Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژانویه 2014

این عکس‌های درگیری‌های اوکراین که برف و یخ و آتش رو در یه کادر دارن عجب قشنگن. قبلا یه مجموعه عکس از جنگ جهانی دوم دیده بودم که اونم زمستون بود و زیر برف. ولی سیاه‌وسفید کجا و این‌که شراره‌های سرخ آتش رو ببینی کجا. شاید یه جشنواره بذاریم اغتشاش‌های سال‎های اخیر کشورهای مختلف رو از نظر تکنیکی، هنری و جلوه‌های ویژه ارزیابی کنیم. من که سیمرغ بلورین فتوژنیک‌ترین اغتشاش رو به اوکراین اهدا می‌کنم. حتی رقابت‌های داخل سالن بین اغتشاشگران کشورهای مختلف هم می‌شه برگزار کرد. اگه المپیک وارد شاخه‌های ورزشیش بکندش هم که دیگه خیلی خوبه. اغتشاش‌گرهای بازنشسته میان به هم حمله می‌کنن سرگرم می‌شن. خوبه بدونین ریشه‌ی ورزش دقیقا همینه. چوگان مثلا تمرین رزم بوده ولی کم‌کم از مجبوری و نداری تبدیل به یه سری حرکات نمادین شده. تیراندازی و پرتاب نیزه و بوکس هم که پرواضحه؛ تموم‌شون رو یه سری جنگجو که به پوچی رسیده بودن به تجویز دکتر بنیان‌گذاری کردن. اینا جنگ که تموم می‌شه اجساد رو خاک می‌کنن و زخمی‌ها رو می‌برن درمونگاه و بعد خودشون می‌رن خونه پتو رو می‌کشن رو سرشون می‌خوابن. یه چندسال می‌خوابن بعد بیدار می‌شن می‌بینن همه چیز خیلی عادی ولی بی‌ربطه. دیگه هرروز از خودشون می‌پرسن یعنی چی، مفهومی که براش جنگیدم کو. اصلا مفهومی وجود داشت یا خطای دید بود. بعد آقای دکتر یه تشک زردرنگ برای اینا پهن می‌کنه می‌گه بیاین دوبه‌دو باهم کشتی بگیرین تا خوب شین. این‌ها هم می‌گیرن و می‌شن. حالا این تاریخچه‌ی کشتی بود ولی بقیه‌‌ رشته‌های ورزشی هم کم‎وبیش همینه.

جریانات اوکراین برام خیلی جالبه. شگفتا از تاریخ معاصر جهان. حس می‌کنم تاریخ هم سرعتی شده و فعل و انفعالی که قبلا تو چند قرن اتفاق می‌افتاده الان ظرف چند دهه صورت می‌گیره. جان مطلب اینه که اوکراین بعد از واپاشی جماهیر هم‌چنان وابسته به روسیه باقی می‌مونه. ده سال پیش ملی‌گراهاشون اومدن اون انقلاب نارنجی رو صورت دادن و اوضاع رو دست گرفتن. طی سال‌های بعد ولی مضمحل شدن و طبیعتا کار خاصی در جهت استقلال هم نتونستن انجام بدن چون اقتصادشون لاجونه و خودشون هم لاجونن. به هر حال گاز از روسیه میاد و بازار اصلی صنایع‌شون در روسیه‌ست و دست‌شون تو پوست گردوئه. تو انتخابات بعدی ملی‌گراها کنار زده شدن میانه‌روهای متمایل به چپ رای اوردن. الان درگیری سر اینه که دولت به خاطر فشار روسیه با اتحادیه اروپا قرارداد امضا نمی‌کنه. ملی‌گراها، راست‌ها و بخشی از معمولی‌ها ریختن تو خیابون می‌گن روسیه رو ولش کن بابا ما از اینا متنفریم، ما می‌خوایم بریم تو زمین اروپا بازی کنیم. دولتم می‌گه عجبا، چرا حالیتون نیست ما بند ناف‌مون رو از روسیه ببریم تلف می‌شیم. دیگه تیم اروپا آمریکا ازین‌ور دست اوکراین رو می‌کشه روسیه ازون‌ور.

قشنگ مثال کلیشه‎ئی نبرد شرق و غرب. نبرد شرق و غربم که می‌دونین غایت بی‌مفهومیه و مثل یه دور باطل داره از ازل تکرار می‌شه. حالا از ازل که نه ولی از زمان اسب تروآ. باشه ایلیاد رو میگین افسانه و قصه‌ست هیچی، دیگه خشایارشا و یونانیا که فکت تاریخیه. می‌کنه 2500 سال پیش. بی‌حوصله‌مون کردین بابا؛ خستگی چند هزار سال تو تن‌ و بدن‌مون مونده. کی بشه بریم مریخ زندگی کنیم از دست‌تون راحت شیم.

Read Full Post »

س.د عزیزم

ساعت سه‌ی بامداد چهارشنبه‌ست. سرم رو از پنجره برده بودم بیرون خیابون رو تماشا می‌کردم که دلم خواست دوباره برات ایمیل بزنم. چند تاکسی زرد پشت چراغ قرمز منتظر بودن و عابری پیاده هم قوز کرده عرض خیابون رو رد می‌کرد. از طبقه یازدهم همه چیز در هاله‌ئی از سانتیمانتالیزم دیده می‌شه. وقتی با اشیا تو یه سطح قرار دارم حسم بهشون معمولیه، از بالا یا پائین که تماشاشون می‏کنم ولی خیلی تحت تاثیر قرارمی‌گیرم. تاحالا برات تعریف نکرده بودم، ماه اولی که از ایران اومده بودم هروقت تو آسمون هواپیما می‏دیدم گریه‌م می‌گرفت. راستش الان برای خودمم عجیبه. ببین چیه که آدم به فازهای خودش در گذشته که نگاه می‌کنه انگار زندگی یه غریبه‌ رو می‌بینه.

این‌جا روبه پنجره‏ی اتاقم هزارتا پنجره دیده می‌شه. بعضی‌هاشون خیلی کوچیک و دورن در حد یه نقطه‌ی نورانی، یه ردیف از پنجره‌های آپارتمان اون‌طرف خیابون ولی اون‌قدر بهم نزدیکن که به وضوح تابلوهایی که به دیوار آویختن رو می‌بینم. گاهی آخر شب‌ها کرکره حصیری اتاقم که همیشه کیپه رو می‌دم کنار و کمی نگاه‌شون می‌کنم. بدم نمیاد صحنه‌ی سکس‌شون رو ببینم، ولی اونا بدشون میاد و بعد ازین‌که شلوارشون رو درمیارن پرده رو می‌ندازن.

می‌شه گفت به پنجره‌ی اتاقم درجاتی از دلبستگی عاطفی پیدا کردم. کاش می‌شد برات پستش کنم یه مدت ازش استفاده کنی. بشر وقتی به بالندگی می‌رسه که به تکنولوژی حمل و نقل پنجره دست پیداکنه.

باقیمونده‌ی گلدون‌هام رو با این‌که مراقب‌شونم پژمرده شدن. فکرکنم اتاقم زیادی گرمه. شوفاژه خیلی داغ می‌کنه و من پیچ کنترلش رو پیدا نمی‌کنم و ازون بدتر از کف اتاق هم لوله‌های آب گرم رد می‌شه. شنیدم توی مکه هم برای رفاه زائرین از کف لوله‌ی آب رد کردن ولی آب سرد. راستی مامانم می‌خواد بره سفر حج. یه مقدار معذبم ولی قبول کن به من ربطی نداره. تازه هیچ بعید نیست خودم هم یه روزی مشرف شم. چندبار که رفتم مشهد از حرم و فضاسازیش راضی بودم و قشنگ اون حس رو می‌گرفتم که آقاجونم این‌جا خاکه. تو چون با ائمه نسبت فامیلی نداری شاید درک نکنی چی می‌گم.

چندوقت پیش این دوستم که بودائیه دوباره به سمتم لشگرکشی کرد. این‌بار یه کتاب راجع به بودیسم داده بخونم که هنوز لاش رو باز نکردم. تقصیر خودم هم شد الکی دست بردم تو قفسه کتاب‌هاش و این رو کشیدم بیرون و اون هم گفت بردار مال تو. اگه از کیفیت جلد و صحافی کتاب بخوام قضاوت کنم مثل طالع‌بینی‌هایی می‌مونه که جلوی دانشگاه تهران می‌فروختن. من خودم یه متولد ماه مهرش رو خریده بودم و بعد از مطالعه‌ش احساس بهتری نسبت به خودم پیداکردم. تنها موردی که همه‌ی آدم‌ها مطلقا ازش راضین همین ماه تولدشونه. مثلا من هیچکس رو ندیدم که گریه کنه و خودش رو شلاق بزنه که چرا یه مردادی اصیل نیست.

س.د جان

خوبی ایمیل اینه که کنترلش تماما دست خودمه و تو نمی‌تونی مسیر حرف‌هام رو عوض کنی. شنیدن صدای آدم‌ها هم البته لطف خودش رو داره ولی بیشتر فانتزی و نمادین و برای قشنگیه. خوبه بدونی میانگین گیرایی شفاحی آدم‌ها بعد از ده دقیقه حدود پنجاه درصد افت می‌کنه. فکرکردن به اینکه وقتی حرف می‌زنی نصف مفاهیم توی هوا بخار می‌شن و هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسن زجرآوره. ببین این مسئله چه فشاری به انسان اورده که میخ گرفته دستش شروع کرده به حکاکی روی دیواره‌ی سنگی غار.

خود تو یه عادتی داری که منظورت رو سه بار با کلمات مختلف جمله بندی و تکرار می‌کنی. کارت زننده‌ست ولی نمی‌تونم به خاطر این‌که تلاش می‌کنی شانس شنیده شدنت رو بالا ببری ملامتت کنم. گرچه مطمئن هم نیستم واقعا شانست بالا می‌ره یا نه. چون هی که یه چیزی رو می‌گی من ناشنوا و افلیج می‌شم.

س.د خوبم

رفتم توی آشپزخونه پارچ تصفیه رو آب کنم و حالم عوض شد. لازمه یه وقفه‌ئی بین کارهام بیفته. پشت سرهم که می‌نویسم یه انرژی جنبشی درم انباشته می‌شه که مجبورم می‌کنه به خودم یا به تو حمله کنم. گاهی تنبلیم میاد آب رو فیلتر کنم و همین‌جوری لبم رو لوله می‌کنم دور شیر و مستقیما آب می‌خورم. خوب که نگاه کنی ذرات معلق گچ و شن و ماسه و آشغال رو توش می‌بینی. البته بدن انسان تا یه حدی کثافت رو می‌تونه تحمل کنه و چیزی نمی‌شه. بعضی‌ها پک شیش‌تایی آب‌معدنی می‌خرن تو خونه انبار می‌کنن و از همون مصرف می‌کنن. من با آب بطری که به شیوه تجاری عرضه می‌شه مشکل دارم. یه قمقمه دوجداره سبز لجنی دارم که از خونه پرش می‌کنم با خودم می‌برم بیرون. تحقیرآمیزه که آب رو هم تبدیل به جنس مصرفی کردن. هربار تو سوپرمارکت‌ها می‌بینم ردیف ردیف آب تو بسته‌بندی‌ها و با مارک‌های مختلف چیدن با تبر همه رو می‌شکنم. بعد تبر رو می‌ذارم روی دوش یکی از دبه‌های پنج لیتری و وقتی فروشنده‌ها پرسیدن کی این کار رو کرده می‌گم اون بطری بزرگ.

می‌دونم تو مشکلی با این موضوع نداری و برای اقتصاد مفید می‌دونیش. شاید یه موقعی نظر من رو هم بتونی عوض کنی؛ آخرین بار که دلایلت دیمی بودن. می‌دونی افق بیست ساله‌ش این می‌شه که اکسیژن ویتامینه‌ی کوهستان‌های سوئیس رو هم توی پاکت به‌مون می‌فروشن که روزی یه واحدش رو توی اتاق منفجرکنیم باطراوت شیم.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: