Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اکتبر 2014

س.د عزیزم

بیشتر از نه ماهه که برات چیزی ننوشتم و راستش تا امشب هم قصد نداشتم بنویسم. از دلخوری خفیف بین‌مون که بگذریم، حس می‌کنم کمی از مرحله پرت افتادی و رشته‌هایی که به هم وصل‌مون می‌کردن پوسیدن. شاید ادعا کنی این منم که دارم از مرحله پرت می‎افتم که درین حالت هم ازت توقع داشتم کنار نکشی و همراهیم کنی.

امشب فیلم مستندی دیدم که یادت افتادم و دوست دارم حتما ببینیش و بعد راجع بهش صحبت کنیم، گرچه اگه تو ساکت بمونی و فقط گوش بدی من چی می‌گم هم کفایت می‌کنه. حدود بیست دقیقه زودتر رسیدم سینما و با یک آدم رودربایستی دار هم قرار داشتم و دقایق اضافه رو رفتم توی توالت سینما مخفی شدم و بعد که طرف زنگ زد که رسیده اومدم بیرون. از قایم شدنم توی توالت احساس خفت می‎کنم اما تجربه‎‎ی حقارت اذیتم نمی‎کنه و همینه که برنامه‎ئی برای تغییر رفتارم ندارم. راستی خوبه بدونی دیگه تاخیری هم نیستم و از اون طرف بوم افتادم و ماه‌هاست که هرجا می‌خوام برم به طرز آزاردهنده‎ئی زود می‏رسم.

فیلمه راجع به مارک لندیس بود. یارو سی سال کارش جعل آثار هنری بوده و پنجاه تا موزه رو گول زده و تا همین شش سال پیش هم دستش رو نشده بوده. می‌رفته به عنوان کلکسیونر تابلوهای قلابی که کشیده بوده رو به موزه‌ها اهدا می‌کرده و اون نادون‌هام می‌کوبیدن به دیوار و زیرش می‎نوشتن اثری از پیکاسو، اونوره دومیه، یا نمی‌دونم کمال‌الملک و اینم حال می‌کرده. خیلی کارش قشنگ بوده، ببین چقدر بهم فشار اورد که تصمیم گرفتم برات چند خط بنویسم. کارگردان ابله سعی کرده بود القا کنه که طرف براثر اختلال شخصیتی و اسکیزوفرنیا چنین کاری می‌کرده و من یادم افتاد یک بار با تو راجع به این حرف زدیم که عالی‌ترین درجه فعلی که می‎شه در این دنیا انجام داد اونیه که هدف بیرونی نداره و برای ایگوی خودمون می‌کنیم. مال وقتیه که هنوز از مرحله پرت نیفتاده بودی و می‎شد دو کلمه باهات حرف زد.

برگشتم که خونه لوبیاپلوی مفصلی درست کردم و در کنارش سالاد شیرازی هم ساختم و همه امکاناتی توی خونه فراهم بود ولی نمک تموم کرده بودم. می‌دونی که این‌جور وقت‌ها از هم‌خونه‌ئی‌هام دزدی می‌کنم اما هرچی توی وسایل‎شون گشتم نمک نداشتن. از تصور این‌که چندماه با آدم‌هایی که نمک طعام براشون مصرف نداره زندگی کردم ترسیدم. فکرکردن به این‌که همین خود تو هم معلوم نیست توی آشپزخونه‌ت چی داری و چی نداری باعث می‎شه راجع به ادامه‎ی نوشتن برای تو هم مردد بشم. تنها راه مصون موندن از وحشت اینه که توی قفسه‌های کسی رو نگاه نکنی.

س.د خوبم

بعضی حرف‌های قشنگ اون‌قدر توی مجله‌های زرد و استتوس‌های فیسبوکی تکرار شدن که پوچ و مفت به نظر می‎رسن و این قلب رنجور من رو به درد میاره. مثلا همین که تو همیشه می‌گفتی؛ باید خودت رو مجبور به انجام کارهایی که ازشون وحشت داری بکنی تا زندگی بصرفه. شاید اگه زیر گوش‌مون مکرر گفته نشده بود و مثل لولای در زنگ زده جیر جیر نمی‌کرد قدر و منزلتش رو می‌دونستیم. اگه بهم پول بدی یک موزه می‌خرم و آت و آشغال‌هاش رو می‌ریزم توی خیابون و یک مکعب سفید می‌ذارم وسطش و همین جمله رو به پنج زبان زنده دنیا روش می‌نویسم و از بالا یک شاخه نور طلایی می‌ندازم روش تا ازین گندابی که الان گرفتارش شده نجات پیدا کنه.

اگه پول نمی‎دی اقلا تا وقتی که خودم پول‌هام رو جمع کنم از تکرار این جمله بپرهیز و کار رو سخت‌تر نکن.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: