Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2012

روی هم رفته آدم سر صبریم. کمتر کسی تا حالا من رو درحال استفاده‌ی عبارات «زود باش»، «یالله» و «بدو دیگه» دیده. معمولا سرعت مردم یا برام زیاده یا خوبه.

تنها وضعیتی که خیلی درش عجولم و یواش‌ها اذیتم می‌کنن موقع راه رفتنه. اونم به نظرم ریشه‌ی خانوادگی داره. مامان و بابای من هردو به شدت تند راه می‌رن. بابام که خوب دست خودش نیست و یه قدم که برداره دو متر جلو می‌افته. مامانم ولی جبر زمانه تندروش کرده. همیشه یه سر داشته و هزار تا سودا. باید این رو از مهد می‌گرفته، اون رو می‌برده مدرسه، از این جلسه درمی اومده می‌رفته سر اون کلاس. دیگه به مرور زمان حالت عادیش دوئیدن شده. یه وقت‌هایی مثلا تفریحی بیرون بودیم مامانم هنوز داشت می‌دوئید. دیگه من دستش رو می‌گرفتم نازش می‌کردم یادش می‌اوردم که الان تفنن داریم می‌کنیم و جائی خبری نیست که دیر شه.

منم همون‌جوری تربیت شدم و تا سال‌ها فکر می‌کردم این‌کاری که ما می‌کنیم اسمش راه رفتنه. تا این‌که بعدها چندنفر به‌م گفتن چرا این‌جوری می‌کنی؛ مشکلت چیه. دیگه الان اگه یکی در رکابم راه بی‌آد و حرف بزنیم از سرعتم کم می‌کنم. ولی تنها که راه می‌رم مردم با تاسف نگاهم می‌کنن. فکر می‌کنن ازین عصبی وحشیام. دیدین اینائی که تو رانندگی همه‌ش حرص می‌خورن و جوش و جلا می‌زنن که ازین سبقت بگیرن و اون رو بکشونن تو سینه خاکی؛ من تو راه رفتن این مدلیم. تو یه پیاده‌روی شلوغ که می‌رم دائم دارم محاسبه می‌کنم که چجوری لایی بکشم و از کدوم سمت سبقت بگیرم و چطور به فلانی حالی کنم لاین سه‌ی پیاده‌رو جای لخ‌لخ پا رو زمین کشیدن نیست. یه حس قدرت و برتری هم نسبت به باقی عابرین می‌کنم. فکر می‌کنم فقط من دارم راه می‌رم و بقیه توهمش رو دارن. یه رویایی هست که حتی فکر کردن به‌ش هم خاطرم رو تسلی می‌ده. این‌جوریه که یه چراغ‌گردون مثل مال آمبولانس یا ماشین پلیس روی شونه‌مه، مردم از دور که نورم رو می‌بینن عین عصای موسی که به نیل زده باشی یه باریکه راه باز می‌کنن من رد شم.

کلا که راه رفتن دچار استحاله‌م می‌کنه. هم‌چین غلبه و چیرگیم بر مسائل بهتر می‌شه. بررسی کردم دیدم نشسته و خوابیده که باشم ضریب هوشیم به طرز اسفناکی افت می‌کنه. موقع راه رفتن عوضش مغزم به اوج بازدهی خودش می‌رسه و مسائل رو حل و فصل می‌کنه. یکی دو بار وسط خیابون به ایده‌هایی رسیدم که دیگه اون‌قدر تحت تاثیر قرار گرفتم که گفتم واستم جلوی شیشه‌ی یه مغازه‌ای به انعکاس خودم تعظیم کنم. شده دست خودم رو ببوسم حتا.

دیشب موقع پیاده‌روی داشتم فکر می‌کردم روابط بشر چجوری به کمال نزدیک می‌شه. کمترین تنش و بیشترین صلح و صفا رو به بار می‌آره. من در روابط نزدیک زیاد هوادار رایزنی‌های بی‌پرده و خطابه‌های آتشین نیستم. علی‌رغم تبلیغاتی که راجع به شفافیت و نقد صریح می‌شه حس می‌کنم نسبت به صدمه‌ای که می‌زنه راندمانش پائینه. علی‌ایحال به این‌جا رسیدم که آدم بهتره دفترچه راهنما داشته باشه. تکنولوژی‌مون از یخچال و گاز پیک‌نیکی پیچیده‌تره که. حتا مخلوط کن یک‌نفره‌‌ی من با همون تک آرمیچرش یه دفترچه راهنما هم قطر تاریخ بیهقی داره. قشنگ توضیح داده که اون دکمه‌شه؛ این وری بازش کنین، اون وری ببندینش. چطور گذاشتیم آدم‌ها همین‌جور مظلوم بمونن و هیچ‌کس ندونه کدوم وری باز می‌شن کدوم وری بسته. فکر کن چه قشنگ. مثلا یه بار که عکس‌العمل غریبی نشون می‌دی یارو می‌گه پاشم برم دفترچه‌ش رو از تو کارتونش دربیارم ببینم چرا هم‌چینه. دیگه بین یونولیت‌ها و نایلون حبابی‌ها می‌گرده پیداش می‌کنه صفحه‌ی چهل‌وخورده‌ای رو مطالعه می‌کنه می‌بینه آهان، صدای هلیکوپتر که می‌دی باید از پریز بکشنت که خنک شی. یا مثلا دونفر که به بن‌بست می‌رسن عوض بحث و پرحرفی می‌رن در سکوت دفترچه راهنماهای هم رو می‌خونن، صبح میان ازسر.

پتانسیل سوددهی تجاری هم داره. یه تیم می‌زنم، من باشم که بنویسم و دو تا روانشناس باشن و یه گرافیست که دیاگرام و نمودار بکشه. خلاصه آدم‌ها می‌آن سفارش می‌دن براشون دفترچه راهنما بزنیم. خودشون هم با پای خودشون نیومدن یکی از بستگان‌شون می‌‌آد می‌گه من برای تولد فلانی می‌خوام دفترچه راهنماش رو چاپ کنم. دیگه مورد رو یه چند ماه مانیتور می‌کنیم و کم‌کم دفترچه‌ش رو می‌بندیم. چند جلسه هم با خودش کرکسیون می‌ذاریم و نکات و هشدارها رو روش آزمایش می‌کنیم که ایشالله از صحت کار مطمئن شیم. سالی یه بار هم صداش می‌زنیم بی‌آد که اگه تغییری تو احوالش پیش اومده بود دفترچه رو براش به روز کنیم.

خوبی دفترچه راهنما اینه که نه دنبال علاج و درمانه نه ریشه‌یابی. به سادگی یه سری گزاره‌ی کاربردیه برای وضع موجود.

حتی کار رو می‌شه تا جائی پیش برد که بعضی آدم‌ها رو گارانتی هم بکنیم. یعنی یه سری شخصیت‌ها رو که از کیفیت‌شون مطمئنیم رو هولوگرام می‌دیم بچسبونن به خودشون. اینا دیگه خیلی ماهن. هرجا می‌رن مردم روشون حساب باز می‌کنن. دیگه اگه یه وقت کار رو خراب کردن هم اشکالی نداره طرف‌شون می‌آد پیش ما. ما هم بسته به این که تو ضمانت‌نامه چه مواردی رو پوشش دادیم خسارتش رو می‌دیم. مثلا دو مورد دغل و کلک داشته، یه مورد پیمان‌شکنی. ما حساب کتاب می‌کنیم هزینه‌ی آسیب دیده‌ها رو می‌دیم. خوب یه کم هم دلخور می‌شیم و ازین به بعد تو گارانتی‌ کردن بیشتر دقت می‌کنیم. یکی می‌آد خیلی خوبه، هی اصرار که توروخدا من رو گارانتی کنین، ببینین چقدر عزیزم. ما می‌گیم به خدا همین صبحی پیش پای شما دو تومن از جیب غرامت دادیم برای یکی که بعض شما نباشه اونم خیلی خوب بود. اجازه بدین ما یه چند ماه تحقیق و بررسی کنیم، چشم.

Read Full Post »

شب یلدا رو رفتم کنسرت لئونارد کوهن. با «دنس می تو د اند آو لاو» شروع کرد که من نشد استفاده کنم البته. یه نمه اشکی افشونده بودم و سه چهار دقیقه سرگرم فین فین و گشتن دنبال دستمال کاغذی و لگد کردن بغل دستی‌هام بودم. بعدش که عواطفم تنظیم شد آروم و متعادل گوش دادم ولی دیگه. مقداری کنیاک هم از خونه ریخته بودم ته بطری آب و با خودم برده بودم که پشت و پناهم بود.

لئونارد به طرز خوشایندی خسته و پیر بود. کلاه شاپو رو تا روی دماغش کشیده بود پائین و کت‌ شلوار طوسی تنش کرده بود و هروقت ازخود بی‌خود می‌شد زانو می‌زد کف سن و چند بیت رو نشسته می‌خوند. کیفیت یکنواخت صداش و عمق صحنه و ارتفاعی که من درش نشسته بودم یه ترکیب غریبی ساخته بود.

به نظرم بهترین موقعیت سوق‌الجیشی رو توی کنسرت‌ها دایره‌ی فقرا داره. این که ارزون‌قیمت‌ترین بلیط همونیه که طبقه‌ی آخره اشتباه تاکتیکی فرخنده و مبارکیه که از برنامه‌گذارها سرمی‌زنه. مادامی که بورژوا در ردیف یک نشسته و از پرسپکتیوی بسته دماغ خواننده و دسته‌ی گیتار نوازنده رو با جزئیات تماشا می‌کنه، پرولتاریا نزدیک سقف جاگیر شده و کلیت ماجرا رو از پروژکتورهای غول‌پیکر و خرپاها گرفته تا صحنه و جمعیت مواج آدم‌ها رو از دید پرنده می‌بینه.

ازون دلنشین‌تر روح و کاراکتر کهن‌سال جمع بود. ظاهرا کوهن این حوالی طرفدار جوان نداره. جمعیت غالب بالای شصت سال بود. هواداران تازه‌نفس و نسل جدیدش روی چهل سال بودن. دیگه من تو مرحله‌ی جنینی به حساب می‌اومدم. همین میانگین سنی بالای جمعیت رخوت و طمانینه‌ی خوبی بر فضا حاکم کرده بود. من هم‌نشینی با سالخورده‌ها رو دوست دارم؛ چون به آدم استرس وارد نمی‌کنن. یواش حرف می‌زنن و هاف هاف می‌کنن و رو دور کندن؛ سودای دیوانه‌واری در زندگی ندارن و همینی که هست براشون خوبه و آرامش درشون نهادینه‌ست. من این کیفیت‌ها رو در آدم‌ها بسیار می‌پسندم و معمولا تو باقی رده‌‌های سنی بسته‌ی کاملش رو پیدا نمی‌کنم.

دیگه از همون اول هی منتظر بودم «فیمس بلو رین‌ کوت» رو اجرا کنه. همه‌ی انگیزه و اشتیاق و توقعم همین بود اصلا. بعد دوازده شب که شد روحیه‌م رو باختم. فکر کردم لابد نمی‌خونه. یاس و ناامیدی همین‌جوری پیش‌روی می‌کرد. به جائی رسید که ازش متنفر شدم و گفتم کاش تو خونه نشسته بودم از روی یوتوب هرچی دلم می‌خواست تماشا می‌کردم. این چه کاری بود با خودم کردم آخه. الان چهار ساعته لب چشمه‌م و هنوز تشنه.

نگو گذاشته بوده برای حسن ختام. یه دور شب بخیر گفت و صحنه رو ترک کرد و بعدش که برگشت نور آبی پاشیدن روی سن و  بلاخره بارونی آبی رو خوند. من یه جور آزاردهنده‌ای این ترانه رو دوست دارم. هربار که گوش می‌دمش تعجب می‌کنم که چطور وسطش تلف نشدم. فرم و محتوی‌ش جدا ویران کننده‌ست. یه بیت کشنده داره که خطاب به رقیب می‌فرماد: «ممنون که رنج رو از چشماش برداشتی؛ من فکر می‌کردم جاش همون‌جا بود، واسه همین هیچ‌‌وقت تلاش نکرده بودم». من اگه کوهن بودم یک ساعت آخر رو فقط بارونی آبی می‌خوندم تا جان مطلب ادا شه. ده بار پشت سر هم.

یه سبک کنسرت باید طراحی شه برای ماهایی که خارش مغزی داریم؛ از اول تا آخرش یه تک آهنگ ارائه بدن برامون. بلکه بهتر بشیم دیگه، عبور کنیم بریم.

Read Full Post »

براندون دو سال پیش شغلش رو توی شیکاگو از دست می‌ده و هجرت می‌کنه به نیویورک. بعد، در همان دوره‌ی افول از کار بی‌کار شدگیش، دوربین دست می‌گیره به عکاسی از رهگذران خیابان‌های شهر. ایده‌ی اولیه‌ش ته مایه‌ی آماری داشته، که ده هزار تا عکس بگیریم و آدم‌های محله‌های مختلف رو روی نقشه‌ی شهر سوار کنیم. مثلا بشینیم ببینیم آدم‌های نارمک چه شکلین، آدم‌هایی که حوالی بازار بزرگن چه شکلی و اون‌هایی که دور میدون کاج می‌بینی چطور.

بعد کم‌کم ایده‌ش اوج می‌گیره؛ که اصلا نه، بیا یه کاتالوگ درست کنیم از مردم شهر. ورق که می‌زنی ببینی در این شهر چه مدل آدم‌هایی عرضه می‌شه. قصه‌شون چیه. اسم کاتالوگش رو هم می‌ذاره «آدم‌های نیویورک». راه می‌افته و به صورت زنده عکس‌های روزانه‌ش از مردم عادی رو روی وب‌سایتش منتشر می‌کنه. ایده اون‌قدر ساده ولی تیز بوده که ظرف حدود یک سال شکوفا می‌شه. نیم‌ میلیون نفر صفحه‌ی فیس‌بوکش رو لایک می‌کنن و از تامبلر پیگیرشن. تاثیر دومینو‌ئیش هم این‌که عکاس‌های دیگه ازش الهام می‌گیرن و شروع می‌کنن به کاتالوگ آدمیزادی درست کردن از شهرشون. توی فیس‌بوک سرچ کنین «هیومنز آو» تا ببینین چقدر صفحه بالا می‌آد؛ از هیومنز آو پاریس گرفته تا هیومنز آو بیروت.

براندون برای اولین بار صفحه‌ی هیومنز آو نیویورکش رو برداشته برده سفر. عکس‌های اخیرش که عوض منهتن در خیابان‌های تهران گرفته رو این‌جا ببینین.

Read Full Post »

خونه‌‌مون ته یه بن‌بست حوالی میدون گلهائه. ‌شله زرد نذری رو توی مجمعه می‌چینم ببرم برای همسایه‌ها بچرخونم. یکی که تو بازار حجره داره می‌آد چهارتاش رو برمی‌داره می‌بره که اشانتیون بذاره بغل اجناسش بده دست مشتری‌. بله، شله زرده، پختم که بخورن مردم. ولی شان نزول داشته آخه. من این رو پخته بودم برای دروهمسایه‌ی خودم. رو آقازاده‌ی دو سه تاشون نظر داشتم اصلا. می‌خواستم زنگ ‌درشون رو بزنم از لای چادر گل‌گلیم پلک بزنم براشون. می‌خواستم کاسه‌ی فرخنده خانوم  که صبح حلیم اورده بود رو ببرم پس بدم به این واسطه.

یه نشریه‌ای در کانادا دو، سه ساله که داره یادداشت‌های این وبلاگ رو بی‌ اجازه‌ در هفته‌ نامه‌ش چاپ می‌کنه. نه که شمش طلا باشه بخوام تو پستو نگه دارم یا تخم‌مرغ باشه بخوام روش بشینم تا جوجه کنه، نه. می‌نویسم که دورهم بخونیم. ولی تو همین کوچه می‌خوام دست به دست شه آخه. برای محیط مجازیه. حالا اون هیچی. ایمیل بلدیم بزنیم دیگه. پرسیدن هم ضرر نداره که، داره؟ ایمیل بزنین بگین ما شله زردت رو سوار مینی‌بوس کردیم داریم می‌بریم کنار آشی که خودمون پختیم بذاریم بدیم مردم بخورن. به نظرت خوبه؟ بذاریم؟ اینو با آش سرو بکنیم اصلا؟ یا چایی نبات بدیم روش؟ هان؟

این شله زرد رو من با چه ذوقی دارچین پاچیدم به‌ش و با خلال پسته و بادوم طرح کفتر انداختم روش. ساندویچ نیمه‌خورده‌ نبوده که تو کوچه انداخته باشن و همین‌جوری بردارین برین که آخه عزیز من.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: