Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مه 2014

دربون کمک کرد تا شش چمدون بزرگ رو از آسانسور اوردیم پای ماشین و جا دادیم توی صندوق. یک اسکناس پنج دلاری مچاله دراوردم به‌ش انعام بدم که نگرفت و انگار که ترسیده باشه چند قدم عقب عقب برداشت. نمی‌دونم رقم پائین بود و به‎ش برخورد یا حس کرد تو یه طبقه اقتصادی هستیم و از هم‌کارش پول نگرفت. توی راه سعی کردم نوستالژی بزنم یا گریه کنم ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. به راننده گفتم صدای رادیو رو کم کنه و کمی زیر نور خورشید که از پنجره می‌تابید چرت زدم.

یک نفر دوتا پنجاه دلاری قلابی به‌م انداخته و ماه‌هاست منتظر فرصتی می‌گردم که زنده‎شون کنم. از نیمه‎ی راه بیدار شدم و به پشت گردن راننده خیره شدم. چینی بود و بلوز شلوار نخی نباتی رنگش به طرز شرم‌آوری اتوکشیده و تمیز بود. من چمدون رو به خودم می‌مالم و سرتاپام رو خاکی و لجنی می‌کنم ولی این‌ها تکنیکش رو بلدن و چمدون مثل دیس قطاب تو دست‎شون می‌رقصه. ماشینش هم پاکیزه بود و بوی مواد شوینده می‌داد. دوست داشتم اتوبان کش بیاد و ساعت‌ها توی اون ماشین بمونم و دور بشم ولی خوب کمی بعد رسیدیم. یکی از پنجاه دلاری قلابی‌ها رو همراه یک اسکناس دهی واقعی به‌ش دادم و پیاده شدم. آخرین تصویری که ازش دارم اینه که کف دوتا دستش رو گذاشت روی هم، تعظیم چینی کرد، عینک آفتابی خرمگسی سبزش رو زد و در پیچ خیابون محو شد. نمی‌شد گفت پشیمونم ولی زیاد هم سرحال نبودم. پنجاه دلاری دوم رو نگه می‌دارم و سر عقد کادو می‌دم به تو.

خونه عوض کردن این توهم رو در آدم به وجود میاره که می‌ری و کپک‌ها رو پشت سر می‌ذاری و فصل نویی در دفتر زندگیت آغاز می‌شه. دانشگاه جدید و جفت جدید و کشور جدید و بقیه تغییرات عمده هم سراب مشابهی برای آدم می‎سازن.

از پله‌ها که بالا رفتم و کلید رو توی در اتاق چرخوندم مقداری از هیجانم محو شد و توی ذوقم خورد. مشکوک شدم که نکنه عوضی اومدم. دفعه‎ی پیش اتاق مستطیلی حیرت‌انگیزی دیدم که به تراسی نورگیر ختم می‌شد و همون‌جا لال شدم و با زبون اشاره به صاحبخونه حالی کردم که قرارداد رو بیاره تا امضا بزنم. این‌بار اتاق معمولی و پیش پا افتاده به نظر می‎رسید و البته تراس هنوز مثل نگین انگشتری می‌درخشید. دیدش رو به حیاط مشجر جنوبی بود و کف‌پوش آجری رنگ، یک میز گرد کهنه و دو صندلی خاک گرفته داشت. گونه‌هام رو مالیدم کف تراس و با آب چشم شستمش و به‌ش قول دادم شب رو اون‌جا بخوابم و اصلا شاید همون‌جا مستقر شم و اتاق رو به عنوان کمد استفاده کنم.

قبل از اتاق تراس‌دار به هشت خونه دیگه هم سر زده بودم. بودجه‎ی من فقط با خوک‎دونی‌های تهوع‌آور و صاحبخونه‌های دیوانه جور درمی‌اومد. در دوستی با دیوانه‌ها مشکلی ندارم و نمونه‌ش همین خود تو، ولی موقع کار و معامله ترجیح می‌دم طرفم روحی سالم باشه.

روی تخت دراز کشیدم و باز چرت زدم و کابوس چمدون‌هام رو دیدم. این مسئله که از اثاث‌کشی قبلی دو چمدون حجیم به وسائلم اضافه شده اذیتم می‌کنه. یک تپه کتاب و لباس اضافه هم ریختم توی زباله‌ها ولی باز تموم نمی‎شدن. می‌شد کتاب‌ها رو توی آمازون بفروشم اما در کاسبی علیلم و روز‌به‌روز هم ناتوان‌تر می‌شم. سال‌ها پیش‌ بابام می‌خواست شیر بخره و سکه ده تومنی لازم داشت و من سکه‌هام رو دونه‌ئی پنجاه تومن به‎ش فروختم و سرمایه‌م پنج برابر شد ولی همه چی همون‌جا در کودکی خشکید و تبدیل به شوره‌زار شد. از لباس‌ها خیالم راحته چون بوی نا می‌دادن و پوسیده بودن و حتا قاب دستمال هم ازشون درنمی‌اومد. تنها چیزی که دورریختنش آزارم داد زونکن سفید رنگ قطوری بود که پیارسال برای جمع کردن تزم خریده بودم. در اصل زنک استادراهنما مجبورم کرد بخرم. اون موقع هنوز از دلارهایی که با پول بازنشستگی مامانم خریده بودیم خرج می‌کردم و نسبتا خسیس‌تر از الان بودم و موقع پرداخت بیست چوب برای زونکن دندون‌هام رو به سختی روی هم فشار می‌دادم. زونکن هم با تگ و رویه‌ی پلاستیکیش دست نخورده باقی موند تا حالا که ریختمش دور.

ازین‌ور دونه دونه جمع کردم با فرقون ریختم بیرون ازون‌ور تو با یک کامیون بار چند تنی آهک وارد کادر شدی و پاشیدیش توی هوا و همه چیز با قشری از گرد سفیدرنگ پوشیده شد و چشم چشم رو نمی‎بینه.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: