Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2014

پیاله‎ی سرامیکی ماست رو آب می‌کشیدم که جولیا، هم‌خونه‌م با کیسه‌های خرید وارد آشپزخونه شد. بیست‌ودو ساله‎س و خنده‌هاش صدای پرنده می‌ده و روز اثاث‌کشی کمک کرد چمدون‌هام رو از پله‎ها بیارم بالا. به ندرت هم رو می‎بینیم ولی رد حضورش همیشه در فضای خونه هست؛ صبح‌ها بوی عطر گرمی که می‌زنه رو توی راهرو حس می‌کنم و بعضی شب‌ها هم صدای پای دوست‌پسرش و بعد صدای کردن‎شون از حمام شنیده می‎شه. این که ممکنه ترشحات بدن‎شون به در و دیوار بماله اذیتم می‌کنه و البته دوش هم طولانی مدت باز می‌مونه و قبض آب گرون می‎شه.

خریدهاش رو که توی یخچال جا می‌داد بهش تذکر دادم از حموم برای کردن استفاده نکنه، صورتش رو با دست پوشوند و بی‌حرکت موند و هرچی منتظر شدم حرفی نزد. نمی‌دونستم چی کار کنم که البته مسئله جدیدی نیست و اکثرا در روابط اجتماعی به همین بن‌بست می‌خورم. بیست‌ویکی دو ساله‌ها با هم‌سن‌های خودشون راحتن و کنار ما معذب می‌شن یا شاید به نظرشون خیلی دور میایم و وحشت می‌کنن. منم گاهی سی چهل سالگی به نظرم جزیره‌ئی جداافتاده میاد و هی یادم می‌ره که از درون همه‌‏ش یه جوره و اون‌قدر خزنده و پیوسته اتفاق می‌افته که متوجه جابجایی نمی‎شی. خجالت کشیدن فرآیند عجیبیه و سردرنمیارم از چه منبعی تغذیه می‌‏شه. چندوقت پیش سرکلاس حرف می‌زدیم که یهو جریان داغ خون از نوک انگشت‌های پام اومد بالا رسید به صورتم و بعد به سمت گوش‌هام پخش شد و بغل دستیم بهم گفت وای چه سرخ شدی. مدت‌ها بود این‌جوری خجالت نکشیده بودم، هی عرق کردم و کبود و کبودتر شدم بلکه به هلاکت برسم و دنیا از منصه ظهورم پاک شه. الان هرچی فکرمی‌کنم یادم نمیاد موضوع بحث چی بود و یادم هم نیست کی بغل دستم نشسته بود که برم ازش بپرسم.

از جولیا خوشم میاد و گاهی توی آشپزخونه باهاش حرف می‌زنم. یک هم‌خونه‎ی دیگه هم دارم که نسبت بهش خنثی هستم و اگه جسدش توی اتاقش پیدا شه حس خاصی بهم دست نمی‌ده. این‌که چی می‌شه از یکی خوشم میاد از یکی نه هنوز برام مبهم مونده. ممکنه چون صدای گوشخراشی داره و گاهی یادش می‌ره آشغال‌ها رو بذاره دم در باهاش ارتباط نگرفته باشم ولی آخرش اینا بهونه‎س، انگار بدن آدم‌ها یک سری مواد شیمیایی نامرئی ترشح می‌کنه که با بوئیدنش تصمیم می‌گیرم باهاشون دوستی، دشمنی یا بی‎تفاوتی کنم.

دیشب توی خیابون‌های داون‌تاون راه می‌رفتیم که «ز» به تابلوی کوچکی کنار پیاده‌رو اشاره کرد و گفت بیا برو این‌جا فالت رو بگیرن. چندپله رفتیم پائین تا وارد اتاق کوچکی شدیم که سه صندلی مخمل زرشکی رنگ به سختی درش جا گرفته بود. ز به خاطر تاریکی یا شاید هم کوری توی راه‎پله سکندری خورد و با کون سقوط کرد روی پاگرد و بعد با این‌که زجر درد به وضوح در چهره‎ش دیده می‌شد صاف نشست روی صندلی و زمزمه کرد که چیزیش نشده. حس کردم از زمین خوردنش شرمگین شده و چون برای قربانیان خجالت بهترین درمان اینه که نادیده بگیری‎شون محلش ندادم و با زن فالگیر حرف زدم. سی‌وچندساله ‌می‌زد و سرتاپا سیاه پوشیده بود و موهاش رو با بی‌قیدی دور صورت گردش ریخته بود. یک سنگ شفاف گذاشت کف دستم و بدنش رو مثل آونگ به طرفین تکون داد و شروع کرد به حرف زدن.

عجیبه که تاحالا به فکرم نرسیده بود، من خودم باید فالگیر می‌شدم. اصلا همین الان فالگیر هستم ولی فال مردم رو توی دلم می‌گیرم و قصه‎شون رو به‎شون نمی‌گم و در نتیجه اون‌ها هم دستمزدم رو نمی‌دن. مثلا توی واگن قطار به ردیف آدم‌هایی که روبه‌روم نشستن خیره می‎شم و سعی می‌کنم حدس بزنم کدوم‎شون زودتر می‌میره و البته گاهی هم به جزئیات پنهان زندگی‌شون فکر می‌کنم.

در راه برگشت به خونه زن جوانی کنارم نشسته بود که چرت می‌زد و سنگین نفس‌ می‌کشید و گردنش شل شده بود و گاهی سرش به آرامی فرود میومد روی شونه‌م. کمی ناراحتم می‌کرد ولی نه اون‌قدر که بخوام صندلیم رو عوض کنم و البته یک‌بار با آرنج ضربه‎ئی به پهلوش کوبیدم که نیمه‌هوشیار شد و برای چند ثانیه صاف نشست. موهای خرمائیش رو با کشی باریک و چند گیره‎ی کوچک مشکی مثل تاج باشکوهی روی سرش جمع کرده بود. منم خیلی دوست دارم موهام رو این‌ مدلی درست کنم و ویدیوی آموزشیش رو هم نگاه کردم ولی نتیجه شبیه بوته‎ی خار بالای سرم می‌ایستاد. نمی‌دونم، شاید مال جنس مو باشه. سفیدپوست‌ها اون وز رقت‌انگیز موهای ما رو ندارن و البته این فقط یکی از تفاوت‌هامونه.

Read Full Post »

Villa Nemazeeسال صفری که بودم تو مجله معمار چندتا عکس از ویلای نمازی دیده بودم و خوب اون اوایل آدم عاطفی‌تره و خیلی هم زود درگیر می‏‌شه و منم ازین بنا خوشم اومده بود و شب‌ها کروکی‌های طراحش جو پونتی رو می‌ذاشتم جلوم و می‌گریستم.

یک عکسی از نشیمن ویلا بود که سقف بلند و پنجره‎ی وسیعی رو به حیاط مشجر داشت و از میز و مبل تا لوردراپه و پرده رو خود معماره طراحی کرده بود و همه چیز مدرن و سیال و رنگ‌ها ترکیبی از آبی نفتی و سفید بود و من هربار در جزئیات این تصویر دقیق می‎شدم تشنج می‌کردم.

بعد آدرس ویلاهه رو دراوردم و اون زمان دووی تصادفی بابام اینا دستم بود که سپرش رو با طناب به بدنه‌ی ماشین بسته بودیم و منم تاحالا تو فرعی‌های نیاوران نرفته بودم چون اون‌سمت کسی رو نداشتیم و خلاصه رفتم و رسیدم و دوو رو جلوی بنا پارک کردم و زنگ در رو زدم و کسی جواب نداد. کمی که گذشت از لای نرده‌ها دیدم یکی توی حیاط تکون می‌خوره و کوبیدم به در که یارو اومد و گفت باغبونه و البته من خودم پوتین‌های گلی باغبونیش رو از زیر در می‌دیدم. گفت صاحبخونه خارجه و هرچی پرسیدم شماره تماسی چیزی ازش بده نداد و درخواست کردم اقلا لای در رو باز کنه حیاط رو ببینم که گفت نمی‌شه و برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه و بعد پوتین‌های سیاه پلاستیکیش از کادر رفت بیرون.

من به خاطر صفای روستائیم دوربین و تخته شاسی و قلم و کاغذ همراهم برده بودم و فکر می‌کردم اینا الان من رو راه می‌دن تو و خیلی هم خوشحال می‌شن که به ملک‎شون توجه نشون دادم و شاید اصلا نمی‌دونن خونهه ارزشمنده و من از جهل درشون میارم. چندبار طول کوچه رو قدم زدم و یک حالت روحانی خاصی بهم دست داد چون تاحالا فرعی به این چشم‌نوازی ندیده بودم. همین‌جوری درخت تا آسمون سرکشیده بود و هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید انگار همه‎ی محله رفتن خارج و من به فرمان‎روایی رسیدم.

بعد شماره تلفن کسی که قبلا رو این خونهه کارکرده بود رو پیداکردم و الان درست حضور ذهن ندارم ولی معماری ساکن ایتالیا بود و شاید اسمش بهرام، بهروز یا بهمن بود شاید هم نه و بهش زنگ زدم که گفت آخرین بار خونه دست ابریشمچی بوده و دیگه بعدش رو نمی‌دونه. ابریشمچی همون صاحب نوکیائه که یک زمانی خیلی گوسیپ راجع بهش بود. هفته‌های بعد من چندبار دیگه رفتم زنگ اینا رو زدم و از زیر در نگاه کردم که البته هیچ‌وقت کسی جواب نداد. یک توصیه‌نامه‎ی بازدید از دانشگاه گرفته بودم که عرق کف دستم بهش نم پس داده بود و جوهر مهرش پخش شده بود ولی بهش باور معنوی داشتم و هربار همراهم می‎بردمش که اگه کسی اومد دم در این رو بکوبم تو صورتش و وارد ساختمون بشم تا این‌که کاغذش پوسید و منم ترم‌ بعد دیگه آدم افسرده و خمودی شده بودم و حال نداشتم چیزی رو پیگیری کنم و قضیه از سرم افتاد.

***

هشت سال بعد

این اواخر هرشب خواب می‎بینم و برای من تازگی داره چون قبلا خواب نمی‌دیدم یا شاید می‌دیدم و یادم نمی‌موند و مردم که خواب‌هاشون رو برام تعریف می‌کردن باورم نمی‎شد و فکر می‌کردم دارن یاوه می‎بافن. الان هرروز صبح با شگفتی بیدار می‌شم چون تو خواب صحنه‌های رندومی از گذشته برام اکران می‎شه؛ مثلا لوکیشن دیشب نیاوران بود و اون سکانسی که دارم دوو رو جلوی در ویلای نمازی پارک می‌کنم و دور سپر طناب زردرنگی پیچیده شده. صبح که بیدار شدم یادم اومد که چقدر من این خونه رو دوست داشتم و در واقع های‌اسکول سوئیت‌هارتم بود و دیگه افتادم به جستجو که ببینم الان کجاست و چه می‌کنه که معلوم شد پیرارسال جواز تخریب ویلا و ساخت برج سی طبقه روی جسدش صادرشده و پارسال میراث فرهنگی به دیوان عدالت اداری نامه نوشته که نذارین خرابش کنن بابا و بقیه‎ی ماجرا رو هم کسی خبر نداشت.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: