Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مارس 2013

.

از بهنام بهزادی و تنها دوبار زندگی می‌کنیمش آن قدیم‌ها نوشته بودم. فیلم دومش «قاعده‌ی تصادف» این روزها اکران عمومیه و دست من کوتاه. ببینین و نائب‌الزیاره باشین.

Read Full Post »

آخر خوابم داشتم با استیصال و بیچارگی می‌گفتم که مامان جان اصلا بیا با هم می‌رویم. تو موهایت را قرمز کن من هم سبز می‌کنم. فقط این بحث را سال‌ها با خودت حمل نکن و نیاور سر سی سالگی بنویس در وبلاگت. قرمز کن و شاد باش و فراموشش کن فردا. بیا و این‌ها را حاشیه قرار بدهیم دوتایی. مو است دیگر. در می‌آید. هر شکلی هستی باش ولی خوش باش. از خودت راضی باش. تو لگدهایت را مثل همین حالا به شکم من بزن همیشه. ولی توی دل من بمان.  این‌جا

Read Full Post »

یه ویدیویی از خانوم هایده به یادگار مونده که من خیلی دوستش دارم. می‌خوام فیلم عقد و عروسیم رو با این مونتاژ دکوپاژ کنم. به این صورته که یه زیلو پهن کردن تو دامن طبیعت و هایده و مهستی و شماعی‌زاده و دو نفر دیگه که من نمی‌شناسم دور هم نشستن. بعد سماور هم زدن و شماعی‌زاده دوبار پا می‌شه پشتش رو می‌کنه به دوربین که چایی بریزه، عزیزم. خانوم هایده این‌جا از لحاظ بصری تو اوجن؛ هم چند ردیف گردنبند انداختن، هم لباس‌شون خفاشیه و هم ماتیک‌شون زرشکی. ممکنه من به طور مستقل هوادار اکلیل و سایه‌ی سبز و رژ جگری نباشم، ولی رمز موفقیت خانوم هایده اینه که تکه‌های پازل رو درست کنار هم چیدن و همه‌ی ابعاد کاراکترشون با هم می‌خونه. یعنی ترانه و عشوه و لاک سرخ و پیرهن براق همه در یه راستائن و مورد ضدونقیض و گنگی باقی نمی‌مونه. به نظر من برای هنرمندی که قراره دیده شه خیلی مهمه که شخصیت پردازیش محکم و یک‌دست و توی فاز مخصوص به خودش باشه. اینه که دوست دارم فکر کنم ایده‌ی زیلو هم مال خودشونه. به نظرم لوکیشن بی‌نظیریه که خیلی با سبک خانوم هماهنگه.

 نمک ویدیوئه هم به اینه که خردادیان هنوز ترکه‌ئی و سیبیلو و به غایت الاستیک بوده و عین مار جعفری به خودش می‌پیچه و اون وسط یه رقص قشنگی می‌کنه که بیا و ببین.

من خندون بودن خانوم رو هم خیلی دوست دارم. خیلی مناعت طبع دارن که بهار بهار رو می‌خونن ولی باز لبخند می‌زنن. اون‌جایی که غم به شور پیوند می‌خوره نقطه‌ی مورد علاقه‌ی من در هنره. اندوه خالص نه تنها مثل مرداب جریان ذهن رو متوقف می‌کنه بلکه گاهی به شکل خطرناکی سردی و بی‌تفاوتی میاره. انگار که غم در شکل مطلقش به چیزی ضد خودش تبدیل بشه.

باز هم دوست دارم فکر کنم خانوم هایده آگاهانه این دو جنبه رو با هم ترکیب می‌کردن تا مخاطب روحیه‌ش رو از دست نده. دیگه چی ازین بالاتر که دارم می‌میرم حالیت نیست رو با آهنگ شیش و هشت خوندن. اگه عمرشون به دنیا بود بعدها هرچی ناراحت‌مون می‌کرد رو می‌دادیم خانوم هایده رو ریتم قر دار دکلمه کنن و ما هم دو انگشتی دست می‌زدیم تا بنیادش به خاک و خون کشیده شه.

داشتم فکر می‌کردم تمرکزمون رو بذاریم روی این که آدمیزاد نمیره دیگه. ظلمی بالاتر از مرگ نیست به نظر من. از میمون تا این‌جا رسوندیم خودمون رو، ایشالله ازین جا به بعدش رو هم می‌رسونیم. نمی‌ذاریم این‌جوری بمونه. راه حلی که به ذهن من رسید که با سازوکار دنیا هم هماهنگه و تعادل حیات رو به هم نمیریزه اینه که آدم‌ها عوض این‌که بمیرن تو نقطه‌ی اوج‌شون فریز شن. یعنی تو همون لحظه بمونن و بُعد زمان از زندگی‌شون حذف شه. از لحاظ کانسپچوال همون مرگه، ولی بسته‌بندی و ارائه‌ی لطیف‌تری داره. ما یه کاست سیاوش قمیشی داشتیم که می‌گفت تو یه تاک قد کشیده، کشیده، کشیده، گیر می‌کرد همین‌جا. حالا آدم هم تموم نشه؛ فیکس شه روی قله‌ئی که داشته. مثلا خانوم هایده همون‌جا تا آخرش روی زیلو بهار بهار بخونن. ما می‌دونیم فریزن و دست‌شون از دنیا کوتاهه، ولی اقلا هروقت دلمون خواست می‌ریم زیارت، می‌ریم اجرای زنده رو می‌شنویم، خودمون رو می‌زنیم و گل پرت می‌کنیم. منتها دیگه چون از مرز زیلو به بعد زمان وجود نداره گله هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسه.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: