شدن. چون چخوف داره پست دکترای منابع طبیعی می‌گیره و سی‌ودو سالشه و دیگه وقت زیادی هم نداره و در عنفوان چهل سالگی بناست بر اثر سل بمیره، خانوم هایده کارمند اداره‌ی پست شده و یه رمان خانوادگی هم زیر چاپ داره و گاندی همین الان که تو داری وبلاگ می‌خونی توی اتاقش نشسته نی لبک می‌زنه.

اونی که بایس سرآشپز قهاری می‌شد هم به خاطر اشتباه محاسباتی نقاش تابلوهای درجه سه‌ی طبیعت بی‌جان شد. تمام اون روزهایی که با رنگ‌وروغن طرح سبد میوه، غروب خورشید و کوزه‌ی گل روی بوم می‌زد در اصل داشت بشریت رو از خورشت جدیدی که می‌تونست به دنیا اضافه کنه محروم می‌کرد.

داشتم فکر می‌کردم چه ذهن مریض خلاقی باید پشت اختراع فسنجون خوابیده باشه. برای ما دیگه ترکیباتش بدیهی شده، ولی لعنتی از کجا فهمیدی گردو و رب انار آخه. چرا فندق و رب زردآلو نه. باز داشتم فکر می‌کردم مگه می‌شه خورشت‌های ایرانی همین پنج شیش تا باشن. مگه می‌شه پتانسیل اختراع یه خورشت جدید نباشه. چرا یکی بغل جاده مخصوص کرج یه لابراتوار نمی‌زنه بشینه رب‌ها، آجیل‌ها و سبزی‌های مختلف رو با هم قاطی کنه بلکه یه فرمول نو دربیاد.

من بودجه‌ش رو ندارم وگرنه خودم کارفرما می‌شدم. آگهی مناقصه‌ی طراحی خورشت جدید ایرانی رو می‌دادم تو روزنامه‌های کثیرالانتشار. دیگه یه سری می‌اومدن پروپوزال و قیمت می‌دادن. اون اکیپی که خوش‌ذوق‌تر و ملوس‌تر بودن رو انتخاب می‌کردم، می‌فرستادم‌شون تو همون لابراتوار بغل جاده مخصوص، گونی گونی مواد اولیه‌ی اعلا دراختیارشون قرار می‌دادم می‌گفتم آ بارک‌الله، ببینم چی کار می‌کنین‌ها.

یهو دیدی می‌زد و چیزی معادل قرمه‌سبزی عصر جدید می‌تونستیم ارائه بدیم. از بغلش پول هم درمی‌اوردیم. کارسوق یک روزه می‌ذاشتیم خانم‌ها و آقایون علاقه‌مند توی خونه رو می‌اوردیم به‌شون آموزش می‌دادیم که برن مبلغ خورشت‌مون بشن. خورشته رو ریز ریز نفوذ می‌دادیم توی سفره‌ی خانواده‌ها. امتیازش رو به رستوران‌ها هم می‌فروختیم. اگه می‌خواستن خورشت‌مون رو تو منوشون بگنجونن بایس یه پول معقولی به حساب‌مون واریز می‌کردن.

دیگه کارمون که می‌گرفت وحشی می‌شدیم. پروژه‌ی بعدی‌مون این می‌شد که جایزه تعیین کنیم که فلان جمعه یه قابلمه خوراک اختراع خودتون رو بردارین بیارین می‌خوایم بهترینش رو تولید انبوه کنیم. بعد در راستای محور شرقی غربی میدون آزادی میز می‌زدیم. از ایستگاه متروی استاد معین بگیر بیا تا متروی آزادی. هفتصد متر میز. قشنگ میزه از زیر قوس میدون رد می‌شد. فکر کن چه ناز. دیگه هرکی با کفگیر وامی‌ستاد بالاسر قابلمه‌ی خودش. فرخنده خانم که مدتی بود احساس رخوت می‌کرد حالا در معرض این قرار می‌گرفت که پلوی قاطی ابتکاریش کشف و به اسم خودش ثبت بشه.

آدمیزاد ساده‌دل‌تر از اونیه که به نظر می‌رسه. لزوما نیاز نداره که کامیابی رو بدیم دستش لمس کنه، همین که در معرضش باشه هم ذوق می‌کنه.

Read Full Post »

یه جمله‌ی قصار برای زندگیم لازم داشتم. کمبودش قشنگ محسوس بود. ازین عبارات شاه‌کلید که به هر قفل و سوراخی می‌خورن. مثل عمه‌ی فرخنده خانم که تو مناسبت‌های مختلف ون یکاد استفاده می‌کرد و راضی بود.

داروین و میمون‌ش درایت لازم رو نداشتن که واسه‌ی پیروان‌شون محصول مشابهی بیرون بدن. فکر نکردن این همه آدم رو کشوندیم اوردیم، به حال خودشون ول‌شون نکنیم. نگفتی ما عصربه‌عصر که می‌ریم لای پنجره رو باز می‌کنیم، هیچی نداریم که زیر لب بگیم آخه بی‌رحم. هیچی نداریم بخونیم و فوت کنیم آخه بی‌انصاف. یه چیزی که زیر لب پیس پیس کنه و آهنگشم خوب باشه.

یه برهه‌ای «ویش یو ور هیر» گیلمور رو به همین منظور استعمال می‌کردم. به نظرم لیاقتش رو داشت. مخصوصا گزاره‌ی «وات هَو وی فاند؛ د سیم اولد فیرز» فصل‌الخطاب بی‌نظیری بود خطاب به زندگی. قشنگ با انالحق منصورخان می‌تونست رقابت کنه. بعد ولی کم‌کم حس کردم این اون ذکر نهایی که بتونم به‌ش متوسل بشم نیست. دلایلش هم متعدده. مهم‌ترینش این‌که بار عاطفی احساسیش زیاده. ذکرهای باردار معمولا خاصیت تطمئن‌القلوب ندارن. باید که یه چیز خنثی‌تری باشه.

پریشب داشتم به صورت مجازی دیوان شمس ورق می‌زدم، رسید به اون‌جا که می‌فرماد: هله دل من هله جان من؛ هله این من هله آن من. هله خان من هله مان من؛ هله گنج من هله کان من. دیگه حالی برم رفت که محراب به فریاد اومد. برای من به عنوان مصرف‌کننده‌‌ی خانگی ادبیات غنایی تموم اون‌چه که مدت‌ها بود دنبالش می‌گشتم رو داشت. واج آرایی ه و من، من فراوانش بسیار شکیل و البته تسلی‌بخش بود. لب پنجره که امتحانش کردم دنیا برای چند لحظه ایستاد. دیگه غزل‌های بیشتر رو که روی خودم آزمایش کردم دیدم با اکثر ترکیب‌هایی که «هله» دارن کیفیت مشابهی از حال خوش رو تجربه می‌کنم. نکته‌ش تو اینه که آگاه باشیم داریم وِرد می خونیم؛ تمرکز رو بیشتر روی فرم بدیم تا محتوی. سرگل و دست‌چینی که من برای مصرف شخصی خودم استخراج کردم اینان: هله ای دیده و نورم، هله ای یار قلندر، هله ای جان و جهانم، هله ای بت چو شکر، هله ای سرده مستان و بلاخره هله ای مژده‌ی شیرین.

فعلا می‌خوام با همین‌ها جلو برم، مرحله‌ی بعد که رادیکال و افراطی شدم دیگه خود هله رو به صورت مطلق زمزمه کنم. به این صورت: هله، هله، هله، هله، هله

Read Full Post »

آن عکسی که با مادرش پای آرام‌گاه خیام ایستاده، همان. درخت‌های خلوت زمینه، کتیبه‌های لوزی لوزی و خودش که دست انداخته گردن زن میان‌سال.

بار اولی که عکس را دیدم طولانی روی جزئیاتش گیر افتادم. حتا آن دختربچه‌ی سفیدپوشی که در دوردست راه می‌رفت. بعد نمی‌دانم چطور شده بود که گریه کرده بودم. از آن گریه‌هایی که تا چند لحظه قبلش عادی هستی و اشک یک دفعه غافل‌گیرت می‌کند.

بعد داشتم به خیانت عکس‌های پرسنلی فکر می‌کردم. هیچ چیز هولناک‌تر از عکس سه در چهار اداری با زمینه‌ی سفید برای نشان دادن مرده‌ها نیست. انگار قصه‌ی زندگی‌شان را چیده باشی و پوسته‌‌اش را سلول به سلول گذاشته باشی پیش روی مخاطب. بی‌ حکایت و بی‌ حس و منجمد.

عکس پای یادبود خیام ولی تمام داستان را برایم تعریف کرد. مشابه‌ش را در آلبوم‌های خانوادگی‌ زیاد دیده بودم؛ پشت همه‌شان را با خودکار آبی تاریخ زده‌ و نوشته‌ بودند «سفر مشهد».

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: