Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for آوریل 2014

زیر بارون توی صف موزه ایستاده بودم. کفش‌های ماهوتی جدیدم پشت پام رو می‌زدن. یک ورقه‌ی نازک از پوست پاشنه‌م ور اومده و کمی بالاتر کنار لکه‌ئی خون خشکیده لوله شده بود. با هر قدم چرم خشک کفش مثل رنده می‌سائید روی زخم. زنی که کمی عقب‌تر توی صف ایستاده بود تقه‌ئی روی شونه‌م زد و بهم چسب زخم داد. چسب رو که می‌گرفتم توی چشم‌هاش نگاه کردم ببینم چندشش شده یا نه. عین خیالش نبود و لبخند فاخری می‌زد. سر درنمیارم مردم از کجا بلدن تو هر شرایطی چجوری رفتار کنن. انگار همه‎شون یه دوره‎ی آموزشی مخفیانه رفتن و من رو نبردن. پس چرا دیروز که چمدون بغل دستیم لای در قطار گیر کرده بود من نمی‌دونستم چی‌کار کنم و فلج اطفال گرفته بودم.

نیم ساعت بعد وارد موزه شدم. از پشت شیشه فاتحانه نوار طولانی مردم رو که هنوز بیرون ایستاده بودن تماشا کردم. از قشنگ‌ترین موفقیت‌های زندگی همینه که برسی نوک صف و بری تو. استعداد خاصی نمی‌خواد و بقیه هم سروقت به حق‌شون می‌رسن و همه‌تون برنده‌ئین. حالا یه بار که بارون نمیومد و پام زخم نبود می‌خوام نوبتم که شد و رفتم تو باز بیام بیرون بایستم ته صف و همین‌جوری تا آخرش هی چرخه رو تکرار کنم.
موزه تو ساعت‌های مجانیش شبیه باغ‌وحش می‌شه. ابله‌ها در توده‌های انبوه دور اثری از پیکاسو جمع می‌شن، زوزه می‌کشن و عکس می‌ندازن. هزاران عکس باکیفیت ازین تابلو توی اینترنت هست ولی این‌ها به مرض مهلک شخصی‌سازی گرفتارن. این مسئله که «خودشون» عکس رو انداختن به زندگی پوشالی‎شون معنی می‌ده.
پیکاسو هم نون این رو خورده که «نفر اول» بوده و ایده زودتر به ذهنش رسیده. الان نصف همین‌ها که با دهان نیمه‎باز سر دوربین‌شون رو به سمت نقاشیش نشونه رفتن بلدن بهترش رو بکشن ولی آخه دیگه چه فایده، از هر جریانی یک نفر کردیتش رو می‎بره و بقیه تو منجلاب تقلید کار میمونه دست و پا می‎زنن.

کمی بعد که به سمت خونه قدم می‎زدم م بعد از یک ماه که ازش خبری نداشتم پیغام داد که حمام خونه‌ش خراب شده و اگه می‌شه بیاد خونه‎ی من دوش بگیره. گفتم آره حتما بیا و واقعا منظورم همین بود. نیم ساعت بعد که پای پنجره‌ی اتاقم نشسته بودم و برای هزارمین بار نمای تکراری خیابون رو تماشا می‌کردم مثل سگ پشیمون بودم. مشکل اینه که روی قایق چوبی‎ت دراز کشیدی و در لحظه می‌گی آره ولی هیچ وقت نمی‌دونی چند دقیقه بعد امواج کجا می‎برندت. م وسواسی و کمی خسته‌کننده‎س. حمام من سوسک داره، قشر چربی از کثافت روی کاشی‌هاش رو پوشونده و چاهک فاضلابش نیمه مسدوده. در خیالاتم فکرمی‌کنم معاشر آروم دوست دارم ولی در عمل م که یواش حرف می‌زنه و سکته‌های چنددقیقه‌ئی بین جملاتش می‌ندازه از زندگی مایوس می‌شم و نسج داخلی دهانم رو گاز می‌گیرم تا زمان بگذره.
از استرس رفتم توی آشپزخونه میوه بردارم و متوجه شدم هم‌خونه‌ئیم سه تا موز درشت رسیده ازم دزدیده. مقداری پکر شدم ولی خوب هفته‎ی پیش هم من یه دبه آب‌پرتقالش رو نوشیده‌بودم که هرجور حساب کنی گرون‌تره. اوایل مخفیانه خوراکی‌های هم رو می‌خوردیم و سطح کار رو صاف می‌کردیم که معلوم نشه اما حالا بعد از دو سال شمشیر رو از رو بستیم. فکرکردن به این که زمان روابط رو به گند می‌کشه متاثرم می‌کنه. کاش همیشه به قشنگی اولش که همه چیز برق می‌زنه و جالبه بود.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: