Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مارس 2016

از قفسه دم در یک سطل ماست و یک بطری شیر و از جزیره سبزیجات انباشته روی هم یک کیسه پیاز و دو بسته اسفناج برداشتم. همین امروز صبح یک کپه اسفناج گندیده که تبدیل به لجن یشمی رنگی شده بود و شیره‎ی مسموم زرد رنگی ترشح می‎کرد رو از کشوی پائین یخچال دور ریختم و نمی‎دونم چرا با این‎که مصرف ندارم باز می‎خرم. شاید چون آخر هفته رو فقط آشغال و مواد سرطان‎زا خورده بودم و حالا خرید یک بوته اسفناج روحیه‎م رو خوب می‎کرد. بغلم پر از جنس شده بود و ارتفاعش تا روی دماغم می‎رسید و کیف دستی و یک پوشه نقشه هم ازم آویزون بود. هربار فکرمی‎کنم خرید خاصی ندارم و دم در سبد برنمی‎دارم و آخرش مثل حمال‎ها بار رو دستی می‎برم تا دم صندوق. فکر می‎کنم اگه چرخ‎دستی برندارم در مصرف زمان صرفه‎جویی می‎شه. عصرها که از اداره میام بیرون خیلی عجله دارم و به پیرمردها و توریست‎های حیرون و چلاق‎ها تنه می‎زنم و لایی می‎کشم و سبقت می‎گیرم که زودتر برسم خونه و بشینم روی مبل و به دیوار خاکستری رنگ روبه‎روم خیره شم. احساس می‎کنم این عجله بیمارگونه ویروس مهلکیه که در نیویورک دچارش شدم. انگار روحی نامرئی در فضای شهر سرگردانه و مردم گله گله توی خیابان ها دنبالش می‎دوئن و بعد از یک مدت سودازده می شن و دیگه ترمزشون نمی‎گیره و حتا وقتی ساکن یک‎جا نشستن هم ذهن‎شون داره نفس نفس زنان می‎دوئه و کف و خون بالا میاره.

اجناس رو روی تسمه نقاله چیدم و صندوق‎دار دونه دونه اسکن کرد و توی کیسه انداخت و هرچند ثانیه یک بار سکته‌یی بین کارهاش می‎افتاد و محو تصویر خودش در مانیتور روبه‎روش می شد و پلک نمی‎زد. فکرکنم چون خیلی خوشگل بود این‎جوری می‎کرد و هربار که انعکاس صورتش رو می‌دید در حیرت فرو می‌رفت و براش عادی نمی‌شد. چهره‎ش رنگ پریده و خلوت و صامت بود و مثل جسد لب‌های سفید و حلقه‎یی بنفش دور چشم‎ها داشت و نگاهش که می‎کردی انگار قدم در اتاقی خالی گذاشته باشی صدا می‎پیچید و اکو می‎شد.

بیرون سوز سردی میومد و شال‌گردن رو کشیدم روی دماغ و دهنم و قوز کرده راه افتادم به سمت خونه. زمستون‎ها گردن عضو اضافه‏ و دردسرساز بدنه و هرچی در خودت فرو ببریش تحمل سرما راحت‎تر می‎شه و بیخود نیست پنگوئن‏ها گردن ندارن و تکامل انسان‎های ساکن نقاط سردسیر هم به همین سمته و احتمالا کله ی نوادگان ما مستقیما از روی شونه‎ها دربیاد.

کمی بعدتر روی کاناپه‎ی فیلی رنگ محقر آیکیام که خودم سرهمش کردم و پیچ مهره‎هاش خوب چفت نشده و همین روزهاست که متلاشی شه نشسته بودم که مامانم زنگ زد. دوربین رو هی می‎چرخوند روی در و دیوار و مهناز و شهناز رو نشونم می‎داد در حالی که من کوچک ترین علاقه‎یی به دیدن کسی غیر از خودش ندارم. گاهی ازین که دورم احساس گناه می کنم و نگرانی مثل خوره به جونم میوفته و هی پرس و جو می‎کنم فلان دکتر رفتی و بهمان آزمایش رو دادی و هربار هم با خنده و شادی می‎گه نه. نمی‎دونم شاید از عذاب وجدان من لذت می‎بره. خودم که خیلی لذت می‌برم و کلا عذاب‎وجدان تو سیستم ذهنی و تربیتی آریایی مورد مثبتیه و اگه نداشته باشی باید بری درمونگاه معاینه شی. اگه این‎جا بودن اوضاع بهتر می‌شد و البته با این سیستم مهاجرتی داغون و قطره‌چکونی آمریکا در بهترین حالت چهار پنج سالی ازین که بتونن بیان فاصله داریم و اصلا نمی‌دونم علاقه‌یی به اومدن دارن یا نه. گاهی فکر می‌کنم کمی پول‎هام رو جمع کنم و برگردم ایران دورهم باشیم. البته خرج و مخارج اون‎قدر زیاده که چیزی جمع نمی‎شه ولی خوب این‎طوری هم اگه برگردم خیلی حس ناکامی می‌کنم. البته حس ناکامی که همیشه می‎کنم و الان دیگه مشخص شده ارتباط معناداری با موندن و نموندن و رفتن و اومدن نداره و بیشتر اشکال فنی مغزه.

حوالی ساعت یازده نخ دندون کشیدم و مسواک زدم و رفتم زیر پتوی سبزرنگم. نیم ساعتی خیال‎پردازی کردم و بعد بلند شدم چمدونم رو بستم و دوباره برگشتم توی تخت. خیال‎پردازی قبل از خواب رو خیلی دوست دارم و مراسمش رو هرشب با دقت به جا میارم. ساعت شش از خواب بیدارشدم و شش و نیم از خونه زدم بیرون. توی اون ساعت فقط کارگرها توی خیابون بودن که از دکه‎های آلومینیومی کنار پیاده‎رو قهوه‎ی ارزون قیمت و نون فانتزی می‌خریدن. هفته یی دو روز باید برای کار برم اوهایو و ساعت هفت صبح سرویس‌مون کارمندها رو از سطح شهر جمع می‌کنه می بره به فرودگاه خصوصی کوچکی در شمال نیوجرسی. فرودگاهه در اصل اتاقی ده در دهه که یک دست مبل استخونی چیدن و گوشه‎ش یخچالی کوچک و فلاسک چای و قهوه و قندون گذاشتن و تشریفات و بازرسی نداره و با سیستم خطی های سدخندان-ونک کار می‌کنه. یک ربعی بیشتر توی سالن منتظر نموندیم و بعد نگهبان دم در داد زد بیاین سوار شین بریم. هواپیمای کوچک اداره روزی چهار بار بین اوهایو و نیویورک می‎ره و میاد و کارمندها رو ازین دفتر می‌بره به اون دفتر و این «همسفر بودن» با هم‌کارها خیلی اذیتم می‎کنه و کلا نمی‎دونم در بستر بیرون از اداره چجوری باید باهاشون برخوردکرد. تا می‏شینم اخم می‏کنم که دوستانه به نظر نیام و کسی بغل دستم نشینه. البته وقت‎هایی که یادم می‏ره اخم کنم هم کسی بغل دستم نمی‎شینه و مثل جزامی‌ها دورم خالی می‏مونه چون تازه‎واردم و این‌ها همه هم رو می‌شناسن و سال‎هاست همکارن و باهم می‎رن و میان و مثل اردوهای مدرسه ردیفی دورهم می‎شینن و قهقهه می‎زنن و با مهماندار بگو بخند می‎کنن. مهمانداره مرد چهارشونه‌ی بدجنسیه که از استاندارد مهماندارها ده بیست سالی پیرتره و مجلس رو خوب تو مشتش داره و با رئیس‌ها خوش و بش می‎کنه و به من محل نمی‎ده و موقع بادوم زمینی پخش کردن جا می‎ندازدم و بعد هم با بطری آب می‎کوبه توی سرم. اون‎قدر از ضربه غافل‎گیر شدم که هول می‎کنم و ازش بابت این‎که با بطری زده تو سرم عذر می‎خوام و وقتی می‎ره تازه یادم میاد ضارب اون بوده و خیلی ناراحت می‏شم و دوست دارم پاشم برم دست به یقه شم. نصف پرخاشگریم به خاطر پسیو اگرسیو بودنمه و این‎که همون موقع که می‎زنندم سکته مغزی می‎کنم و نمی تونم واکنش بدم و هی می‎مونه رو هم جمع می‏شه.

از پنجره بیرون رو نگاه می‎کنم. خونه‌ها قد کف دست و بعد قوطی کبریت می‌شن و هی آب می‌رن تا بلاخره محو می‎شن. هم می‎ترسم و توی دلم خالی می‎شه و هم بدم نمیاد از پنجره دود و بعد شعله‎های آتش ببینم و خلبان بگه موتورمون نقص فنی کرده و جو به هم بریزه و دم هواپیما کنده شه و سوراخش مثل سیاه چالی مهماندار بدجنسه رو مکش کنه و بعد مثل ماشین لباس شویی همه چیز با شتاب دور سرم بچرخه وآخرش تصویر مثل شمعی زیر بارون چند بار پت پت کنه تا خاموش شه.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: