Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژانویه 2016

In the first flush of youth

توی مترو یک مردی زد زیر آواز که پول جمع کنه. صدای بی‌نهایت نکره‌یی داشت و انگار گربه فحل روی یونولیت پنجه بکشه اعصاب خورد کن بود و خودشم بوی نا می‌داد و همین‌طور که از سرتا ته واگن راه می‌رفت بخار متعفنی توی هوا پخش می‌کرد. یک اسکناس لوله شده انداختم توی کلاه چرک‌مرده‎ش و پشتم رو کردم رفتم توی واگن بغلی که صداش رو نشونم. از آوازه‌‌خوان‌های خیابانی به بهترین‌ و بدترین‌شون پول می‌دم و از کنار بقیه رد می‌شم. متوسط‌ها به چشمم نمیان و توجهم فقط به حنجره‌طلایی‌ها و انکرالاصوات‌ها جلب می‎شه و چیز عجیبی هم نیست مغز آدم سیاه و سفید رو بهتر می‌فهمه و توی دبستان هم خوب‌ها و بدها رو روی تخته می‎نوشتن و کسی به معمولی‌ها کاری نداشت. توی واگن جدید یک صندلی خالی بود و نشستم و کمی به فضای خالی روبه‌رو خیره شدم و بعد قاه قاه خندیدم. یاد جوک بامدیریت جعفری افتاده بودم، این جوکه روخیلی دوست دارم و خوبیش اینه که هر دو سه سال یک بار به کل فراموشش می‌کنم و یکهو توی مترویی، زیر دوشی، جایی رندوم بهم نازل می‌شه و از خنده به خودم می‌پیچم و باز می‌ره تا چندسال بعد که خدا می‌دونه کی و کجا یادش بیفتم. خودبه‌خود خندیدن هنوز توی عرف جا نیفتاده و مردم معذب می‌شن و چندوقت پیش زنی توی مترو به همین مناسبت بلند شد از بغل دستم رفت ولی خودبه‌خود اخم کردن یا لبخند زدن کاملا پذیرفته شده‌ست درحالی‌که اکثر کسانی که لبخند محوی زدن دارن به سکس فکرمی‌کنن و اگه گوش‌هات رو تیز کنی ضجه‎ی ضعیف حیوانی که گاهی از انتهای گلوشون بلند می‌شه رو می‌شنوی.

از مترو که اومدم بیرون رژم رو با دستمال پاک کردم و نزدیک بود دستمالش رو پرت کنم روی دختری که چندقدم آن‌طرف‌تر چمباتمه زده بود. روی زمین نشسته بود و داشت بند کفشش رو می‌بست و کاپشن خلبانی مشکی پوشیده بود و در نگاه اول فکرکردم سطل زباله‎س. روزهایی که زیاد با خودم حرف می‌زنم ارتباطم پاک با اطراف قطع می‌شه و آدم‌ها و محیط رو امپرسیون شده و به شکل توده‌هایی مبهم و درهم می‌بینم. کوری در چشم که نه، در انزوای مغزم اتفاق می‌افته و کسی گواهینامه‌م رو باطل نمی‌کنه و عصای سفید دستم نمی‌ده و موقع رد شدن از خیابون بازوم رو نمی‌گیره. توی آینه دستی نگاه کردم که مطمئن شم رژم پاک شده. ازین آشغال چینی‌هاست و مثل موم می‌چسبه به لب و مزه سرب می‌ده و قشنگ معلومه سرطان‌زاست. یک‌بار دندون‌پزشکی توی حرف‌هاش مریض‌هاییش که رژ دارن رو مسخره کرد و ازون موقع حواسم هست خودم رو مضحکه نکنم. مامانم هم تعریف می‌کرد زنی اومده بوده بزاد و آرایش و شینیون داشته و این‌ها بهش خندیدن و گفتن اومدی تولد. با این که خودم دائم رفتار و نظرات مردم رو مسخره می‌کنم و چرخ زندگیم ازین راه می‌چرخه وقتی از بیرون نگاه می‌کنم به نظرم کار شنیعی میاد. تقریبا اکثر کارهام رو اگه یکی دیگه بکنه خوشم نمیاد و می‌خوام کشیده‌ی تنبیه بخوابونم زیر گوشش ولی خودم که انجام می‌دم حس می‌کنم درست و لایق تقدیره.

چنددقیقه بعد ازین‌که روی صندلی چرم مصنوعی دندون‌پزشکی نشستم و برام پیش‌بند بستن تصمیم گرفتم بلند شم به یک بهانه‌یی برم بیرون و دیگه پشت سرم رو هم نگاه نکنم. دستیار دکتر زن جیغ‌جیغوی اعصاب‌خردکنی بود و پریشان و نامفهوم حرف می‌زد و دکتر دیر کرده بود و حس کردم قابل اطمینان نیستن. شب قبل کمی راجع به مرگ و میر بر اثر کشیدن دندون عقل گوگل کردم و چند موردی هم پیداشد و ازون بدتر داستان‌های مخوفی هم از پاره شدن دهن و خورد شدن فک و پاشیدن خون به درودیوار خوندم. مخصوصا توی برگه رضایت‌نامه‌یی که دادن امضا کنم هم ذکر شده بود ممکنه دچار «عوارضی» مثل ناشنوایی، کوری، ضربه مغزی، قطع نخاع و افلیج مادام‌العمر بشم. هیچ آدم عاقلی نباید چنین برگه‌یی رو امضا کنه ولی هربار به این امید که عوارض به نفر بعدی اصابت کنه نه به ما امضا می‎زنیم. حتی هنوز قانع نشده بودم چرا باید دندون‌های عقل‌ سالم و شادابم رو بکشم و دندون‌پزشکم گفته بود یک جور «سرمایه گذاری» برای آینده‌ست و اگه تو پیری کوریت خراب بشن دیگه کشیدن‌شون سخته و یک کف دست از نسج دهن و گردنت هم باهاش کنده می‌شه میاد بیرون. با هیولا ساختن از پیری کوری جوون‌‌ها رو رام می‌کنن و دندون‌های درنده‎ی تیزشون رو می‌کشن و قلاده می‌بندن و وارد سیستم راکد تک همسری می‌کنن و زاد و ولد می‌دن و توی مزرعه به کار می‌گیرن‌شون.

دکتر که اومد گفت اگه دویست دلار بیشتر بسلفم گاز دی نیتروژن مونوکسید می‌دن مصرف کنم که نیمه هوشیار شم و یک پیشنهاد دیگه‌ هم داد که اگه فلان آمپول رو بزنیم به لثه‌ت ورم نمی‌کنی و اونم می‌شه هشتادوپنج دلار. تکنیک همونیه که منیژه جون تو مزون لباسش اجرا می‌کرد: یک ژاکت خردلی برمی‌داشتی حساب کنی که به کمربندی چرمی اشاره می‌کرد و می‌گفت اونم بردار ببند روش و بعد که نرم می‌شدی شال زردی که روی پیشخوان لوله شده بود رو دست می‌گرفت و می‌گفت پس اینم بخر باش ست کن.

گازه رو که تنفس کردم اتاق کمی دور سرم چرخید و بعد آرام در فضا شناور شدم و از سطح صندلی فاصله گرفتم و نزدیک سقف به پرواز درومدم و صداها و تصاویر به جریان سیال فریبنده‌یی تبدیل شد و هربار که دکتره ساطورش رو از دهنم در میورد و با پیش‌بند خونین قصابیش پاک می‌کرد و می‌پرسید چطوری؟ می‌گفتم خیلی خوبم و با کف دست می‌کوبیدم روی رونم و از خنده ریسه می‌رفتم و منتظر می‌شدن خنده‌‍م بند بیاد که دوباره شروع کنن. واقعا بهترین مخدری بود که تاحالا تجربه کردم و یک نصفه روز سرخوش و بالا بودم و نصفه دوم روز رو برای تموم شدن اثرش سوگواری می‌کردم و اگه راست می‌گی یک کپسولش رو بخر بهم عیدی بده.

Read Full Post »

گوشم دوباره درد گرفته. این چندمین بار در یک‌سال گذشته‌س و دفعه آخر دکتر گفت اثر گوش‌پاک‌کنه و دیگه استفاده نکن ولی پریروز شیطون رفت تو جلدم و مصرف کردم و باز این‌جوری شد. از سر بطالت گوش‌پاک‌کن کشیدم و کلا بی‌کاری بعد از کم‌عقلی جدی‌ترین خطریه که انسان معاصر رو تهدید می‌کنه و مبتلایانش مجبورن خودشون و اطرافیان رو انگولک کنن تا سرگرم شن.

برای تحویل سال میلادی بدم نمیومد برم تایمزاسکوئر و البته این پنجمین سالیه که قصد می‌کنم و نمی‌رم و می‌گم انشالله سال بعد. در واقع کسی رو ندارم که باهاش برم و چندباری هم که به این و اون پیشنهاد دادم بهم خندیدن و گفتن برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه. نیویورکرها از تایمزاسکوئر و توریست‌هاش متنفرن و مشکل بتونی قانع‌شون کنی پا در چنین باغ‌وحشی بذارن. میم گفت جمعیت روانیت می‌کنه و فقط در صورتی که توی یکی از برج‌های مشرف مکان داشته باشی و از پنجره ماجرا رو ببینی می‌صرفه. ما خودمون برای محرم تو شهر پدریم چند رقم پشت بوم و پنجره‌ی مشرف به عبور دسته‌‌های عزاداری در اختیار داشتیم و قشنگ می‌شد دور از جمعیت تو ناز و نعمت صندلی بذاریم و سبیل‌هایی که شلوار خمره‌ئی کرپ و پیرهن ساتن مشکی تن‌شونه و زیر علم کبود شدن و چونه‌شون می‌لرزه یا اون‌هایی که گل مالیدن به سرشون و با زنجیر خودشون رو کتک می‌زنن رو از دید پرنده ببینیم و البته این‌ها همه‌ش از امتیازات بومی بودنه.

برنامه‌ئی برای شب سال نوی میلادی نداشتم که خوب مسئله جدیدی نیست، معمولا برای بقیه مناسبت‌ها مثل عیدنوروز و تولد مسیح و ولنتاین و شب قدر و نیمه شعبان هم برنامه‎یی ندارم و البته افتخاری هم نداره، بیشتر به ضعف روابط عمومیم و دسترسی نداشتن به کارتل‌های برنامه‌گذار برمی‌گرده. میم پیشنهاد داد بریم فیلم جدید اینیاریتو رو ببینیم و بعدش جایی شام بخوریم و به هر حال بهتر از خونه موندن و خمیازه کشیدن روی کاناپه‎ی نشیمن بود. ایستگاه مترو خیلی شلوغ بود و همه لباس پلوخوری پوشیده بودن و راستش بدم نمیومد همون‌جا توی ایستگاه بمونم مردم رو تماشا کنم. ویلیامزبورگ محله‎ی هیپسترهای نسبتا مرفه و هنرمند‌ها و یا کسانیه که خودشون اثر هنرین و من اللخصوص به دسته آخر خیلی علاقه‌مندم.

واقعیتش دیگه نمی‌تونم تو محله‌های فقیرنشین و مهاجرنشین زندگی کنم و دیدن آدم‌های درب و داغون شکنجه‌م می‌ده و انگار انعکاس خودم رو در آینه دیده باشم ناراحت و افسرده می‌شم. شاید همه‎ش هم به پول ربطی نداره و دوره‎یی که تو محله‌ی متمول قدیمی شهر زندگی می‌کردم هم حالم خراب بود و تراکم پیری‌های ویلچری در پیاده‌روها و مغازه‌ها اذیتم می‌کرد. اصلا اولش محله‌ها درهم و قاطی بودن و شکل گیری محله‌های بالادست و فرودست جامعه از همین جنس‌ تفکر کلید خورده که بورژواها و خورده بورژاها نمی‌خواستن ریخت بدبخت‌ها رو ببینن و کم‌کم املاک‌شون رو فروختن رفتن یک گوشه جمع شدن و دورش سیم‌خاردار کشیدن. تو بعضی کشورها که مدل تشکیلاتی‌ترش هم موجوده و شهرک فرهنگی‌ها و شهرک شهدا و شهرک پزشکان هم تدارک دیده شده تا مجبورنشی با بقیه چشم تو چشم شی.

دیر رسیده بودیم و صندلی‌های خوب اشغال شده بودن و مجبورشدیم بشینیم ردیف اول و طراح ابله تا خرتناق صندلی کارکرده بود و اون‌قدر به پرده سینما چسبیده بودیم که اگه پام رو دراز می‌کردم می‌خورد تو دهن لئونارد دیکاپریو. این‌جا به دلایل نامعلومی بلیط رو بدون شماره صندلی می‌فروشن و فله‌ئی و هرکی هرکیه و البته من حدس می‌زنم دلیل اقتصادی داشته باشه و می‌خوان مجبورشی زودتر بری بشینی توی سالن تا خوب آگهی ببینی.

میم رفت یک سطل پاپ کورن و دو تا پارچ نوشابه خرید اورد و همین‌جور که این‌ها توی فیلم هم رو با داس و تبر تیکه پاره می‌کردن و خون می‌پاشید هوا ما می‌خوردیم و می‌نوشیدیم. منتظر بودم ببینم دیکاپریوش در چه سطحه و ممکنه بلاخره اسکار رو ببره یا نه که ناامید شدم چون نصف بیشتر فیلم رو اندازه خرس پتو و پوستین پوشیده و مثل جسد افتاده بود یک گوشه و اون‌جور که بگی قدرت مانور نداشت.

از در سینما که اومدیم بیرون به رستورانی همون روبه‌رو رفتیم و زنک گفت امشب جا نداریم و فقط بیرون‎بر می‌دیم. یک ساعت بیشتر به تحویل سال نمونده بود و البته این اواخر دیگه برام فرق چندانی نداره سال تحویل کجا و در چه حالی باشم و خونش رنگین‌تر از سیصدوشصت‌وچهار شب دیگه نیست. من رفتم دستشویی و قرار شد میم دوتا هات چاکلت بخره بریم گوشه پیاده‌رو بایستیم بخوریم. خوبی معمار شدن اینه که دیگه مشکلی در پیداکردن مستراح ندارم و به بصیرتی رسیدم که تو اداره و موزه و پارک به سادگی محل سرویس‌های بهداشتی رو تخمین می‌زنم و شاید به زودی مسابقات داخلی هم برای معماران برگزار کنم که گروه گروه در اماکن عمومی رهاسازی بشیم و هرکی زودتر بفهمه دستشویی کجاست برنده‌س.

توالتش نسبتا تمیز بود و البته کلا توالت فرنگی عمومی به اون کثافتی توالت ایرانی عمومی نمی‎شه و سرتاپاش خیس و لزج نیست و امنیت و استتار بهتری داره و اگه کسی سهوا بیاد تو هم به اون زنندگی نیست. برای خود من چندماه پیش در استارباکس اتفاق افتاد و یادم رفته بود در رو قفل کنم و یک بابایی در رو باز کرد اومد تو و هردو چند ثانیه جیغ کشیدیم و یارو در رو بست رفت و البته خیلی به خودم دلداری دادم که حالا اشکالی نداره ولی باز ده دقیقه‎یی اون تو موندم و به دیوار خیره شدم و روم نمی‎شد بیام بیرون و گفتم بلکه طرف تو این فاصله سرطان بگیره بمیره که دیگه چشم تو چشم نشیم. البته که تربیت آریایی نگاه بسیار پست و خفت‌بار و تحقیرآمیزی نسبت به توالت و مواد دفعی بدن داره وگرنه که چندوقت بعد ازون حادثه با دختر روسه بیرون بودم و رفتیم دستشویی و من اومدم در رو پشت سرم ببندم که اینم اومد تو و من چند ثانیه لال شدم و بعد بهش گفتم پشیمون شدم و کاری ندارم، ولی اون خونسرد نشست روی کاسه توالت و همین‌طور که حرف می‌زد صدای شرشر هم میومد و البته سعی داشت ارتباط چشمی هم بگیره که من معذب شدم و طفره می‌رفتم. حالا می‌گن رئیس جمهور دهه شصت آمریکا، لیندون جانسون توی دستشویی جلسه می‌گرفته و ببخشید توروخدا این یادداشت این‌جوری شد، ولی همین‌جوری که کار بزرگ انجام می‌داده باهاتون رودررو صحبت می‌کرده و جوری مسلط و مقتدر بوده انگار پشت میز نشسته و فنجان قهوه در دست داره.

هات‌چاکلت‌هاش غلیظ و لذیذ و کم‌شیرین بود و به پیاده‌رو نکشید و قبل ازین‌که به در خروجی برسیم تموم شد و میم دوباره رفت با یک لیوان دیگه هات‌چاکلت برگشت که شریکی بخوریم و البته همه‎ش غر می‌زد که من جرعه‌هام رو حجیم‌تر مکش می‌کنم و سهم اون رو هم بالاکشیدم.

لحظاتی بعد در حالی که از روی گوشیم درشدن توپ تایمزاسکوئر رو تماشا می‌کردم سال نو شد و من هم دیگه اون آدم سابق نبودم.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: