Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for آوریل 2013

ناصر می‌گفت تو مسجد محله‌شون تو اردبیل یه آخوند پیری بوده که سالها اونجا بوده و پامنبری‌هاش هم با خودش همونجا پیر شده بودن. می‌گفت انقدر که این هر روز اونجا حرف زده بود که دیگه اواخر گاهی بجای جمله کلمه می‌گفت. مثلن داشته روضه می‌خونده می‌گفته «آقا رشادت» همه پیرمردا سر تکون می‌دادن. می‌گفته «آقا شهادت» پیرمردا گریه می‌کردن. دیگه رسیده بود به کلمه.

در ابتدا کلمه بود، در انتها هم همینطور

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: