Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2013

زنی با کالسکه‌ی آبی نفتی توی خیابون ایستاده بود و مستاصل به پلکان ورودی مترو نگاه می‌کرد. رفتم جلو گفتم اگه می‌خوای از پله‌ها بری پائین کمکت کنم. می‌خواست و از پیشنهادم استقبال کرد. اشتباه کردم که دو پله رفتم پائین و ته کالسکه رو گرفتم. عملا تموم وزنش افتاده بود روی من. هیچ‌وقت کالسکه‌ی بچه بلند نکرده بودم و تو خواب هم نمی‌دیدم این‌قدر سنگین باشه. ظاهرش رو می‌بینی فکر می‌کنی چهار تا تیر پلاستیکیه، ولی انگار توش مغزی چدنی داشته باشه. بچه هم توی کالسکه بود و نمی‌شد کج و کوله و شل و ول کار کرد. باید کالسکه رو تو هوا صاف نگه می‌داشتیم که بچهه پرت نشه بیرون. نمی‌فهمیدم فشار فیزیکی بیشتر داره اذیتم می‌کنه یا فشار روانی. یه طبقه که رفتیم پائین من به حالت فرار زنه رو ترک کردم. همین‌جوری که داشت تشکر می‌کرد چند قدم عقب عقب برداشتم و بعد پشتم رو کردم دوئیدم رفتم. آخه قطار یه طبقه پائین‌تر پهلو می‌گرفت و من دیگه واقعا نمی‌کشیدم. از دور دیدم که زنه چند دقیقه‌ئی منتظر ایستاد و بعد یکی دیگه رو به دام انداخت که سر کالسکه رو براش بگیره برن پائین. منم دو تا واگن اون‌طرف‌تر سوار شدم که باهم چشم تو چشم نشیم. حالا در حد بضائتم کمکش کرده بودم، ولی آخرش رو نشد خوب جمع کنم. نمی‌دونم چرا آخرین تصویر هر ماجرایی زننده‌ست. مثلا آخر خواب بالش تفیه و بازدم متعفن و پلک متورم. چرا تصویر آدمی که شب می‌ره زیر پتو با اونی که صبح از زیر پتو بیرون میاد این‌قدر متفاوته؛ چی به سرمون میاد تو اون شش هفت ساعت.

پریشب با م رفتم خونه‌ی یکی از دوستای دبیرستانش. همه هم‌دیگه رو از ده سال پیش می‌شناختن و غریبه‌شون من بودم. مجبور شدم حرف‌های پراکنده و بی‌ربطی بزنم. مثلا با بغل دستیم راجع به جنگ ستارگان حرف زدم و با یکی که اون سر میز نشسته بود راجع به چای تایلندی. در عین حال که دوست دارم خبره به نظر برسم نمی‌دونم چی باعث می‌شه گاهی خودم رو به کودنی بزنم و لذت هم ببرم. جوری وانمود کردم که هیچی از چایی‌ها و عمل‌ اوردن‌شون سردرنمیارم. هرچی دختره می‌خواست آدرس بده می‌گفتم نمی‌دونم. آخرش رفت پاکت چایی خشک و قوری و فیلترش رو از توی قفسه‌ها اورد نشونم داد.

بعد کارت بازی کردیم و من دور اول مثل تراکتور از روی همه‌شون رد شدم و با قاطعیت بردم. دور دوم امتیازام تعریفی نداشت و یهو دچار اون حالت‌هایی شدم که همه‌چی بی‌مفهوم به نظر می‌رسه. هی گل به خودی زدم که بیشتر سقوط کنم. ته جدول بودن با نفر اول بودن اون‌قدری فرق نداره. دنیا از خوب، بد و معمولی تشکیل نشده. ماجرا ساده‌تره. فقط دو حالت داریم؛ اکستریم و معمولی.

قبل از نیمه شب باید برمی‌گشتم خونه چون بعدش ممکنه برنامه‌ی قطارها عوض بشه. البته مطمئن نیستم و فقط حدس می‌زنم. می‌شد برم رو سایت مترو و اطلاعات دقیق بگیرم ولی حس کردم صرفه نداره این‌قدر پیچیده‌ش کنم. ازین که همه چیز رو گوگل کنم خسته شدم. نزدیک خونه رفتم تو یکی ازین سوپرمارکت‌های شبانه‌روزی. یکی از فروشنده‌ها که روپوش سفید تنش بود گاهی با استرس میومد بین قفسه‌ها سرک می‌کشد و می‌رفت. نگران بود یکی ازون شیشه‌های زیتون شوری که جلوشون ایستاده بودم رو بدزدم. مارک تواین می‌گه اگه دزدیدن چیزی رو تغییر می‌داد نمی‌ذاشتند که بدزدید.

خوبیش اینه که هیچ‌کس توی مغازه نبود و با خیال راحت ایستادم جلوی قفسه‌ی سرکه‌ها و دونه دونه برچسب‌ها رو خوندم و محصولات مختلف رو مقایسه کردم. روزها پیرزن‌ها و پیرمردها به این سوپر حمله می‌کنن و قدرت مانور آدم رو می‌گیرن. بعضی‌هاشون ویلچرسوارن و بعضی‌های دیگه کپسول اکسیژن روی زمین دنبال خودشون می‌کشن و به جرم این‌که تو هنوز از پا و ریه‌هات سرویس می‌گیری بهت راه نمی‌دن.

یه مدل سرکه سیب ته قفسه‌ها پیدا کردم که مثل سرکه‌های خونگی بود. تهش لرد بسته بود و رنگش کمی کدر بود. ازین سرکه تصفیه‌ئی‌ کثافت‌ها که مثل اسید می‌مونن و تو دبه سه لیتری تحت نام تجاری وردا به فروش می‌رسن نبود. البته همکارانم از پشت صحنه اشاره می‌کنن تو این بیست سی سالی که من ایران نبودم وردا رفته اخلاقش رو خوب کرده و الان سرکه‌های مرغوب‌تر تو بطری‌های مینیاتوری هم می‌زنه.

به هرحال اگه دهانه‌ی این بطری که پیدا کردم کپک قطور خاکستری رنگی بسته بود می‌تونستم قسم بخورم عین سرکه‌ئیه که تو خونه‌ی مادربزرگم دیدم. یه سرکه بالزامیک و یه شیشه سرکه‌ی شراب قرمز هم خریدم. نمی‌دونم چی شد که سرکه این‌جوری خودش رو تو قلبم جا کرد. یه مدت به همه چی فلفل سیاه می‌زدم حالا روی همه چی سرکه می‌پاشم. تو خونه یه ته بطری از همه‌شون دارم ولی از اضطراب بی‌سرکه‌ئی هی می‌رم می‌خرم دپو می‌کنم. شاید مریضی باشه ولی گاهی کمی سرکه می‌ریزم تو استکان و سکر می‌نوشم. حالا چند وقت پیش تو یه مغازه‌ی دیگه یه پک چهارتایی از سرکه‌های مختلف دیدم؛ قشنگ تو تنگ‌های شکیل ریخته و درش رو با چوب پنبه بسته بود و کل مجموعه یه حالت کادوئی داشت. این رو که دیدم کمی خیالم راحت شد. یعنی بقیه هم برای سرکه احترام قائلن و حتا ممکنه به هم سرکه هدیه بدن.

ازین سرکه‌هایی که تو یکی دو سال اخیر باهاشون آشنا شدم سرکه شری از همه گواراتر بوده و سرکه سیاه چینی از همه حقیرتر. اولی خیلی طبیعی و به اندازه ترشه و دومی زیادی قویه. هنوز مطمئن نیستم ولی احتمالا یه دیوان شعر هم راجع به سرکه‌ها منتشر کنم. اگه اطلاعاتی دارین برام اس‌ام‌اس بزنین.

Read Full Post »

یکی از اشعاری که هنوز نسرودم با مطلع ای غار، ای یگانه‌ترین غار شروع می‌شه. اگه زمان جریان سیال آب بود، پارو می‌زدم به سیزده چهارده سال پیش و تو برنامه صبح‌گاه مدرسه‌مون اجراش می‌کردم. روی سن، چند پله بالاتر از سطح زمین، پشت میکروفون می‌ایستادم و چند ثانیه به انبوه دانش‌آموز‌های روپوش پوشیده‌ئی که جلوم صف بستن نگاه می‌کردم. بعد دستام رو باز می‌کردم دو طرفم و همین‌جور که تو هوا باهاشون نیم‌دایره می‌زدم شعره رو دکلمه می‌کردم. ای غار، ای یگانه‌ترین غار. اون‌جا دیگه مثل الان ذهنم خالی نمی‌شد. بیت‌های بعدی یکی بعد از دیگری می‌جوشیدن بیرون.

از سن که پائین میومدم سوار قایق می‌شدم؛ پارو می‌زدم به یکی از معدود خاطراتی که از چهار سالگیم دارم. از صداوسیما اومده بودن مهدکودک‌مون برای دهه فجر فیلمبرداری کنن. یه مردی شروع کرد به گشتن بین بچه‌ها. من پاچه‌های تیره‌ی شلوارش رو می‌دیدم. بعد دستش هم اومد توی کادر و من رو از بین بقیه بچه‌ها کشید بیرون. نشوندم جلوی دوربین و گفت عمو جون بگو دهه‌ی فجر مبارک. درست همین‌جا وارد خاطره می‌شم. دست راستم رو می‌برم بالا به فیلمبردار اشاره می‌کنم اجازه بده یه دقیقه، بعد نفس می‌گیرم و شعر خودم رو دکلمه می‌کنم.

از مهدکودک بیرون میام باز پارو می‌زنم و می‌رم. می‌رم به هرجای زندگیم که تریبونی دستم بوده سر می‌زنم و شعرم رو دکلمه می‌کنم. نمی‌دونم تو بیت‌های بعدی چی گفته می‌شه. بهش که فکر می‌کنم ذهنم تبدیل به پودر سست سفیدرنگی می‌شه و مثل خاکستر سیگار می‌ریزه روی زمین. اما مستمعین رو می‌بینم که کمی بی‌قرارن. بعضی‌ها چندبار از جاشون بلند می‌شن و باز می‌شینن. من هر دفعه تو اوج شعر تپق می‌زنم. درست سر شاه بیت حنجره‌م نمی‌کشه و صدام می‌لرزه. هربار یه روبالشی نخی لاجوردی از جیبم درمیارم می‌کشم روی صورتم و نیمه‌ی پایانی شعر رو می‌خونم.

Read Full Post »

در یک سال گذشته این سومین باره که کف­گیر می­خرم. تنوع محصولات اون­قدر زیاده که گیج شدم. اولی چوبی بود و رنگ ادویه به‌ش می­موند. دومی شیارهای ظریفی داشت که غذا لاش گیر می­کرد و خشک می­شد و شستنش سخت بود. هردو مشمئزم می‌کردن. این­بار ازین­هایی که سیاه رنگ و نسوزن خریدم. این یکی هم کمی که گوشه‌ی تابه می‌مونه دسته‌ش ذوب می‌شه و دود می‌کنه. حالت ایده‌آل اینه که همین‌ سیاه‌ها رو با دسته‌ی چوبی کار کنن. عجیبه که عقل طراحان صنعتی هنوز قد نداده. کاش اقلا کمی گرون‌تر بودن که جای مانورم بسته می­شد و پرونده‌ی خرید کف‌گیر رو می‌بستم.

لابه­لای قفسه­ی لوازم خانگی که راه می­رفتم به صورت مسلسلی به ارگازم می­رسیدم. چه  قابلمه‌های نفیسی به بازار اومده. ابزار نانوایی و آشپزی و شیرینی­پزی در سکوت پیشرفت چشم‌گیری کردن. یک شیرجوش لعابی ­نارنجی رنگ هم پسندیدم که درست نمی­دونم به چه دردم می­خورد. شاید بخرمش و بعضی روزها ببرمش سینما. فکر این‌که هیچ شیرجوشی تاحالا سینما نرفته خوشحالم می‌کنه. دنیا هنوز روزنه‌های انگولک نشده داره.

بعد رفتم طبقه­ی بالا تا کفش بخرم. از همون اول فروشنده­ئی دنبالم افتاد و سایه به سایه همراهم اومد و چند کفش پوست ماری و سگک طلائی نشونم داد. اختلاف سلیقه­ی فاحشی داشتیم. مزاجم که سرد شد فروشنده هم ولم کرد رفت. فروشنده­های پورسانتی­ آدم‌شناسن و نگاه که کم­فروغ می­شه و از شهوت خرید که می­افتی سریع می­فهمن. کمی بی­هدف لای قفسه­ها چرخیدم. کفش چرم دارچینیم سوراخ شده و واقعا احتیاج داشتم یک جفت کفش نو بخرم. آخرین سنگر آل­استار سورمه‌ئیه. نیاز نیس به‌ش فکر کنی یا حدس و گمان بزنی. رزومه‌ش مثل روز روشنه؛ بارون که میاد جورابت خیس می‌شه، پاخورش راحته، از ماه چهارم پارچه‌ی کتانش شروع می‌کنه به پوسیدن و ماه ششم درز بین پارچه و زوار پلاستیکیش سوراخ می‌شه. پولش رو دادم و همون­جا کنار صندوق پام کردم‌شون و اومدم بیرون.

امروز وقت دندون‌پزشکی داشتم. پرونده باز کردم و سه بار امضا زدم و بعد عرق پیشونیم رو پاک کردم. از امضام کمی خجالت می‌کشم. اولین بار چهار سال پیش توی بانک پارسیان سر خیابون‌مون کارت دانشجویی داده بودم برای اهراز هویت و بعد که امضا زدم یارو گفت امضات اصلا به معمارها نمی‌خوره. جامعه توقعات عجیبی از آدم داره. ازون به بعد اعتمادبه نفس امضائیم رو از دست دادم و کمی رنج می‌کشم. امضام هسته‌یی مرکزی داره و خطی خشن و مثلثی دورش. نمی‌شه گفت زشته ولی حرفی هم برای گفتن نداره. نمی‌دونم بیست‌وهشت سالگی وقت عوض کردنش باشه یا نه. مدت‌هاست پشت کاغذ‌ باطله‌ها امضا طراحی می‌کنم اما هنوز به گزینه‌ی مناسب نرسیدم. شاید مشکل از اسم فامیلیمه. اونایی که با جیم یا عین شروع می‌شن پتانسیل‌های گرافیکی بهتری جلوی پاشونه.

باید تا رمان‌ها، کتابچه‌های جیبی و جزوه‌هام رو منتشر نکردم و به‌م حمله نکردین برای امضا گرفتن فکری به حالش بکنم.

همین‌طور که منتظر نشسته بودم یک دختربچه‌ئی در نبود مادرش شروع کرد به غلت زدن روی گرانیت‌های سیاه کف اتاق انتظار. پنج شش ساله به نظر می‌رسید و خودش رو که می‌مالید به زمین غرق در شور و شعف می‌شد. چند نفر با حیرت نگاهش می‌کردن و یکی رفت مادرش رو صدا زد که بیاد بچه رو از زیر دست و پا جمع کنه. خیلی دوست داشتم به‌ش بپیوندم. قبلا چندبار روی تپه‌های چمنی سنترال پارک غلت زدم و از لذت به رعشه افتادم. یک نقاط به خصوصی رو توی مغز تحریک و فعال می‌کنه که در حالت معمول به‌شون دسترسی نداری.

بعد زنی که سیاه سرفه یا مریضی مشابه داشت اومد نشست بغل دستم. صندلی خالی زیاد بود و معلوم نیست چرا عدل اومد کنار من. شاید ازین‌که دیگران رو آلوده کنه لذت می‌برد. آدم‌ها از چیزهای غریبی لذت می‌برند که چون هولناک یا شرم‌آوره به‌ش اعتراف نمی‌کنن. کاش به دالان‌های تاریک مغزتون دسترسی داشتم و لیستی ازین موارد تهیه می‌کردم. زن سرفه‌های مرطوبی می‌کرد و ریه‌ش صدای ناجوری می‌داد. تمرکزم از بین رفته بود و هرلحظه منتظر بودم خونش بپاشه روی کتابی که می‌خوندم. خوشحالم که نوبتم شد و رفتم تو. دندون‌پزشک اومد دم در به استقبالم، به گرمی دست داد و خودش رو معرفی کرد. همه چیز رو به دقت توضیح می‌داد و بعد می‌خواست که اگه سوالی دارم بپرسم. آخرش هم جوری بدرقه‌م کرد انگار باجناقمه. نمی‌دونم این‌که «رفتار دوستانه» در جهان اول جزو «ابزار کار» شده رو به فال نیک بگیرم یا نگیرم. نمی‌شه گفت ناراضیم اما کمی سردرگمم می‌کنه.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: