Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژانویه 2013

دائم با خودم حرف می‌زنم. تو دلم همیشه یه مکالمه‌ای در جریانه. گاهی که سوژه جذابه و صحبتم با خودم گل می‌ندازه زمان و مکان از دستم در می‌ره. امروز صبح کار به جایی رسید که مسیر پیاده‌‌ی هرروزم رو گم شدم. گم شدن توی منهتن کار سختیه. بسترش فراهم نیست. فضای شهریش جوری مهندسی شده که قصد کنی گم بشی هم نتونی.

منتها مصرف‌کننده همیشه یه قدم از طراح جلوتره. باگی که من برای گم‌شدن پیدا کردم رو شهرساز با همه‌ی زرنگ‌بازیش نتونسته پوشش بده. خوب دور خودم تابیدم. بعد سرمای هوا هم به پیکر درمونده‌م خنجر می‌زد. کت و کلاه تا یه جایی می‌تونه سرما رو کنترل کنه. لباس‌هام شرمندم شدن؛ دیگه کاری از دست‌شون برنمی‌آد. صورت رهگذرای توی خیابون مچاله‌ست. انگار دارن درد می‌کشن. با پالتوی تیره و کیف چرمی و سر در گریبان از بغل هم رد می‌شن و صدای ناله‌ی خفه‌ای از خودشون درمیارن. ناله خودش مرهمه؛ منم توی شال‌گردنم که زوزه می‌کشم بهتر می‌شم.

پشت چراغ قرمز که منتظر بودم یه کامیونی اومد واستاد تا بار خالی کنه. دود غلیظ گازوئیل که از اگزوزش زد توی صورتم گرم شدم. دیگه خوشم اومد. گفتم خوبه تا آخر عمرم همین‌جا بمونم. پاهامم دراز کنم جلوی تایرش که نتونن کامیونه رو بردارن. هی بیان باهام مذاکره کنن که خانوم جون از خر شیطون بیا پائین؛ از زندگی انداختی‌مون، برو کنار بذار ما به کارمون برسیم. منم می‌گم دست از سرم بردارین بابا، سردمه. چرا متوجه نیستین.

انگار سرمای زمستون یه سری موارد که در حالت عادی ناخوشایندن رو لذت‌بخش می‌کنه. عصرها با دماغ یخ زده و بدن لمس و فلج دنبال شلوغ‌‌ترین واگن مترو می‌گردم و همون رو سوار می‌شم. درست اون واگنی که بوی نا و موندگی می‌ده و از چهار جهت چهار نفر محاصرت می‌کنن گرم‌ترین و مطلوب‌ترین فضا رو داره. آدم تو یه موقعیتی قرار می‌گیره که به پیاده شدن هم شک می‌کنه. فکر می‌کنی پیاده شی که چی شه. مگه دیگه نهایتی بعد ازین هم هست.

زمستون دو سال پیش رفته بودیم بام. یه خط اتوبوس واحدی برای رفاه حال فراخ‌ها گذاشته بودن که تا زمین تنیس می‌رفت. هربار که از کنارم می‌گذشت و دود می‌کرد و صدای چرخ‌گوشت می‌داد اعصابم متلاشی می‌شد. فکر می‌کردم لعنتی من لابد نمی‌خواستم اتوبوس ببینم که اومدم کوه. حالا کف کوه رو آسفالت کردین اون هیچی. ولی اتوبوس توی کوه ظلمه. نکنین؛ تو رو به دست بریده‌ی عباس نکنین.

اون شبم از بالا برمی‌گشتیم و داغ بودیم و هوا رو نمی‌فهمیدیم. یه کم که واستادیم شهر رو تماشا کنیم تازه معلوم کرد چقدر سرده. دیگه همون‌جور که سگ لرز می‌زدیم بنا شد به اتوبوس پناه ببریم. توی اتوبوس خیلی خوب بود. گرم، دنج، فشرده. این‌جور وقت‌ها چون گرمای محیط رو بدن سرنشینان اتوبوس داره تامین می‌کنه یه مهر و مودت خاموشی بین‌تون در فضا جاری می‌شه. آدم‌‌ها ناخوداگاه قدردان هم‌دیگه‌ن. انگار یه چتر نامرئی از صمیمیت بالای سرتونه. دیگه یکی توی تاریکی خیره شد به جمعیت آویزون از میله‌های اتوبوس و زمزمه کرد: «همین اکیپ بریم شمال». خیلی قشنگ گفت، خیلی. مدت‌ها بود سخنی به این نغزی نشنیده بودم. درستش این بود که همون‌جا یه کم گریه کنم تا این‌جوری بارش سنگین نمونه روی دوشم.

بعدها هرجا یه گروه آدم بی‌ربط به واسطه‌ی ماجرای ثالثی دور هم جمع شده بودن من یادی از کانسپت شمال، اثر جاودان غریبه‌ی توی اتوبوس می‌کردم. مثلا صبح صف بستین برای خطی‌های میدون ونک. دیرتون شده؛ ماشین نیومده هی مضطرب این پا اون پا می‌کنین. یهو می‌گین ولش کن اصلا. مقصد رو عوض می‌کنین کل صف به جای میدون ونک می‌رین شمال. یا گوش تا گوش تو بانک نشستین، خسته و درمونده؛ تازه شمار‌ه‌ی چهل‌وهفت رفته به باجه‌ی سه. یهو بلند می‌شی می‌گی همین جمع بریم شمال. دیگه مردم شمار‌ه‌هاشون رو ریز ریز می‌کنن می‌پاشن تو هوا؛ ده دوازده تا ماشین می‌شین می‌رین شمال.

Read Full Post »

سال هشتادوفلان این رو برای من داشت که شهوت جنگیدن رو شناختم. قبلش اصلا در جریان نبودم که ایستادن در برابر ماجراها این‌قدر لذت‌بخشه و هویت و عزت نفس آدم رو اوج می‌ده. انگار وقتی غریزه‌ی جنگ‌سانی آدم تو مسیر مناسبی می‌افته همه‌ی شئونات زندگیت معنی و سروشکل می‌گیره. مشکل ازون‌جائی شروع می‌شه که گاهی سوژه‌ی واضح و مشخصی برای جنگیدن نداری ولی. انرژی جنگ‌سانیت هرز می‌ره و می‌افته توی شریان‌های فرعی. خودت با خودت می‌جنگی، یا خودت با سوژه‌های مذبوحانه. مثل ارتشی بازنشسته‌ای می‌شی که صبح‌ به صبح پوتین و کلاه‌خودش رو گردگیری می‌کنه، خودش رو چندبار می‌کوبه به دیوار، بعد سینه‌خیز تا آشپزخونه می‌ره و یه پیمونه چای خشک لاهیجان دم می‌ذاره.

کمد لباس‌هام رو که نگاه می‌کنم متعجبم که زمستون پارسال رو چطور برگزار کردم. سه تا بلوز بافتنی داشتم و یه کت نازک که داخل به عنوان مانتو می‌پوشیدمش. کل زمستون رو با همین چند تکه‌ سرکردم. تازه دو تا ازون بافتنی‌ها هدیه بودن و از وسط زمستون به کمد محقرم اضافه شدن. پارسال اولین بارون هولناک موسمی که زد دانشجوهای خارجی شگفت‌زده توی راهروهای خوابگاه می‌دویدن و با هم لیست خرید مبادله می‌کردن. فرداش هم اتاقی‌هام پوتین لاستیکی و کفش یخ‌شکن و دست‌کش پشمی و کلاه سه لا و کاپشن بادگیر خریده بودن. خیلی‌ها باهام صحبت کردن و برام داستان‌های وحشتناکی از بادهایی که از یخچال‌های آمریکای شمالی می‌وزن و آدم‌هایی که قندیل می‌بندن گفتن. متاسفانه من دیگه روی اون فازیم افتاده بودم که صداها رو می‌شنوم ولی هیچ مفهومی به مغزم منتقل نمی‌شه.

انرژی جنگ‌سانیم رو انداخته بودم روی زمستون. فکر می‌کردم اگه به زمستون بی‌محلی کنم و به رسمیت نشناسمش قهرمان می‌شم. یه بار چله‌ی زمستون رفته بودیم سر یه سایتی، من اون‌قدر کم لباس پوشیده بودم که زیر نگاه‌های پرسش‌گر مردم متلاشی شدم. دونه به دونه هم‌کلاسی‌هام اومدن گفتن پس شال‌گردنت کو، کلاهت کو، کاپشنت کو. همین شال‌گردن رو مثلا ده تا ازش داشتم، چون مامانم روش وسواس داره کف چمدونم یه لایه‌ی قطور شال‌گردن در طرح‌ها و رنگ‌های متنوع کار کرده بود و بعد محض احتیاط دو جین هم برام فرستاده بود، منتها از استعمال‌شون طفره می‌رفتم. انگار زمستون آدمه و من که مقاومت کنم پوزه‌ش به خاک مالیده می‌شه و در خون خودش می‌غلته. یه حالت روحی روانی رقت‌انگیز بود که درست لباس پوشیدن و گرم نگه داشتن خودم رو رذیلت اخلاقی و مایه‌ی ننگ می‌دونستم.

امسال رو هم با همون دیدگاه سابق شروع کردم. چکیده‌ی زندگی یک ماه گذشته‌م می‌شه بلندشدن از بستر سرماخوردگی شماره‌ی یک، چند روز زندگی سالم، رفتن به بستر سرماخوردگی شماره‌ی دو و تکرار چرخه. فکر می‌کردم اشکالی نداره، نباید تسلیم بشم، عوضش بدنم پادتن ترشح می‌کنه قوی می‌شم.

شب سال نو تب‌دار و سرماخورده جلوی آینه‌ی دست‌شوئی واستاده بودم به موهام رسیدگی می‌کردم که برم بیرون. نمی‌دونم چی شد که چشم باز کردم دیدم درازکش افتادم کف سرامیک‌ها. غش چند صدم ثانیه‌ائی مختصری بود و یه کم که کف دست‌شوئی خوابیدم خوب شدم. منتها در همون نقطه بود که شکست در برابر زمستون رو هم قبول کردم. تا حالا روشویی و کاسه‌ی توالت فرنگی رو ازین زاویه ندیده بودم. همه‌ چیز از افق چشم من بالاتر بود، حتا فرچه‌ی وان‌شور. اینه که خود به خود رفتم تو موضع تسلیم. به خودم گفتم طوری نیست، از اولش هم نبرد نابرابری بود، یه چیز بهتر پیدا می‌کنم باهاش بجنگی، ولش کن.

دیگه دو سه روز بعد که خوب رام شده بودم رفتم دست‌کش و کلاه و بقیه‌ی اقلامی که نداشتم رو هم تهیه کردم. انرژی جنگ‌سانیم هم فعلا سرخورده‌ست و آزاری نداره، ایشالله یه کم که ترمیم شد پخشش می‌کنم روی چند تا ماجرای ساده تا پروبال بگیره.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: