Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for نوامبر 2015

هفت‌وچهل دقیقه صبح جمعه بیدار شدم. یک ربع اضافه‌تر خوابیدم چون موهام هنوز اون‌قدر کثیف نبود. یک وعده حمام دو تا سه روز برام کار می‌کنه و البته این برای وقتیه که بخوام در سطح جامعه ظاهر شم، تو دوره‌هایی که بی‌کار بودم و جایی رو نداشتم برم رندوم و هفتگی حموم می‌رفتم و مخصوصا تو زمستون که ضرورتش احساس نمی‌شد.

ضدآفتاب زدم و کلا دو هفته‎س که شروعش کردم. صورتم شروع کرده به ریختن و گوگل که کردم گفت اشعه خورشید دشمن شماره یک کلاژن پوسته و من آخرین اوسکولیم که نمی‌دونستم. یه تیوب ضدآفتاب قوی خریدم و صبح‌ها می‌زنم و می‌خوام جبران این سی سال رو هم بکنم و خیلی می‌مالم و توی دهن و چشمم هم می‌ره. طعم تلخی داره و چشم‌دوست نیست و می‌سوزوندش. صورتم رو هم براق و روغنی می‌کنه ولی انگار درستش همینه و یعنی ضدآفتابش خوبه وَ مَكَرُواْ وَ مَكَرَ اللّهُ. مثل آینه می‌زنه به کمر نور خورشید و نیرنگش رو به خودش برمی‌گردونه.

توی متروی اولی جانشدم و در بسته شد و اونایی که جاشده بودن جوری فاتحانه از پشت شیشه نگاهم می‌کردن انگار دارن اعزام می‌شن به قله‌‎ی موفقیت و من دیگه تا آخر عمرم جانمی‌شم و لب سکو می‌مونم می‌پوسم و اونا می‌رن و می‌رن.

متروی دومی رسید و با فشار پشت سری‌ها وارد شدم و ملت بغل به بغل مثل کنسرو ماهی ساردین روی هم سوار شده بودن و صدای هاف هاف نمناک نفس کشیدن‌شون توی گوشم می‌پیچید و شکنجه روانی می‌داد. صدای هاف هاف آدم‌هایی که دوست داریم شیرین‌ترین صوت دنیاست و همون صدا وقتی از غریبه ساتع می‌شه چندش و کثافت و مرگ تدریجیه. دوست داشتم در قطار بازشه و جاروبرقی غول‌آسایی جمعیت رو مکش کنه ببره بریزه تو سطل زباله. واقعا خیلی زیادیم و این زیاد بودن اذیت می‌کنه و جا نیست و یه عده باید پاشن برن ما بشینیم نفسی بگیریم. شروع کردم به عرق کردن و کاپشن بادگیرم رو دراوردم ولی فایده نداشت چون دیگه خودم نبودم و حرکت انفرادی معنا نداشت و جزئی از یک توده عظیم نفرت‌انگیز گوشتی شده بودم و تا تموم واگن کاپشن‌شون رو در نمیوردن درست نمی‎شد.

دچار حمله وحشت از جمعیت شدم و چشم‌هام سیاهی می‌رفت و توش جرقه‌های سفید می‌زد و دست عرقی لزجم به میله نمی‎چسبید و لیز می‌خورد و هرچی کلاج می‌گرفتم نفسم جا نمی‌رفت و داشتم میوفتادم. یک ایستگاهی وسط راه در مترو باز شد و تونستم جسد نیمه‌جونم رو برسونم به در و خارج شم و همون‌جا دم سکو نشستم روی زمین و چند دقیقه بعد خون به چشمام پمپاژ شد و تصویر برگشت و پاشدم لباسم رو تکوندم و انگار قبلش رو کابوس دیده باشم.

گوگل گفت دفعه دیگه که ترس از جمعیت پاچه‌ت رو گرفت چشمات رو ببند و بگو جات امنه و یک بطری آب هم همراهت باشه بپاش به خودت. نمی‌دونم آخه این‌قدرام مسخره بازی نیست که به خودم بگم جات خوبه و الان وسط چمن‌زاری و اکسیژن فرد اعلای درختی می‌گیری و باورم شه. آدم قشنگ می‌فهمه این گاز نمناکی که داره ازش تنفس می‌کنه تو ریه کپک زده صدنفر چرخیده و پس‌مونده‎ش اومده بیرون.

اگه نوددرصد جمعیت نیویورک غیب می‌شد و تموم تونل‌های وحشت مترو رو با بتن پر می‌کردن و ده درصد جمعیت باقی مونده برای حمل و نقل توی هوا پرواز می‌کردیم اوضاعم بهتر می‌شد. این‌که گله‎یی بفرستندت توی یک قوطی دربسته فلزی و از زیر زمین ردت کنن که برسی سرکار و بیل بزنی واقعا غیرانسانیه. قشنگ معلومه کانسپتش از گورستون گرفته شده و یک مهندسی دیده که جسد رو می‌ذارن تو تابوت و چال می‌کنن زیر خاک و جرقه‌ تو ذهنش زده شده.

راس نه‌ رسیدم سرکار که خیلی مناسب و سروقت بود. هم‌کارم که او.سی.دی داره و هرچی هم زود برسم همیشه زودتر از من رسیده پشت میزش نشسته بود. هم سن و سال خودمه و فرق کج باز می‌کنه و موهاش رو با سریشم و روغن مدل دهه پنجاهی می‌چسبونه به سرش و دو هفته دیگه عروسیشه و عکس زنش رو قاب کرده گذاشته روی میزش. عکس‌شون رو لب ساحل انداختن. زنه هم قد خودش و موطلایی و قشنگه. بعضی روزها زنگ می‌زنه راجع به تدارکات عروسی حرف می‌زنن و معلومه ازین عصبی دیوونه‌هاس، چون همکارمون هی ازین ور خط می‌گه آروم باش، آروم باش.

تا عصر تقریبا بی‌کار بودم و بیخودی به نقشه‌ها ورمی‌رفتم. یک وقت‌هایی مثل حیوون مزرعه ازم کار می‌کشن و تا نه و ده شب غل و زنجیرم می‌کنن به میز و یک وقت‌هایی هم مثل حیوون خونگی توقع روشنی ازم ندارن و همین‌که جلوی چشم باشم کافیه. اینستاگرام و توییتر و دولایه خبرگزاری باز کرده و مشغول بودم. زیر کل این مجموعه یک لایه هم اتوکد جاساز کرده بودم برای وقت‌هایی که رییسم مثل جسد می پره وسط. کلافه بودم و سرجام بند نمی‌شدم. از وقتی قهوه و چای رو ترک کردم نمی‌دونم باید با دست‌هام و با فضایی که تو برنامه‌م باز شده چی‌کار کنم. قبلا هروقت نمی‌دونستم الان وقت چیه، می‌گفتم خوب وقت چایه و پا می‌شدم یک لیپتون می‌نداختم تو آب‌جوش و چند دقیقه‌یی به لیوان و دسته‌ش و نخ لیپتون ورمی‌رفتم و بعد هم با یک چیز شیرینی نوش می‌کردم و انتخاب اونم خودش پروژه‌ئی بود و بین مویز و بیسکوئیت و یک مدل دیگه بیسکوئیت دل‌دل می‌کردم و بلاخره با هر جرعه رد داغی چای رو همین‌جور که از ته حلقم می‌ریخت به مری می‌گرفتم و سرگرم می‌شدم. الان هروقت می‌گم خوب وقت چیه صدام می‌ره می‌خوره به دیوار و اکو می‌شه و دیوار می‌گه وقت چیه؟ وقت چیه؟ وقت چیه؟ و همین‌جور تا ابد تکرار می‌کنه و تا رو سرم گونی نکشم خفه نمی‌شه.

راس شش کاپشنم رو برداشتم و سوار آسانسور شدم رفتم پائین. از فکر این‌که باید دوباره تو شلوغی تعطیلی کارمندها سوار مترو شم رعشه گرفتم. فکرکردم کمی وقت تلف کنم تا موج جمعیت رد شه. اون حوالی پر از مغازه‌ست و رفتم توی یکی از پوشاک فروشی‌ها. انتهای سالن دراز و مستطیلی فروشگاه، جایی که لباس‌های حراج‌خورده رو گذاشته بودن مثل کندوی زنبورعسل شده بود و زن‌ها لای هم می‌لولیدن و بلوزها رو وحشیانه ورق می‌زدن و هرزگاهی مثل کرکسی گرسنه پنجه می‌نداختن و پلیور هشتاددرصد تخفیف خورده‌ی کشمیری رو با کف دست می‌مالیدن و بعد از اطمینان از کیفیتش لوله می‌کردن زیر بغل‌شون. منم خیلی دوست دارم از قفسه لباس‌های حراج خورده خرید کنم اما هرچی ورق می‌زنم بنجل و پلاستیکیه و هیچ‌وقت اون چیزهایی که دست بقیه می‎بینم به چنگم نمی‌افته و کرکس‌ها هم می‌رن و میان و با کیف‌های بزرگ چرمی سگگ طلائی‌شون می‌کوبن تو پهلوم. نبرد نابرابریه و این‌ها زیاد میان خرید و نون دانش‌ و تسلط‌شون به بازار رو می‌خورن و از روی خرده‌پاهایی مثل من با کفش‌های زشت پوست‌ماری‌شون رد می‌شن و شلخته درو نمیکنن یک چیزی گیر ما بیاد. نمی‌دونم ازشون متنفرم یا بهشون حسودی می‌کنم. مرزهای نفرت و حسادت خیلی به هم نزدیکن و یک وقت‌هایی شناسایی سخت می‎شه و نمی‌فهمی کدوم به کدومه.

کمی بی‌هدف در قسمت‌های خلوت‌تر مغازه قدم زدم و هرزگاهی بلوزی کفشی چیزی رو از توی قفسه‌ها برمی‌داشتم و بهش خیره می‌شدم. معمولا این‌جور وقت‌ها چند تا پیرزن فرتوت علیل هم دنبالم راه می‌افتن و هرچی دستم می‌بینن رو با تحسین نگاه می‌کنن و لنگه‌ش رو برمی‌دارن چون سلیقه‌م به پیری‌های لب گور خیلی نزدیکه.

نیم ساعتی وقت کشتم و بعد رفتم برای خریدهای یخچالی. همه‌ش داشتم حساب کتاب می‌کردم چی بخرم که کیسه‌ها زیاد سنگین نشه و بتونم ببرم. یک زوج کریه و پاره پوره‌یی جلوی یخچال‌ لبنیات هم رو خیس و عمیق می‌بوسیدن و زبون متعفن‌شون رو تو حلق هم فرو می‌بردن. با زوج‌های نیکو و قبراقی که هم رو می‌بوسن مشکلی ندارم و گاهی قشنگ هم هست، ولی زوج‌های ناجور درب و داغون که به هم ورمی‌رن آلودگی بصریه و چندشم می‌شه. بدبختی بیشتر هم همین داغون‌ها پابلیک دیسپلی آو افکشن کارن و اونایی که آدم خوشش میاد یبس و عبوس روبه رو رو نگاه می‌کنن.

دم صندوق بلند به صندو‌ق‌دار سلام دادم و اجناسم رو روی تسمه‌ چیدم. دختر خوش مشربی بود و شروع کردیم به حرف زدن. خیلی حرف زدن با غریبه هایی که دیگه نمی‌بینم‌شون رو دوست دارم و برای من که نسبتا منزویم موقعیت خوب و دو سر بردیه که دوز هفتگی معاشرتم رو از همین‌ راه تامین کنم. هرچی رو که از سبدم برمی‌داشت و اسکن می‌کرد یک ایده برای پخت و پز باهاش می‌داد. همین‌جور که گل‌کلم رو با یک دست بالا گرفته بود گفت «این رو تنوری و له کن، با کمی ازون پنیری که خریدی قاطی کن از پوره سیب زمینی خوشمزه‌تر می‎شه و کالریشم نصفه». برای تخم‌مرغ‌ و پیازچه‌یی که خریده بودم هم پنکیک پیازچه تجویز کرد. خوش‌فکر و دقیق بود و با ظرافت خوراکی‌ها رو اسکن می‌کرد و ذهن زیبای پویاش آروم نمی‌گرفت و مواد رو باهم مچ می‌کرد و ایده بیرون می‌داد. تا کیسه‌ها رو توی کوله پشتیم جا می‌دادم دیدم داره برای محتویات سبد مشتری بعدی هم همون‌جور با جدیت دستور تهیه می‌بافه.

خیلی خوشم اومد و دوست داشتم صداش کنم بیاد بالای سن، رو به جمعیت بایسته و بعد دستش رو بالا بگیرم و از حضار بخوام تشویقش کنن و بعد از پنج دقیقه سوت و کف لاینقطع دعوت کنم بره پشت تریبون و بگه چجوری از جوانه‌های ذوق و هیجان در دلش محافظت می‌کنه. راستی شتر جون دوستی در خونه‌ی من هم نشست و مدتیه کوله پشتی مصرف می‌کنم.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: