Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئیه 2015

دم غروب خیابون بدفورد رو به سمت خونه قدم می‌زدم که دیدم قسمتی از پیاده‎رو خال‌خالی ارغوانی رنگ شده. بعد از چند دقیقه بررسی اجسام گوشتی چسبیده به زمین و گرفتن ردشون به درخت آلبالوی تنومندی که چند قدم اون‌طرف‌تر بین ردیف درخت‌های بی‌خاصیت خیابونی استتار شده بود رسیدم. سه چهار جفت آلبالوی آب‎دار چیدم و اون‌قدر رسیده بودن و شاید هم من اون‌قدر وحشی بودم که همون‌جا لای مشتم پاره می‌شدن و شهد پس می‌دادن. هیچی مثل میوه خوردن از درخت با اون لایه نازک غبار چسبناک روش مزه نمی‌ده. میوه‌ها هنوز بوی زُخم کثافت یخچال رو نگرفتن و انگولک و دستمالی نشدن. بعد که وارد بازار می‌شن دیگه هی بشور و بساب و گاز گوگرد بده و سوار کامیون کن و بمال به جعبه و کیسه پلاستیک و دیس بلور و پوست بگیر و قاچ کن و خوب اون زبون بسته چقدر جون داره که همه این‌ها رو دوام بیاره.

یک جفت آلبالو رو اشانتیون بردم خونه دادم میم امتحان کرد و یکی دو ساعتی هم از آلبالو گفتم و این‌که چه کارهایی می‌شه باهاش انجام داد و دیگه سرشب جوگیر شدیم و یک میله بلند و ملحفه قدیمی من رو برداشتیم و رفتیم آلبالو بتکونیم. البته تکوندنش علمی نیست چون له می‎شه ولی به هر حال شاخه‌هاش خیلی مرتفع بود و دست‎مون نمی‌رسید و باغچه آقاجون‌مونم نبود که نردبوم و سبد حصیری ببریم و صبح تا ظهر سرصبر دستچین کنیم.

شکرخدا وسط هفته بود و تردد مردم کمتر شده بود ولی بلاخره اون عده که تو خیابون بودن ازین‌که درخت رو با چوب می‌زدیم یکه می‌خوردن و می‌ترسیدن و از دور می‌رفتن اون دست پیاده‌رو.

یک کیلو آلبالو صیدکردیم که شاخ و برگ و هسته گرفتم و کمیش رو فریز کردم و یک مقدارش رو خوردیم و لهیده‌هاش رو هم با مقداری انگور و طالبی سالاد میوه کردم فرداش تغذیه با خودم ببرم. آشپزخونه رو که مثل کشتارگاه دام و طیور خونین و مالین شده بود جمع و جور می‌کردم که زنگ در رو زدن و چون دیر بود و خوابم میومد محل ندادم و پنج ثانیه بعد دستگیره در چرخید و پسر همسایه‌مون اومد تو خونه‌. با میم دوسته و گاهی میاد باهاش گپ بزنه و در رو که باز نکنی خودش اقدام به ورود می‌کنه. منم اکثرا یادم می‌ره در رو قفل کنم که این همین‌جوری سرش رو نندازه بیاد تو و میم هم که با این قضیه مشکلی نداره و اصلا کرم از خود درخته چون چندبار هم رفته پای پنجره برای رهگذرای عبوری توی خیابون دست تکون داده و باب صحبت باز شده و بهشون بفرما زده و اون‌ها هم اومدن بالا نفسی چاق کنن.

برای من که اجدادم توی حیاط مرکزی زندگی کردن و دورتادور با اتاق‌های امن خودی دربر گرفته شدن و اجنبی به خلوت‌شون نفوذ نداشته خیلی سخته و هربار که پسر همسایه غافل‌گیرانه وسط نشیمن‌ ظاهر می‌شه به غریزه می‌خوام برم از آشپزخونه کارد بیارم فرو کنم تو پهلوش.

شب زیر هفت ساعت خواب گرفتم و صبح مگسی و به سختی بیدار شدم. از خونه که بیرون زدم هوا  زیبا و درخشان و آفتابی بود و فکرکردم یک تیکه راه رو عوض مترو با اتوبوس برم که نعمت خدا رو استفاده کرده باشم و کمی بعد توی ایستگاه نگاه کردم دیدم هنوز دمپایی حمومم پامه. خیلی ناراحت شدم و وقت هم نبود که برم خونه کفش پام کنم و پای مردم رو نگاه کردم ببینم کسی دمپایی پوشیده یا نه ولی همه خانوم‌ها کفش واقعی یا کفش تابستونی بند بندی فانتزی‌ پاشون بود. تا همین پارسال مردم با محصولات دمپایی مانند در سطح شهر تردد می‌کردن ولی امسال مافیای مد یک قیطون باریک پلاستیکی یا چرمی هم دور مچ دوخته که دیگه مرزها مشخص شه و ما خجالت بکشیم دمپایی حموم‌مون رو بپوشیم بریم بیرون.

سوار اتوبوس که شدم احساس می‌کردم پابرهنه‌م و چون عصبی که می‌شم گشنه‌م می‌شه یک صندلی تکی گیر اوردم و کیسه پلاستیک رو مثل سفره پهن کردم روی پام و تغذیه بعد نهارم که سالاد میوه دیشبیه بود رو زودهنگام دراوردم بخورم و دو قاشق رفتم بالا و دیدم خانوم راننده داره از توی آینه بهم چشم غره می‌ره، فکرکردم به خاطر این عصبانیه که یک دونه انگور یاقوتی از تو ظرفم قل خورده بود کف اتوبوس. بلند شدم راه افتادم دنبال دونه انگورم و زیر یکی از صندلی‌ها پیداش کردم و برش داشتم نشستم سرجام ولی هنوز داشت از تو آینه چشم غره‎ می‌رفت و اتوبوس هم راه نمی‌افتاد. دیگه چیزی به ذهنم نمی‌رسید که بلاخره زنیکه به حرف اومد و دعوا کرد چرا نمیای بلیطتت رو بدی. فکرکرده اگه عوض این‌که یادم بندازه بلیط ندادم چشم‌غره بره تو کارش صرفه‌جویی می‌شه ولی بدتر دوباره کاری شد و بیشتر حرص خورد و دودش تو چشم خودش رفت.

نزدیکی محل کارم به یک کفش فروشی سرزدم که بسته بود و دربون گفت نیم ساعت دیگه باز می‌شه. تصمیم گرفتم با همون دمپایی‌ها برم سرکار. خوبیش این بود که معلوم نمی‌کرد اشتباهی صورت گرفته و دمپایی حموم با سرووضع کلیم هماهنگ بود. پیرهنم اتوی درستی نداشت و صبح کش سرم غیب شده بود و با کش ماست موها رو جمع کرده بودم و می‎شد ادعا کرد همه این‌ها استایل و شگردم بود.

برای نهار بهمون کلوچه و ساندویچ می‌دادن و البته نهار همیشه با خودمونه ولی این هفته مهمون داشتیم و به اون‌ها غذا می‌دن و از کنارش به ما هم می‌رسه. ساندویچم رو پیچیدم لای کاغذروغنی و رفتم سنترال پارک. ظهرها جنگ خاموشی در پارک‌ بر سر نیمکت‌ برقراره و کارمندهای شرکت‌های مجاور با پاکت‌های نهارشون سراسیمه بین بوته‌ها و تپه‌ها دنبال نیمکت خالین.

نیمکت‎های مشرف به دریاچه پرشده بودن و نیمکت‌های مشرف به چمن تک و توک جای خالی داشتن. مردم همیشه آب رو به سبزه ترجیح می‌دن و شمال هم که می‌رفتیم ویلاهای روبه دریا گرون‌تر از ویلاهای روبه جنگل بود و اگه روزی ویلا با ویوی فضا و کهکشان‌ها بیاد هم مطمئنا اون می‌ره تو اولویت چون آدم چیزهای مرموز و اسرارآمیز دوست داره و تو قندون رو از جلوی دستش بردار بذار تو جعبه، جعبه رو بذار بالای کابینت و دیوونش کن. همین درخت رو چون دستمالی کرده از چشمش افتاده وگرنه دریا رو چون اعماقش رو ندیده هنوز نسبت بهش هیجانیه و فضا رو هم که کلا چون راهش دوره براش وحشی می‌شه و خون بالا میاره.

نیمکت دنجی که اون سرش زن مرتبی نشسته بود به چنگ اوردم و سریع بساط کردم. مخصوصا وقتی غذا همراه داری نیمکت و سرنشینش خیلی مهمه و شده ده دقیقه برای انتخابش وقت می‌ذارم چون غذا خوردن یک حرکت عاطفیه و وقتی بغل دستت پیرمرد عرقی که شلوار خردلی پوشیده سوپش رو هورت می‌کشه غذای تو هم یک جوری می‌شه و انگار مو درمیاره و گلو رو می‌خارونه و موهاش می‌چسبه به سقف دهت. نون ساندویچم بیات بود که البته بهتر من دوست دارم و موز و هلو و شلیل رو هم بیات و کمی سیاه شده دوست دارم. سه گاز زده بودم که از قضا پیرمردی عرقی اومد و روی دو کون فاصله‌یی که بین من و زن مرتب اون سر نیمکت بود خودش رو جاکرد. کوتاه و کچل بود و پاهاش مثل کودکی از نیمکت آویزون مونده بود و پاکت کاغذی قهوه‌ئی رنگ نهارش رو روی ران‌هاش گذاشته بود. معلوم بود ازین ملچ ملوچی‌هاست که البته فرقی هم نداشت، کلا نمی‌خواستم کسی موقع صرف غذا اون‌قدر بهم نزدیک باشه و البته شاید اگه جوان و کت‌شلواری بود اشکالی نداشت ولی موضوع اینه که جوان‌ها محافظه‎کار و محتاطن و هیچ‎وقت این‌قدر نزدیک آدم نمی‎شینن و حداقل چهار کون بین خودشون و بغل دستی فاصله می‌ندازن و بعدها که پیر می‌شن می‌فهمن زندگی ارزش این حرف‌ها رو نداره و خودشون رو تو هر درز و شکافی جا می‌ندازن.

آروم آروم از بغل ساندویچم یک نشگون می‌کندم و برای پرنده‌ها می‌ریختم و جمعیت زیادی جمع شده بودن، شاید بیست تا یا بیشتر. نمی‌دونم چه نوعی بودن، از روی قیافه شکیل‌تر از گنجشک بودن و لابه‌لاشون دو سه پرنده ‎رنگی درشت‌ با طوق‌های زیبای آبی هم بودن که بقیه رو نوک می‌زدن. پرنده‌ها با من سر خوشمزگی نون ساندویچیه کاملا هم عقیده بودن و مخصوصا قسمت‌‌های نرمش که آب گوجه به خودش کشیده بود رو خیلی دوست داشتن. یک سوم آخر نون ساندویچی رو براشون سورپرایز کردم و یک‌جا همه رو توی دامنم ریز ریز کردم و پاشیدم تو هوا و یک لحظه سکوت کردن و بعد غوغایی شد و دورم بال می‌زدن و برام نور منی خمینی بت شکنی خمینی می‌خوندن.

بچه بودم یک کارتونی می‌داد که یادم نیست چی بود ولی یک پیرزنی داشت که توی پارک به گنجشک‌ها دونه می‌داد و منم دوست دارم انشالله روزی یک نیمکت ثابت داشته باشم و بین پرنده‌ها شناخته شده باشم و روشون باز شه بیان نزدیک‌تر و از دور مثل درختی باشم که روش پرنده نشسته و آب و دون و مایحتاج زندگی‌شون رو تامین کنم.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: