Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for فوریه 2014

Kent_Rogowski_Bears_09

یک‌شنبه شب‌ها اتاقم که تا گلو در کثافت فرورفته رو نظافت می‌کنم. اول کاغذباطله‌ها رو از گوشه و کنار جمع می‌کنم، بعد جارو می‌زنم و پارکت‌های کهنه رو دستمال می‌کشم. امشب یه تپه کاردوچنگال یک‌بار مصرف که به مرور زمان از کافه‌ی روبه خونه‌م اوردم رو هم ریختم قاطی زباله‌ها رفت. این وسایل رایگان رو برای همین می‌ذارن که ما انتقام خودمون رو از کاسب بگیریم و یه چنگش رو بریزیم تو کیف‌مون و تخلیه شیم. گرچه اون‌ها هم تو جبهه خودشون می‌جنگن. مثلا پارچ شیرسویای رایگانی که روی پیشخوان‌ گذاشتن به وضوح آب قاطیش داره.

بعد ملافه‌ها و روبالشی‌ها و حوله‌ها رو انداختم توی ماشین لباس‌شویی. همه‌شون سفیدن اینه که روشون نصف دبه آب ژاول ریختم. ملافه‌های گل‌گلی و چهارخونه فقط توی ذهن و خیال آدم قشنگن و در واقعیت بعد از چندبار شستشو شبیه عکس‌های آرتیست‌های فیسبوکی‌ می‌شن؛ با رنگ‌های مرده و کنتراست لاجون و بدون حرفی برای گفتن. این سفیدها رو هربار بشوری نو می‌شن و خواب بهتری هم به آدم عرضه می‌کنن. حوله رو که از خشک‌کن اوردم بیرون دیدم اندازه یک کف دست از وسطش جر خورده و تاروپودش متلاشی شده. چنددقیقه با حیرت نگاهش می‌کردم. حولهه رو خریده بودم برای کسایی که میان خونه‌م و عمر زیادی هم نداشت. نمی‌دونم وایتکس سوراخش کرده یا قبلا یکی از مصرف کننده‌هاش این‌جوریش کرده و من نفهمیدم. تازه می‌خواستم چندسال بعد که کهنه شد زندگی‌نامه‌ش رو از زبانش بنویسم کتاب کنم. گرچه مرگ پایان کبوتر نیست و شاید این رو قیچی کنم و از توش دوتا حوله کوچیک‌تر دربیارم.

اشیا پاره که می‌شن بهتر باهاشون ارتباط برقرار می‌کنم. انگار قبلش خنثی هستن و اون زخمی شدنه زنده‌شون می‌کنه. ژاک دریدا هم سال‌ها حنجره‎ درید که بگه مفاهیم از دل اوراق کردن‌ بیرون میان. ببین چیه که حتا روز قیامت هم همین کانسپت دیکانستراکشن رو داره. می‌گه وَ إِذَا الْجِبالُ سُیِّرَتْ. یعنی سیستم رو که به اوج می‌خوای برسونی یه دور کوه‌ها و زمین رو می‎کوبی به هم و می‌پاشی تو هوا.

آخرشب برای نانا پیغام گذاشتم اگه هستی بیا اوو-وو. اومد و تا سه‌ونیم صبح حرف زدیم و آخراش افتاده بودم رو اون فازهایی که حرف زدن جدی حس لخت شدن می‌ده. انگار رسوب کلمات رو با کاردک از دیواره‎ی گلوت می‌تراشی. وسوسه شدم صدامون رو ضبط کنم ولی دیدم از کجا معلوم همین‌که بدونم دکمه‌ی رکورد زده شده از ماهیتی که تو اون لحظه دارم خارجم نکنه. این‌همه ابزار ثبت صدا و تصویر و حرکت اومده اما هنوز بشر پوشالی‌ترین لحظات رو ثبت می‌کنه و لایق‌ترین‌ها رو نمی‌تونه؛ می‌ذاره مثل ماسه از لای انگشت‌هاش بریزن بیرون و برای همیشه محو شن.

درحالی که هنوز از بعضی ساده‌ترین حالات زندگی تصویری در دسترس نیست، دنیا داره زیر عکس‌هایی که درش دختری پشت به دوربین ایستاده و دریا/جنگل/کوه رو تماشا می‌کنه و باد در موهاش وزیده دفن می‌شه. به زودی دوربین‌های دیجیتال نسبت به این صحنه‌ها حساسیت پوستی پیدا می‌کنن و تا لنز رو به سمت‌شون نشونه برید دوربین کپک می‌زنه و بعد تبدیل به مایع لزجی می‌شه و می‌پاشه روی سر و صورت‌تون.

*عکس از کنت رگاوفسکی، مجموعه‌ی خرس‌های پشت و رو شده

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: