Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for فوریه 2015

به جوش ریز قرمز رنگ روی زانوم ور می‌رفتم که سنگینی نگاه میم رو احساس کردم. جوری بهم خیره شده بود انگار روی تموم دنیا ملحفه سفید کشیدن و فقط من بیرون موندم. پرسیدم: «حالت بهم می‌خوره»؟ با سر تائیدم کرد. گفتم: «می‌خوای تا من دارم جوشه رو انگولک می‌کنم توئم ریشه ناخون پات رو بکن که من چندشم می‌شه». کمی توی فکر فرورفت ولی به جای صحبت راجع به پیشنهادم پرسید: «شام می‌خوری»؟ گشنه‌م بود ولی گفتم نه چون احتمالا می‌خواست سوپ دیشبی رو گرم کنه بده بخورم. دست‌پختش خوبه و سالادها رو به یاد ماندنی و غذاهای گاوی رو هنرمندانه می‌پزه و کاور استیک رو برشته و مغزش رو آبدار و خونی در میاره ولی سوپ‌هاش چنگی به دل نمی‌زنن و چون اعتمادبه‌نفس آشپزیش خیلی بالائه هی رسپی‌های جدید رو امتحان می‌کنه و یه پاتیل بزرگ می‌پزه و تا بگی گشنته با یه کاسه‌ش بهت حمله‌ور می‌شه.

سوپ دریایی که دیشب درست کرد بدک نبود و شاید اگه توی رستوران جلوم می‌ذاشتن بعد از صرفش ته کاسه رو نون می‌کشیدم و با کف دست معده‌م رو نوازش می‌کردم ولی مشکل اینه که مراحل آشپزیش رو دیده بودم و جوشوندن پوست و کله‎ی لزج میگو‌ها و استخراج شیره‎ی صورتی‌رنگ ازشون و بعدتر چرخ کردن گوشت میگو‌ها جلوی چشمم اتفاق افتاده بود و حتا نیم‌چه بحثی کرده بودم که چه لزومی داره لفاف کثافت میگو رو که مثل غشای سوسک می‌مونه و اگه عوض دریا تو خشکی بود با جارو تو سرش می‌زدیم رو بجوشونی و بعد تمام این‌ها موقع صرف غذا مانع تمرکز و لذت بردنم شد. به نفع طرفینه که آشپز توی آشپزخونه تنها باشه و کسی جزئیات مهوع کارش رو نبینه و آشپز اون‌ها رو مثل راز با خودش به گور ببره. من موقع آشپزی اگه یکی بغل دستم بایسته استرسی می‌شم و از این‌که نمی‌تونم قاشق دهنیم رو توی خورشت فرو ببرم مثل مار جعفری به خودم می‌پیچم و حس می‌کنم شبکه سراسری داره نشونم می‌ده و خانومای توی خونه بهم خیره شدن و کف دستم عرق می‌کنه و هرچی با پیش‌بندم پاکش می‌کنم خشک نمی‌شه و تا با ماهیتابه چدنی بغل دستیم رو نزنم و نعش لاجونش رو از آشپزخونه بیرون نبرم آروم نمی‌گیرم.

هفته پیش پای گوشت شف طیبه رو پختم تا زندگی تنوعی بگیره و یه قاچش رو هم بریدم دادم به پسر نحیف همسایه‌ و این رفت و نیم ساعت بعد ایمیل زد که خوشمزه‌ترین غذایی بوده که تو زندگیش چشیده و خواسته بود یه برش نازک دیگه هم براش ببرم. من اون‌قدرام محبت ندیده نیستم ولی این‌جوری که ایمیل بزنن بگن غذات خوشمزه بود هم تاحالا برام اتفاق نیفتاده بود و یه چک زدم تو گوشم و باز ایمیله رو نگاه کردم و بعد پاشدم شوریده و مدهوش چند چرخش سماعی دور خودم زدم و یه مثلث براش کشیدم تو بشقاب و ظرافت کارش به این بود که گفته بود یه برش کوچک، اگه گفته بود برش بزرگ می‌گفتم عجب پررو و چتره و اگه کلا هیچی نخواسته بود هم که از کجا معلوم واقعا غذام رو دوست داشت ولی این‌جوری حقانیتش ثابت شده بود. نمی‌دونم شایدم تکنیک کار رو بلد بود، چون نهار یکشنبه‌ رو هم تا دیدم آبرومندانه شده بدوبدو دورچین پیازبنفش و فلفل دلمه‎ئی کارکردم و از شیکم خودم و زن و بچم زدم بردم برای این و بعد هی ایمیلم رو چک کردم ببینم چی گفته. باید بعد از آشپزی دستامو طناب‌پیچ کنم و برم بشینم تو کمد تا از سرم بیفته.

شایدم مسئله ژنتیکیه، مادربزرگام جداندرجد شله‌زرد و عدس‌پلوی‌کشمشی و ترحلوای مجلسی می‌پختن می‌دادن به همسایه‌ها و من خلا و کمبودش رو تو زندگیم حس می‌کنم و همین‌جور که خودم ترحلوام که مزه لاستیک می‌ده رو با قاشق از توی ماهیتابه می‌خورم روح بزرگوارم بشقاب بشقاب‌شون می‌کنه و روش با خلال بادوم و پسته طرح بته جقه می‌ندازه و تو طبخ می‌چینه رو شونه‌ش می‌ذاره پرواز می‌کنه یه دوری روی پل بروکلین می‌زنه و نمی‌دونه باید چی‌کار کنه و به آدم‌ها و کفترها خیره می‌شه و سرش رو می‌خارونه و یه کم توی سنترال پارک می‌شینه و دیگه هوا که تاریک شد میاد خونه ترحلواها رو برمی‌گردونه تو سطل زباله و بعد سر این عقده‌ئی بازیش درگیر می‌شیم.

Read Full Post »

مامان زنگ زد خبرداد پدربزرگم مرده و وسطش نتونست ادامه بده و بابام گوشی رو گرفت و کمی حرف زدیم و قطع که کرد تلفن زدم به خاله‌ و بعد دخترخاله‌م و هربار که تماسی رو قطع می‌کردم بلاتکلیف می‌موندم و معلوم نبود قدم بعد چی باید باشه و دیگه چون پدرجون از رنگ زرد خوشش می‌اومد رفتم یه گلدون لاله زرد گرفتم اومدم خونه گذاشتم پای پنجره و تو بک گراند برف هم میومد و روبه منظره نشستم و گریستم و سینه ‌زدم.

یک ماه پیش که برای آخرین بار باهاش اسکایپی صحبت کردم پلیور راه راه سبز و سفید پوشیده بود و داشت شام می‌خورد و خونه شلوغ بود و صدا به صدا نمی‌رسید و کوتاه حرف زدیم. دست و پا می‌زنم و به مغزم فشار میارم تا جزئیات مکالمه یادم بیاد، انگار حیاتش مثل ماسه داره از لای انگشتانم بیرون می‌ریزه و اگه کلماتی که بین‌مون ردوبدل شد رو به خاطر بیارم مقداری از ذرات ماسه رو به چنگ می‌ندازم.

تکلیف اون‌همه خوش‌مشربی، شیرین‌سخنی، سرش که کچل بود و یک ردیف موی خاکستری دورش داشت، خنده‌ش که پخش می‌شد توی تموم صورتش و چین می‌خورد دور چشماش چی می‌شه؟ مرگ توهین‌آمیزترین اتفاقیه که برای انسان می‌افته ولی قرن‌هاست بهش تن دادیم و هی هیچی بهش نگفتیم و حالا روش جوری باز شده که به سمت خودمون پیشروی کرده.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: