Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اکتبر 2013

س.د عزیزم

داشتم قهوه و کشمش آفتابی می‌خوردم که به ذهنم رسید برایت نامه بنویسم. هنوز تصمیم نگرفته‌ام همین متن را ایمیل بزنم یا لینک وبلاگ را مستقیم بدهم بخوانی. کاش وبلاگم نترساندت.

این‌جا در طبقه‌ یازده ساختمانی آجری در ضلع غربی شهر زندگی می‌کنم. کافه‌های خوبی اطرافم هست که اگر بیایی می‌برم نشانت می‌دهم. من خودم ازین همه کافه یکی را بیشتر نرفته‌ام و بقیه را از بیرون تماشا کرده‌ام. می‌دانی که، زیاد پیاده‌روی می‌کنم و نگاه کردن از بیرون را به درون ترجیح می‌دهم. آپارتمانم قدیمی است و در اتاقم گاهی خودبه‌خود باز می‌شود. صداهای عجیبی هم از درودیوار می‌آید که دیگر برایم عادی شده. اتاقم همان‌طور که در عکس‌ها دیده‌ئی سقف بلند، دیواری تماما طوسی و کرکره‌های حصیری دارد. روتختی و ملحفه‌های کتان را جدید خریده‌ام. جدید که می‌گویم یعنی چهار ماه پیش. همان ماه اول هم روتختی را با اتو کمی سوزاندم و حالا پشت‌ورو پهنش می‌کنم تا سوختگی معلوم نشود. از هشت گلدانی که کنار پنجره داشتم امروز فقط سه تایش باقی مانده. این سه تا واقعا جان سختند و هرچه یادم می‌رود آب بدهم‌شان باز خشک نمی‌شوند.

این روزها زیاد یادت می‌‌افتم. چند شب پیش آ این‌جا نشسته بود با صدای بلند آجیل می‌خورد که تصمیم گرفتم پنجره را باز کنم و ازش بخواهم خودش، کوله‌پشتی مشکی‌اش و پاکت آجیلش را پرت کند بیرون. داشتم به تو فکر می‌کردم. به چیزهایی که می‌خواهم برایت تعریف کنم. مثلا این‌که با کوله‌پشتی مشکل دارم و نسبت به مصرف‌کننده‌هایش بدبینم. حس می‌کنم زیادی جان ‌دوستند و بیشتر مایلند سرویس بگیرند تا بدهند. آن‌طور که بندینک‌ها را به دقت روی شانه‌شان می‌اندازند تا «اذیت» نشوند باعث می‌شود نتوانم به‌شان اطمینان کنم.

س.د عزیز، امیدوارم نظرم در مورد کوله‌پشتی را به خودت نگرفته باشی. چند عکس در ارتفاعات درکه با کوله‌ی برزنتی سورمه‌ای رنگ ازت دیده‌ام و می‌خواهم بدانی که حساب کوه فرق می‌کند. انگشت اتهام من به سمت کسانی است که پای کوله‌پشتی را به شهرها باز کرده‌اند. گرچه تو اگر روزی در شهر هم کوله بندازی در چشم من تغییر نخواهی کرد. صرفا مجبور خواهم شد دشمنی‌ام با کوله‌پشتی را ترک کنم. برایت گفته بودم، دشمنی‌هایم بیشتر نقش معنادهی به زندگی‌ام را دارند و همین است که منعطفند. اگر شیعه‌ی دوازده امامی بودم می‌توانستم با معاویه، مامون و ابولهب دشمنی کنم. اما حالا که نیستم مجبورم با آنه هتوی، گل‌های مصنوعی و کوله‌پشتی عناد بورزم. قبول کن اگر چنین نکنم زندگی ازین‌که هست هم خالی‌تر می‌شود.

برای گل‌های مصنوعی دلیل محکم دارم، اما با کسی مثل آنه هتوی درست نمی‌دانم چرا چپ افتاده‌ام. ممکن است به خاطر چشم‌های اغراق‌آمیز و نگاه تحمیلی‌اش باشد. به نظر من بخشی از موفقیت ژاپنی‌ها و آن حس امنیتی که به مخاطب می‌دهند به خاطر طرح ممتنع چشم‌ها‌ی‌شان است. در مقابل ما آریایی‌ها احساس را در چشم‌مان انبار و حمل می‌کنیم و این گاهی به حریم روحی مخاطب تجاوز می‌کند. سعدی و حافظ به قدری صاحت چشم را مقدس کرده‌اند که عرصه‌ی انتقاد بسیار تنگ شده. اما بگذار از همین‌جا و خودت شروع کنم؛ بد نیست اگر کمی از بار چشم‌هایت را روی پره‌های دماغت بندازی.

مطلبی که دوست دارم حتما بدانی این است که روی پولیورم دو لکه‌ی بزرگ قهوه افتاده. یکیش قدیمی‌است و دیگری هنوز خیس و تازه. سر همان پاراگراف اول با ماگ قهوه ور می‌رفتم که بخشیش را برگرداندم روی خودم. بعد بدون این‌که چشمم را از روی مانیتور بردارم به نوشتن ادامه دادم. دقایق اولیه بعد از رخ دادن اتفاقات را معمولا به بی‌تفاوتی می‌گذرانم. ته دلم امیدی هست که ماجراها همان‌طور که بی‌اراده‌ی من اتفاق افتاده‌اند خودبه‌خود هم محو ‌شوند. الان که دقیق نگاه کردم دیدم رطوبت لکه هنوز دارد به آرامی روی پولیور پشمی‌ام پیشروی می‌کند و بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. زیاد پیش می‌آید که مایعات را بپاشم روی خودم. همیشه لیوان‌‌ها، استکان‌ها و گیلاس‌ها را بی‌هدف در دستم تکان‌های رفت‌وبرگشتی می‌دهم. سال‌هاست با ماده‌ئی نامرئی درگیرم که هرگز در نوشیدنی‌ام حل نمی‌شود.

س.د عزیز، تنها مشکل ایمیل این است که مثل برگه‌ کاغذ ته‌ ندارد و نمی‌توانم تشخیص بدهم که کجا متوقفش کنم. دیروز با برادرم تلفنی حرف می‌زدم و همین اتفاق برای خنده‌ام افتاد. یک چیزی تعریف کردم و بعد خنده‌‌ام بند نمی‌آمد. خنده‌ همان دو سه ثانیه‌ی اولش لذت دارد و طولانی‌ترش سیستم تنفسی را اذیت می‌کند. دست‌وپا می‌زدم که تمامش کنم ولی نمی‌شد. شاید خودت متوجه شده باشی، از ضعف‌های اصلی من همین است که ترمزم دیر می‌گیرد. الان که قصد کنم ایمیل را ببندم خط ترمزم تا پاراگراف‌ بعد کشیده می‌شود.

نمی‌دانم یادداشت‌های نجوم و اخترشناسی که هفتگی ازم چاپ می‌شود را خوانده‌ای یا نه. زمستان سال هشتادوپنج ما را از دانشگاه برده بودند به روستایی حوالی نطنز. این روستا شب‌ها آسمانش عمق می‌گرفت و سه بعدی می‌شد. من تا آن لحظه از زندگیم چنین چیزی ندیده بودم. صور فلکی و دب‌ اصغر و اکبر و اسب بالدار و بقیه‌ی اشکالی که توی کارتون‌ها در آسمان نشان می‌دهند و فکر می‌کنیم دروغند هم راست بودند. همان موقع ستونی در روزنامه‌ی اطلاعات، یا نمی‌دانم ابرار برداشتم و درین مورد نوشتم. حساب کن هفت سال گذشته و هر هفته یک ستون قلم زده‌ام ولی هنوز تمام نشده. دیگر دارد برایم تبدیل به کابوس می‌شود. هر چه فونت را ریز می‌کنم و پاراگراف‌ها را به هم می‌چسبانم باز هم هست.

با مهر

ل.د

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: