Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for آوریل 2017

تا ساعت سه توی رختخواب غلت زدم و خوابم نبرد و لابه‌لاش گوشی بازی می‌کردم و اینستاگرام و تامبلر رو ورق می‌زدم و اصلا علائم خواب نداشتم. موهام کثیف بود و نوچی و رسوب جرم و چرک رو روی پوست سرم حس می‌کردم. بلندشدم دوش بگیرم و در راه حموم شیطون رفت توی جلدم و یک نشگون از قرص نون روی پیشخون آشپزخونه کندم و روش کره مالیدم خوردم و نخ و مسواکم باطل شد و مجبور شدم تجدیدکنم. تا یکی دوسال پیش نخ جزو مناسک بهداشتیم نبود و بعد که دندون‌هام پوسید و دندون‌پزشکه ارعاب و تهدیدم کرد به اعمال روزانه‌م اضافه‌ شد. شامپو زدم و لیف هم کشیدم ولی تا سر زانو و مناطق پایین‌تر رو موکول کردم به بعد. برای این‌که کارها روی هم جمع نشن به لقمه‌های کوچک‌تر تقسیم‌شون می‌کنم و هربار فقط یک تکه رو انجام می‌دم و بعضا فقط همون بخش اول انجام و بقیه‌ش در تونل‌ پیچ درپیچ ذهنم گم می‌شه.
موها رو شکلاتی پیچیدم لای حوله و روبدوشامبرم رو پوشیدم و نشستم لب تخت. روب سفیدرنگم رو به یاد تونی سوپرانو گرفتم و تودوزی پنبه‌یی داره و خیلی دنج و لطیف و راحته و بعد از مخلوط‌کن صنعتی دوموتوره‌م بهترین خرید امسال بوده. چند شب پیش توی شهرستان منتظر غذام نشسته بودم و رستورانش خانوادگی و بی‌ریا بود و روی میزها کنار فلفل و نمک‌پاش سس خردل و کچاب گذاشته بودن و نیمکت‌های راحت چرمی داشت و بالای در ورودی زنگوله آویزون کرده بودن و هربار که مشتری وارد می‌شد صدا می‌داد و همان‌طور که افتد و دانی یاد تونی سوپرانو افتادم و فاتحه‌یی فرستادم. رندوم یادش می‌افتم و نقش رخش از خیالم نمی‌ره و بلاخره یک روز که دور هم نیست دسته جمعی روب حوله‌یی سفید می‌پوشیم و به خیابون‌ها می‌ریزیم و سپاهی از مرغابی‌ از بالای سر اسکورت‌مون می‌کنه و اون‌روز تونی سوپرانو هم به اذن خدا از گور به‌پامی‌خیزه و در صف اول برامون شمشیر می‌زنه.

نم‌شون که ورچیده شد یک عدس روغن نارگیل به ساقه موها زدم و با نوک پنجه ورزدادم. روغن نارگیل رو هم به خودم می‌مالم هم توی غذا می‌ریزم و هم کفش چرمم رو باش برق می‌ندازم. دوباره خوابیدم و این‌دفعه موفقیت‌آمیز بود و خواب دیدم رفتم توی کالای خواب فروشی و از فروشنده می‌پرسم: «ببخشید آقا تشک نچسب دارید؟» و منتظر جواب نمی‌مونم و ولو می‌شم کف زمین و از خنده غلت می‌زنم و می‌رم مغازه‌ی بغلی دوباره همین سوال رو تکرار می‌کنم. صبح که بیدار شدم موقع شستن صورت به دست‌هام که زیر شیر آب پوزیشن قنوت داشت و توش آب جمع شده بود طولانی خیره موندم و حس کردم خوابم اون‌قدر غنی بوده که دیگه نمی‌تونم و الان از ظرف وجودیم لبریز می‌کنه. ازین سبک شوخی‌های بی‌مزه و گل‌آقایی خیلی خوشم‌ میاد و حس می‌کنم کمتر محتوایی توی دنیا این‌قدر به طبیعتم نزدیکه و بابت این‌که به خوابم اومده بود قلبا تحت تاثیر قرارگرفتم.
صبحانه سوسیس تخم‌مرغی درست کردم و با چای خوردم. چندوقت پیش در تلاشی ناکام برای احیای طعم سوسیس ایرانی٬ سوسیس ترکی خریدم و میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمون بود و هربار لاستیکی و شور می‌شه اما نمی‌دونم چرا ول نمی‌کنم و امید دارم از یک‌جایی به بعد سوسیسه اصلاح شه و مزه‌یی که می‌خوام رو بده. سوسیس ایران پر سیر و ادویه‌ست و یک حالت نونی داره ولی مال این‌ها گوشتیه و مزه‌ی خون می‌ده درحالی که اگه آدم گوشت می‌خواست که می‌رفت کباب چنجه می‌خورد و دیگه به کارخونه سوسیس‌ سازی زحمت نمی‌داد. سیزده ساله که بودم اردوی علمی رفتیم کارخونه سوسیس کالباس سازی و چرخ‌‌گوشت‌های غول‌پیکری داشتن که دهنه‌‌ش نزدیک سقف بود و ازین پایین گوشت رو مثل آجر پرت می‌کردن بالا توی گلوییش و ازون‌ور خمیر گوشت میومد بیرون و مراحل میانیش رو ذهنم بلوکه کرده و یادم نیست ولی در مرحله آخر رشته‌های سوسیس رو که از گیره‌هایی چرخ‌دار آویزون بود می‌فرستادن توی کوره. به غیر ازین کارخونه کیک‌‌سازی٬ نساجی٬ صابون‌سازی و ذوب آهن هم بردن‌مون و شاید دوران تحصیلم اون‌قدرها که فکرمی‌کنم هم اسف‌بار نبوده. به مدرسه خیلی بدبینم و نمی‌دونم٬ ممکنه اگه بچه‌دار شدم تحصیل در خانه‌ش کنم. شاید این‌جوری خیلی زیبا و درخشان و خارج از صف مردگان بشه و شاید هم کاملا دیوونه زنجیری از آب دربیاد. گرچه تو مدرسه هم دیوونه می‌شه اما چون نظام آموزشی بیماری روانی واحدی رو تولید انبوه می‌کنه مشکل روحی بچه٬ بغل دستیش ٬ هم‌کلاسیاش و کل دنیا یک‌سان می‌شه و دیگه به چشم کسی نمیاد.

صبح مسافر بودم و البته کیه که مسافر نباشه ولی غرض این‌که رسیدم جی.اف.کی و معلوم شد کارت شناساییم رو خونه جاگذاشتم. یک‌سری کارت متفرقه از قبیل کارت اداره، کارت بیمه و کارت آبونه خواربار فروشی داشتم که ریختم جلوی افسره و گفت بذار زنگ بزنم رییسم بیاد ببینیم می‌تونیم بفرستیمت تو یا نه. رییسش اومد و چونه رو خاروند و گفت بیا برو ولی باید مجزا بازرسی بدنی و غیربدنیت کنیم. دستکش لاستیکی آبی پوشیدن و چندنفری مثل کفتار افتادن به جون خودم و وسایلم و منم لبخند می‌زدم و بابت زحمات‌شون تشکرمی‌کردم. در برابر دریافت امکانات رفاهی و تمدن روحم رو به شیطان فروختم و شاه‌پرم رو قیچی کردم وگرنه من ملک بودم و فردوس برین جایم بود. باید مثل اجدادم در جنگل زندگی می‌کردم و روزها رو به بخور و بخواب، گشنی و گل‌گشت می‌گذروندم و جلوی احدی کرنش و رامش نمی‌کردم. باید شکار و چاقوکشی و کشتی گرفتن با حیوانات وحشی رو بلد بودم و زیر پنجه‌های خونینم قلبی از طلا می‌داشتم و روی دیوار غار نقاشی می‌کشیدم و در آب چشمه غلت می‌زدم و به درخشش نورخورشید لابه‌لای شاخ و برگ درختان خیره می‌شدم. اون‌ها من رو مجبورکردن حساب بانکی باز کنم و صفحه نیازمندی‌ها رو ورق بزنم و زیربغلم رو کچل کنم و دئودرانت بمالم. زیربغل لولایی زحمت‌کش برای اتصال بازو به کتفه و اگه انگولک دوست داشت اولا اون زیر قایم نمی‌شد دوما قلقکی نبود و دیگه به چه زبونی باید بگه کاری به کارش نداشته باشیم.

سوار هواپیما شدم و جدیدا از پرواز چندشم می‌شه و حالت کلافگی بهم دست می‌ده و با تناوبی پاندولی به پشتی صندلی جلوییم لگد می‌زنم و خانمه برمی‌گرده ازم می‌پرسه مشکلم چیه. ما برای تردد در آسمان طراحی نشدیم و این حالت‌های غیرطبیعی بدن رو مسموم می‌کنه و مثل روز برام روشنه که ماشین٬ مترو و هواپیما عامل اصلی سکته٬ سرطان٬ آلزایمر و کهیره. دلیل علمیش اینه که سلول‌های بدن غشای آهکی نازکی مثل پوست تخم‌مرغ دارن و در سرعت بالاتر از ده کیلومتر بر ساعت این تخم‌مرغ‌های مینیاتوری از آشیانه‌ پرت می‌شن و تو سروکله‌ی هم می‌خورن می‌شکنن و مایع حیاتی (M.H) که سیستم دفاعی بدن ازش تغذیه می‌کنه از دست می‌ره.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: