Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم’ Category

ساعت هفت شب سه‌شنبه خیابون سوم رو به سمت شمال قدم می‌زدم و بارون ریز و سوزنی می‌بارید و مثل شلاق به صورتم می‌خورد که تصمیم گرفتم آوازخوندن یادبگیرم. نمی‌شه گفت همون موقع بهم الهام شد و از چند هفته قبل تو فکرش بودم ولی تو اون لحظه دیگه قشنگ مسجل شد. مرتضی احمدی یک ترانه داره که تنبک شش‌وهشت می‌زنه و می‌خونه: «نامهربونی٬ نمی‌دونم می‌دونی که عشقت مارو کشته». حالا این‌جوری نمی‌شه باید گوش بدین تا بدونین چی می‌گم. تو خیابون که قدم می‌زنم گاهی این رو برای شهروندان و رهگذارن عبوری اجرا می‌کنم و تو اوجش صدام نمی‌کشه و دمغ می‌شم. یکی این یکی هم «یک گل سایه چمن» رو واقعا دوست دارم بتونم صحیح بخونم‌ و لذت ببرم. برای مجلس و بیزنس هم نمی‌خوام٬ همین برای مصرف شخصی خودم و زمزمه‌ی زیر دوش و توی خیابون. صدام خوبه و ازون لحاظ مشکلی ندارم٬ یعنی هم خودم فکرمی‌کنم خوبه هم بهم می‌گن و تو صندوق پیشنهادات و انتقادات می‌ندازن. البته خوب که می‌گم خوب سبک هایده و گوگوش و دلکش نه‌ها٬ خوب منشی دفتر لیزینگ خودرو و خوب شماره‌ی بیست‌ودو به باجه‌ی دو. دختر تورج یک‌بار زنگ زده‌ بود خونه‌مون و بهم‌ گفت تو هم ماشالله جون می‌دی برای منشی‌گری‌ها. توهین به مشاغل نشه ولی بدجوری ناراحتم کرد، مثلا کی بود؟ پونزده شونزده سالگی که آدم خیلی باانگیزه و گنده‌گوزه و می‌خواد مرغ آتش شه و شب رو به زیر پر سرخ خودش بکشه. زیاد زنگ می‌زد خونه‌مون و بیشتر هم بابت مشکلات زنانگیش بود و می‌خواست با مامانم صلاح مشورت کنه. کلا مردم حامله می‌شدن٬ نمی‌شدن٬ عادت ماهانه‌شون عقب جلو می‌شد٬ لکه بینی‌داشتن و تو بارداری از پله و نردبون و پشت‌بوم می‌افتادن پایین زنگ می‌زدن خونه‌ی ما. من دیگه گوشی رو که برمی‌داشتم از لحن صداشون می‌فهمیدم موردشون چیه و اگه پچ‌پچی و مضطرب بودن یعنی ناخواسته‌س. مامانم همیشه رای‌‌شون رو می‌زد و بعدتر تو مجالس با افتخار نوه تورج که یک گوشه افتاده و از گریه کبود شده بود رو نشون می‌داد و با لذت در گوشم می‌گفت این رو قراربود بندازن ولی من منصرف‌شون کردم. یک سیاهه بلندبالا داشت و سرحال که بود دونه دونه بچه‌هایی رو که از در نطفه خفه شدن نجات داده برای آدم می‌شمرد. گاهی کابوس می‌بینم این بچه‌ها همه بزرگ شدن و به فرماندهی نوه تورج با داس و چکش حمله کردن به خونه‌مون.

از چهارشنبه به این‌ور هرشب کمی از روی خودآموز تمرین آواز می‌کنم و بعد موبایلم رو روی تاقچه می‌ذارم و دکمه رکورد رو می‌زنم و وسط اتاق می‌ایستم و خودم رو پیچ و تاب می‌دم و «اگر مستم من از٬ عشق تو مستم٬ عشق تو مستم٬ عشق تو مستم» می‌خونم. سلیقه‌م تو همین مایه‌هاست و سنتی و روحوضی و فولکلور می‌پسندم. نتیجه تعریفی نداره و خارج و خروسکی می‌خونم و صورتم از فشار کبود می‌شه و بدنم به رعشه می‌افته. حالا باز خوبه عقلم می‌رسه روی اینستاگرامی جایی نمی‌ذارم٬ آخه دیدم مردم تو همین سطح و بلکه نازل‌تر می‌خونن و منتشر هم می‌کنن. تو خونه‌مون صدای بابام واقعا ناجوره و آواز که می‌خوند وحشت‌زده فرار می‌کردیم. مامان و داداشم رو هم چون به صداشون خیلی عادت کردم و برام بعد شخصی داره واقعا نمی‌تونم کیفیتش رو تشخیص بدم. مخصوصا مورد مامانم پیچیده‌س چون هم با این حنجره برام لالایی‌ خونده و حرفای شیرین عاشقونه بهم زده هم فحشم داده و دعوام کرده و سردوراهی فرویدی سختی موندم و نمی‌تونم تصمیم بگیرم. لالایی که می‌گم نه که فکرکنی لالایی رسمی‌ و هلوگرام‌دارها، «یه دختر دارم شاه نداره» شماعی زاده رو برام می‌خوند و «دنیای زندونی دیواره» داریوش. من دومی رو بیشتر دوست داشتم و اون‌جاش که می‌گفت: «پرنده که بالش می‌سوزه دل من به حالش می‌سوزه» منهدم می‌شدم و چندبار هم تصمیم گرفتم خودم رو دار بزنم.

دیگه رفت تا هفت هشت سال بعد و دوره بلوغ که دوباره یک مدت داریوش‌باز شدم. چند تا نوارمادر ابی و داریوش قدیمی تلخ و چسناله داشتیم که هر شب گوش می‌کردم و واقعا همراه فلاکت و بحران بلوغ خیلی می‌چسبید. البته گلچین روزگار عجب باسلیقه بود و تو همون دوران دزد زد به ماشین‌مون و نوارها رو برد و کمرم رو شکست. یک پیکان کدوحلوایی رنگ داشتیم که از همکار مامانم خانم خلیل‌زاده خریده بودیم. خلیل‌زاده قدبلند و چهارشونه بود و پوست جوش جوشی سوراخ سوراخی داشت و وضع مالیش یک مرحله از ما جلوتر بود و داشت این رو رد می‌کرد که پراید هاچ‌بک گوجه‌یی بخره. ماشین تمیز و روپا و خوبی هم بهمون داد و تنها مشکلش این بود که سر چهارراه‌ها مردم برامون دست تکون می‌دادن و می‌گفتن مستقیم. بابام بهتر از شما نباشه عینکی بود و سبیل مسواکی می‌ذاشت و چهره تیپیکال مهندسی-کارمندی داشت و زن و بچه بغل دستش نشسته بودن ولی دیگه مردم پیکان که می‌دیدن خون جلوی چشم‌شون رو می‌گرفت و اسکناس پنجاه تومنی رو مثل قمه قداره توی هوا می‌چرخوندن و خودشون رو می‌کوبیدن به شیشه. بعد ازون دووی سفید یخچالی خریدیم. من با همین رانندگی یادگرفتم و تصادف‌های اولیه رو انجام دادم و کلا هم خیلی تصادف‌خیز بود و سوای موارد معمول درون‌شهری یک‌بار توی جاده شمال زدیمش یک‌بار هم رفت زیر اتوبوس شرکت واحد و ازون‌ور رنده شده و قیمه قیمه اومد بیرون. این اواخر دیگه افتاده بود زیر دست خودم و با طناب و منگنه و چسب برق دل‌وروده‌ش رو به هم دوخته بودم و باهاش می‌رفتم دانشگاه. این جاها دختر تورج هم از زاد و رود افتاده بود و دیگه زنگ نمی‌زد خونه‌مون. البته این‌ها خودشون که از چرخه خارج می‌شدن چندسال بعد سروکله نسل دومشون پیدا می‌شد و دخترها و عروس خانوم‌هاشون تماس می‌گرفتن. یک شب بارون میومد و جشن عقد دوستم جایی تو جاده فیروزکوه بود و نمی‌دونم کجای راه رو اشتباه رفتم و به کدامین گناه افتادم توی مسیری پرت و پلا. کلا که تو جهت‌یابی تعریفی ندارم و یک مقدار توهمی و تخیلی رفتار می‌کنم. لابه‌لای کامیون‌ها و تریلی‌های باری می‌رفتم و جاده تاریک بود و چشم چشم رو نمی‌دید و ترکش‌های گل و لای که از لاستیک ماشین‌های جلوییم اصابت می‌کرد شیشه رو ماسکه کرده بود. صدای هوهوی آلفرد هیچکاکی میومد و جاده مثل مار زنگی دور گلوم می‌پیچید و منم تلاش خاصی نمی‌کردم و تسلیم شده بودم. این‌جور وقت‌ها سیستم عقلی و عاطفیم ریزش می‌کنه و یک حالت نیمه هوشیاری می‌گیرم که انگار دارم توی خواب راه می‌رم و برای این‌که سوسوی ارتباطم با محیط بیرون قطع نشه آواز می‌خونم. «یک گل سایه چمن، سایه چمن، تازه شکفته، تازه شکفته، نه دستم بش می‌رسه، بش می‌رسه، نه خوش میفته، نه خوش میفته» رو خوندم و حالا نمی‌دونم اصلا چرا این رو تعریف کردم، یعنی توی ذهنم که بود ساختار دومینویی و قالب داستانی داشت و به مقدمه و موخره و اوج و فرود آراسته بود ولی تا اوردمش روی کاغذ وارفت و خمیری و بی‌شکل شد. بذار فیلم رو چند دقیقه بزنم عقب و دوباره امتحان کنم، این بار به شکل هایکویی تلفیقی با صدای ماتسئو باشو و کمانچه‌ی مولانا جلال الدین بلخی:

از آغاز تا امروز:

به جاده زیر باران رفتن،

زیر لب سرودی زمزمه کردن

Read Full Post »

ساعت ده می‌رسم اوهایو و ده و نیم سرکارم و پرهیز از کافئین رو هم شکستم و یک لیوان شیرچای درست کردم که جرعه جرعه می‌نوشم و گلوم موقع فرو دادن صدای عجیبی مثل گرداب می‌ده. هفته‌ها پیش سرمای مختصری خوردم و انگار هربار که سفر می‌کنم علائمش برمی‌گرده و شاید هم زکام نیست و به همکارهام حساسیت دارم. صدام خروسی می‌شه و دماغم می‌گیره و هرچی فین می‌کنم راه نفس باز نمی‌شه. از خارج فقط همین فین کردن در ملع عام  رو یاد گرفتم و ول کن نیستم و شور رو از مزه بردم وهمکارهام گوش‌هاشون رو گرفتن و افتادن کف زمین و ضجه می‌زنن. اسم اکثرشون رو بلد نیستم و با اینکه سه ماه گذشته یاد نگرفتم و ازون بدتر مثل مادربزرگم پس و پیش صداشون می‌کنم و مهناز رو نسرین و عباس رو فرزین صدا می‌زنم.

برای نهار به غذاخوری بزرگ طبقه همکف رفتم. سالاد بار رو جزیره‌یی وسط مجلس کارکردن و دور تا دورش ایستگاه‌های پخت همبرگر و ساندویچ و غذاهای مکزیکی و آسیایی زدن. صف همبر از همه طولانی‌تره و خوب چلوکباب آمریکایی‌هاست و خیلی دوستش دارن و در عروسی و عزا مصرف می‌کنن. کیفیت غذا پائینه و ده دقیقه‌یی ناامیدانه دور سالاد بار و واحدهای پخت غذای گرم طواف می‌کنم و نمی‌تونم تصمیم بگیرم بین آشغال و آشغال‌تر کدوم رو بردارم. بقیه  کارمندها هم مستاصل و بشقاب به دست خوراک‌ها رو معاینه می‌کنن و کف‌گیر رو با بی‌میلی می‌زنن زیر پوره سیب‌زمینی و وسطش پشیمون می‌شن و می‌زنن زیر خوک کبابی و بازم پشیمون می‌شن و خوب که همه چی رو به هم مالیدن و ماساژدادن یک ساندویچ تخم‌مرغ از توی یخچال برمی‌دارن و پکر و گرفته می‌رن به سمت صندوق. نمی‌دونم شاید هم مشکل از خود غذا نیست و ارزونی مشکوکش آدم رو دل‌زده می‌کنه. نور سالن هم نامناسب و آبی رنگه و کاهوها هرچی هم تازه و ترد زیر اون لامپ مهتابی‌های صنعتی کثافت و سمی به نظر می‌رسن. هربار از کنار دیس خوک کبابی که چربی زردرنگ مایعی به ظرف استیل پس داده رد می‌شم چندشم می‌شه و دوست دارم پتو بندازم روش که نبینم. از تربیت مذهبی همین خوک‌ستیزی برام باقی مونده و مومنانه به مغزم فرورفته و کنده نمی‌شه. خوکیجات رو فقط تو رودربایستی می‌خورم و واقعا بهم فشارروانی میاره و بیکن و دنده و فیله‌ی خوک زیر دندونم تبدیل به کلوخ و زهرمار و خار مغیلان می‌شه و گلو رو جر می‌ده می‌ره پائین. نمی‌دونم، بعید نیست یک روزی بقیه‌ش هم بهم برگرده. همین بابام از وقتی هفتاد ساله شده نماز می‌خونه و موقع روک و تخته به ائمه متوسل می‌شه و ذکرمی‌گه و تاس می‌ریزه و یک بار هم از قم بهم زنگ زد و گفت اومده زیارت و انشالله هروقت من بیام هم یک سفر می‌ریم مشهد.

 

بعد از نهار جلسه داریم و من روی غذا خوابم می‌گیره و از اوجم دور می‌شم. دور میز بیضوی بزرگی جمع می‌شیم و تعدادی اسلاید از افتتاح شعبه‌ی روسیه نشون می‌دن. وسط مغازه رو پله پیچ مرمر نباتی رنگ با جان پناه طلایی کارکردن و سقف رو بلند گرفتن و در کل طراحیش مکه‌یی و حاج خانومیه و ازین بابت خوشحال و سرافراز هم هستن. نگاه پوچی به همه چیز دارم و اکثر جلسات به نظرم غیرضروری و مسخره و وقت تلف کردن میان. ده دقیقه آخر رئیس اعظم و دار و دسته‌ش هم وارد می‌شن. پیرمرد مو سفید تر و فرزیه که انگار الان از حموم درومده باشه لپ‌هاش گل انداخته. کمی جوگیره و به دلایل نامعلومی دو بادیگارد رنگین پوست عضلانی دنبال خودش راه می‌ندازه و سر خیابون اداره کیوسک پلیس گذاشته و داخل هم انگار وارد خاک کره‌شمالی شده باشی تعدادی کچل بلوز شلوار سیاه که دست به سینه ایستادن و به در ورودی زل زدن و به وضوح توی جوراب‌شون اسلحه دارن کاشته. نمی‌دونم شاید هم زوال عقل و پارانوئید تو این سن طبیعی باشه و به زودی تانک و تک‌تیرانداز هم بیاره و دور خودش رو مین‌گذاری کنه.

 

ساعت هفت کارم تموم شد و تاکسی گرفتم که برم هتل. تاکسی‌های اوهایو منش و صفای روستایی دارن و پیاده می‌شن در رو برای مسافر باز و بسته می‌کنن و پشت سرت یک پیاله آب می‌ریزن و مثل نیویورک آدم رو با لگد و کتک از ماشین بیرون نمی‌ندازن. هر هفته همین راننده رو می‌فرستن دنبالم و صبح‌ها هم که از هتل تاکسی می‌گیرم باز همین یاروئه و به نظر می‌رسه در کل شهر همین یک نفر تاکسی داشته باشه. مرد مهاجر چغریه که موهای سرش رو تراشیده  و عینک خرمگسی سبز می‌زنه و خیلی حرافه و خوشامد می‌گه و با شربت و شیرینی و گروه سرود پذیرایی می‌کنه و از آثار باستانی و مناطق سیاحتی اوهایو می‌گه. انگار که با دیوار حرف می‌زنه هیچ واکنشی نمی‌دم و وانمود می‌کنم کر و لالم و البته زیاد هم از روی بدطینتی نیست و بیشتر حوصله حرف زدن ندارم و می‌خوام در سکوت از پنجره بیرون رو تماشاکنم و بلکه چرت کوتاهی بزنم. عوضش موقع پیاده شدن انعام درشتی بهش دادم که البته از جیب اداره می‌ره و سعی می کنم حسابی چرب بگیرم که سرمایه از کیسه‌ی اغنیا به سمت فقرا سرازیر شه.

 

وارد هتل شدم و زن جوانی که آرایشش روی صورت عرقیش ماسیده و دلمه بسته بود از پشت دخل اسمم رو پرسید و کارت اتاقم رو داد. چند پیرمرد گرسنه در لابی نشسته بودند و با ولع و شهوت خدمه‌ی چلاقی که لنگان لنگان میزها رو دستمال می کشید برانداز می‌کردن. حشر در فضای هتل‌ها موج می‌زنه و در رو که باز می‌کنی هرمش توی صورتت می‌خوره و احتمالا از بیکاری مسافران و تحریک‌آمیزی تخت‌های کینگ سایز و ملحفه‌های تمیز باشه. پنجره اتاقی که به عنوان «ویو دار» بهم انداختن رو به پارکینگ هتل باز می‌شه و ویوی ابدی اس-یو-وی‌های زمخت طوسی رو در کادر دارم. اثاثیه رو محتاط و سفید و خاکستری و ترکیبی از چوب و فلز کارکردن و چند تابلوی آبستره‌ی فریم نقره‌یی از دیوارها آویختن. بنیان طراحی هتل‌ها بر همین ایده استوارشده: محافظه‌کاری.

کمی روی تخت ولو شدم و روی تشک فنریش بازی بازی کردم و بالا و پائین رفتم و کمی هم به سقف خیره شدم و دو بار هم توی یخچال رو نگاه کردم و بعد بلند شدم رفتم بیرون که قدم بزنم. چنگی به دل نمی‌زد و پیاده‌روها خالی و متروکه بود و مغازه‌ها همه بسته بودن و خیابون هو هو می‌کرد و گویا دم غروب تموم شهر رو تعطیل می‌کنن. گاهی وسوسه می‌شم بیام اوهایو زندگی کنم و کمتر مالیات و اجاره خونه بدم ولی بعد به نظرم ترسناک می‌رسه و حس می‌کنم شاید از خلوتی شهر دچار جنون شم. البته حالا از شلوغی و امکانات نیویورک هم استفاده خاصی نمی‌کنم و فقط بعضی شب‌ها برنامه گالری‌ها و تاترها و کنسرت‌ها رو ورق می‌زنم و خودم رو می‌خارونم و بعد می‌خوابم. ولی آدمیزاد واقعا روانیه و شاید همین که بدونم دیگه بهشون دسترسی ندارم مثل گربه‌یی که توی پستو گیرافتاده وحشی شم و به درودیوار چنگ بندازم.

برگشتم هتل و شام رو توی اتاقم خوردم و یک لیوان هم شکاندم که ترکش‌هاش همه جا پخش شد و هربار که از تخت پایین میومدم مجبور بودم کفش‌هام رو پام کنم. کمی توی ساک دستیم دنبال نخ‌دندون گشتم که پیدا نشد. تقریبا هربار یک چیزهایی جامی‌ذارم و این بار نخ‌دندون و زیرشلواری نیوردم. شاید هم لغزش فرویدیه و از عمد زیرشلواری و نخ دندون نمیارم و فکرمی‌کنم برای یک شب صرفه نداره. این بار دندون پزشکم بعد از مته کاری آینه انداخت و حفره‌های دهشتناک عمیق دندونم رو نشونم داد و گفت می‌خوام بترسی که خوب مراقب دندون‌هات باشی. مردم پاک عقل‌شون رو از دست دادن و مراقبت از دندون خودمون رو هم می‌خوان با تهدید و ایجاد رعب و وحشت و قمه‌کشی و زورگیری به دست بیارن. واقعا هم در «ترسوندنم» پیروز و موفق بود و بعضی شب‌ها کابوس‌های دندونی می بینم و آسیاب ها شروع می‌کنن به خورد شدن توی دهنم و دومینویی میان جلو و دونه دونه می‌ریزن و با کف و خون از دهنم می پاشن بیرون.

ده و نیم تا یازده اینستاگرام و توییتر و چند وبسایت رو در تاریکی بالا پائین کردم و بعد ساعت رو گذاشتم روی زنگ و خوابیدم. خوابش بسیار عمیق و شیرین بود و نوک پاهام رو از لحاف بیرون گذاشتم که مثل ترموستات حرارت رو تنظیم می‌کرد و لحافش کتانی و سنشوال بود و آسایش مثل مه از دامنه‌ی کوه بالا اومد تا به قله رسید و سرمست و حیرانم کردم و روی گلبرگ لطیف گل ها شبنم نشسته بود و همون جا در دم غزل «ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما، جوشی بنه در شور ما تا  می شود انگور ما» رو سرودم.

Read Full Post »

مدتیه به رو نمیاریم موسوی رهنورد و کروبی تو حصرن و آخه این‌جوریم که نمی‌شه خمودگی و رخوت. از پاره سنگ منفعل‌تریم اگه یه کف دست قولی که روحانی داد رو ازش طلب نکنیم. برین جلوی آینه یه چک سرهنگی به خودتون بزنین و شونه‌هاتون رو دودستی بگیرین تکون بدین بیاین ببینم بابا جون. کار شاقیم قرار نیست صورت بگیره در همین حد که راجع بهش صحبت کنیم و بکوبیم روی رون‌مون بگیم عجب کفایت می‌کنه.

Read Full Post »

چند ساعت مونده به سال نو به صرافت افتادم وسایل سفره هفت‌سین بخرم. از گوشه پیاده‌رو راه می‌رفتم و برف سبکی میومد و زیرلب سرودهای نوروزی می‌خوندم. توی منهتن فقط یه مغازه آریایی هست که قبلا یک بار ازش زرشک دونه ریز کهنه خریده بودم. وارد که شدم کسی پشت دخل نبود و مردی با پالتوی طوسی بلند دولا شده بود روی گونی آجیل و پسته‌ها رو بررسی می‌کرد. مغازه کوچک و کم‌نور، چندپاله پائین‌تر از سطح زمین و فضاش شبیه بقالی‌های غیرمکانیزه اوایل دهه هفتاد بود. دور تا دور قفسه‌های خاکستری آلومینیومی کارشده و از هرقلم جنس یکی دو عدد روش چیده بودن. یک شیشه خیارشور مهرام، دو کنسرو آش رشته، یک جعبه گز. چند دونه نون سنگک رو هم با دقت تاکرده و پشت ویترین گذاشته بودن. سبزه‌شون سبزه‎ی واقعی نبود و بلوک چمن رو مربعی بریده و بشقاب بشقاب تقسیم کرده بودن. چهارتا دونه سنجد و یک بسته سماق و یک نعلبکی خمیر چسبناک کرمی رنگ که ادعا می‌شد سمنوئه و سبزه خریدم. دو هفته پیش خودم سعی کردم سبزه بندازم که موفقیت‌آمیز نبود. سال‌های قبل انداخته بودم و خوب و پرپشت هم شده بود ولی امسال از بیخ و بن اشتباه کارکردم و عدس رو شش روز توی آب خیسوندم و بعد که تبدیل به یک کپه کپک متعفن شد ریختمش دور. از خنگی نیست و منم بلدم سبزه بندازم و گلدونا رو آب بدم و موهام رو شونه بزنم و کلاس فوق برنامه برم و مقام استانی و کشوری بیارم، ولی گاهی چنان در رویا غرق می‌شم که فکرمی‌کنم دنیا عوض قوانین فیزیکی و بیولوژیکی با خیالات من جلو می‌ره. هفت‌سینم از اونایی که توی اینستاگرام گذاشته بودین خیلی قشنگ‌تر شد و البته معجزه هفت‎سین همینه که هرکی فکرمی‌کنه مال خودش بهتره و اگه بی‌قواره هم باشه نمی‌فهمی؛ برعکس دماغ و دهن و باسن که اگه ناجور باشه خودت هم می‌فهمی.

***

رئیس سابقم پیشنهاد داده بود هم رو ببینیم و عدل لحظه سال تحویل قرار گذاشته بود و منم چون دلم می‌خواد برگردم سر شغل قبلیم قبول کرده بودم و حالا مثل سگ پشیمون بودم. ازین که نمی‌شد خونه و کنار سفره و پای توئیتر باشم پکر بودم. قرار در یک رستوران مکزیکی بود. من زودتر رسیدم و نشستم و کمی با صندلی خالی روبه‌روم حرف زدم و ازین وضع گلایه کردم. رستوران دکور شکلاتی رنگ زشت و نور کدر زننده‌ئی داشت و نمی‌دونم چطور روش شده بود این‌جا دعوت کنه. صندلی‌ها روکش مخمل نخودی با طرح کریه لوزی‌لوزی‌‌‌‌‌‌‌‌‌ قهوه‌ئی داشتن و مینی‌بوسی نشسته بودن دور میزهای دراز مستطیلی. روی میز، جلوی هر صندلی یک دستمال سفره پارچه‌ئی زرشکی رو مدل قو پیچیده و دو طرفش کارد و چنگال استیل گذاشته بودن. ذره‌ئی عقل در چیدن مبلمان دیده نمی‌شد و اگه وسائل رو مثل تاس در هوا می‌پاشیدن و می‌ذاشتن رندوم فرود بیاد بهتر می‌شد. عده‌ئی فکرمی‌کنن طراحی داخلی دانش لدنیه و خودشون بلدن و چهار تا گلدون و کوزه رو این‌ور اون‌ور کردن که کاری نداره و همینه که این‌قدر خونه‌ها و رستوران‎ها و مغازه‌های بدترکیب زیاده. کمی بعد رئیس اومد و حرف‌های خسته‌کننده شروع و جایی وسط همین حرف‌ها سال تحویل شد. یک حالت چندش خزنده‌ئی داشت که اذیتم می‌کرد و از طرفی دلم هم براش می‌سوخت که این‌قدر نچسبه. به حرف‌های جدیم می‌خندید و آروم روی رونش می‌کوبید و ادای خوش‌مشربی درمی‌اورد. از آدم‌هایی که بیخودی می‌خندن بدم میاد و از آدم‌هایی که نمی‌خندن هم همین‌طور. اصلا شاید به خندیدن ربطی نداره و بر اساس قیافه‌شون تصمیم می‌گیرم و بعد برای این‌که سطحی بودنم رو بپوشونم بهونه‌ می‌تراشم. موقع خارج شدن از رستوران پله‌ها رو ندیدم و کله‌پا شدم و کمی پائین‌تر با سروصدا روی پاگرد فرود اومدم. رئیس اومد و سعی کرد کمک کنه و نگهبان هم از دم در پائین خودش رو رسوند و البته درد جسمی به کنار، ازین‌که جلوی مردم زمین بخورم خیلی ناراحت می‌شم و تا روزها صحنه از دید پرنده با حرکات آهسته در ذهنم تکرار می‌شه و تا سال‌ها هم یادم نمی‌ره و کینه به دل می‌گیرم. بدبختی اینه که بعد هم باید برای ملت توضیح بدی چی شد که افتادی و انگار خودت می‌دونی که چی شد. شاید هم می‌خوان بدونن کور یا معلول حرکتی هستی و روشون نمی‌شه مستقیم بپرسن. در دوران نوجوانی خیلی زمین می‌خوردم و فکرکنم مشکل از نوع قدم برداشتنم یا نمی‌دونم تغییرات هولناک بلوغ بود، یک بارش که صحنه مثل روز روشن تو ذهنم مونده با هم‌کلاسیام از مدرسه برمی‌گشتم و جمعیتی توی پیاده‌رو راه می‌رفتیم و من بدون دلیل واضحی از مسیر اصلی منحرف شدم و افتادم توی سایت ساختمان سازی بغل مدرسه و کف دستم خونی و سرزانوهای شلوارم پاره شد و خنده‎ عصبی هم گرفته بودم و توی خاک و خل می‌غلتیدم و قهقهه می‌زدم و عابرین ایستاده بودن و وحشت‌زده نگاه می‌کردن.

***

ظهر روز عید بسته پستیم رسیده بود و چون خونه نبودم برگردونده بودنش اداره پست. دیشب که فهمیدم هیجان گرفتم و توی رختخواب بیش‌تر از معمول غلت زدم و منتظر بودم صبح شه برم تحویلش بگیرم. مامان از قبل گفته بود «یک چیزایی» برام فرستاده. این اواخر دائم چشم به راه بودم و تا زنگ درو می‌زدن می‌پریدم از پنجره نگاه می‌کردم و هربار که می‌دیدم همسایه بغلیه، بدبینی مثل بختک می‌افتاد روم و پستچی رو می‌دیدم که شیطون رفته تو جلدش و با چاقوی جیبی چسب دور جعبه رو باز کرده و نشسته گوشه پیاده‌رو قطاب‌های حاج خلیفه و لواشک‌های آلوی باغ پدربزرگ مرحومم رو می‌خوره و بعد انگشت‌هاش رو می‌لیسه و جعبه خالی رو می‌ندازه سطل زباله. صبح قبل ازین‌که ساعتم زنگ بزنه بیدار شدم. میم گفت بخواب من ظهر می‎رم می‌گیرمش، ولی حس کردم اگه قطاب به چای صبحانه امروزم نرسه سکته می‌کنم. پست خلوت بود و کارت شناسائیم رو از درز باجه سر دادم تو و زنک رفت و پنج دقیقه بعد با جعبه‌ی زردرنگی برگشت. تا آخرین لحظه که داشت کارای اداری رو می‌کرد و امضا می‌گرفت استرس داشتم اتفاقی بیفته و بسته رو بهم نده و بگه تحریمین یا نمی‌دونم یک چیز عجیب این‌طوری و بلاخره وقتی جعبه رو گذاشت روی پیشخوان و برام روز خوبی آرزو کرد چنگش زدم و انگار چیزی رو دزدیده باشم به سرعت اومدم بیرون. همون‌جا توی خیابون مثل حیوانی وحشی حمله کردم بازش کنم اما تسمه‌ی پهن پلاستیکی دورش با دست پاره نمی‌شد و تموم جعبه به دقت منگنه و چسب‌کاری شده بود و فقط شد یک گوشه‎ش رو سوراخ کنم و ورقه‌های طلایی رنگ لواشک رو ببینم. تندتند راه می‌رفتم و کفشم صدای تلق تلوق شرم‌آوری می‌داد. اوایل بی‌صدا بود و به مرور لاستیک کف کهنه و سابیده شد و به استخون‌بندی سخت زیرینش رسید و حالا صدای کفش مجلسی ملیله‌دوزی شده پاشنه میخی می‌ده و با تصویر زمخت زهوار دررفته‎ش هم‌خوانی نداره.

بیست دقیقه‌ئی که تا خونه قدم زدم هرزگاهی بسته‌ی سنگین زردرنگم رو می‌مالیدم به خودم و نازش می‌کردم. دوست داشتم ببندمش به نخ و دنبال خودم توی خیابون‌ها بکشمش و ببرم تموم شهر رو نشونش بدم. دیرم شده بود ولی خونه که رسیدم انگار که آئین مهمی باشه چای گذاشتم و قطاب‌ها و باقلواها رو هرمی توی پیش‌دستی چیدم و نشستم مقدار قابل توجهی‌شون رو خوردم و بعد خاک قند و گرد دارچین رو از پک و پوزم پاک کردم و رفتم سرکار و تمام روز در فکرش بودم و منتظر بودم ساعت شش شه و برگردم خونه پیش جعبه‎م. جعبه‌م، جعبه‌م، جعبه‌م. هر چی کلمه جعبه رو تکرار می‌کنم بیشتر درم رخنه می‌کنه. نفوذ اشیا در مغز گاهی از آدم‌ها هم قوی‌تره و بیخود نیست بت‌پرستی از ادیان محبوب انسانه. اشیا قابل اعتماد و لال و بی‌آزارن و عوض نمی‌شن و هر نقشی بخوای بهشون می‌دی و چی ازین مسحورکننده‌تر.

***

منوچهر، چهل و چهار پنج ساله، مو جوگندمی، سیبیلو و ساکن کلیفرنیا روی یوتیوب طرز تهیه چلوکباب در فر رو آموزش داده. گوشت چرخ‌کرده نصف گوسفندی نصف گاوی رو توی لگن آلومینیومی با پیاز رنده شده ورز و تو دستش لوله‌ئی فرم می‌ده و می‌چینه کف پیرکس و می‌فرسته توی فر و بعد سماق می‌پاشه و کنار برنج جسمین کته‌ئی سرو می‌کنه. برای شام به همین روش پیش رفتم و نتیجه بدک نبود و البته فهمیدم نباید بذارم زیاد برشته شه و آبدار و کمی مغز خام که بردارم لذیذتر درمیاد. بعد از شام میم امریکن اسنایپر رو گذاشت که باهم تماشا کنیم. جدیدا متوجه شدیم دائم سرمون توی لپ‌تاپ به کار خودمونه و خواستیم وضع رو عوض کنیم و بیشتر فعالیت‌های مشترک صورت بدیم. در صحنه آغازین فیلم، جایی که تک‌تیر انداز کودک عراقی رو کشت نچ‌نچ منظورداری کردم و هی به میم خیره شدم و کمی بحث عقیدتی کردیم. مواضع‌مون تقریبا مشابه بود ولی فکرکنم از یکی‌به‌دو لذت می‌بردیم. به نیم ساعت نرسیده از موضوع فیلم عبور کرده و پای مسائل دیگه هم باز شد و فیلم رو پاز کردیم که دعوا کنیم. ساعت سه بامداد هردو خسته و زخم‌خورده بودیم و من رفتم که بخوابم و میم هنوز روی کاناپه نشسته بود و فضای خالی روبه‌روش رو نگاه می‌کرد.

Read Full Post »

عصر که رفتیم برای ساختن شام پیاز و جعفری بخریم سبدهای خرید سوپرمارکت سرخیابون تموم شده بود و سوزن می‌نداختی زمین نمی‌افتاد و مردم خوراکی‌ها رو توی بغل‌شون گرفته و در صف طولانی صندوق که مثل مار دورتادور مغاز چرخیده و به دم در می‌رسید ایستاده بودن.

خطوط صورت میم که تا اون لحظه عادی بود از دیدن توده‌ی مردم که با جوع پنیر و مرغ و کنسرو می‌خریدن متلاطم شد و روی موج جمعیت شنا کرد سمت یخچال و ده دقیقه بعد با یک تپه گوشت برگشت و با لبخندی فاتحانه گفت آخرین بسته‌ دنده خوک رو به چنگ اورده. فکرکنم همون‌جا بود یا شاید هم کمی بعدتر توی صف تمام نشدنی صندوق که بحث‌مون شد و بهش گفتم بیخود جوگیر شدین و مصیبت ندیده و جون دوستین ولی میم زیاد دم به تله نمی‌داد و گاهی تاییدم می‌کرد و اینه که بحث جوری که بتونم عقده‌هام رو خالی کنم داغ نشد.

برگشتنه در تاریکی قدم می‌زدیم سمت خونه و برف مثل آرد الک می‌شد روی سرمون و زیر پا خرت خرت صدا می‌کرد که میم گفت بیا یه سری هم به بقالی روبه‌روی خونه بزنیم و البته منتظر جواب من نشد و سرش رو انداخت پائین رفت. فروشنده و زنش پشت دخل نشسته بودن تلویزیون می‌دیدن و مغازه مثل همیشه خلوت بود و مشتری نداشت. این‌ها خیلی خبیث و گرون جونن و در حالت عادی ازشون خرید نمی‌کنیم ولی نون این رو می‌خورن که تا دیروقت بازن و یک وقت‌هایی نیمه‌ شب که از ویار بادوم شور یا شکلات تخته‌ئی زمین رو گاز می‌زنیم و همه جا بسته‌س مجبوریم بیایم سراغ‌شون.

میم کیسه‌های خرید رو زمین گذاشت و از قفسه‌ها سان دید و محتویات یخچال رو بازرسی کرد و ایستاد روبه‌روی دخل به خوش و بش با فروشنده. سی‌‍وچند ساله می‌زد و سبیل مسواکی گذاشته بود و درحالی که چشم‌هاش برق می‌زد تعریف کرد که امشب خونه نمی‌ره و توی مغازه می‌خوابه که صبح علی‌الطلوع بتونه مغازه رو باز کنه. به این‌جا که رسید میم بهم توضیح داد: «حالا رو نبین، فردا که شهر تعطیل و زیر برف دفن بشه مردم یورش میارن قفسه‌های آقا رو خالی می‌کنن»، بعد باز سرش رو چرخوند سمت فروشنده و گفت: «اگه سردتونه من از خونه براتون پتو بیارم» و با انگشت به ردیف ساختمون‌های خاکستری رنگ اون دست خیابون اشاره کرد و ادامه داد: «همین‌جا می‌شینیم».

خیلی از حرف زدن با آدم‌های رندوم لذت می‌بره و توی کوچه و خیابون سر صحبت رو با مردم باز می‌کنه ولی من توان و اشتیاقش رو ندارم و از مکالمه بیرون می‌مونم و هرچی بحث گل می‌ندازه کارم سخت‌تر می‌شه و دیگه راهی برای ورود به حلقه‌شون پیدا نمی‌کنم و نامرئی می‎شم و البته گاهی میم سخاوتمندانه میکروفون رو می‌گیره سمتم و سوالی می‌پرسه که به حرف بیام ولی اون‌قدر در خودم فرو رفتم که راه برگشت سنگلاخی مه‌گرفته‎ست در کوهی دوردست.

برگشتیم خونه شام درست کردیم و بعد از بی‌کاری موهای میم که بلند و ناجور شده بود رو کوتاه کردم. موهاش مثل کرک جوجه نازک و نرم و در مرکز سر کم پشته و پوست صورتی رنگ جمجه‌ی درشتش زیر تارهای زیتونی رنگ دیده می‎شه. اول با ماشین دور گردن رو تراشیدم و بعد لایه به لایه قیچی کردم تا رسیدم جلوی سر و اون‌جا پیچیده شده و نمی‌دونستم چطور کار رو ببندم و یک ردیف چتری بالای پیشونیش درآوردم. نمی‎شد گفت خراب کردم ولی مدلش کمی شبیه مجیددوکله‌ی سوته دلان شد.

از روی چهارپایه بلند شد رفت سمت آینه حمام تا خودش رو تماشا کنه و من از دور موهاش رو نگاه کردم که حالا رد ناشیانه قیچیم هم به خوبی روش دیده می‎شد و انگار یک گله حیوان وحشی روی برف راه رفته باشن سطح سرش ناهموار شده بود. از نزدیک همه چیز خیلی بهتر بود و حالا هرچی بیشتر توی پرسپکتیو می‌رفت عیب‌هاش معلوم می‌شد. به خودم دشنام دادم که بیخود کارهای داوطلبانه می‌کنم و بلند می‌شم سینی چای و طبق خرما رو دور می‌چرخونم و زیر جسد همسایه رو می‌گیرم و لاالاه‌الالله می‌گم و کمک می‌کنم چالش کنن توی گور و یک لحظه هم تردید نمی‌کنم که به من ربطی نداره.

میم چندثانیه در سکوت روبه‌روی آینه ایستاد و بعد با صدای عمیق و بلندش که از هیجان بلندتر از همیشه شده بود داد کشید که خیلی راضیه. چندبار دیگه رفت و برگشتی در بقیه آینه‌های خانه هم خودش رو تماشا کرد و اواخر دیگه دامن از دست داده بود و پنجه می‌برد لای موهاش، روی اجزای صورتش دقیق می‌شد و مسحورانه تکرار می‌کرد که هیأتش بی‌نظیره. خوبی چیدن موی خودشیفته‌ها اینه که خراب هم که بکنی تصویر باشکوه‌شون پیش خودشون مخدوش نمی‌شه. شاید هم خودشیفتگی نیست و خودآگاهیه، مدل مو تو زندگی ما تاثیرگذاره و کمی که پس و پیش بچینیم دو سه پله سقوط می‌کنیم پائین و دیگه معلوم نیست کی از قعر چاه بیرون بیایم، برای این‌ها که جمیل و شکیلن واقعا فرقی نداره و لجن هم که به سرشون بریزن «بهشون میاد».

با این حال نمایشش دل‌سرد و مایوسم کرد و این حس از همون جنسی بود که وقتی عکسی، فیلمی یا نوشته‌ئی هی توضیح می‌ده تا شیرفهم شم بهم دست می‌ده. لذت زیبایی به اینه که خودم کشف و شکارش کنم و این‌جور که صاحب مجلس با بلندگو بهم اعلامش می‌کنه حس می‌کنم به قدرت تشخیصم حمله شده و باید دست‌هام رو روی گوشم بذارم و فرار کنم.

Read Full Post »

زیر بارون توی صف موزه ایستاده بودم. کفش‌های ماهوتی جدیدم پشت پام رو می‌زدن. یک ورقه‌ی نازک از پوست پاشنه‌م ور اومده و کمی بالاتر کنار لکه‌ئی خون خشکیده لوله شده بود. با هر قدم چرم خشک کفش مثل رنده می‌سائید روی زخم. زنی که کمی عقب‌تر توی صف ایستاده بود تقه‌ئی روی شونه‌م زد و بهم چسب زخم داد. چسب رو که می‌گرفتم توی چشم‌هاش نگاه کردم ببینم چندشش شده یا نه. عین خیالش نبود و لبخند فاخری می‌زد. سر درنمیارم مردم از کجا بلدن تو هر شرایطی چجوری رفتار کنن. انگار همه‎شون یه دوره‎ی آموزشی مخفیانه رفتن و من رو نبردن. پس چرا دیروز که چمدون بغل دستیم لای در قطار گیر کرده بود من نمی‌دونستم چی‌کار کنم و فلج اطفال گرفته بودم.

نیم ساعت بعد وارد موزه شدم. از پشت شیشه فاتحانه نوار طولانی مردم رو که هنوز بیرون ایستاده بودن تماشا کردم. از قشنگ‌ترین موفقیت‌های زندگی همینه که برسی نوک صف و بری تو. استعداد خاصی نمی‌خواد و بقیه هم سروقت به حق‌شون می‌رسن و همه‌تون برنده‌ئین. حالا یه بار که بارون نمیومد و پام زخم نبود می‌خوام نوبتم که شد و رفتم تو باز بیام بیرون بایستم ته صف و همین‌جوری تا آخرش هی چرخه رو تکرار کنم.
موزه تو ساعت‌های مجانیش شبیه باغ‌وحش می‌شه. ابله‌ها در توده‌های انبوه دور اثری از پیکاسو جمع می‌شن، زوزه می‌کشن و عکس می‌ندازن. هزاران عکس باکیفیت ازین تابلو توی اینترنت هست ولی این‌ها به مرض مهلک شخصی‌سازی گرفتارن. این مسئله که «خودشون» عکس رو انداختن به زندگی پوشالی‎شون معنی می‌ده.
پیکاسو هم نون این رو خورده که «نفر اول» بوده و ایده زودتر به ذهنش رسیده. الان نصف همین‌ها که با دهان نیمه‎باز سر دوربین‌شون رو به سمت نقاشیش نشونه رفتن بلدن بهترش رو بکشن ولی آخه دیگه چه فایده، از هر جریانی یک نفر کردیتش رو می‎بره و بقیه تو منجلاب تقلید کار میمونه دست و پا می‎زنن.

کمی بعد که به سمت خونه قدم می‎زدم م بعد از یک ماه که ازش خبری نداشتم پیغام داد که حمام خونه‌ش خراب شده و اگه می‌شه بیاد خونه‎ی من دوش بگیره. گفتم آره حتما بیا و واقعا منظورم همین بود. نیم ساعت بعد که پای پنجره‌ی اتاقم نشسته بودم و برای هزارمین بار نمای تکراری خیابون رو تماشا می‌کردم مثل سگ پشیمون بودم. مشکل اینه که روی قایق چوبی‎ت دراز کشیدی و در لحظه می‌گی آره ولی هیچ وقت نمی‌دونی چند دقیقه بعد امواج کجا می‎برندت. م وسواسی و کمی خسته‌کننده‎س. حمام من سوسک داره، قشر چربی از کثافت روی کاشی‌هاش رو پوشونده و چاهک فاضلابش نیمه مسدوده. در خیالاتم فکرمی‌کنم معاشر آروم دوست دارم ولی در عمل م که یواش حرف می‌زنه و سکته‌های چنددقیقه‌ئی بین جملاتش می‌ندازه از زندگی مایوس می‌شم و نسج داخلی دهانم رو گاز می‌گیرم تا زمان بگذره.
از استرس رفتم توی آشپزخونه میوه بردارم و متوجه شدم هم‌خونه‌ئیم سه تا موز درشت رسیده ازم دزدیده. مقداری پکر شدم ولی خوب هفته‎ی پیش هم من یه دبه آب‌پرتقالش رو نوشیده‌بودم که هرجور حساب کنی گرون‌تره. اوایل مخفیانه خوراکی‌های هم رو می‌خوردیم و سطح کار رو صاف می‌کردیم که معلوم نشه اما حالا بعد از دو سال شمشیر رو از رو بستیم. فکرکردن به این که زمان روابط رو به گند می‌کشه متاثرم می‌کنه. کاش همیشه به قشنگی اولش که همه چیز برق می‌زنه و جالبه بود.

Read Full Post »

دو سال پیش مچ پام پیچ خورد. خیلی ساده اتفاق افتاد، داشتم راه می‌رفتم که پام رفت توی یه وجب چاله و بیرون که اومد دیگه اون پای سابق نبود. محض رضای خدا زمین هم نخوردم. رقت‌انگیزه که یه تراژدی تک خطی هم نداری که برای ملت تعریف کنی. مردم پائی که بدون خشونت و پاشیدن خون و پاره‌های عضله به در و دیوار مصدوم شده رو جدی نمی‌گیرن. تنها فیدبکی که بعد از دیدن آتل و لنگیدنم می‌دادن این بود که حالا اولشه، یه بار که پات پیچ بخوره دیگه هی پیچ می‌خوره.

دیروز معلوم کرد که بی‌راه نمی‌گفتن. به دلیل نامعلومی پام دوباره پیچ خورده. این‌بار توی چاله هم نرفتم و خودش ابتدا به ساکن پیچیده. هی به روی خودم نیوردم و فکر کردم حالا درست می‌شه، الان برطرف می‌شه. شب که رفته بودیم کارهای دانشجوهای پرت رو ببینیم دیگه پام کج شده بود و راه نمی‌اومد. باز البته یکی دو ساعتی موندم و تماشا کردم و اجازه دادم حسادت هم به درد جسمیم اضافه شه. دو سه تا از پروژه‌ها به حدی غریب و خلاقانه بودن که می‌خواستی با کاتر بیفتی به جون شیت‌ها و پاره پاره‌شون کنی. به م گفتم بیا اسم این‌ها رو گوشه‌‌ئی یادداشت کنیم و به خاطر بسپریم و تا ابد ازشون متنفر باشیم.

آخر شب رفتم از داروخونه آتل خریدم. یه کف دست پارچه و چسب و آلومینیوم رو به قیمت گزافی کردن توی پاچه‌م. سیستم درمانی ایالات متحده بر اساس نون زدن تو خون دردمندها می‌چرخه. تو وقتی زهر خوردی پادزهر رو به هر قیمتی که عرضه کنن می‌خری چون چاره‌ئی نداری.

امروز صبح مسیری که همیشه پنج دقیقه‌ئی عین قرقی می‌رفتم رو یه ربع طول دادم. این‌که همه‌ی عابرها ازم سبقت می‌گرفتن پاک مایوس کننده بود. بعد بارون هم گرفت تا تصویر کامل‌تر شه: لنگان و خیس و کنارگذاشته‌ شده از گردونه‌ی رقابت کی تو پیاده‌رو از همه جلو می‌زنه.

بارون به خوبی سابقه و پیشینه‌ی عابرین رو نشون می‌ده. اون‌هایی که خام هواشناسی نمی‌شن و همیشه به طرز اسرارآمیزی چتر از آستین‌شون بیرون میارن نیویورکرن. اون‌هایی که پانچوی زرد می‌پوشن و باکی از مضحک به نظر رسیدن ندارن توریستن و پانچوهای فله‌ی متحدالشکل رو مدیر تور بین‌شون تقسیم کرده. کسائی که خیس می‌شن هم مهاجرن؛ که نه حاضرن به ذلت پانچو تن در بدن نه هنوز بلدن مثل بومی‌ها اقلیم حالی‌به‌حالی شهر رو مدیریت کنن.

خود من بارها با خودم هم‌قسم شدم که چتر رو مثل دسته کلید خونه همیشه همراهم داشته باشم. منتها باز سهل‌انگاری می‌کنم و وسط خیابون با حملات سیل‌آسای بارون غافل‌گیر می‌شم. همینه که سه تا چتر ارزون‌قیمت توی خونه دارم و عوضش یه دونه چتر درست و حسابی هم ندارم. چتر ازون اقلامیه که هر لحظه توی خیابون اراده کنین دو دقیقه بعد می‌تونین بخرینش. تمام دکه‌ها و سوپرمارکت‌ها توی بساط‌شون چتر دارن. من هر دفعه که بارون امانم رو بریده مجبور می‌شم برم یه دونه ازین بی‌کیفیت‌هاش رو از دست‌فروش‌های بغل خیابون بخرم. خدا می‌دونه که اگه برنامه‌ریزی داشتم می‌شد این همه خفت نکشم و از همون اول تمام این سرمایه رو بدم ازین چتر عصائی‌های مرغوب که دسته‌ی چوبی و کاسه‌ی محکم دارن بخرم. الان ولی باز تو همون فازهای مقاومت روحی روانیم افتادم که فکر می‌کنم تا اون سه تا چتر پاره‌م رو تا ته استفاده نکردم نبایس چتر جدید بخرم.

سختی لنگیدن بیشتر ازین که جسمی باشه روحیه. یه دفعه وحشی و بی‌تاب سقوط آزاد با چتر و صخره نوردی و اسکی روی آب می‌‌شی. یه بار انگشت دست نانا شکست و چند ماه گرفتار مداوا بود و آخرشم انگشته کج موند. بعد برگشت که حالا که انگشتم کجه دیگه نمی‌تونم پیانو بزنم. من مفصل به‌ش خندیدم و گفتم نه که تا الان شب و روز داشتی قطعه‌های شوپن رو می‌نواختی. گفت نه ولی انتخابش رو که داشتم.

Read Full Post »

Older Posts »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: