Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئن 2013

یک دختری توی کمپانی هست که علی‌حده خوش‌رو و مثبت و خندانه. هربار که از کنار هم رد می‌شیم حتما چیزی در آدم پیدا می‌کنه که ازش تعریف کنه. وضعیتی ایجاد شده که حس می‌کنم چوب خطم پره و دیگه نوبت منه که دهنده باشم. امروز صبح که توی آشپزخونه دیدمش بی‌درنگ درومدم که چقدر لباست قشنگه. جمله رو که می‌بستم هنوز لباسش توی کادر نیومده بود. برگشت خندید که این تاپ کهنه رو ته کمدش پیدا کرده و من تازه دیدم یه زیرپوش رکابی صورتی چرک تنشه که پارچه‌ش از فرط استهلاک دون دون شده. همیشه لباس‌های فاخر و ابریشم و اعیونی می‌پوشید و درست روزی که من می‌خواستم جیره‌ی تعریفش رو به‌ش بدم این‌طور زهر خودش رو ریخت. تا گردن در باتلاق فرو رفته بودم؛ باز دست و پا زدم و گفتم ولی صورتی به‌ت میاد. ناراحت‌کننده‌ترین قسمت روابط انسانی همین سیستم بده بستونه. اگه می‌شد توافقی یه سری گیرنده‌ی صرف باشن، یه سری دهنده‌ی مطلق کمتر ابهام ایجاد می‌شد. من به وضوح در دهندگی ناشی و کم‌مهارت و تاخیریم. نگاه که می‌کنم می‌بینم دوست‌های ماندگارم اون‌هائین که با این معلولیتم کناراومدن. حساب کتاب نکردن که دو قدم ما برمی‌داریم دو تا هم اون باید برداره. توقعی ازم نداشتن و گذاشتن خودم طبیعی موتورم گرم شه و فشار نیوردن که زودباش سهم توجه ما رو بده بریم.

ظهر توی پارک بچه‌ئی بغل گوشم نعره می‌زد و پاک عصبیم کرده بود. کمتر چیزی مثل صدای بلند من رو شکنجه می‌ده. حتما قبل از بچه‌دار شدن باید این حساسیتم نسبت به صدا رو ببرم روان‌پزشک برطرف کنم وگرنه با این حالم ممکنه ازین‌هائی که فرزندشون رو در وان حمام خفه می‌کنن بشم. کلا من درمان یه سری بیماری‌هام رو موکول کردم به وقتی که قراره بچه تربیت کنم. فکر می‌کنم الان برای مصرف شخصی خودم و اطرافیانم همین‌جوری خوبه و مقداری چت بودن نمک زندگیه. سلامت روانی بالا در حال حاضر برام صرفه و توجیه منطقی نداره و تا بچه‌ نخوام پرورش بدم اسراف و ریخت و پاش اضافه به نظر می‌رسه.

پرنده‌های سنترال پارک اخیرا دستم رو رد می‌کنن و نونی که براشون می‌پاشم رو نوک نمی‌زنن. هوشمندی‌شون دیگه داره مضطربم می‌کنه. اوایل هرروز براشون یه نون شیرینی دو دلاری می‌خریدم که برای بودجه‌م سنگین بود و کمرم زیر بارش داشت خم می‌شد. دیگه شروع کردم به جاش نون یهودی نود سنتی خریدن. این یکی رو دوست ندارن؛ میان دورش می‌چرخن و بازی بازی می‌کنن و خنجر به قلب من می‌زنن و می‌رن. من یکه و تنها می‌مونم وسط چمن در حالی که خرده نون‌های دورم دست نخورده باقی مونده. شک ندارم اگه رشد عقلی‌شون همین‌جوری صعودی ادامه پیدا کنه دورانی خواهد رسید که شهرها رو از چنگ‌مون بیرون بکشن و عصرها از سرکار بیان برای ما که به پارک‌ها پناه آوردیم دونه بریزن.

آخر هفته م برگشت که می‌خوای شنبه شب‌ شام درست کنی من بیام خونه‌ت. این‌که انسان غربی به سادگی خودش خودش رو دعوت می‌کنه خونه‌ی آدم هنوز برام هضم نشده و بعیده در آینده هم بشه. البته که من هم توی تخم چشماش نگاه کردم و گفتم حالا تا ببینم، به‌ت خبر می‌دم. مشکلم در اصل با شام درست کردنه بود. مدت‌هاست آشپزی خاصی نکردم و اعتماد به نفسم رو در پخت‌وپز به کل از دست دادم. آخرین باری که آشپزیم این‌همه بد بود دبیرستانی بودم. اون هم چون پیمانه و مقیاس دستم نیومده بود و درین توهم بودم که ادویه و زعفران رو هرچی بیشتر به خوراک اضافه کنی نتیجه بهتر می‌شه. غذاهام همیشه مزه‌ی صابون معطر می‌دادن. بعد ولی یادم گرفتم هیجاناتم رو کنترل کنم و حتا روزهای قشنگی رو هم به خودم دیدم که دست‌وپنجه‌م زبان‌زد خاص‌وعام شده بود.

الان منتها همه‌ش برباد رفته. عجیبه که آشپزی هم فراموش شدنیه. چندوقت پیش یه رقم مرغ پختم که مستقیما از تابه توی سطل زباله خالیش کردم. یه طعم لیز چندش‌آوری می‌داد. شاید تقصیر فرآورده‌های گوشتی ایالات متحده هم باشه. کیفیت مواد پروتئینی به وضوح با اون‌چه که من تو ایران می‌شناختم فرق داره. انسان غربی از سر ناچاری و محرومیت از جنس خوب داره گیاه‌خوار می‌شه نه از سر انتخاب. خود من با این‌که از گوشت قرمز و سفید و صورتی خوشم میاد به حدی مایوس و دل‌سرد شدم که ماهی یه مرتبه هم شاید استعمالش نکنم. این‌بار رکورد سه ماه بدون گوشت رو هم زدم.

کاش می‌شد سه ماه که از گوشت‌خواری قهر می‌کنی بره خودش رو اصلاح کنه و با جعبه‌ی شیرینی و دسته‌ی گل بیاد معذرت خواهی. بعد قسم بخوره که دیگه تکرار نمی‌کنه و هرجور شده برت گردونه.

Read Full Post »

خانوم هایده خدابیامرز اگه زنده بودن، شبونه دو دست لباس می‌ذاشتن تو کیف‌دستی‌شون و گریون و پریشون خودشون رو می‌رسوندن فرودگاه لوس‌انجلس. با کف دست نازنین‌شون دو تا تقه می‌زدن رو پیشخون و می‌گفتن اولین پرواز واسه تهران.

بعدتر بر فراز آسمان تهران، خانوم از خلبان که از قضا علی‌نصیریان بوده می‌خوان که دور میدون آزادی چند دور بچرخن. موزیک بوی پیراهن یوسف در هواپیما طنین‌انداز می‌شه. علی‌نصیریان با شوریده‌حالی سرش رو دورانی تکون می‌ده. چند نفر از مسافرها گونه‌هاشون رو چنگ می‌زنن و عده‌ئی بی‌هوش می‌شن.

ازون‌طرف یکی از کارمندهای برج مراقبت که منقلب شده می‌ره تو درگاه پنجره می‌ایسته، با ابرو به میدون آزادی اشاره می‌کنه و می‌گه به این قبله قسم اگه بفرستین‌شون تو اون فرودگاه وسط بیابون خودم رو از پنجره پرت می‌کنم پائین. بعد سرش رو تو دستش می‌گیره و می‌گه خانوم هایده طاقتش رو ندارن؛ برن اون‌جا غریبی می‌کنن. همکاراش همین‌جور که شونه‌هاش رو می‌مالن به علی‌نصیریان بی‌سیم می‌زنن که هواپیما رو تو مهرآباد فرود بیاره.

خانوم هایده تمام مدت از پنجره‌ی هواپیما بیرون رو تماشا می‌کردن و در سکوت مطلق فرو رفته بودن. لحظات آخر که از روی سر اکباتان رد می‌شن، صدای شیون و ناله‌‌ی مسافرها بلند می‌شه اما خانوم هم‌چنان ساکتن. هواپیما که روی زمین می‌شینه خانوم مهستی که از بخت خوب ایشونم هنوز زنده بودن با نگرانی دست خانوم هایده رو می‌گیرن و می‌گن معصومه چته، یه چیزی بگو. خانوم هایده مسخ شده بلند می‌شن می‌رن سمت در. در که باز می‌شه، بالای پله‌ها، هوای تهران رو که نفس می‌کشن در هم می‌شکنن و به پهنای صورت‌شون اشک می‌ریزن. اون پائین، از دم پله‌های هواپیما تا افق، فوج فوج مردم با شاخه‌های گل جمع شدن. یه سری گریه می‌کنن، ولی چون در آن واحد قهقهه هم می‌زنن اشک‌شون می‌ره تو دهن‌شون می‌خورنش.

دیگه یه کم صبر می‌کنن همگی که آروم‌ و مسلط شدن راه می‌افتن سمت میدون آزادی. اون‌جا از قبل سن زدن و سیستم صوتی بستن. خانوم بی‌درنگ می‌رن بالا و کلام رو با سلام سلام، ای زندگی سلام آغاز می‌کنن. با مهربونی ویران‌کننده‌شون می‌‌خونن «ای عزیزای دلم یه روزی، ایوون از پرستوها پر می‌شه باز» و قرهای قشنگ‌شون رو به مجموعه اضافه می‌کنن. جمعیت از خوشی لبریزه. یه عده برای این‌که خودشون رو تخلیه کنن مجبور می‌شن کف زمین غلت بزنن. ترانه به «یه روزی با اشک شادی می‌بینیم؛ گلدونای خونه رو» که می‌رسه چند نفر از حال می‌رن و روی دست جمعیت به سمت پایگاه‌های احیا و امداد هدایت می‌شن.

بامداد روز بعد تلویزیون اعلام می‌کنه ای زندگی سلام سرود ملی‌ کشور شده.

Read Full Post »

ظهر ت زنگ زده بود که داره می‌ره داون تاون تجمع، اگه می‌خوام باهاش برم. قرار بود در پارکی جمع بشن. صداش هیجان‌زده و قدری خشمگین بود. انگار که آروم و قرار نداشته باشه ته جمله‌هاش رو نمی‌بست.

یادم افتاد که پارسال یه شب که بحث موندن یا نموندن بود برگشتم به‌ش گفتم تو دیگه چرا، استانبول مگه چه‌ش بود که رهاش کردی. من اگه جای تو بودم اصلا به هجرت فکر هم نمی‌کردم. همون موقع جوری نگاهم کرده بود که وقتی کسی حرف پرتی راجع به ایران می‌زنه من نگاهش می‌کنم.

داشتم فکر می‌کردم سیاستمداران یه ضریب بربریتی دارن که بعضا مخفیه. ما شاید با آدم‌هایی با ضریب بسیار بالا طرف شده باشیم و در صدر جدول باشیم، منتها معدل دنیا رو که بگیری هم اوضاع اون‌قدر درخشان نیست که بشه علمش کرد و باهاش رژه‌ی افتخار رفت. باز فکرکردم چقدر بشریت هنوز راه داره برای تکامل. چقدر هنوز اول راهیم، در مقیاس جهانی. لابد توی قرون وسطی هم خودشون نمی‌فهمیدن کجان و فکر می‌کردن خیلی هم در قرن پیشروئن، صدها سال گذشت تا حماقت‌ها رمزگشائی شد. از کجا معلوم از یه سیستمی –مثلا کپیتالیزم- هم آیندگان همین‌طور که ما امروز از آپارتاید حرف می‌زنیم یاد نکنن و انگشت به دهن نگیرن که چطور ممکنه انسان چنین ایده‌ئی رو پیاده کرده باشه.

یه سایتی هست که چند صفحه تست ازتون می‌گیره و دیدگاه سیاسی‌تون رو تخمین می‌زنه. من طبیعتا چپ آزادی‌خواه دراومدم. بعد روی گراف وضعیت تعدادی از سیاستمداران دنیا رو هم نشون داده بود. حدس بزنین چی، قریب به اتفاق چهره‌های حال حاضر دنیا بر مبنای دیدگاه‌هاشون راست اقتدارگرا ارزیابی شده بودن. از اوباما و هارپر بگیر بیا تا مرکل و جولیا گیلارد.

این طرف روی چپ آزادی‌خواد دو سه نفر بیشتر نداشتیم؛ ماندلا و گاندی و دالای لاما.

دو نکته‌ این‌جا هست. یکی این‌که مشخصا روی کاغذ و به عنوان یه شهروند ماجرا فرق داره تا در عمل و وقتی که قرار باشه مدلی برای اداره‌ی جامعه ارائه بدی. یعنی من هم احتمالا قدرت اجرایی که دستم بیفته مجبور بشم برای کنترل اوضاع برم همون سمت اقتدارگرای گراف که همه؛ از استالین و هیتلر گرفته تا چهره‌های دموکرات حال حاضر دنیا دور هم جمعن. نکته‌ی بعد این‌که حس کردم نمودار رشد خرد بشریت لزوما صعودی نیست. ممکنه یه جاهایی عقب هم بره. این که صد سال پیش گاندی به جهان عرضه شده به این معنا نیست که قراره امروز یکی در همون امتداد رو داشته باشیم. آدمیزاد استعداد پیشرفت داره و البته پتانسیل پسرفت.

دور بزنیم برگردیم به همون ماجرای اول راه بودن. در مقیاس کلان که نگاه کنی هنوز کمه. همین‌که سمت چپ آزادیخواه گراف نسبتا خالیه نشون می‌ده که چقدر کانسپت روی زمین مونده که بشریت تجربه‌ش نکرده. که چقدر جا هست برای این‌که یادبگیره و بالغ شه و سیستم‌های صحیح‌تر ارائه بده.

فکرکردن به این‌که همه روی یه کشتی سواریم التیام‌بخشه. قبول دارم که وسط طیف خیلی بهتر از ته طیفه. اما خوبه آگاه باشیم که هنوز تا سر طیف راه بسیاره. یه کثافتی هست که همه کم و بیش درش دست و پا می‌زنن. گیریم یه جا مدیریت موفقه و توی شهروند معمولی حیات استانداردی داری و کثافت رو حس نمی‌کنی و تاثیر مستقیمش رو بر زندگی روزمره‌ت نمی‌بینی.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: