Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مارس 2015

چند ساعت مونده به سال نو به صرافت افتادم وسایل سفره هفت‌سین بخرم. از گوشه پیاده‌رو راه می‌رفتم و برف سبکی میومد و زیرلب سرودهای نوروزی می‌خوندم. توی منهتن فقط یه مغازه آریایی هست که قبلا یک بار ازش زرشک دونه ریز کهنه خریده بودم. وارد که شدم کسی پشت دخل نبود و مردی با پالتوی طوسی بلند دولا شده بود روی گونی آجیل و پسته‌ها رو بررسی می‌کرد. مغازه کوچک و کم‌نور، چندپاله پائین‌تر از سطح زمین و فضاش شبیه بقالی‌های غیرمکانیزه اوایل دهه هفتاد بود. دور تا دور قفسه‌های خاکستری آلومینیومی کارشده و از هرقلم جنس یکی دو عدد روش چیده بودن. یک شیشه خیارشور مهرام، دو کنسرو آش رشته، یک جعبه گز. چند دونه نون سنگک رو هم با دقت تاکرده و پشت ویترین گذاشته بودن. سبزه‌شون سبزه‎ی واقعی نبود و بلوک چمن رو مربعی بریده و بشقاب بشقاب تقسیم کرده بودن. چهارتا دونه سنجد و یک بسته سماق و یک نعلبکی خمیر چسبناک کرمی رنگ که ادعا می‌شد سمنوئه و سبزه خریدم. دو هفته پیش خودم سعی کردم سبزه بندازم که موفقیت‌آمیز نبود. سال‌های قبل انداخته بودم و خوب و پرپشت هم شده بود ولی امسال از بیخ و بن اشتباه کارکردم و عدس رو شش روز توی آب خیسوندم و بعد که تبدیل به یک کپه کپک متعفن شد ریختمش دور. از خنگی نیست و منم بلدم سبزه بندازم و گلدونا رو آب بدم و موهام رو شونه بزنم و کلاس فوق برنامه برم و مقام استانی و کشوری بیارم، ولی گاهی چنان در رویا غرق می‌شم که فکرمی‌کنم دنیا عوض قوانین فیزیکی و بیولوژیکی با خیالات من جلو می‌ره. هفت‌سینم از اونایی که توی اینستاگرام گذاشته بودین خیلی قشنگ‌تر شد و البته معجزه هفت‎سین همینه که هرکی فکرمی‌کنه مال خودش بهتره و اگه بی‌قواره هم باشه نمی‌فهمی؛ برعکس دماغ و دهن و باسن که اگه ناجور باشه خودت هم می‌فهمی.

***

رئیس سابقم پیشنهاد داده بود هم رو ببینیم و عدل لحظه سال تحویل قرار گذاشته بود و منم چون دلم می‌خواد برگردم سر شغل قبلیم قبول کرده بودم و حالا مثل سگ پشیمون بودم. ازین که نمی‌شد خونه و کنار سفره و پای توئیتر باشم پکر بودم. قرار در یک رستوران مکزیکی بود. من زودتر رسیدم و نشستم و کمی با صندلی خالی روبه‌روم حرف زدم و ازین وضع گلایه کردم. رستوران دکور شکلاتی رنگ زشت و نور کدر زننده‌ئی داشت و نمی‌دونم چطور روش شده بود این‌جا دعوت کنه. صندلی‌ها روکش مخمل نخودی با طرح کریه لوزی‌لوزی‌‌‌‌‌‌‌‌‌ قهوه‌ئی داشتن و مینی‌بوسی نشسته بودن دور میزهای دراز مستطیلی. روی میز، جلوی هر صندلی یک دستمال سفره پارچه‌ئی زرشکی رو مدل قو پیچیده و دو طرفش کارد و چنگال استیل گذاشته بودن. ذره‌ئی عقل در چیدن مبلمان دیده نمی‌شد و اگه وسائل رو مثل تاس در هوا می‌پاشیدن و می‌ذاشتن رندوم فرود بیاد بهتر می‌شد. عده‌ئی فکرمی‌کنن طراحی داخلی دانش لدنیه و خودشون بلدن و چهار تا گلدون و کوزه رو این‌ور اون‌ور کردن که کاری نداره و همینه که این‌قدر خونه‌ها و رستوران‎ها و مغازه‌های بدترکیب زیاده. کمی بعد رئیس اومد و حرف‌های خسته‌کننده شروع و جایی وسط همین حرف‌ها سال تحویل شد. یک حالت چندش خزنده‌ئی داشت که اذیتم می‌کرد و از طرفی دلم هم براش می‌سوخت که این‌قدر نچسبه. به حرف‌های جدیم می‌خندید و آروم روی رونش می‌کوبید و ادای خوش‌مشربی درمی‌اورد. از آدم‌هایی که بیخودی می‌خندن بدم میاد و از آدم‌هایی که نمی‌خندن هم همین‌طور. اصلا شاید به خندیدن ربطی نداره و بر اساس قیافه‌شون تصمیم می‌گیرم و بعد برای این‌که سطحی بودنم رو بپوشونم بهونه‌ می‌تراشم. موقع خارج شدن از رستوران پله‌ها رو ندیدم و کله‌پا شدم و کمی پائین‌تر با سروصدا روی پاگرد فرود اومدم. رئیس اومد و سعی کرد کمک کنه و نگهبان هم از دم در پائین خودش رو رسوند و البته درد جسمی به کنار، ازین‌که جلوی مردم زمین بخورم خیلی ناراحت می‌شم و تا روزها صحنه از دید پرنده با حرکات آهسته در ذهنم تکرار می‌شه و تا سال‌ها هم یادم نمی‌ره و کینه به دل می‌گیرم. بدبختی اینه که بعد هم باید برای ملت توضیح بدی چی شد که افتادی و انگار خودت می‌دونی که چی شد. شاید هم می‌خوان بدونن کور یا معلول حرکتی هستی و روشون نمی‌شه مستقیم بپرسن. در دوران نوجوانی خیلی زمین می‌خوردم و فکرکنم مشکل از نوع قدم برداشتنم یا نمی‌دونم تغییرات هولناک بلوغ بود، یک بارش که صحنه مثل روز روشن تو ذهنم مونده با هم‌کلاسیام از مدرسه برمی‌گشتم و جمعیتی توی پیاده‌رو راه می‌رفتیم و من بدون دلیل واضحی از مسیر اصلی منحرف شدم و افتادم توی سایت ساختمان سازی بغل مدرسه و کف دستم خونی و سرزانوهای شلوارم پاره شد و خنده‎ عصبی هم گرفته بودم و توی خاک و خل می‌غلتیدم و قهقهه می‌زدم و عابرین ایستاده بودن و وحشت‌زده نگاه می‌کردن.

***

ظهر روز عید بسته پستیم رسیده بود و چون خونه نبودم برگردونده بودنش اداره پست. دیشب که فهمیدم هیجان گرفتم و توی رختخواب بیش‌تر از معمول غلت زدم و منتظر بودم صبح شه برم تحویلش بگیرم. مامان از قبل گفته بود «یک چیزایی» برام فرستاده. این اواخر دائم چشم به راه بودم و تا زنگ درو می‌زدن می‌پریدم از پنجره نگاه می‌کردم و هربار که می‌دیدم همسایه بغلیه، بدبینی مثل بختک می‌افتاد روم و پستچی رو می‌دیدم که شیطون رفته تو جلدش و با چاقوی جیبی چسب دور جعبه رو باز کرده و نشسته گوشه پیاده‌رو قطاب‌های حاج خلیفه و لواشک‌های آلوی باغ پدربزرگ مرحومم رو می‌خوره و بعد انگشت‌هاش رو می‌لیسه و جعبه خالی رو می‌ندازه سطل زباله. صبح قبل ازین‌که ساعتم زنگ بزنه بیدار شدم. میم گفت بخواب من ظهر می‎رم می‌گیرمش، ولی حس کردم اگه قطاب به چای صبحانه امروزم نرسه سکته می‌کنم. پست خلوت بود و کارت شناسائیم رو از درز باجه سر دادم تو و زنک رفت و پنج دقیقه بعد با جعبه‌ی زردرنگی برگشت. تا آخرین لحظه که داشت کارای اداری رو می‌کرد و امضا می‌گرفت استرس داشتم اتفاقی بیفته و بسته رو بهم نده و بگه تحریمین یا نمی‌دونم یک چیز عجیب این‌طوری و بلاخره وقتی جعبه رو گذاشت روی پیشخوان و برام روز خوبی آرزو کرد چنگش زدم و انگار چیزی رو دزدیده باشم به سرعت اومدم بیرون. همون‌جا توی خیابون مثل حیوانی وحشی حمله کردم بازش کنم اما تسمه‌ی پهن پلاستیکی دورش با دست پاره نمی‌شد و تموم جعبه به دقت منگنه و چسب‌کاری شده بود و فقط شد یک گوشه‎ش رو سوراخ کنم و ورقه‌های طلایی رنگ لواشک رو ببینم. تندتند راه می‌رفتم و کفشم صدای تلق تلوق شرم‌آوری می‌داد. اوایل بی‌صدا بود و به مرور لاستیک کف کهنه و سابیده شد و به استخون‌بندی سخت زیرینش رسید و حالا صدای کفش مجلسی ملیله‌دوزی شده پاشنه میخی می‌ده و با تصویر زمخت زهوار دررفته‎ش هم‌خوانی نداره.

بیست دقیقه‌ئی که تا خونه قدم زدم هرزگاهی بسته‌ی سنگین زردرنگم رو می‌مالیدم به خودم و نازش می‌کردم. دوست داشتم ببندمش به نخ و دنبال خودم توی خیابون‌ها بکشمش و ببرم تموم شهر رو نشونش بدم. دیرم شده بود ولی خونه که رسیدم انگار که آئین مهمی باشه چای گذاشتم و قطاب‌ها و باقلواها رو هرمی توی پیش‌دستی چیدم و نشستم مقدار قابل توجهی‌شون رو خوردم و بعد خاک قند و گرد دارچین رو از پک و پوزم پاک کردم و رفتم سرکار و تمام روز در فکرش بودم و منتظر بودم ساعت شش شه و برگردم خونه پیش جعبه‎م. جعبه‌م، جعبه‌م، جعبه‌م. هر چی کلمه جعبه رو تکرار می‌کنم بیشتر درم رخنه می‌کنه. نفوذ اشیا در مغز گاهی از آدم‌ها هم قوی‌تره و بیخود نیست بت‌پرستی از ادیان محبوب انسانه. اشیا قابل اعتماد و لال و بی‌آزارن و عوض نمی‌شن و هر نقشی بخوای بهشون می‌دی و چی ازین مسحورکننده‌تر.

***

منوچهر، چهل و چهار پنج ساله، مو جوگندمی، سیبیلو و ساکن کلیفرنیا روی یوتیوب طرز تهیه چلوکباب در فر رو آموزش داده. گوشت چرخ‌کرده نصف گوسفندی نصف گاوی رو توی لگن آلومینیومی با پیاز رنده شده ورز و تو دستش لوله‌ئی فرم می‌ده و می‌چینه کف پیرکس و می‌فرسته توی فر و بعد سماق می‌پاشه و کنار برنج جسمین کته‌ئی سرو می‌کنه. برای شام به همین روش پیش رفتم و نتیجه بدک نبود و البته فهمیدم نباید بذارم زیاد برشته شه و آبدار و کمی مغز خام که بردارم لذیذتر درمیاد. بعد از شام میم امریکن اسنایپر رو گذاشت که باهم تماشا کنیم. جدیدا متوجه شدیم دائم سرمون توی لپ‌تاپ به کار خودمونه و خواستیم وضع رو عوض کنیم و بیشتر فعالیت‌های مشترک صورت بدیم. در صحنه آغازین فیلم، جایی که تک‌تیر انداز کودک عراقی رو کشت نچ‌نچ منظورداری کردم و هی به میم خیره شدم و کمی بحث عقیدتی کردیم. مواضع‌مون تقریبا مشابه بود ولی فکرکنم از یکی‌به‌دو لذت می‌بردیم. به نیم ساعت نرسیده از موضوع فیلم عبور کرده و پای مسائل دیگه هم باز شد و فیلم رو پاز کردیم که دعوا کنیم. ساعت سه بامداد هردو خسته و زخم‌خورده بودیم و من رفتم که بخوابم و میم هنوز روی کاناپه نشسته بود و فضای خالی روبه‌روش رو نگاه می‌کرد.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: