Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2016

مدتی بود میم دچار عوارض عجیب غریبی می‌شد و هفته دوم جولای معلوم شد سرطان داره. چند روز اول گیج بودم و نمی‌دونستم تکلیف من این وسط چیه و اولین راهی که به ذهنم رسید ناپدید شدن بود. فرار بزدلانه و به چاک زدن همیشه برام راحت‌تر از موندن یا خروج شرافت‌مندانه‌ست. احساسات متضاد دیگری هم داشتم٬ مثلا گاهی از ترس قالب تهی می‌کردم و گاهی از دراماتیک بودن ماجرا هیجان زده می‌شدم. یک بخشی از وجودم فرق چندانی بین تجربیات تلخ و شیرین قائل نیست و همین‌که در فضایی ناشناخته قراربگیرم تحریک می‌شه. احساس می‌کنم نوشتن و یادداشت‌های شبانه‌م این بلا رو سرم اوردن و ذهن بیمارم چک لیستی از موقعیت‌هایی که نیاز دارم تجربه کنم تا بتونم بنویسم‌شون تهیه کرده و هربار که به یکیش می‌رسم ارضا می‌شه. 

مشخص نبود سرطان کجاها رو گرفته و در چه مرحله‌ئیه و چندروز بعد فرستادنش تموم بدنش رو اسکن کنه. از اداره رفتم راديولوژي سراغش و بعد از مدت‌ها ديدمش٬ لاغر شده بود و شلوار اسکینی کرمیش که قبلا مثل پوسته‌ی چرمی تنبک قالب تنش بود از باسنش آویزون شده بود. عصبانی بود و نگاهم نمی‌كرد و يك لحظه حس كردم معذبه يا شايد ازين كه بهم خبرداده پشيمون شده. گفت با خواهرش حرف زده و به اون هم گفته كه دوست نداره حالا که مریضه سروکله آدم‌ها پیداشه و براش دلسوزی کنن. خودزنی كردنش فضا رو غيرشفاف و غليظ کرده بود و نمی‌ذاشت احساسات واقعی آدم بياد رو و هنوز هم نمی‌دونم این‌جور وقت‌ها واكنش مناسب چيه. كمي بحث كرديم و توضیح دادم طبیعیه موقع بحران حمایت آدم‌ها ازت بیشتر شه و ميم گريست و عصبانيتش تبديل به قطرات آب شد و از چشمش چكيد بیرون.

خبرها هرروز بدتر و بدتر می‌شدن. اول فقط بدخيمی استخون پاش بود و بعد معلوم شد این سر کوه یخه و منشا سرطان ریه بوده و به ستون فقرات و لگنش هم متاستاز داده. دکترش صريح گفت علاج درین موقعیت معنی نداره و بحث فقط سر کند کردن روند سرطانه. میم وحشت‌زده بود و از مطب دکتر که بیرون اومدیم می‌لرزید. دست و پام رو گم کرده بودم و دهنم چسبناک شده بود و بزاقم عین سریشم کش میومد و به زحمت گفتم «آی ام ساری». انگار این هم مثل بقيه چيزها تقصير منه و سرطان هسته‌ی انگور بوده كه من اشتباهی تف كردم توی ريه میم و حالا درخت شده و خوشه كرده و داره همه جاش رو می‌گيره. تاثیر حرف‌هام روش چند برابر شده بود و مثل اسفنج کلمه‌هایی که از دهنم درمیومد رو جذب می‌کرد و محتاط شده بودم و هر جمله رو بیست بار قبل از به زبون اوردن سبک سنگین می‌کردم و باز هم فایده نداشت و حرف‌های احمقانه و پرت و پلا می‌زدم. رفتيم خونه‌ش و روی كاناپه شيری رنگ نشيمن نشستم و بهش گفتم باز خوبه کبد و کلیه و اندام‌های حیاتیت سالمه و اونم گفت «البته فعلا». کاش لال می‌شدم و اون چندروز اول کمتر حرف می‌زدم. ناآروم بود و عرض اتاق رو لنگان لنگان راه می‌رفت و بعد زنگ زد شام بيارن و برای ياروی پشت تلفن هم تعريف كرد كه سرطان داره. قبلا هم دیدم آدم‌های مستاصلی که خبر هولناکی می‌شنون چطور به هر موجود زنده‌یی چنگ می‌ندازن و توی مترو برای مسافر رندوم بغل‌دستی‌شون از گیرکردن دست بچه‌شون توی چرخ گوشت می‌گن. تا نیمه‌شب راجع به مرگ و زندگی حرف زدیم و تو همون لحظات به نظرم خیلی عمیق و کشف و شهودی میومد و خيلی تحت‌تاثیر قرارگرفتم و به خودم گفتم یادت بمونه‌ها و البته مثل تموم حرف‌های تحت تاثیر الکل فرداش یادم نمیومد. 

همون‌قدر که پروسه‌ی تشخیص کند پیش رفته بود و سه چهار ماه ازین دکتر به اون دکتر می‌رفت و معلوم نبود چشه و فکر می‌کرد از ورزش آسیب دیده حالا یک دفعه دکترها رفته بودند روی دور تند و دو روز بعد براش وقت جراحی گذاشتن. میم طفره می‌رفت و می‌خواست زمان بخره و انگار که قراره ببرندش حبس ابد بابت یک روز دیرتر چونه می‌زد. در ظاهر به غير از پادرد مشكلی نداشت و حتی شاداب و تندرست به نظر می‌رسید و آدم توی انکار می‌موند و باورش نمی‌شد که اصلا نیازی به درمان داره. چندبار چشم‌هام رو گرد کردم و بهش گفتم بابا آخه تو که هیچیت نیست. عقلم به چشممه و فکرمی‌کنم آدم مريض بايد ناله كنه و روی زمين سينه‌خيز بره و رد خون به جا بذاره وگرنه قبول نيست. توی بیمارستان كه منتظر پذیرش نشسته بودیم پیرزن عفريتی درحالی كه کپسول اکسیژنش رو دنبالش روی زمین می‌کشید اومد جلو و همین‌جور که تفش می‌پاشید از قشنگی میم تعریف کرد و كمي هم دستش رو به رون میم ماليد و ازش پرسيد كه چرا اين جاست. بخشي از فرهنگ بيمارستانيه كه مريض‌ها دوره بیفتن فضولی کنن و اوضاع هم ديگه رو بپرسن و شاید هم رقابته و می‌خوان ببینن کی زخم‌وزیلی‌تره و کاپ قهرمانی رو می‌بره. دیدن ویلچرها و تخت‌های بيمارستانی و پیری‌های رو به گور دگرگونم كرده بود و از فضا و کارکنان و مریض‌ها می‌ترسیدم و دوباره به فكر فراركردن افتاده بودم.

بعد از جراحی چندروزی اومد خونه من تا دوران نقاهتش رو بگذرونه. همیشه خودم رو دست بالا می‌گيرم و شیرجه می‌زنم وسط رودخونه و فكرمی‌كنم از پسش برميام ولی در عمل معلوم مي‌شه توهم دارم و برآوردم از توانايی‌هام اشتباهه. تصوری از مريض بدحال نداشتم و فكر می‌كردم عين زكام مختصر و مفيده و برهنه که شد از دیدن جای خنجر جراحيش و ازین‌که چطور با این سرعت عضلاتش تحلیل رفتن خوف كردم. تا صبح بالا می‌اورد و از درد كلافه بود و مدام بابت این که تختم رو اشغال كرده معذرت خواهی می‌کرد و اصرار داشت من برم روی تخت و بذارم اون روی كاناپه بخوابه و بدتر اعصابم رو متشنج می‌كرد. يك‌بار هم نيمه شب اومد بالای سرم و آرام پشتی کاناپه رو تکون داد که اگه بیدارم باهام حرف بزنه و من هم خوابم که به هم بریزه مثل حیوان بی‌شعور می‌شم و بهش توپیدم و بعد که رفت عذاب وجدان با شن‌کش به جونم افتاد و خودم رو تکه پاره کردم. يك وقت‌هایی هم ترس مثل جانوری درنده بهش يورش مي برد و روحیه‌ش افت می‌كرد و هق‌هق می‌گريست و منهدم می‌شدم. از بیرون که آدم‌های سانتیمانتال رو می‌بینم افراطی‌گری عاطفی‌شون به نظرم لوس و قلابی مياد اما خودم که سانتیمانتال می‌شم خيلي واقعيه و دنيا تبدیل به مجموعه‌یی واكنش احساسی كه مثل بخارهای رنگی در فضا شناورن می‌شه و جز اون هيچی وجود نداره.

گاهی ازین‌که خواستم در پروسه بیماریش همراهیش کنم پشیمون می‌شم و حس می‌کنم گیرافتادم و راه پس و پیش ندارم. گاهی هم جری می‌شم و بیهوده به درودیوار می‌زنم و فکرمی‌کنم مسخره‌بازیه و دست منه و اگه کارهای اداریش رو انجام بدم مشکل حل می‌شه. قضيه ترحم نیست و دراصل حیفم میاد دنیای زشت از وجود عزیز و زیباش محروم شه. توی گوگل مقالات بی‌سروته راجع به خواص ضدسرطان هسته‌ی گلابی و رژيم خام‌خواری و نمازدرمانی می‌خونم و توهم دارم كه مسئله رياضيه و بايد يك جوابی داشته باشه. نمی‌دونم شايد هم دارم از موقعيتش استفاده شخصی می‌كنم و می‌خوام با تصوير رنجورش كه به زندگی جوع كرده و پايه‌ی ميز رو چسبيده و نمی‌خواد بره خودم رو ادب كنم. تازه يادم انداخته بابت نفس كشيدن احساس قدرت كنم و هرروز صبح به انعكاس درخشانم توی آينه سلام نظامی‌ بدم.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: