Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for سپتامبر 2013

ل هم‌سن‌وسال من و کارمند جورجو آرمانی است. پنجشنبه شب با یک بسته شیرینی کشمشی ارزان‌قیمت در راهروی ورودی آپارتمان‌اش ایستاده بودم و به صدای نفس‌هایم گوش می‌دادم. درست چهار متر در راستای نوک دماغم که می‌رفتی به پنجره‌ی نشیمن می‌رسیدی با دیدی کارت‌پستالی از داون‌تاون. ل همین‌طور که تا کمر در یخچال فرو رفته بود گفت «ویوی اتاق خوابمم چک کن، باحاله» و بعد شروع کرد به حرف زدن با خودش «خوب… پنیرم برداشتم… ئه، زیتونا کو… یعنی چی».

دوست‌داران حقیقی حرف زدن روی حرکات‌شان هم گزارش صوتی می‌گذارند. من در خانه‌ئی بزرگ شدم که تقریبا تمام ساکنین‌اش چنین بودند. صبح‌های جمعه پدرم جلوی تلویزیون با خودش حرف می‌زد و مادرم پای لپ‌تاپ با خودش «حالا این رو کپی پیست کنم، اونم تا شب سابمیت کنم بره… ای بابا، ایمیل دکتر صفدری رو جواب ندادم».

ویوی اتاق‌خواب از نشیمن هم بهتر بود. دیوار مشرف به تخت را پنجره‌ی سراسری داده بودند. رودخانه‌ی شرقی و پل بروکلین و دوجین از بناهای معروف شهر را از دید پرنده می‌دیدی. چهل متر، یک‌خوابه، طبقه‌ی سی‌ویکم، ماهی سه‌هزاروهشتصد تا. کارمندی هم نظامی طبقاتی است؛ باید برای‌مان سردوشی می‌زدند تا فرق ما ستوان‌ها با سپهبدها مشخص شود. زنبیل خوراکی که بسته بود را برداشت و رفتیم پشت بام. من هنوز شیرینی کشمشی‌ها دستم بود. از لای زرورق می‌شد دید که بخشیش پودر شده. عموما با اشیائی که در دست دارم ور می‌روم. اجسام ورقه‌‌ای را لوله می‌کنم و قوطی‌های مکعبی را آن‌قدر مالش می‌دهم تا خودشان را ول کنند و استوانه‌ئی و خوش‌دست شوند.

پشت بام وسیع و مشجر بود و جان‌پناهش را شیشه‌ئی کار کرده بودند. گله به گله همسایه‌ها روی تخت‌ها خوابیده بودند و آسمان عمیق سورمه‌ئی رنگ را که با هزاران پنجره‌ی نورانی از برج‌های شهر اشباع شده نگاه می‌کردند. ل گفت «لعنتی داره سرد می‌شه، دیگه روزا نمی‌تونم بیام این‌جا برنزه کنم». با ترحم نگاهش کردم؛ کاری که معمولا با نادان‌هایی که هنوز در چاله‌ی بدوی رنگ پوست گرفتارند می‌کنم. یک‌بار در تابستان بیست‌ویک سالگی که عقلم هنوز کامل بارگذاری نشده بود و فکر می‌کردم آن‌چه محیط القا می‌کند درست است خودم را زیر آفتاب سوزاندم. حالا فایل عکس‌هایش را که می‌بینم با پتک به مانیتور حمله‌ور می‌شوم؛ بعد دست‌های لرزانم را جلوی صورتم می‌گیرم و خال‌ها، اسکارها و لک‌ها را به دنبال زائده‌ی سرطانی می‌کاوم.

سه نفر دیگر از هم‌کلاسی‌های سابق هم به‌مان پیوستند. راجع به مردها حرف زدیم. ل به نوبت میکروفون را جلوی‌مان می‌گرفت و می‌پرسید با کی می‌رویم، با کی می‌آئیم. نمی‌دانم چرا همیشه مکالمه به این‌جا می‌کشد. نمی‌شود گفت ناراضیم، اما سوژه‌ئی مثل چگونگی جفت‌گیری زرافه‌ها بیشتر سرگرمم می‌کند تا شنیدن لاولایف‌های تکراری. سه چهار سناریوی عشقی در کل دنیا وجود دارد و هفت‌ میلیاردنفر آدم. همه‌شان سر دوراهی مشابهی مانده‌اند؛ ترکش بکنم یا نکنم، تعهد بدهم یا ندهم، تئودور آدم من است یا حیدر. یا بده وودی آلن فیلمت را بسازد تا شیوه‌ی روایی جدید بوی نای داستان نخ‌نمایت را بپوشاند، یا موقع تعریف کردن برایم دور آتش سرخپوستی برقص که حوصله‌ام سر نرود.

به خانه که برگشتم شال نخی‌ام را مثل آتل پیچیدم دور گردنم. هوا اندکی سرد شده، باور راسخ دارم گردن را که گرم نگه داری خودش حرارت بدن را تنظیم می‌کند. بعد زیرشلواری‌ صورتی‌ام که خال‌های ریز سفید دارد را پوشیدم و رفتم جلوی آینه مسواک بزنم. به رنگ صورتی علاقه‌ئی ندارم ولی معمولا هدیه‌هایی درین طیف از مردم می‌گیرم. احساس می‌کنم غلظت‌اش مثل قارچ سمی مسمومم می‌کند. باید چندبار در ماشین لباس‌شوئی برود و بور و چرک‌مرده شود تا بتوانم وارد زندگیم کنمش. مدتی طولانی به تصویر خودم در آینه‌ خیره شدم. تقریبا چندهفته‌ یک‌بار این‌کار را می‌کنم. مطمئنم در جریان یکی ازین خیره‌شدن‌ها مطلب مهمی دست‌گیرم خواهد شد. ذرات ریز خمیردندان خشک شده و لکه‌های آب روی آینه دیده می‌شدند.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: