Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مه 2013

من هم‌چنان رای می‌دم، این‌بار به روحانی. تحریم رو هم یه مدت کوتاهی لحاظ کردم البته. تا دو سه روز بعد از اکبر روحیه‌م افت کرده بود و فکرکردم که رای نمی‌دم. بعد باز دست و پام شل شد، دیدم برگه‌ رای آخرین چیزیه که تو دستم باقی مو‌نده. حالا تو بگو جسد برگه‌ رای. رای دادنم بیشتر ازین‌که توجیه سیاسی اجتماعی داشته باشه یه حرکت اخلاقیه. می‌خوام بدین وسیله حق رای دادنم رو سوری و به مثابه یه آئین بی‌معنی هم که شده زنده نگه دارم. کانسپتی مشابه دسته‌ی زنجیرزنی و سینه‌زنی سوگواران اباعبدالله‌الحسین مثلا.

اگه در بستر مرگ بودم و بچه‌هام دورم حلقه زده بودن الان دراماتیک و آرمانیش می‌کردم براتون و می‌گفتم می‌خوام این دم رفتنی مشعل رو نمادین بدم دست‌شون، بلکه اونا برسن به روزی که اصل جنس رو بدن دست بچه‌شون. منتها حالا که سالم و قبراقم و بچه هم ندارم به این بسنده کنم که می خوام مهرش یادگاری بخوره تو پاسپورتم؛ فتیش جوهر دارم.

Read Full Post »

هوا گرم شده. کارمندهائی که توی راهرو از بغل دستم رد می‌شن علاوه بر لبخند و حالت چطوره‌ی همیشگی ازم می‌پرسن که آیا از گرم شدن هوا هیجان زدم یا نه. نه اون‌ها منتظر جواب می‌مونن نه من برای پاسخ‌گویی ذره‌ئی از سرعتم کم می‌کنم. همین‌جور که از هم دور می‌شیم بسته‌ی روتین احوال‌پرسی رو رد و بدل می‌کنیم. وسوسه می‌شم جواب زننده‌ئی بدم چون طرف به قدری فاصله گرفته که هرگز من رو نمی‌شنوه.

ارتباط هیجان با گرمی هوا و دلیل های و هوی برای بهار و تابستون رو نمی‌فهمم. درخت نیستم که بهارها شکوفه بزنم و تغییر فصل‌ها تاثیر معنی‌داری بر زندگیم نداره. حتا جا داره از گرمی هوا ناراحت هم باشم چون تا پنج شش ماه آینده از دیدن مردهایی که پالتو و کت‌های کشمیر آهاردار پوشیدن محروم می‌شم. برای من که فتیش کت دارم تابستون‌ با گروه گروه مردهایی که تی‌شرت لزج و شلوارک‌ و دمپایی لاانگشتی پوشیدن و با پشت گردن چرب در خیابان‌های دم‌ کرده روی هم می‌لغزن آزاردهنده‌س.

شهرهای توریست‌خیز تابستون‌ها لبریز از آدم‌های بشاش سرحال می‌شن. کله‌ی صبح که تو دیرت شده و مضطربی و به خاطر کند بودن نفر جلوئیت در صف مترو ممکنه به صورتش کشیده بزنی، توریست‌ها با لباس‌های شاد گل‌دار و در گروه‌های پر سروصدا راه رو بند اوردن و ایستادن وسط خیابون به عکس یادگاری انداختن. تماشا کردن کارمندهای عبوس کیف چرمی به دست که بین برج‌های اداری شناورن از جاذبه‌های نیویورکه و توریست‌ها مخصوصا اول وقت به خیابون‌های مرکزی شهر هجوم میارن تا از نزدیک شاهد سیرک صبحگاهی من بدو آهو بدو باشن.

روانشناس‌ها مدعین ریشه‌ی بسیاری از نفرت‌های آدمیزاد در حسادته. آدم‌هایی که ازشون متنفریم احتمالا چیزی دارن که ما نداریمش و به‌ش رشک می‌ورزیم؛ یا از ما قشنگ‌ترن یا باهوش‌تر یا خلاق‌تر و یا خوشحال‌تر. دلیل انزجار من از توریست‌ها اینه که با دو جین فامیل درجه یک اومدن مسافرت و علی‌حده آسوده به نظر می‌رسن و جوری قهقهه می‌زنن که انگار تموم زندگی‌شون رو کفش راحتی به پا و کوله به دوش داشتن و تفریحی در عبور بودن.

دیروز کشش زیرزمین و تونل خفه و مرطوب مترو رو نداشتم و به جاش سوار اتوبوس شدم. من به خاطر کهنه ترس از فضاهای بسته‌م همون نوک اتوبوس می‌چسبم به در و نسبت به ته‌ش مقاومت روانی دارم. منتها یه گله آدم زورگو سوار شدن و مجبورم کردن برم عقب. جوری وحشی ِ نفوذ عمیق به حفره‌ی اتوبوس بودن و هی به من می‌گفتن برو عقب‌تر انگار تا به بوفه کوبیده نشن اتوبوس سواری‌شون قبول نیس. من اون وسط‌ها یه تک صندلی پیدا کردم و نشستم و از شرشون خلاص شدم.

 ایستگاه بعد پیرمرد نود ساله‌ئی سوار شد و قریب به یک ربع بدون پلک زدن به‌م خیره شده بود تا از رو برم و صندلیم رو به‌ش تعارف کنم. مناسبات اجتماعی سرشار از گاف و نقاط مبهمه. جامعه به جرم بیست‌وهفت سالگی از من که هم می‌لنگم هم از درون کهنسالم توقع داره صندلیم رو به پیرمرد هار و قبراقی که لپ‌هاش گل انداخته بدم. در حالی که درستش اینه که اون بزرگ‌تر کوچک‌تر سرش شه و حرمت من رو نگه داره و جلوی پام بلند شه و سرگل جای مجلس رو هم به‌م تعارف کنه.

بسیار ازین صحبت می‌شه که سن به دله و عدد و رقم مطرح نیس. منتها همیشه اون‌طرف قضیه رو هدف می‌گیرن. منظورشون به سی ساله‌هائیه که حس نوجوون‌های تازه بالغ رو دارن و یا هفتاد ساله‌هایی که از درون چهل ساله و زنده‌دلن. از سالخوردگانی که در دهه‌ی بیست زندگی‌شونن هیچ‌وقت حرفی زده نمی‌شه.

Read Full Post »

من بدون تردید به اکبر رای می‌دم و از شمام دعوت می‌کنم که به همین صورت.

سوال: چطور می‌تونی به اکبر رای بدی، هیچ متوجه رزومه‌ش هستی؟

–          من برای ازدواج هم سابقه‌ی آدم‌ها ‌‌رو ورق نمی‌زنم، چه برسه به رای دادن. بعد هم بضاعت فعلا همینه؛ نمی‌تونم برم از سوئیس سیاست‌مدار رزومه قشنگ قاچاق بکنم به داخل که، اینه که مایلم میزان رو حال افراد بدونم. اکبر هم از بیست‌وشش تیر هشتادوهشت به این ور پسر بدی نبوده و من ازش گلایه‌ی خاصی ندارم.

سوال: دفعه‌ی پیش مگه راجع به خونده شدن آرا اعتراض نداشتی، چته تو؟

–          به قول اصغر، اونا نمی‌فهمن که رای من رو بایس خوند، ولی من‌ که می‌فهمم که بایس رای داد و بعدم خوند که. باز مایلم به مسئله‌ی بضاعت اشاره کنم، بضاعت خیلی مهمه. یه درصد هم که شانس خونده شدنش باشه من رای می‌دم. فرقش با دفعه‌ی قبل اینه که از الان خودم رو تجهیز کردم که بعد شکست عاطفی نخورم؛ با رمز تو رای می‌ده و در دجله انداز می‌رم پای صندوق.

پ.ن باقی سوال‌ها به علت نابود بودن و محلی از اعراب نداشتن کلا در مرحله‌ی کنترل کیفی رد شدن و به مرحله‌ی پاسخ‌دهی راه پیدا نکردن. کلید‌واژه در این‌گونه سوال‌ها لغات ندا، موسوی، حصر، خون، زرد، شغال، فساد، خیانت، ساده‌ئی‌ها و مشروعیت هستن.

ل.د

دوشنبه 23اردیبهشت 1392

Read Full Post »

دو سال پیش مچ پام پیچ خورد. خیلی ساده اتفاق افتاد، داشتم راه می‌رفتم که پام رفت توی یه وجب چاله و بیرون که اومد دیگه اون پای سابق نبود. محض رضای خدا زمین هم نخوردم. رقت‌انگیزه که یه تراژدی تک خطی هم نداری که برای ملت تعریف کنی. مردم پائی که بدون خشونت و پاشیدن خون و پاره‌های عضله به در و دیوار مصدوم شده رو جدی نمی‌گیرن. تنها فیدبکی که بعد از دیدن آتل و لنگیدنم می‌دادن این بود که حالا اولشه، یه بار که پات پیچ بخوره دیگه هی پیچ می‌خوره.

دیروز معلوم کرد که بی‌راه نمی‌گفتن. به دلیل نامعلومی پام دوباره پیچ خورده. این‌بار توی چاله هم نرفتم و خودش ابتدا به ساکن پیچیده. هی به روی خودم نیوردم و فکر کردم حالا درست می‌شه، الان برطرف می‌شه. شب که رفته بودیم کارهای دانشجوهای پرت رو ببینیم دیگه پام کج شده بود و راه نمی‌اومد. باز البته یکی دو ساعتی موندم و تماشا کردم و اجازه دادم حسادت هم به درد جسمیم اضافه شه. دو سه تا از پروژه‌ها به حدی غریب و خلاقانه بودن که می‌خواستی با کاتر بیفتی به جون شیت‌ها و پاره پاره‌شون کنی. به م گفتم بیا اسم این‌ها رو گوشه‌‌ئی یادداشت کنیم و به خاطر بسپریم و تا ابد ازشون متنفر باشیم.

آخر شب رفتم از داروخونه آتل خریدم. یه کف دست پارچه و چسب و آلومینیوم رو به قیمت گزافی کردن توی پاچه‌م. سیستم درمانی ایالات متحده بر اساس نون زدن تو خون دردمندها می‌چرخه. تو وقتی زهر خوردی پادزهر رو به هر قیمتی که عرضه کنن می‌خری چون چاره‌ئی نداری.

امروز صبح مسیری که همیشه پنج دقیقه‌ئی عین قرقی می‌رفتم رو یه ربع طول دادم. این‌که همه‌ی عابرها ازم سبقت می‌گرفتن پاک مایوس کننده بود. بعد بارون هم گرفت تا تصویر کامل‌تر شه: لنگان و خیس و کنارگذاشته‌ شده از گردونه‌ی رقابت کی تو پیاده‌رو از همه جلو می‌زنه.

بارون به خوبی سابقه و پیشینه‌ی عابرین رو نشون می‌ده. اون‌هایی که خام هواشناسی نمی‌شن و همیشه به طرز اسرارآمیزی چتر از آستین‌شون بیرون میارن نیویورکرن. اون‌هایی که پانچوی زرد می‌پوشن و باکی از مضحک به نظر رسیدن ندارن توریستن و پانچوهای فله‌ی متحدالشکل رو مدیر تور بین‌شون تقسیم کرده. کسائی که خیس می‌شن هم مهاجرن؛ که نه حاضرن به ذلت پانچو تن در بدن نه هنوز بلدن مثل بومی‌ها اقلیم حالی‌به‌حالی شهر رو مدیریت کنن.

خود من بارها با خودم هم‌قسم شدم که چتر رو مثل دسته کلید خونه همیشه همراهم داشته باشم. منتها باز سهل‌انگاری می‌کنم و وسط خیابون با حملات سیل‌آسای بارون غافل‌گیر می‌شم. همینه که سه تا چتر ارزون‌قیمت توی خونه دارم و عوضش یه دونه چتر درست و حسابی هم ندارم. چتر ازون اقلامیه که هر لحظه توی خیابون اراده کنین دو دقیقه بعد می‌تونین بخرینش. تمام دکه‌ها و سوپرمارکت‌ها توی بساط‌شون چتر دارن. من هر دفعه که بارون امانم رو بریده مجبور می‌شم برم یه دونه ازین بی‌کیفیت‌هاش رو از دست‌فروش‌های بغل خیابون بخرم. خدا می‌دونه که اگه برنامه‌ریزی داشتم می‌شد این همه خفت نکشم و از همون اول تمام این سرمایه رو بدم ازین چتر عصائی‌های مرغوب که دسته‌ی چوبی و کاسه‌ی محکم دارن بخرم. الان ولی باز تو همون فازهای مقاومت روحی روانیم افتادم که فکر می‌کنم تا اون سه تا چتر پاره‌م رو تا ته استفاده نکردم نبایس چتر جدید بخرم.

سختی لنگیدن بیشتر ازین که جسمی باشه روحیه. یه دفعه وحشی و بی‌تاب سقوط آزاد با چتر و صخره نوردی و اسکی روی آب می‌‌شی. یه بار انگشت دست نانا شکست و چند ماه گرفتار مداوا بود و آخرشم انگشته کج موند. بعد برگشت که حالا که انگشتم کجه دیگه نمی‌تونم پیانو بزنم. من مفصل به‌ش خندیدم و گفتم نه که تا الان شب و روز داشتی قطعه‌های شوپن رو می‌نواختی. گفت نه ولی انتخابش رو که داشتم.

Read Full Post »

یکی از حیله‌های کمپانی برای بالابردن راندمان هم اینه که مانیتور کارمندها رو در معرض دید عموم نصب می‌کنن. من مقابل دیوار می‌شینم و مانیتورم رو به فضای پهناور پشت سرمه. عملا بستری فراهم شده که رئیسم موقع وبلاگ نوشتن به سادگی بتونه غافل‌گیرم کنه.

منم پاتک زدم و ویندوزم رو بک‌گراند تیره انداختم و چراغ رومیزی رو جوری تنظیم کردم که شبح آدم‌هایی که پشت سرم راه می‌رن توی مانیتور منعکس بشه. معمولا قبل ازین‌که طرف برسه بالای سرم خبردار می‌شم و صفحه رو برمی‌گردونم روی اتوکد. گاهی هم ولی نه انعکاسی می‌بینی نه صدای پائی می‌شنوی نه هن‌وهن تنفسی. یه بار داشتم درخواست کار برای یه کمپانی دیگه می‌فرستادم که متوجه شدم رئیسم بغل دستم ایستاده و صدام می‌زنه. هم‌سنگ موقعیتی بود که مرتضی زنش فرخنده رو در حال بوسیدن عباس ببینه.

این‌جور وقت‌ها درست‌ترین راه‌کار اینه که درصدد لاپوشونی نباشی و یک‌ضرب مخاطب رو ببری به مرحله‌ی پذیرش، به همینه که هست. همون‌‌جور که متن ایمیل روی یکی از مانیتورها و صفحه‌ی توئیتر روی مانیتور دیگه‌م باز بود نشستیم پلان‌ها رو ورق زدیم.

البته ماجرا سر دراز داره. من دو سه ماه که یه جا مشغول می‌شم و ماه عسل محیط جدید و تجربه‌ی جدید و آدم‌های جدید که تموم می‌شه تنم شروع می‌کنه به خاریدن برای فرار. دنبال بهونه می‌گردم که کافه رو به هم بریزم و برم. امروز راست و حسینی از خودم پرسیدم که مشکلم چیه. معلوم شد دلم می‌خواد رئیس باشم.

زیردست بودن از نظر روانی به‌م فشار میاره. هرچی هم که محفل بی‌ریا باشه و سلسله‌ مراتب کارمند رئیسی رو توی بسته‌بندی خانواده‌ی کاری به‌م قالب کنن همین که بدونم فرمون دست من نیست غرورم جریحه‌دار می‌شه.

برای خودم ددلاین گذاشتم که تا سی سالگی از زیر یوغ کارمندی بیرون بیام. درسته که حاشیه‌ی آرومی داری و از گزند ورشکستگی و برخی استرس‌ها در امانی، منتها هم‌زمان در باتلاقی از رخوت و فرسودگی هم فرو می‌ری. پارسال که داغ بودیم با دو تا از بچه‌های کلاس گفتیم یه ون می‌خریم و گالری سیارش می‌کنیم و معرکه می‌گیریم و هنر رو به خیابون میاریم و دنیا رو به خاک و خون می‌کشیم و ازین کانسپت‌‌های انقلابی. طبیعتا در حد حرف پای چراغ و زیر لحاف و بالای منبر باقی موند و الان هر سه کارمندی می‌کنیم. من البته هنوز به ایده‌ی صاحب‌کار شدن مومنم و هرزگاهی روی کاغذ طرحی می‌ریزم و گزینه‌های محتمل رو بالا پائین می‌کنم.

اگه چرخ روزگار درست نچرخید و نشد که خودم رئیسِ خودم و احیانا بقیه بشم هم راه‌حل جایگزینم اینه که کارمندی رو به نشانه‌ی قهر و به مقصد کارگری ترک کنم. کار یدی بردارم در فضای آزاد. بنایی سبک در حد آجرچینی ازم برمیاد یا ازون‌ بهتر بیل بدن باغچه رو بیل بزنم و گلدون بکارم.

ظهرها یه ساعت وقت نهارم رو می‌رم سنترال پارک. گه گداری البته ممکنه با م و بقیه بریم جائی بشینیم. از اول ولی جوری طی کردم که گیر و توقعی در کار نیست و حالت پیش فرض اینه که خودم تنها باشم. می‌رم روی یکی از تخته سنگ‌های پارک می‌شینم و از بالا مردم رو تماشا می‌کنم. یه قرص نون هم می‌برم ریزریز می‌کنم می‌پاشم برای پرنده‌ها. یه جوری خرده نون‌ها رو دور خودم می‌ریزم که مجبور بشن بیان در یک وجبیم. البته‌ که جانوران خارج ترسی از آدمیزاد ندارن و همین‌جوریش هم بی‌پروا به آدم نزدیک می‌شن. به سطحی از بصیرت و خرد جمعی رسیدن که می‌دونن انسان شهرنشین درنده‌خوئی و توحش پدربزرگ‌هاش رو نداره و به موجودی دل‌نازک و منفعل و پژمرده تغییر هویت داده. اللخصوص گنجشک‌ها وقاحت و تن‌پروری رو به حدی رسوندن که می‌شینن کف پیاده‌رو و به قدم برداشتن تو سگ محلی می‌کنن و توقع دارن خودت یه جور زیگزاگ بری که زیر پا له نشن.

هرروز ظهر از تخته سنگ که بالا می‌رم محیط کاملا خالی از سکنه‌س و در انحصار خودمه. کارمندها معمولا روی نیمکت‌ها ناهار می‌خورن که لباس رسمی‌شون خاکی نشه. توریست‌ها ولی کم‌کم کشف می‌کنن یکی اون بالا نشسته به پرنده‌ها دونه می‌ده و مثل میمون از در و دیوار آویزون می‌شن تا بیان بالا. توریست‌ها حسودترین و دنباله‌روترین آدم‌های شهرن. منتظرن ببینن بقیه چی‌کار می‌کنن تا عینا از روی دست‌شون میمون بزنن. همینه که خلوتم یه ربع هم دوام نمیاره و تخته سنگم با توریست‌ها و ساندویچ‌ها و بستنی‌ها و دوربین‌ها و کوله‌پشتی‌ها و باقی وسایل آزاردهنده‌شون اشغال می‌شه.

تازه داشتم فکر می‌کردم زیرانداز و بالشت سفری کوچکم رو هم ببرم و بعضی‌روزها اون‌جا چرتی بزنم. منتها الان می‌بینم علاوه بر اون سیم‌خاردار هم باید همراه داشته باشم که دایره‌ئی به مرکز خودم و شعاع ده متر دورم رسم کنم.

این‌طور هم نیست که از آدم‌ها چندشم شه. من آدم‌ها رو دوست دارم و تماشا کردن‌شون مجانی‌ترین و سالم‌ترین تفریحمه، اما از دور. همون گروهی که دورنماش به اون چشم‌نوازی و هماهنگی بود و تو فقط توده‌ی محوی بزرگ‌سال و بچه می‌دیدی که دهن‌شون تکون می‌خوره، کلوزآپش ملغمه‌‌ی بی‌نظمی می‌شه از رنگ‌های زننده و نعره‌های بلند و خنده‌های گوشخراش.

امپرسیونیسم برای همین اختراع شد، که چهره‌ی هنر رو از کثافت ِ جزئیات پاک کنه. منتها این تازه شروع داستانه. حذف جزئیات وادی فناست. هرچی خلوت کار کنی و شاخ‌ و برگ‌ها و فرعیات رو بچینی بیشتر جوع می‌گیردت. وسواس این‌که همه‌چی قابل آبستره شدنه دست از سرت برنمی‌داره. آخرش به جائی می‌رسی که می‌بینی روی زمین دایره‌ئی خاکستری کشیدی و رویش نشستی که یعنی تخته‌سنگ. چند لکه رنگ شیری و یشمی و قهوه‌ئی هم دورت پاشیدی که یعنی بقیه‌ی محتویات دنیا. همین‌قدر کلی و بی‌شکل و کم‌اهمیت.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: