Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for فوریه 2013

صبح دیرتر رسیدم و قهوه تموم شده بود. قوطی چای رو برداشتم و داشتم فکر می‌کردم چند کیسه بندازم تا کافئین مورد نیازم تامین شه که سه نفر باهم وارد آشپزخونه شدن. ترس‌ها به خودی خود اون‌قدر آزاردهنده نیستن؛ ترس ازین‌که بقیه ترس‌هات رو بفهمن ضربه‌ی اصلی رو می‌زنه. مثل دروغ که دروغ میاره ترس هم هی تکثیر می‌شه و ترس‌های جدید رو می‌زاد. وحشت کردم که نکنه بفهمن من از قهوه‌جوش می‌ترسم و بدون این‌که سوالی ازم کرده باشن لبخند مبهمی زدم و گفتم من چائی می‌خورم. برداشت‌شون این بود که دارم نخ می‌دم تا باهاشون معاشرت کنم؛ چهار تا عبارت بی‌معنی هم اون‌ها گفتن و یه مکالمه‌‌ای شکل گرفت. دیگه موندم همون‌جا چائی رو کنارشون خوردم. حرف فیلم و اسکار شد و یکی‌شون که صدای زیری داره ازم پرسید هنرپیشه‌ی مورد علاقه‌م کیه.

سال‌های اخیر یه دست‌انداز روحی پیدا کردم که از معرفی چیزهای «مورد علاقه‌م» حتی به خودم هم طفره می‌رم. مشکلم اینه که می‌ترسم چیزه بعدا تو زرد از آب دربیاد و مایه‌ی پشیمونی شه. ماجرا اون‌قدر فلج‌کننده‌ست که تو یه مکالمه‌ی بی‌اهمیت با چند نفر که اسم‌هاشون رو یادم نیست و احتمالا اون‌ها هم هرگز اسم من یادشون نمی‌مونه باز نمی‌تونستم یه چیزی همین‌جوری تزئینی و تشریفاتی بگم و رد شم.

طرف منتظر جواب به فک و آرواره‌ی من نگاه می‌کرد و من فقط اوممم کشیده‌ئی از دهنم خارج می‌شد و نمی‌شد تصمیم بگیرم که کی بلاخره. بابام اگه موقع تخته بازی کردن زیادی فکر کنی می‌گه شطرنج که بازی نمی‌کنی که. حرفش متینه چون کاراکتر بازی تخته بیشتر سرعتی و ریسکیه تا منطقی و محافظه‌کارانه.  مکالمه‌ی روزمره‌ی معمولی هم هدفش لذت مقطعیه و کسی زیر میز میکروفون جاساز نکرده که حرف‌هام رو ضبط کنه و فرداش توی دادگاه بر علیه‌م ازشون استفاده کنه. صحابه‌ئی هم ندارم که یادداشت برداره و بعدا این‌ور اون‌ور نقل کنه مایه‌ی رسوایی شه؛ رویکرد طبیعی و سالمش اینه که خوش‌مشرب باشی و مته به خشخاش نذاری و چیزی بگی و عبور کنی.

منتها خیلی دگم شدم، خیلی. اون‌قدر نلیسیدم که پاک از سرم افتاده. خدایا بر خودت پناه می‌برم از شر بیماری‌های صعب‌العلاج. وسواس خناس دارم که بگم فلانی، بعد طرف فرداش بره توی فیلمی از جواد یساری نقش هوشنگ، جوان عاصی و پوچ‌گرای بیست‌ویک ساله رو بازی کنه.

موضوع اینه که آدم‌ها کم و بیش عوض می‌شن. کسی که من در لحظه‌ی ایکس براش سینه می‌درم ممکنه در لحظه‌ی ایگرگ جهان‌بینیش عوض شه و بره تو یه فاز دیگه و من با سینه‌ی پاره و خونین کوبیده بشم به دیوار. راه حلی که پیدا کردم اینه که به غیر از مُرده‌ها هوادار چهره‌ی خاصی نباشم. بی‌رحمانه ولی شیمی‌فیزیکی هم که نگاه کنی راجع به آثار یه هنرمند تا وقتی نمرده و واکنش تموم نشده نمی‌شه دید درستی پیدا کرد. طرف هنوز دینامیکه و مقصد بعدیش در مه فرورفته؛ اجازه بده تو یه نقطه ثابت شه و پرونده‌ش بسته شه، چشم.

از نظر احساسی هم مرده‌ها رو آدم مطمئنه که محصول جدیدی که نپسندی خلق نمی‌کنن و شکست عاطفی نمی‌خوری. البته که اونم ریسک‌های خودش رو داره؛ مثلا پسر مرحوم ممکنه چند سال بعد در دفتر کار استاد آخرین کتاب منتشرنشده‌ش رو پیدا و چاپ کنه. بعد ببینی استاد در مقدمه‌ از تالیف‌های سابقش اعلام برائت کرده و گفته که اندیشه‌هاش بعد از آشنایی با برایان تریسی دست‌خوش تغییراتی شده تا نهایتا کتابی که در دست داریم رو به رشته‌ی تحریر دراورده. با هم می‌‌خوانیم:

Read Full Post »

چند روز باقیمونده به هفته‌ی مد یه موج مالیخولیایی بین کارمندها راه افتاده بود. علی‌حده جیغ جیغ می‌کردن و نگران بودن و تو دست و پای هم راه می‌رفتن. از معایب بی‌شمار کار گروهی یکی همین آلودگی صوتی‌شه. گروه گروه توی هال عمومی ایستاده بودن و سر موضوع نامعلومی بحث می‌کردن. بعد همه با هم می‌رفتن توی یکی از اتاق‌ها و پاشنه‌ی کفش‌شون صدای عبور گله‌ی اسب می‌داد.

امروز یه سری از صبح نیومده بودن و بقیه هم داشتن جمع و جور می‌کردن که برن به نمایش مد برسن. من بلیطم رو پرینت گرفته بودم و کارتم رو سنجاق ‌زده بودم به آستر جیبم و داشتم کفش‌ پلوخوری‌هام رو با کفش‌های گلی خیسم عوض می‌کردم که رئیسم زنگ زد گفت هی بادی، به نظرت عالی نمی‌شه اگه کار رو تا دوشنبه ببندیم. عبارتش در عین لطافت بار امری سنگینی داشت. احتمالا در سمینارهای مدیریت منابع انسانی به‌ش آموزش دادن این‌جوری جمله‌هاش رو ببنده تا زیردست‌هاش احساس منزلت کنن و راندمان کارشون بره بالا.

دیگه منم کفش مجلسی‌ها رو برگردوندم توی کیسه‌شون و فکر کردم بمونم به کارهام برسم پس. یه ساعتی تو حال خودم غرق بودم و زل زده بودم به مانیتور و هدفون توی گوشم بود. بعد بلند شدم چایی بریزم که دیدم هیچ‌کس توی طبقه‌مون نیست، همه رفته بودن نمایش. خیلی حال عجیبی بود. باغ وحش‌ یهو متروکه شده بود. از در و دیوار و سالن‌های خالی صدای هو هو میومد. آدم رو وهم می‌گرفت. تنها شدن در فضای عمومی رو تا حالا تجربه نکرده بودم. مثل اینه که توی ترمینال خم شی زیپ چمدونت رو ببندی و بعد سرت رو بیاری بالا ببینی هیچ کس نیست. یا این که همه‌ی همسایه‌ها و ایل و طایفه‌ت با هم برن عروسی و تو رو جا بذارن؛ بیای بیرون ببینی روستاتون خالی از سکنه شده.

بعدش ب زنگ زد گفت طوفانه و اگه می‌تونی زودتر برو خونه. ما پنجره نداریم که من بفهمم بیرون چه خبره، یک‌سره زیر نور یکنواخت مهتابی‌ها و هالوژن‌هائیم. هرروز عصر که پام رو توی خیابون می‌ذارم و می‌بینم ظلمات و تاریکه جا می‌خورم. فکر می‌کنم صبح که من می‌اومدم که روشن بود، کی این‌طوری شد. بدن آدم به پنجره نیاز داره. باید تغییرات نور روز رو کم کم ببینه تا باور کنه. منتها توزیع نور بین انسان‌ها عادلانه نیست. معمارها اتاق مدیرها رو می‌ندازن توی جبهه‌ی مرغوب بنا که مفصل نور بگیره و شهر از پنجره‌ی پانوراما زیر پاشون باشه. بعد از فضاهای وسیع و خفه‌ی مرکزی که با ستون‌های غول‌پیکر بتنی محاصره شده و در اصل زباله و پساب برج‌هاست هال‌های عمومی و سلول‌های کارمندها رو درمیارن.

بیرون که اومدم هوا خیلی عجیب بود. ترکیبی بود از برف و بوران و گردباد؛ انگار چند تا پدیده‌ی جوی هم‌دیگه رو تو یه نقطه ملاقات کرده باشن. من با ساده‌دلی چترم رو باز کردم که بلافاصله متلاشی شد. شبیه یه تیکه‌ی هنر پست مدرن شد که استعدادش رو داشت تا رو یه پایه‌ی سفید گچی برای مردم به نمایش بذاریش. نام اثر: چتر در باد.

دیگه اگه مجمعه‌ی مسی هم روی سرت می‌گرفتی تاثیری نداشت، چون محور حرکت برف افقی بود نه عمودی. از روبه‌رو حمله می‌کرد و می‌خورد توی صورتت. بعد خیلی دونه ریز و فشرده هم بود و جاش درد می‌گرفت. فکر کردم مردم رو نگاه کنم ازشون الگو بگیرم، اینا تجربه‌شون بیشتره. دیدم اکثرا صورت‌شون رو پیچیدن لای پارچه و سرشون رو مثل قوچ خشمگینی که می‌خواد شاخ بزنه خم کردن پائین. من چیزی نداشتم خودم رو باهاش بپیچم؛ ولی پوزیشن قوچ که گرفتم درست شد دیگه. یه کم دید آدم محدود می‌شد که اونم مفید بود، چون فقط پاهای خودت رو می‌دیدی و همه‌ی حواست جمع‌شون می‌شد و لیز نمی‌‌خوردی.

کفش‌های گلی خیسم رو که تماشا می‌کردم یادم افتاد همین‌ها رو اگه رو پایه‌ی سفید گچی تو یه اتاق سفید بذارم و از بالا نور نقطه‌ئی بندازم روش می‌شه سیر اخیر زندگیم رو به‌ش ارتباط داد. قشنگ می‌شد داستان رو از بعدازظهری که رفتم یه جفت کفش قهوه‌ئی دارچینی خریدم شروع کرد و بعد سلسله‌وار اومد جلو.

اگه به چیزی ورای طبیعت اعتقاد داشتم زندگی از بیخ و بن فرق می‌کرد.

Read Full Post »

واکنش‌های ناخوداگاه آدمیزاد خیلی ترسناکن. مثلا همین که برای فراموش کردن درد شماره‌ی یک خودت درد شماره دو رو تولید می‌کنی تا حواست پرت شه. سردرد که داری گوشه‌ی ناخنت رو می‌دری و پاره پاره می‌کنی تا تمرکز درد به سمت دستات پخش شه.

پریشب ایستاده بودم بغل خیابون منتظر اتوبوس. یه لحظه که هوا غیرانسانی سرد شد و باد شدیدی با ذرات معلق یخ خورد توی صورتم خواستم خودم رو پرت کنم زیر ماشین. قشنگ در لحظه دستور واضحی از مغزم رسید که سرده، بپر تا دیگه حسش نکنی. بعدش که فاز رد شد احساس یاس کردم. گفتم بفرما، اینم از مغز. آخه این چه حرفیه به من می‌زنی. من از کجا بدونم بقیه‌ی حرفات هم نقص فنیه یا جدی روش کار کردی.

یه بار ازین‌که احساسات انسان حلقه‌ئین نه خطی نوشته بودم. ازین‌که بدبختی به نهایت که برسه مثل دایناسورها تموم نمی‌شی، بلکه غنچه می‌دی و ازَسر می‌زنی بیرون. یعنی از صفر درجه که راه می‌افتی تا یه جایی داری ازش دور می‌شی؛ اما صدوهشتاد درجه رو که رد کردی و جلوتر رفتی در اصل شروع می‌کنی به برگشتن به سمت صفر. این‌طوریه که از مرز باریک بین عشق و نفرت حرف زده می‌شه. همینه که بین دورت رو شلوغ کردن و تنهایی مطلق هم فاصله‌ئی نیست. بین متنفر بودن از خود و نارسیسیسم؛ بین ضعیف بودن و قدرت؛ بین خنگ بودن و نبوغ. در دایره که راه می‌ری نهایت‌ها خیلی به هم نزدیکن. خط نیست که دو سرش از هم دور باشن و بعید.

مدل حلقه‌ئی رو هم سرما الهام‌بخشش بود. سردم که شده بود دیدم حسش شبیه وقتیه که آب داغ می‌ریزه روت. پوست همون‌جوری می‌سوخت و جز می‌زد. بعد داشتم فکر می‌کردم یک نقاطی از حلقه هیچ‌ نمی‌دونی که داری فریز می‌شی یا ذوب. نمی‌دونی داری میای یا می‌ری. داری دور می‌شی یا نزدیک.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: