Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئن 2016

سر ظهر علی پروین رو توی آبدارخونه‌ی اداره دیدم. شلوار کتان کرمی و پیرهن سفید با چهارخانه‌های محو آبی یخی پوشیده بود و توی مایکروفر نهارش رو گرم می‌کرد. از کارمندهای واحد مالیه و تو این مدت دو سه بار بیشتر ندیدمش. این پا و اون پا کردم و بیخود چندبار شیر آب رو بازکردم و بستم تا غذاش رو از مایکروفر دربیاره و ببینم راسته می‌گن هرروز چلوکباب کوبیده می‌خوره یا نه. شایعه بود و توی بشقابش یک برش درشت سینه بوقلمون با دورچین سیب‌زمینی تنوری و ترشی کلم داشت.

برگشتم پشت میزم و یکی دو ایمیل جواب دادم و دیگه کاری برای انجام نداشتم و از پنجره خیره شدم به بیرون. آسمان آفتابی و درخشان و خیابون مملو از جمعیت بود و مردم دسته دسته توی پیاده‌روی عریض برادوی راه می‌رفتن و تاکسی‌های زرد در عبوربودن و این بالا پشت شیشه‌های دوجداره جوری سکوت مطلق بود انگار ناشنوام و وسط ازدحام و همهمه چیزی جز زنگ گوش خودم رو نمی‌شنوم. لفاف بیسکوییت شوری که توی کشوم داشتم رو باز کردم و عمیق گاززدم و خوشمزه بود و پوستش رو توی دستم مچاله کردم و به سمت سطل زیر پام نشونه گرفتم و قبل از پرتاب نگاه کردم و دیدم سطلم نیست. چون هفته‌یی دو سه روز این‌جا نیستم همکارها سطل و گاهی صندلیم رو می‌دزدن و کم و کسری که دارن از وسایل من تامین می‌کنن. به منشی گفتم سطلم رو دزدیدن و رفت از انبار برام یک سطل نو اورد و اسمم رو با ماژیک روش نوشت و مثل کاپ قهرمانی برد بالای سرش و گفت دیگه کسی نمی‌تونه بدزددش. خیلی ناراحت شدم و نزدیک بود یک چک بخوابونم زیر گوشش. همیشه برای اسمم آرزوهای بزرگی داشتم و از تو چه پنهون هنوز هم دارم و نمی‌دونم، بهم برخورد. کمی ایستاد بالای سرم و حرف زد و دختر خوش مشربی هم هست و مهلت نمی‌داد من جمله رو ببندم و از وسطش داخل می‌شد و ادامه کار رو دست می‌گرفت. بین همکارها رابطه‌م با منشی و پیک از همه بهتره و البته بابام هم همین‌طوره و با پیک موتوری تهیه غذای سر کوچه‌مون خیلی دوست بود و هر وقت جوجه کباب می‌اورد بابام لباس پلوخوری می‌پوشید و می‌رفت دم در با هم دست و روبوسی می‌کردن و راجع به جوجه حرف می‌زدن و بابام می‌گفت هیچکی مثل شما نمی‌شه و الحق استادین و یارو می‌گفت بنده‌نوازی می‌فرمایین مهندس و بعد بابام براش حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت می‌خوند و یک بسته اسکناس نو رو مثل شاباش دور سرش می‌چرخوند و می‌ذاشت جیب طرف و یارو می‌گفت به خدا نمی‌گیرم و قابل شما رو نداره و مهمون کلبه خرابه‌ی ما باشید و با هم گلاویز می‌شدن و تقابل اشک‌ها و لبخندها می‌شد و هم رو در آغوش می‌فشردن و دیگه بابام پشت سرش یک کاسه آب می‌ریخت و بدرقه‎ش می‌کرد. البته بابام سنش که بالارفته خیلی پرحرف شده و در واقع از هر فرصتی برای حرف زدن با مردم استفاده می‌کنه و تو مهمونی‌ها اون قدر خاطره تعریف می‌کنه که کبود می‌شه و مامانم بهش چشم و ابرو میاد و البته حالا خود مامانم هم ازین سروزبونی‌هاست و همچین کم‌صحبت نیست و دیگه ببین چه خبره که این به اون می‌گه کمتر حرف بزن.

من مثل مامان بابام یک‌سره نیستم و نمودارم سینوسیه و یا خیلی ساکتم و مردم فکر می‌کنن لالم و زبونم رو عقرب گزیده یا اون‌قدر حرف می‌زنم که مستمعین کف می‌کنن پرپر می‌شن می‌ریزن دور مجلس و البته بعد از مهاجرت چون تنهاتر و منزوی‌تر شدم و کمتر آدمیزاد می‌بینم سیاه و سفیدیم شدیدتر شده و بعضی وقت‌ها اصلا دهنم باز نمی‌شه و فقط با اشاره سر و دست برگزار می‌کنم و بعضی وقت‌ها برعکس از صبح که از تخت خواب پیاده می‌شم دهنم بازه و تو خیابون با سنجاب‌ها و کفترها حرف می‌زنم و می‌رم و تا شب که بر می‌گردم خونه به زور در دهنم رو می‌بندم و مهر و موم می‌کنم می‌خوابم.

از اداره که اومدم بیرون رفتم سوپرمارکت برای خریدهای یخچالی. برای شام می‌خواستم لوبیاپلو بپزم و لابه‌لای قفسه ها دنبال رب گوجه فرنگی می‌گشتم و همه کنسروی بودن و منم تو خونه دربازکن ندارم و تو هم که برام نمی‌خری. محصولات دیگه مثل لوبیا و نخود و ذرت با در آسان بازشو موجود بود ولی نمی‌دونم چرا حیف‌شون اومده این آپشن رو روی قوطی رب هم بذارن. دیگه گفتم دربازکن بخرم و لوازم خانگی‌شون رو نگاه کردم و فقط ازین دربازکن چرخ‌دنده یی‌ها که شبیه ابزار شکنجه قرون وسطاست داشتن. روش استفاده این چرخ دنده یی‌ها رو بلدنیستم و چیزهای ناشناخته هم وحشت‌زده‌م می‌کنن. حالا این که خوبه یک بار دم پله برقی مترو زن جلوییم از سوار پله شدن می‌ترسید و دستش رو گذاشته بود روی جان پناه و نوک پاش رو میورد به سمت پله و انگار که اره برقی دیده باشه استرسی می‌شد و نمی تونست فرودش بیاره.

خریدهام دو کیسه بزرگ و سنگین شد و از فکر این‌که بخوام تا ایستگاه مترو حملش کنم گریه‌م گرفت. مخصوصا این اواخر گاهی توی اداره دست درد می‌گیرم و احتمالا حمالی برام منع پزشکی داشته باشه. دیدم پیری‌ها ازین چرخ دستی‌های توری مرغی دارن و خریدهاشون رو می‌ندازن توش و می‌برن ولی من از تصور خودم با فرغونی از جنس که دنبالم می‌کشم ناراحت می‌شم و ترجیح می‌دم ایستاده بمیرم. البته می‌شد از فروشگاه بغل خونه خریدکنم که دیگه بارکشی نداشته باشم ولی این یکی فروشگاهه رو دوست دارم و خوشم میاد بیام این‌جا. این‌ها با موزیک دهه هشتادی و دکور مزرعه و صندوق‌های اکسپوز میوه و چوب‌های رنگ سرخود به مشتری حس خرید از بازارهای روستایی رو می‌دن و خوب انسان شهرنشین هم از فروشگاه‌های غول پیکر متحدالشکل زنجیره‌یی خسته شده و عقده‌ی فضاهای صمیمی خودمونی گرفته و سیستم هم یک سری فروشگاه‌های دیگه با کلیدواژه‌های ارگنیک، خانگی و محلی انبوه‌سازی کرده که احساس میوه چیدن از درختان باغ آقا جو‌ن‌مون رو بهمون بده. اتفاقا یک کیلو زردآلو خریدم که عینهو زردآلوهای باغ آقاجون خدابیامرزم تو زادگاهمون ریز و طلایی و شیرین بود و خاطره تلخ زردآلوهای کال و درشت و بی مزه‌ی بازاری رو شست برد.

چندقدم که رفتم یادم اومد دیگه فقیر نیستم و می‌تونم سوار تاکسی شم. با این‌که ماه ها از ثبات اقتصادیم گذشته هنوز ذهنم روش‌های فقیرانه بهم پیشنهاد میده و دائم یادم می‌ره که منم می‌تونم لباسم رو بدم خشک‌شویی و سوار تاکسی شم و حوله‌ی روبدوشامبري بخرم. بعد اشتباهی عوض تاکسی رفتم سمت ماشین پلیسی که کنار خیابون پارک بود. این اتفاق که سوار ماشین اشتباهی بشم به دفعات تو زندگیم افتاده و اولین بارش در یازده سالگی و خرید آجیل شب عید بود که عوض رنوی کرمی بابام سوار رنوی سبز سدری یکی از شهروندان شدم و یارو از پشت رل حیرت‌زده برگشته بود و صندلی عقب رو نگاه می‌کرد و مامانم اومد درو بازکرد کشیدم بیرون.

دستم رو انداختم زیر دستگیره ماشین پلیس و هرچی وررفتم قفل بود و بازنشد و البته دیدم که پشت پنجره رو به حالت قفس میله‌کشی کردن ولی خوب همه این جزئیات بعدا یاد آدم میاد و تو اون لحظه موتور مغز به سمت هدف شتاب گرفته و چیزی جلودارت نیست. با پشت دست تقه‌یی زدم به شیشه و علامت دادم که در رو باز کن. پلیسه پیاده شد و من چند قدم عقب عقب رفتم و تازه چراغ گردون آبی و قرمز روی سقف رو دیدم و دچار حمله خنده عصبی شدم و با کف دست می‌زدم روی رونم و ریسه می‌رفتم. پلیسه گفت حالا اشکالی نداره و آروم باش ولی خوب کمی هم مشکوک شده بود و باهام محکم و پرقدرت و طولانی دست داد و در حالی که توی چشمم خیره شده بود اسمم رو پرسید. تو دانشکده افسری این تکنیک‌ها رو برای تحت سلطه روانی قراردادن مخاطب یادشون می‌دن و البته الان دیگه تو کتاب‌های راز موفقیت و کلید کامیابی و شیر جنگل باشیم همه این نکات رو ذکرکردن و در تیتراژ میلیونی جلوی دانشگاه تهران می‌فروشن.

سوار تاکسی بعد شدم و کمی جلوتر پشت ترافیک یکی سر راننده‌م داد زد و بهش فحش نژادپرستانه داد و من به رانندهه گفتم ناراحت نشیا و البته جوابم رو نداد و انشالله که کر و لال بوده. رسیدم خونه و شام پختم و چمدونم رو بستم و دوش گرفتم و صورتم رو صابون مالیدم و ریش و سبیلم رو تراشیدم و ناخون‌هام رو گرفتم. ناخون‌هام خیلی رشد می‌کنن و هر شب می‌گیرم‌شون و صبح که بیدار می‌شم باز دراومدن و دو شاخه شدن و از هر شاخک سه تا ناخون جدید درومده و دستم شبیه بوته‌ی خار ازم آویزونه و دنبالم روی زمین کشیده می‌شه و صدای پنجه روی یونولیت می‌ده.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: