Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2014

روی کاناپه‌ی نخودی رنگ نشیمن نشسته بودم و با نوک انگشت موهای زبر چونه‌م رو نوازش می‌کردم که میم از آشپزخونه بیرون اومد، سرش رو خاروند و بی‌مقدمه پرسید «می‌تونی شیرینی بپزی؟»

سوال‌هایی که با می‌تونی شروع می‎شن ناراحتم می‌کنن، همه کاری رو می‌تونم انجام بدم یا حداقل براش سعی کنم ولی بحث سر اینه که تمایل دارم یا نه. شاید باید روی زبونش قاشق داغ بذارم تا شکل صحیح پرسش که «دلت می‌خواد شیرینی بپزی؟» هست رو یاد بگیره، شاید هم باید قاشق گداخته رو به زبون خودم بچسبونم.

بعد قفسه‌ی بالای ظرف‌شویی رو باز کرد و جای لوازم شیرینی‌پزیش رو نشونم داد. همه چیز کهنه بود و بوی نا می‌داد. بسته‌ی نصفه‎ی آرد کرم افتاده و قالب کیک زنگار بسته بود. چندبار رفتم و اومدم و در قفسه رو باز و بسته کردم ولی ترسم نریخت و بدتر هم شد و حس می‌کردم ممکنه مثل مرداب توش فرو برم و بعد کرم‌های قهوه‌ئی رنگ پاکت آرد پیشروی کنن به سمتم و از درون بخورندم و یه کپه تفاله‎ی نمناک متعفن ازم باقی بمونه.

زنگ زدیم بقالی برامون آرد و کره و وانیل و کشمش آفتابی بفرسته. از وبلاگ شف طیبه که از همه‌‌تون بهتره دستور بیسکوئیت کشمشی رو درآوردم و ظرف نیم ساعت حاضر شد و به قدری خوب درومد که با میم نشستیم کف آشپزخونه بیسکوئیت‌های معطر داغ از فر خارج شده رو چنگ زدیم ریختیم به سرمون و گریه کردیم. می‌خواستیم بیسکوئیت‌ها رو نگه داریم برای شب یلدا، کریسمس یا نمی‌دونم مثل آدمای طبیعی بی‌مناسبت بذاریم تو یخچال بمونه و گاهی یه گلش رو توی لیوان شیر صبحونه‌مون خیس کنیم بذاریم گوشه لپ‌مون آب شه؛ ولی همون شب همه‌ش رو خوردیم و البته حال نفرت‌انگیزی بود و داشتیم بالا میوردیم و دیگه از یه جایی که گذشت دست خودمون نبود و گفتیم بخوریم تموم شه راحت شیم.

فردا شبش با این‌که دیگه شیرینی کشمشی از چشمم افتاده بود و اون‌جوری اشتیاقی بهش نداشتم باز آرد و کره و وانیل و کشمش آفتابی خریدم که بسازمش چون مگه چقدر تو زندگیم پیش میاد کاری رو این‌جوری بی‌نقص از ماده اولیه تا محصول نهایی انجام بدم و همه‌ش جلوی چشمم و زیر یه ساعت اتفاق بیفته. انگار عقده‌ی این‌که تاحالا ساختمون نساختم در قالب شیرینی‌پزی بروز کرده باشه. چندتا بیسکوئیت اول رو ظریف و مینیاتوری و بقیه رو چون حوصله‌م سررفت زمخت و بزرگ کارکردم و بعد هم بیسکوئیت‌ها پف نکردن و بدترکیب و بدمزه‌تر از دفعه اول درومدن. همه چی به روحیه‎س، این‌بار چون یاد ناکامی‌هام افتادم بیسکوئیت‌هام خراب شدن. شایدم چون جای شکر پودرقند زدم این‌جوری شد. ولی خیلی ناراحت شدم و اصلا انتظار نداشتم یه لگن آرد و کره و تخم مرغ بخواد خودش رو لوس کنه و مسخره بازی دربیاره. آخه تو از کجا می‌فهمی فرق پودر قند و شکر چیه؟ تو مگه عقل داری تخم‌مرغ؟ شایدم حیله و تکنیک بازاریابی‎شون این بود که بار اول خوب دربیان و اسیرم کنن و بعد ذات پلشت‌شون رو نشون بدن.

گوشی موبایلم دوباره از دستم رها شد روی زمین و این‌بار به کل از کار افتاد. گاهی فکرمی‌کنم شاید بیماری مرموزی دارم که مسبب همه چیزه. همین که بیست‌ونه سالمه و تاحالا عاشق نشدم و نمی‌دونم چیه و البته گاهی در شرایطی قرارگرفتم که الکی به مردم گفتم آی لاو یو توو چون مثلا هفته‌ها در سکوت گذشته بوده و یارو فشارآورده که چرا نمی‌گی، چته؟ همین که گوشیم و لیوان‌‌های آب‌خوری میم رو می‌ندازم زمین می‌شکنم یا بدیهیات رو فراموش می‌کنم. مثلا دیروز که برای گوش دردم رفته بودم دکتر و شرح حال که می‌گرفتن قدم رو پرسیدن و یک دفعه ذهنم خالی شد و این سخت‌ترین سوال دنیا شده بود و دست و پا می‌زدم و تته پته می‌کردم و پرستاره با چشمای از حدقه درومده نگاهم می‌کرد و واقعا هیچ عددی به ذهنم نمی‎رسید. شاید هم در اصل «دلم می‌خواد» بیماری ناشناخته‌ئی داشته باشم تا بواسطه‎‌‌ش رفتارهام رو توجیه کنم. هرکی گفت چرا هم‌چین می‎کنی؟ بگم بابا من سی.جی.زد.اف دارم، لوب پیشانی مغزم رو درگیر کرده و دیگه این‌جوری شدم، توئم می‌خوای کمی اون‌ورتر بایست، می‌گن ممکنه واگیردار باشه.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: