Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘خاطرات شمال محاله یادم بره’ Category

امسال چندمین باره که گوش درد می گیرم. لاله ی گوشم انگار سیلی خورده باشم قرمز و متورم و دردناکه و کر شدم و ناشنوايی روی تكلمم هم تاثير گذاشته و زبونم سنگين شده و انگليسی رو هذیانی و نامفهوم‌تر از همیشه حرف می‌زنم. معلوم نيست به خاطر شنا این‌جوری شدم یا از سرمای فرودگاه. جی-اف-كی چهارفصل سال مثل فريزر سرده و مسافرها همه کارکشته‌ن و حرفه‌یی لباس می‌پوشن و كاپشن و ضدیخ و متكای حلقه‌یی دور گردن میارن و فقط منم که پابرهنه و بی‌تجهيزات می‌رم. هربار كه آدم‌های تیز و خبره رو می‌بينم به خودم قول می‌دم «دفعه بعد» من هم مثل اين‌ها باشم ولی باز دفعه بعد هم ديرم شده و بين گيت‌ها سرگردانم و اشتباه لباس پوشيدم و وصله ناجورم و مردم با ديدنم از خودشون خوششون میاد و می‌گن خداروشكر ما اين‌جور‌ی نيستيم. به همون میزان که در کلیات زندگی توانام اگه زوم کنی و کلوزآپ بگیری می‌بینی در جزئیات علیل و ناکارامدم و این سیاه و سفیدی و سعی بین صفا و مروه و غلتیدن از روی معقول سکه به روی کج و معوجش کلافه‌م می‌کنه.

توی هواپيما از فرودگاه هم سردتر بود و چونه‌م می‌لرزيد و كبود شده بودم و از زنك مهماندار پتو خواستم و بدون اين‌كه نگاهم كنه گفت «به اين قسمت» پتو نمی‌دن. از آدم‌هایی كه موقع حرف زدن ارتباط چشمی نمی‌گيرن بدم مياد و بهشون زل می‌زنم تا نگاهم سوراخ سوراخ‌شون كنه ولی بگيرنگير داره و اكثرا بدون اين‌كه سوراخ شن بی‌تفاوت از کنارم عبور می‌كنن. منظورش ازين قسمت دايره‌ی فقرا و كلاس اكونومی بود. هواپيمايی‌های امريكايی با مسافر اكونومی مثل حيوان رفتار می‌كنن و گشنه و تشنه می‌بندنش به صندلی و هرزگاهی با شلاق می‌زنندش. از لای پرده می‌ديدم كه بيزنس كلاس‌ها پتو و باقالی‌پلو و سالاد فصل و ماساژ می‌گرفتن و این‌بار بلندشدم رفتم از سرمهماندار پتو بگیرم که با چخه چخه هدایتم کرد به سمت صندلیم. روی دریای كاراييب كه رسيديم هم گفتن ازين جلوتر نمی‌برندمون و ريختندمون بيرون كه بقيه راه رو بال بزنيم.

امریکای جنوبی زیبا و گرم و لزج بود. روزها زیر آفتاب چرت می‌زدم و آبتنی می‌كردم و ظهرها از نهارخوری نون می‌دزدیدم میوردم برای پرنده‌ها و شب‌ها هم اکثرا خودم رو توی اتاق هتل حبس می‌کردم. یکی از بومی‌ها بهم گفت دوماه پیش توی هتلم پسر ده ساله‌ی یکی از گادفادرهای موادمخدر رو ترور کردن؛ بعد با انگشت استخری که پام رو درش فرو برده بودم رو نشون داد و گفت توی همین استخر. مردم واقعا عقل ندارن و نمی‌تونن چفت دهن‌شون رو ببندن و حتما باید موم داغ به گلوشون ريخت و پوزه‌بند براشون نصب كرد. کرک و پرم ریخت و یکی دو روزی پایین و دمغ و بدروحیه بودم. اگه سه چهار سال پیش بود ککم هم نمی‌گزید اما اخیرا سریع‌ خوف می‌کنم و استرسی می‌شم و احتمالا مال بالارفتن سنم باشه. تحقیق هم کنی می‌بینی پیری‌ها ترسو و نوجوون‌ها جسور و شجاعن. همین بابام که جوونی‌هاش مثل قرقی تیزبال بود الان از ماشین و هواپیما و دکتررفتن می‌ترسه. نمی‌دونم با نماز خون و خداترس شدنش هم ارتباطی داره یا موضوع مستقلیه.

برگشتنه توی فرودگاه يارويی كه كارت شناساييم رو چك می‌كرد با لبخند معنی‌داری تولدم رو هم تبريك گفت و من با سرافكندگی تشكر و سريع فراركردم. شايد هم لبخندش از حسن نيت بود و من بددل و شكاك شدم. برای زندگی در نيويورك تاريخ تولد ناجوری دارم و معمولا توی ادارات دولتی و بانك‌ها بابتش متلك بارم می‌كنن و زندگی کسالت بار کارمندی‌شون رو با دست انداختن خاورمیانه‌یی که یازده سپتامبر متولد شده رونق و صفا می‌دن. بعضی‌ها هم یاد بدبختی‌ها و بدهکاری‌هاشون میوفتن و خاطرات تلخ و سیاه‌شون رو برام تعريف می‌كنن و من شونه‌هاشون رو می‌مالم و دور مجلس خرما و حلوا می‌گردونم و دسته‌های سینه‌زنی رو به سمت حسینیه‌ هدایت می‌کنم. باز اگه تاریخ تولد واقعیم بود کمتر می‌سوختم اما یکی قصه‌ییست پر آب چشم و شناسنامه‌م رو زودتر گرفتن که نیمه دومی نشم. ازين‌كه يک سال زودتر رفتم مدرسه درحالی كه می‌شده توی خونه بمونم استراحت كنم پاك عصبی می‌شم، گرچه ازون‌ور هم يک سال زودتر بازنشسته می‌شم و راه دور نمی‌ره و ازين جيب به اون جيب می‌شه.

توی وطن همه با کانسپت نیمه‌دومی آشنا بودن و هیچ‌ مشکلی نداشتم ولی از وقتی مهاجرت کردم شده قوز بالاقوز و اگه بخوام توضیح بدم و از یازده سپتامبر اعلام برائت کنم هم صورت خوشایندی نداره و مردم فکرمی‌کنن ما تو کار جعل سند و زورگیری و قاچاق هستیم.

هرسال از اول سپتامبر استرس این روز رو دارم و امسال زرنگ‌ بازی دراوردم و رفتم تعطیلات که هفته‌ی منتهی به یوم‌المصیبت سرکار نباشم اما همکارهام رکب زدن و «با تاخیر» برام جشن گرفتن و پام رو که گذاشتم توی اداره دیدم سلولم رو ریسه کشیدن و بادکنک و روبان زدن و بالای میزم تولدت مبارک آویزون کردن و مخصوصا زیرش با ماژیک فسفری تاریخ هم زدن که خوب ملکه‌ی ذهنم شه. دچار حمله عصبی شدم و نزدیک بود کاغذ‌کشی‌ها رو پاره کنم و بادکنک‌ها رو بدرم و خودم رو بزنم ولی چه چاره با بخت گمراه و دیگه تشکرکردم و رنگ‌ورورفته نشستم گوشه‌ی مجلس. شیرینی هم برام درست کرده بودن و مثل این‌که چون من رو زیاد با غذاهای برنجی دیدن توهم زدن گلوتن نمی‌خورم و با جو وعسل و شکلات و فندق چند کپه‌ خمیر قهوه‌یی رنگ پخته و توی دیس ریخته بودن. زیاد از تپه‌های شیرینی استقبال نشد و اکثر همکارها نخوردن و پزنده‌ش حساس شده بود و هی میومد سرک می‌کشید ببینه دیس خالی شده یا نه و آدم رو مشغول ذمه می‌کرد و من نصف دیس رو خوردم و مقداریش رو هم لای دستمال پیچیدم انداختم توی سطل ولی تموم نمی‌شد و بقیه‌ش رو مالیدم به خودم. بابام هم آشپزیش تعریفی نداره و بچه‌ که بودیم خاگینه‌ی بدمزه‌یی درست می‌کرد که برای این‌که قلبش نشکنه توی گلدون چالش می‌کردم. البته این‌ها همه بستگی به روحیه آدم‌ها داره و مثلا مامانم ازین اعتمادبه‌نفسی‌هاست و اگه دست‌پختش رو نمی‌خوردی اصلا ناراحت نمی‌شد و می‌گفت به جهنم که نمی‌خوای و آدم تو معذوریت اخلاقی نمی‌موند.

درکل اگه به انتخاب خودم باشه ترجیح می‌دم کسی سورپرایزم نکنه. فشار روحی روی گیرنده‌ی سورپرایز بالاست و در منگنه‌ی عاطفی قرار می‌گیره و چشم همه به عکس‌العمل‌ های توئه و با چوب می‌ايستن بالای سرت تا ازت ذوق و هيجان استخراج کن بریزن تو حلق دهنده‌ی سورپرایز. درعمل این قائله عوض این‌که در خدمت خوشی تو باشه صرف ارضا شدن دست‌اندرکارانش می‌شه. نمی‌دونم شاید هم لذت بردن ازش سطح بخصوصی از بهداشت روانی لازم داره و از قصد توی اداره‌ها برای غربالگری روحی کارمندان و شناسایی عقب ماندگان اجتماعی اجرا می شه.

Read Full Post »

این عکس‌های درگیری‌های اوکراین که برف و یخ و آتش رو در یه کادر دارن عجب قشنگن. قبلا یه مجموعه عکس از جنگ جهانی دوم دیده بودم که اونم زمستون بود و زیر برف. ولی سیاه‌وسفید کجا و این‌که شراره‌های سرخ آتش رو ببینی کجا. شاید یه جشنواره بذاریم اغتشاش‌های سال‎های اخیر کشورهای مختلف رو از نظر تکنیکی، هنری و جلوه‌های ویژه ارزیابی کنیم. من که سیمرغ بلورین فتوژنیک‌ترین اغتشاش رو به اوکراین اهدا می‌کنم. حتی رقابت‌های داخل سالن بین اغتشاشگران کشورهای مختلف هم می‌شه برگزار کرد. اگه المپیک وارد شاخه‌های ورزشیش بکندش هم که دیگه خیلی خوبه. اغتشاش‌گرهای بازنشسته میان به هم حمله می‌کنن سرگرم می‌شن. خوبه بدونین ریشه‌ی ورزش دقیقا همینه. چوگان مثلا تمرین رزم بوده ولی کم‌کم از مجبوری و نداری تبدیل به یه سری حرکات نمادین شده. تیراندازی و پرتاب نیزه و بوکس هم که پرواضحه؛ تموم‌شون رو یه سری جنگجو که به پوچی رسیده بودن به تجویز دکتر بنیان‌گذاری کردن. اینا جنگ که تموم می‌شه اجساد رو خاک می‌کنن و زخمی‌ها رو می‌برن درمونگاه و بعد خودشون می‌رن خونه پتو رو می‌کشن رو سرشون می‌خوابن. یه چندسال می‌خوابن بعد بیدار می‌شن می‌بینن همه چیز خیلی عادی ولی بی‌ربطه. دیگه هرروز از خودشون می‌پرسن یعنی چی، مفهومی که براش جنگیدم کو. اصلا مفهومی وجود داشت یا خطای دید بود. بعد آقای دکتر یه تشک زردرنگ برای اینا پهن می‌کنه می‌گه بیاین دوبه‌دو باهم کشتی بگیرین تا خوب شین. این‌ها هم می‌گیرن و می‌شن. حالا این تاریخچه‌ی کشتی بود ولی بقیه‌‌ رشته‌های ورزشی هم کم‎وبیش همینه.

جریانات اوکراین برام خیلی جالبه. شگفتا از تاریخ معاصر جهان. حس می‌کنم تاریخ هم سرعتی شده و فعل و انفعالی که قبلا تو چند قرن اتفاق می‌افتاده الان ظرف چند دهه صورت می‌گیره. جان مطلب اینه که اوکراین بعد از واپاشی جماهیر هم‌چنان وابسته به روسیه باقی می‌مونه. ده سال پیش ملی‌گراهاشون اومدن اون انقلاب نارنجی رو صورت دادن و اوضاع رو دست گرفتن. طی سال‌های بعد ولی مضمحل شدن و طبیعتا کار خاصی در جهت استقلال هم نتونستن انجام بدن چون اقتصادشون لاجونه و خودشون هم لاجونن. به هر حال گاز از روسیه میاد و بازار اصلی صنایع‌شون در روسیه‌ست و دست‌شون تو پوست گردوئه. تو انتخابات بعدی ملی‌گراها کنار زده شدن میانه‌روهای متمایل به چپ رای اوردن. الان درگیری سر اینه که دولت به خاطر فشار روسیه با اتحادیه اروپا قرارداد امضا نمی‌کنه. ملی‌گراها، راست‌ها و بخشی از معمولی‌ها ریختن تو خیابون می‌گن روسیه رو ولش کن بابا ما از اینا متنفریم، ما می‌خوایم بریم تو زمین اروپا بازی کنیم. دولتم می‌گه عجبا، چرا حالیتون نیست ما بند ناف‌مون رو از روسیه ببریم تلف می‌شیم. دیگه تیم اروپا آمریکا ازین‌ور دست اوکراین رو می‌کشه روسیه ازون‌ور.

قشنگ مثال کلیشه‎ئی نبرد شرق و غرب. نبرد شرق و غربم که می‌دونین غایت بی‌مفهومیه و مثل یه دور باطل داره از ازل تکرار می‌شه. حالا از ازل که نه ولی از زمان اسب تروآ. باشه ایلیاد رو میگین افسانه و قصه‌ست هیچی، دیگه خشایارشا و یونانیا که فکت تاریخیه. می‌کنه 2500 سال پیش. بی‌حوصله‌مون کردین بابا؛ خستگی چند هزار سال تو تن‌ و بدن‌مون مونده. کی بشه بریم مریخ زندگی کنیم از دست‌تون راحت شیم.

Read Full Post »

س.د عزیزم

داشتم قهوه و کشمش آفتابی می‌خوردم که به ذهنم رسید برایت نامه بنویسم. هنوز تصمیم نگرفته‌ام همین متن را ایمیل بزنم یا لینک وبلاگ را مستقیم بدهم بخوانی. کاش وبلاگم نترساندت.

این‌جا در طبقه‌ یازده ساختمانی آجری در ضلع غربی شهر زندگی می‌کنم. کافه‌های خوبی اطرافم هست که اگر بیایی می‌برم نشانت می‌دهم. من خودم ازین همه کافه یکی را بیشتر نرفته‌ام و بقیه را از بیرون تماشا کرده‌ام. می‌دانی که، زیاد پیاده‌روی می‌کنم و نگاه کردن از بیرون را به درون ترجیح می‌دهم. آپارتمانم قدیمی است و در اتاقم گاهی خودبه‌خود باز می‌شود. صداهای عجیبی هم از درودیوار می‌آید که دیگر برایم عادی شده. اتاقم همان‌طور که در عکس‌ها دیده‌ئی سقف بلند، دیواری تماما طوسی و کرکره‌های حصیری دارد. روتختی و ملحفه‌های کتان را جدید خریده‌ام. جدید که می‌گویم یعنی چهار ماه پیش. همان ماه اول هم روتختی را با اتو کمی سوزاندم و حالا پشت‌ورو پهنش می‌کنم تا سوختگی معلوم نشود. از هشت گلدانی که کنار پنجره داشتم امروز فقط سه تایش باقی مانده. این سه تا واقعا جان سختند و هرچه یادم می‌رود آب بدهم‌شان باز خشک نمی‌شوند.

این روزها زیاد یادت می‌‌افتم. چند شب پیش آ این‌جا نشسته بود با صدای بلند آجیل می‌خورد که تصمیم گرفتم پنجره را باز کنم و ازش بخواهم خودش، کوله‌پشتی مشکی‌اش و پاکت آجیلش را پرت کند بیرون. داشتم به تو فکر می‌کردم. به چیزهایی که می‌خواهم برایت تعریف کنم. مثلا این‌که با کوله‌پشتی مشکل دارم و نسبت به مصرف‌کننده‌هایش بدبینم. حس می‌کنم زیادی جان ‌دوستند و بیشتر مایلند سرویس بگیرند تا بدهند. آن‌طور که بندینک‌ها را به دقت روی شانه‌شان می‌اندازند تا «اذیت» نشوند باعث می‌شود نتوانم به‌شان اطمینان کنم.

س.د عزیز، امیدوارم نظرم در مورد کوله‌پشتی را به خودت نگرفته باشی. چند عکس در ارتفاعات درکه با کوله‌ی برزنتی سورمه‌ای رنگ ازت دیده‌ام و می‌خواهم بدانی که حساب کوه فرق می‌کند. انگشت اتهام من به سمت کسانی است که پای کوله‌پشتی را به شهرها باز کرده‌اند. گرچه تو اگر روزی در شهر هم کوله بندازی در چشم من تغییر نخواهی کرد. صرفا مجبور خواهم شد دشمنی‌ام با کوله‌پشتی را ترک کنم. برایت گفته بودم، دشمنی‌هایم بیشتر نقش معنادهی به زندگی‌ام را دارند و همین است که منعطفند. اگر شیعه‌ی دوازده امامی بودم می‌توانستم با معاویه، مامون و ابولهب دشمنی کنم. اما حالا که نیستم مجبورم با آنه هتوی، گل‌های مصنوعی و کوله‌پشتی عناد بورزم. قبول کن اگر چنین نکنم زندگی ازین‌که هست هم خالی‌تر می‌شود.

برای گل‌های مصنوعی دلیل محکم دارم، اما با کسی مثل آنه هتوی درست نمی‌دانم چرا چپ افتاده‌ام. ممکن است به خاطر چشم‌های اغراق‌آمیز و نگاه تحمیلی‌اش باشد. به نظر من بخشی از موفقیت ژاپنی‌ها و آن حس امنیتی که به مخاطب می‌دهند به خاطر طرح ممتنع چشم‌ها‌ی‌شان است. در مقابل ما آریایی‌ها احساس را در چشم‌مان انبار و حمل می‌کنیم و این گاهی به حریم روحی مخاطب تجاوز می‌کند. سعدی و حافظ به قدری صاحت چشم را مقدس کرده‌اند که عرصه‌ی انتقاد بسیار تنگ شده. اما بگذار از همین‌جا و خودت شروع کنم؛ بد نیست اگر کمی از بار چشم‌هایت را روی پره‌های دماغت بندازی.

مطلبی که دوست دارم حتما بدانی این است که روی پولیورم دو لکه‌ی بزرگ قهوه افتاده. یکیش قدیمی‌است و دیگری هنوز خیس و تازه. سر همان پاراگراف اول با ماگ قهوه ور می‌رفتم که بخشیش را برگرداندم روی خودم. بعد بدون این‌که چشمم را از روی مانیتور بردارم به نوشتن ادامه دادم. دقایق اولیه بعد از رخ دادن اتفاقات را معمولا به بی‌تفاوتی می‌گذرانم. ته دلم امیدی هست که ماجراها همان‌طور که بی‌اراده‌ی من اتفاق افتاده‌اند خودبه‌خود هم محو ‌شوند. الان که دقیق نگاه کردم دیدم رطوبت لکه هنوز دارد به آرامی روی پولیور پشمی‌ام پیشروی می‌کند و بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. زیاد پیش می‌آید که مایعات را بپاشم روی خودم. همیشه لیوان‌‌ها، استکان‌ها و گیلاس‌ها را بی‌هدف در دستم تکان‌های رفت‌وبرگشتی می‌دهم. سال‌هاست با ماده‌ئی نامرئی درگیرم که هرگز در نوشیدنی‌ام حل نمی‌شود.

س.د عزیز، تنها مشکل ایمیل این است که مثل برگه‌ کاغذ ته‌ ندارد و نمی‌توانم تشخیص بدهم که کجا متوقفش کنم. دیروز با برادرم تلفنی حرف می‌زدم و همین اتفاق برای خنده‌ام افتاد. یک چیزی تعریف کردم و بعد خنده‌‌ام بند نمی‌آمد. خنده‌ همان دو سه ثانیه‌ی اولش لذت دارد و طولانی‌ترش سیستم تنفسی را اذیت می‌کند. دست‌وپا می‌زدم که تمامش کنم ولی نمی‌شد. شاید خودت متوجه شده باشی، از ضعف‌های اصلی من همین است که ترمزم دیر می‌گیرد. الان که قصد کنم ایمیل را ببندم خط ترمزم تا پاراگراف‌ بعد کشیده می‌شود.

نمی‌دانم یادداشت‌های نجوم و اخترشناسی که هفتگی ازم چاپ می‌شود را خوانده‌ای یا نه. زمستان سال هشتادوپنج ما را از دانشگاه برده بودند به روستایی حوالی نطنز. این روستا شب‌ها آسمانش عمق می‌گرفت و سه بعدی می‌شد. من تا آن لحظه از زندگیم چنین چیزی ندیده بودم. صور فلکی و دب‌ اصغر و اکبر و اسب بالدار و بقیه‌ی اشکالی که توی کارتون‌ها در آسمان نشان می‌دهند و فکر می‌کنیم دروغند هم راست بودند. همان موقع ستونی در روزنامه‌ی اطلاعات، یا نمی‌دانم ابرار برداشتم و درین مورد نوشتم. حساب کن هفت سال گذشته و هر هفته یک ستون قلم زده‌ام ولی هنوز تمام نشده. دیگر دارد برایم تبدیل به کابوس می‌شود. هر چه فونت را ریز می‌کنم و پاراگراف‌ها را به هم می‌چسبانم باز هم هست.

با مهر

ل.د

Read Full Post »

دائم با خودم حرف می‌زنم. تو دلم همیشه یه مکالمه‌ای در جریانه. گاهی که سوژه جذابه و صحبتم با خودم گل می‌ندازه زمان و مکان از دستم در می‌ره. امروز صبح کار به جایی رسید که مسیر پیاده‌‌ی هرروزم رو گم شدم. گم شدن توی منهتن کار سختیه. بسترش فراهم نیست. فضای شهریش جوری مهندسی شده که قصد کنی گم بشی هم نتونی.

منتها مصرف‌کننده همیشه یه قدم از طراح جلوتره. باگی که من برای گم‌شدن پیدا کردم رو شهرساز با همه‌ی زرنگ‌بازیش نتونسته پوشش بده. خوب دور خودم تابیدم. بعد سرمای هوا هم به پیکر درمونده‌م خنجر می‌زد. کت و کلاه تا یه جایی می‌تونه سرما رو کنترل کنه. لباس‌هام شرمندم شدن؛ دیگه کاری از دست‌شون برنمی‌آد. صورت رهگذرای توی خیابون مچاله‌ست. انگار دارن درد می‌کشن. با پالتوی تیره و کیف چرمی و سر در گریبان از بغل هم رد می‌شن و صدای ناله‌ی خفه‌ای از خودشون درمیارن. ناله خودش مرهمه؛ منم توی شال‌گردنم که زوزه می‌کشم بهتر می‌شم.

پشت چراغ قرمز که منتظر بودم یه کامیونی اومد واستاد تا بار خالی کنه. دود غلیظ گازوئیل که از اگزوزش زد توی صورتم گرم شدم. دیگه خوشم اومد. گفتم خوبه تا آخر عمرم همین‌جا بمونم. پاهامم دراز کنم جلوی تایرش که نتونن کامیونه رو بردارن. هی بیان باهام مذاکره کنن که خانوم جون از خر شیطون بیا پائین؛ از زندگی انداختی‌مون، برو کنار بذار ما به کارمون برسیم. منم می‌گم دست از سرم بردارین بابا، سردمه. چرا متوجه نیستین.

انگار سرمای زمستون یه سری موارد که در حالت عادی ناخوشایندن رو لذت‌بخش می‌کنه. عصرها با دماغ یخ زده و بدن لمس و فلج دنبال شلوغ‌‌ترین واگن مترو می‌گردم و همون رو سوار می‌شم. درست اون واگنی که بوی نا و موندگی می‌ده و از چهار جهت چهار نفر محاصرت می‌کنن گرم‌ترین و مطلوب‌ترین فضا رو داره. آدم تو یه موقعیتی قرار می‌گیره که به پیاده شدن هم شک می‌کنه. فکر می‌کنی پیاده شی که چی شه. مگه دیگه نهایتی بعد ازین هم هست.

زمستون دو سال پیش رفته بودیم بام. یه خط اتوبوس واحدی برای رفاه حال فراخ‌ها گذاشته بودن که تا زمین تنیس می‌رفت. هربار که از کنارم می‌گذشت و دود می‌کرد و صدای چرخ‌گوشت می‌داد اعصابم متلاشی می‌شد. فکر می‌کردم لعنتی من لابد نمی‌خواستم اتوبوس ببینم که اومدم کوه. حالا کف کوه رو آسفالت کردین اون هیچی. ولی اتوبوس توی کوه ظلمه. نکنین؛ تو رو به دست بریده‌ی عباس نکنین.

اون شبم از بالا برمی‌گشتیم و داغ بودیم و هوا رو نمی‌فهمیدیم. یه کم که واستادیم شهر رو تماشا کنیم تازه معلوم کرد چقدر سرده. دیگه همون‌جور که سگ لرز می‌زدیم بنا شد به اتوبوس پناه ببریم. توی اتوبوس خیلی خوب بود. گرم، دنج، فشرده. این‌جور وقت‌ها چون گرمای محیط رو بدن سرنشینان اتوبوس داره تامین می‌کنه یه مهر و مودت خاموشی بین‌تون در فضا جاری می‌شه. آدم‌‌ها ناخوداگاه قدردان هم‌دیگه‌ن. انگار یه چتر نامرئی از صمیمیت بالای سرتونه. دیگه یکی توی تاریکی خیره شد به جمعیت آویزون از میله‌های اتوبوس و زمزمه کرد: «همین اکیپ بریم شمال». خیلی قشنگ گفت، خیلی. مدت‌ها بود سخنی به این نغزی نشنیده بودم. درستش این بود که همون‌جا یه کم گریه کنم تا این‌جوری بارش سنگین نمونه روی دوشم.

بعدها هرجا یه گروه آدم بی‌ربط به واسطه‌ی ماجرای ثالثی دور هم جمع شده بودن من یادی از کانسپت شمال، اثر جاودان غریبه‌ی توی اتوبوس می‌کردم. مثلا صبح صف بستین برای خطی‌های میدون ونک. دیرتون شده؛ ماشین نیومده هی مضطرب این پا اون پا می‌کنین. یهو می‌گین ولش کن اصلا. مقصد رو عوض می‌کنین کل صف به جای میدون ونک می‌رین شمال. یا گوش تا گوش تو بانک نشستین، خسته و درمونده؛ تازه شمار‌ه‌ی چهل‌وهفت رفته به باجه‌ی سه. یهو بلند می‌شی می‌گی همین جمع بریم شمال. دیگه مردم شمار‌ه‌هاشون رو ریز ریز می‌کنن می‌پاشن تو هوا؛ ده دوازده تا ماشین می‌شین می‌رین شمال.

Read Full Post »

آخرهفته‌ چندتا از بچه‌ها بند کردن که بیان خونه‌م. برای این‌که به شبهاتی که راجع به ضداجتماعی بودنم دارن دامن نزنم گفتم خوب. شبش فکر کرده بودم ته‌چین بار بذارم براشون. صبح که از خواب بیدار شدم انگیزه‌م رو از دست داده بودم، کوکو سیب‌زمینی گذاشتم عوضش. آدمیزاد همیشه تئوریش بهتر از عملیشه. این‌که من همین‌جور که زیر لحاف خوابیده‌م می‌تونم خیال رو پرواز بدم تا نوک قله ولی در عمل حال ندارم خودم رو تا کوهپایه ببرم تقصیر من نیست. تقصیر هیچ‌کس نیست. مدلشه. ذهن بشر با جسمش سینک نیست. هنر، شعر، موسیقی و ادبیات برای همین اختراع شدن اصلا؛ که تو این امکان رو داشته باشی که ته‌چین رو بنویسی، بسرایی، بنوازی، بی این‌که نیاز داشته باشی بلند شی بپزیش.

نصف بطری شراب‌ هم ته قفسه‌ها پیدا کردم و سربلند گذاشتم جلوشون. هیچ‌کی جز خودم به شرابه لب نزد. مزه‌ی فاجعه می‌داد. ترش و گس بود و دهن آدم رو به هم می‌اورد. دانش مشروبات الکی من در حد اکابره. درکی از تفاوت‌ شراب‌ها و این‌که کدوم رو کجا بخوریم ندارم. تا همین پارسال تنها برخوردم با ماجرا شراب دست‌ساز عمه‌م بود، سالی یه بار موقع عید دیدنی. اون هم تو چه خفقانی؛ یه بار که دو گیلاسش رو پشت هم رفته بودم بالا و لابد سرخوش شده بودم و زیادی خندیده بودم بابام به مامانم پیغام داده بود که این بچه چرا این‌جوریه، نمی‌گه چهار تا بزرگ‌تر اون‌جا نشستن.

این‌جا شراب رو از روی قیمت‌ش انتخاب می‌کنم همیشه. اگه مهمونِ کسی باشم هم از روی اسمش. اونی که راحت‌تر تلفظ می‌شه رو حفظ می‌کنم و تو دلم تمرین می‌کنم تا گارسون بیاد و با تردید زیر گوشش زمزمه کنم. وقت‌هائیم که جمع می‌گن چه شرابش خوب بود به نشان موافقت سر تکون می‌دم، اگه بگن بد بود هم همین‌طور. انگیزه‌ای ندارم برم مطالعه و تحقیق کنم یاد بگیرم. حس می‌کنم به من ربطی نداره. من همین‌قدر که بدونم هر مایعی چنددرصد الکل داره کارم راه می‌افته. سلیقه‌م رو اگه ازین سطح نازل دربیارم و ارتقا بدم دنیا جای پیچیده‌تری می‌شه.

نیمه‌های شب بلند شدن رفتن. دم در گفتن باید هی بیایم خونه‌ت. بعیده بذارم به اون‌جاها برسه. من کشش مناسبات اجتماعی زنجیره‌ای و دوره‌ای و منسجم رو ندارم. معاشرت رو کاتوره‌ای و پراکنده می‌خوام. هوادار ملاقات‌های اتفاقی کم‌عمقم. من به فروشنده‌ها، آدم‌های توی آسانسور و نفر پشت‌سریم توی صف لبخند می‌زنم و اگه سرگرفت باهاشون گپ ریزی می‌زنم. توی بقالی با بغل دستیم دوست می‌شم و بعد از در پشتی فرار می‌کنم می‌رم خونه.

راب و بقیه‌ی کارمندها یکی دوبار پیشنهاد دادن که باهم بریم نهار بخوریم. به وقت نهار به عنوان سکویی برای بالا بردن صمیمیت بین آدم‌های آتلیه‌ نگاه می‌کنن. وقت نهار به باور من فرصتیه برای فاصله گرفتن از آدم‌هایی که روزی هشت ساعت می‌بینم‌شون. باید بزنم بیرون که آدم نو ببینم و چشمم استراحت کنه.

یه اغذیه فروشی توی منطقه پیدا کردم که سوپ می‌ده. ظهرها می‌رم یه کاسه سوپ می‌خرم و می‌شینم توی پارک، رو به آب. سوپ سرمی‌کشم و آدم‌ها رو تماشا می‌کنم. این با چریدن فرق داره. لذت و زیبایی‌شناختی درش مطرح نیست. طعمه و شخص مفردی هم وجود نداره. آدم‌ها رو همین‌جور گروهی و جمعیتی نگاه می‌کنم. چشمم نفر نمی‌بینیه، توده می‌بینه.

پارکه از دو توده‌ی کلی تشکیل شده، کارمندهای ساختمون‌های اطراف و توریست‌ها. کارمندها لباس رسمی تن‌شونه و پاکت کاغذی غذا دست‌شون. توریست‌ها لختن و شیشه‌ی آب یا بستنی قیفی حمل می‌کنن. نبش پارک یکی داره تی‌شرت‌های «آی‌ لاو ‌ان‌وای» رو دونه‌ای پونزده دلار می‌کنه تو پاچه‌ی توریست‌ها. من یه جا رو می‌شناسم سه تاش رو می‌ده پونزده چوب.

اون طرف‌تر یه یارویی لباس مجسمه‌ی آزادی پوشیده، دست مشعل‌دارش رو توی هوا نگه داشته و با اون دست برای توریست‌ها بای‌بای میکنه. هرروز همین‌جا می‌بینمش. من، کاسه‌ی سوپم و اون بخشی از مبلمان پارکیم. ایده ازین منجمدتر نمی‌شه. چند قدم اون طرف‌تر اصل مجمسه رو می‌شه از بغل آب دید. مثل اینه که یکی لباس ساختمون پلاسکو رو تنش کنه، واسته سر چهارراه اسلامبول. یا ماکت میدون آزادی رو درست کنی بذاری سر حبیب‌اللهی.

درستش اینه که ماکت یک به بیست میدون آزادی رو درست کنی، کول کنی ببریش شمال، ساحل نور مثلا. یه جوری تو پرسپکتیو عکس بگیری که ابعادش واقعی به نظر بیاد. انگار میدون آزادی لب دریائه. به جای فضای سبز دور و برش ساحل شنی باشه. مردم زیر قوس‌ش حوله پهن کرده باشن آفتاب بگیرن. بعد جمعش کنی ببریش سمت رشته کوه‌های زاگرس، قله‌ی اشتران کوه مثلا. بخوابونیش رو شیب طبیعی کوه. روش برف بیاد. مردم تیوپ سوار شن از بالاش سر بخورن بیان پائین. دیگه ازین‌جا برش داری ببری بذاریش بغل کارون، ببینی اگه عوض جاده مخصوص کرج، رودخونه از کنارش رد می‌شد چی می‌شد.

Read Full Post »

من ازون تیپ‌های محافظه‌کار محتاطی هستم که تنهایی به غریبه‌ها حمله‌ور نمی‌شم. از اون‌هایی که به صورت انفرادی متین و رام و بره و بی‌آزارن، ولی در کار گروهی و هیئتی شکوفا می‌شن و گل می‌دن. من عوضی‌بازی رو به شکل انرژی پتانسیل با خودم حمل می‌کنم. و اون‌جا که قاطی آدم‌های هم‌تیم بُر می‌خورم آزادش می‌کنم. رو من حساب جدا باز کنید، وقتی دو نفر به بالا می‌شم.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: