Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘شهری که دوست می‌دارم’ Category

امسال چندمین باره که گوش درد می گیرم. لاله ی گوشم انگار سیلی خورده باشم قرمز و متورم و دردناکه و کر شدم و ناشنوايی روی تكلمم هم تاثير گذاشته و زبونم سنگين شده و انگليسی رو هذیانی و نامفهوم‌تر از همیشه حرف می‌زنم. معلوم نيست به خاطر شنا این‌جوری شدم یا از سرمای فرودگاه. جی-اف-كی چهارفصل سال مثل فريزر سرده و مسافرها همه کارکشته‌ن و حرفه‌یی لباس می‌پوشن و كاپشن و ضدیخ و متكای حلقه‌یی دور گردن میارن و فقط منم که پابرهنه و بی‌تجهيزات می‌رم. هربار كه آدم‌های تیز و خبره رو می‌بينم به خودم قول می‌دم «دفعه بعد» من هم مثل اين‌ها باشم ولی باز دفعه بعد هم ديرم شده و بين گيت‌ها سرگردانم و اشتباه لباس پوشيدم و وصله ناجورم و مردم با ديدنم از خودشون خوششون میاد و می‌گن خداروشكر ما اين‌جور‌ی نيستيم. به همون میزان که در کلیات زندگی توانام اگه زوم کنی و کلوزآپ بگیری می‌بینی در جزئیات علیل و ناکارامدم و این سیاه و سفیدی و سعی بین صفا و مروه و غلتیدن از روی معقول سکه به روی کج و معوجش کلافه‌م می‌کنه.

توی هواپيما از فرودگاه هم سردتر بود و چونه‌م می‌لرزيد و كبود شده بودم و از زنك مهماندار پتو خواستم و بدون اين‌كه نگاهم كنه گفت «به اين قسمت» پتو نمی‌دن. از آدم‌هایی كه موقع حرف زدن ارتباط چشمی نمی‌گيرن بدم مياد و بهشون زل می‌زنم تا نگاهم سوراخ سوراخ‌شون كنه ولی بگيرنگير داره و اكثرا بدون اين‌كه سوراخ شن بی‌تفاوت از کنارم عبور می‌كنن. منظورش ازين قسمت دايره‌ی فقرا و كلاس اكونومی بود. هواپيمايی‌های امريكايی با مسافر اكونومی مثل حيوان رفتار می‌كنن و گشنه و تشنه می‌بندنش به صندلی و هرزگاهی با شلاق می‌زنندش. از لای پرده می‌ديدم كه بيزنس كلاس‌ها پتو و باقالی‌پلو و سالاد فصل و ماساژ می‌گرفتن و این‌بار بلندشدم رفتم از سرمهماندار پتو بگیرم که با چخه چخه هدایتم کرد به سمت صندلیم. روی دریای كاراييب كه رسيديم هم گفتن ازين جلوتر نمی‌برندمون و ريختندمون بيرون كه بقيه راه رو بال بزنيم.

امریکای جنوبی زیبا و گرم و لزج بود. روزها زیر آفتاب چرت می‌زدم و آبتنی می‌كردم و ظهرها از نهارخوری نون می‌دزدیدم میوردم برای پرنده‌ها و شب‌ها هم اکثرا خودم رو توی اتاق هتل حبس می‌کردم. یکی از بومی‌ها بهم گفت دوماه پیش توی هتلم پسر ده ساله‌ی یکی از گادفادرهای موادمخدر رو ترور کردن؛ بعد با انگشت استخری که پام رو درش فرو برده بودم رو نشون داد و گفت توی همین استخر. مردم واقعا عقل ندارن و نمی‌تونن چفت دهن‌شون رو ببندن و حتما باید موم داغ به گلوشون ريخت و پوزه‌بند براشون نصب كرد. کرک و پرم ریخت و یکی دو روزی پایین و دمغ و بدروحیه بودم. اگه سه چهار سال پیش بود ککم هم نمی‌گزید اما اخیرا سریع‌ خوف می‌کنم و استرسی می‌شم و احتمالا مال بالارفتن سنم باشه. تحقیق هم کنی می‌بینی پیری‌ها ترسو و نوجوون‌ها جسور و شجاعن. همین بابام که جوونی‌هاش مثل قرقی تیزبال بود الان از ماشین و هواپیما و دکتررفتن می‌ترسه. نمی‌دونم با نماز خون و خداترس شدنش هم ارتباطی داره یا موضوع مستقلیه.

برگشتنه توی فرودگاه يارويی كه كارت شناساييم رو چك می‌كرد با لبخند معنی‌داری تولدم رو هم تبريك گفت و من با سرافكندگی تشكر و سريع فراركردم. شايد هم لبخندش از حسن نيت بود و من بددل و شكاك شدم. برای زندگی در نيويورك تاريخ تولد ناجوری دارم و معمولا توی ادارات دولتی و بانك‌ها بابتش متلك بارم می‌كنن و زندگی کسالت بار کارمندی‌شون رو با دست انداختن خاورمیانه‌یی که یازده سپتامبر متولد شده رونق و صفا می‌دن. بعضی‌ها هم یاد بدبختی‌ها و بدهکاری‌هاشون میوفتن و خاطرات تلخ و سیاه‌شون رو برام تعريف می‌كنن و من شونه‌هاشون رو می‌مالم و دور مجلس خرما و حلوا می‌گردونم و دسته‌های سینه‌زنی رو به سمت حسینیه‌ هدایت می‌کنم. باز اگه تاریخ تولد واقعیم بود کمتر می‌سوختم اما یکی قصه‌ییست پر آب چشم و شناسنامه‌م رو زودتر گرفتن که نیمه دومی نشم. ازين‌كه يک سال زودتر رفتم مدرسه درحالی كه می‌شده توی خونه بمونم استراحت كنم پاك عصبی می‌شم، گرچه ازون‌ور هم يک سال زودتر بازنشسته می‌شم و راه دور نمی‌ره و ازين جيب به اون جيب می‌شه.

توی وطن همه با کانسپت نیمه‌دومی آشنا بودن و هیچ‌ مشکلی نداشتم ولی از وقتی مهاجرت کردم شده قوز بالاقوز و اگه بخوام توضیح بدم و از یازده سپتامبر اعلام برائت کنم هم صورت خوشایندی نداره و مردم فکرمی‌کنن ما تو کار جعل سند و زورگیری و قاچاق هستیم.

هرسال از اول سپتامبر استرس این روز رو دارم و امسال زرنگ‌ بازی دراوردم و رفتم تعطیلات که هفته‌ی منتهی به یوم‌المصیبت سرکار نباشم اما همکارهام رکب زدن و «با تاخیر» برام جشن گرفتن و پام رو که گذاشتم توی اداره دیدم سلولم رو ریسه کشیدن و بادکنک و روبان زدن و بالای میزم تولدت مبارک آویزون کردن و مخصوصا زیرش با ماژیک فسفری تاریخ هم زدن که خوب ملکه‌ی ذهنم شه. دچار حمله عصبی شدم و نزدیک بود کاغذ‌کشی‌ها رو پاره کنم و بادکنک‌ها رو بدرم و خودم رو بزنم ولی چه چاره با بخت گمراه و دیگه تشکرکردم و رنگ‌ورورفته نشستم گوشه‌ی مجلس. شیرینی هم برام درست کرده بودن و مثل این‌که چون من رو زیاد با غذاهای برنجی دیدن توهم زدن گلوتن نمی‌خورم و با جو وعسل و شکلات و فندق چند کپه‌ خمیر قهوه‌یی رنگ پخته و توی دیس ریخته بودن. زیاد از تپه‌های شیرینی استقبال نشد و اکثر همکارها نخوردن و پزنده‌ش حساس شده بود و هی میومد سرک می‌کشید ببینه دیس خالی شده یا نه و آدم رو مشغول ذمه می‌کرد و من نصف دیس رو خوردم و مقداریش رو هم لای دستمال پیچیدم انداختم توی سطل ولی تموم نمی‌شد و بقیه‌ش رو مالیدم به خودم. بابام هم آشپزیش تعریفی نداره و بچه‌ که بودیم خاگینه‌ی بدمزه‌یی درست می‌کرد که برای این‌که قلبش نشکنه توی گلدون چالش می‌کردم. البته این‌ها همه بستگی به روحیه آدم‌ها داره و مثلا مامانم ازین اعتمادبه‌نفسی‌هاست و اگه دست‌پختش رو نمی‌خوردی اصلا ناراحت نمی‌شد و می‌گفت به جهنم که نمی‌خوای و آدم تو معذوریت اخلاقی نمی‌موند.

درکل اگه به انتخاب خودم باشه ترجیح می‌دم کسی سورپرایزم نکنه. فشار روحی روی گیرنده‌ی سورپرایز بالاست و در منگنه‌ی عاطفی قرار می‌گیره و چشم همه به عکس‌العمل‌ های توئه و با چوب می‌ايستن بالای سرت تا ازت ذوق و هيجان استخراج کن بریزن تو حلق دهنده‌ی سورپرایز. درعمل این قائله عوض این‌که در خدمت خوشی تو باشه صرف ارضا شدن دست‌اندرکارانش می‌شه. نمی‌دونم شاید هم لذت بردن ازش سطح بخصوصی از بهداشت روانی لازم داره و از قصد توی اداره‌ها برای غربالگری روحی کارمندان و شناسایی عقب ماندگان اجتماعی اجرا می شه.

Read Full Post »

گوشم دوباره درد گرفته. این چندمین بار در یک‌سال گذشته‌س و دفعه آخر دکتر گفت اثر گوش‌پاک‌کنه و دیگه استفاده نکن ولی پریروز شیطون رفت تو جلدم و مصرف کردم و باز این‌جوری شد. از سر بطالت گوش‌پاک‌کن کشیدم و کلا بی‌کاری بعد از کم‌عقلی جدی‌ترین خطریه که انسان معاصر رو تهدید می‌کنه و مبتلایانش مجبورن خودشون و اطرافیان رو انگولک کنن تا سرگرم شن.

برای تحویل سال میلادی بدم نمیومد برم تایمزاسکوئر و البته این پنجمین سالیه که قصد می‌کنم و نمی‌رم و می‌گم انشالله سال بعد. در واقع کسی رو ندارم که باهاش برم و چندباری هم که به این و اون پیشنهاد دادم بهم خندیدن و گفتن برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه. نیویورکرها از تایمزاسکوئر و توریست‌هاش متنفرن و مشکل بتونی قانع‌شون کنی پا در چنین باغ‌وحشی بذارن. میم گفت جمعیت روانیت می‌کنه و فقط در صورتی که توی یکی از برج‌های مشرف مکان داشته باشی و از پنجره ماجرا رو ببینی می‌صرفه. ما خودمون برای محرم تو شهر پدریم چند رقم پشت بوم و پنجره‌ی مشرف به عبور دسته‌‌های عزاداری در اختیار داشتیم و قشنگ می‌شد دور از جمعیت تو ناز و نعمت صندلی بذاریم و سبیل‌هایی که شلوار خمره‌ئی کرپ و پیرهن ساتن مشکی تن‌شونه و زیر علم کبود شدن و چونه‌شون می‌لرزه یا اون‌هایی که گل مالیدن به سرشون و با زنجیر خودشون رو کتک می‌زنن رو از دید پرنده ببینیم و البته این‌ها همه‌ش از امتیازات بومی بودنه.

برنامه‌ئی برای شب سال نوی میلادی نداشتم که خوب مسئله جدیدی نیست، معمولا برای بقیه مناسبت‌ها مثل عیدنوروز و تولد مسیح و ولنتاین و شب قدر و نیمه شعبان هم برنامه‎یی ندارم و البته افتخاری هم نداره، بیشتر به ضعف روابط عمومیم و دسترسی نداشتن به کارتل‌های برنامه‌گذار برمی‌گرده. میم پیشنهاد داد بریم فیلم جدید اینیاریتو رو ببینیم و بعدش جایی شام بخوریم و به هر حال بهتر از خونه موندن و خمیازه کشیدن روی کاناپه‎ی نشیمن بود. ایستگاه مترو خیلی شلوغ بود و همه لباس پلوخوری پوشیده بودن و راستش بدم نمیومد همون‌جا توی ایستگاه بمونم مردم رو تماشا کنم. ویلیامزبورگ محله‎ی هیپسترهای نسبتا مرفه و هنرمند‌ها و یا کسانیه که خودشون اثر هنرین و من اللخصوص به دسته آخر خیلی علاقه‌مندم.

واقعیتش دیگه نمی‌تونم تو محله‌های فقیرنشین و مهاجرنشین زندگی کنم و دیدن آدم‌های درب و داغون شکنجه‌م می‌ده و انگار انعکاس خودم رو در آینه دیده باشم ناراحت و افسرده می‌شم. شاید همه‎ش هم به پول ربطی نداره و دوره‎یی که تو محله‌ی متمول قدیمی شهر زندگی می‌کردم هم حالم خراب بود و تراکم پیری‌های ویلچری در پیاده‌روها و مغازه‌ها اذیتم می‌کرد. اصلا اولش محله‌ها درهم و قاطی بودن و شکل گیری محله‌های بالادست و فرودست جامعه از همین جنس‌ تفکر کلید خورده که بورژواها و خورده بورژاها نمی‌خواستن ریخت بدبخت‌ها رو ببینن و کم‌کم املاک‌شون رو فروختن رفتن یک گوشه جمع شدن و دورش سیم‌خاردار کشیدن. تو بعضی کشورها که مدل تشکیلاتی‌ترش هم موجوده و شهرک فرهنگی‌ها و شهرک شهدا و شهرک پزشکان هم تدارک دیده شده تا مجبورنشی با بقیه چشم تو چشم شی.

دیر رسیده بودیم و صندلی‌های خوب اشغال شده بودن و مجبورشدیم بشینیم ردیف اول و طراح ابله تا خرتناق صندلی کارکرده بود و اون‌قدر به پرده سینما چسبیده بودیم که اگه پام رو دراز می‌کردم می‌خورد تو دهن لئونارد دیکاپریو. این‌جا به دلایل نامعلومی بلیط رو بدون شماره صندلی می‌فروشن و فله‌ئی و هرکی هرکیه و البته من حدس می‌زنم دلیل اقتصادی داشته باشه و می‌خوان مجبورشی زودتر بری بشینی توی سالن تا خوب آگهی ببینی.

میم رفت یک سطل پاپ کورن و دو تا پارچ نوشابه خرید اورد و همین‌جور که این‌ها توی فیلم هم رو با داس و تبر تیکه پاره می‌کردن و خون می‌پاشید هوا ما می‌خوردیم و می‌نوشیدیم. منتظر بودم ببینم دیکاپریوش در چه سطحه و ممکنه بلاخره اسکار رو ببره یا نه که ناامید شدم چون نصف بیشتر فیلم رو اندازه خرس پتو و پوستین پوشیده و مثل جسد افتاده بود یک گوشه و اون‌جور که بگی قدرت مانور نداشت.

از در سینما که اومدیم بیرون به رستورانی همون روبه‌رو رفتیم و زنک گفت امشب جا نداریم و فقط بیرون‎بر می‌دیم. یک ساعت بیشتر به تحویل سال نمونده بود و البته این اواخر دیگه برام فرق چندانی نداره سال تحویل کجا و در چه حالی باشم و خونش رنگین‌تر از سیصدوشصت‌وچهار شب دیگه نیست. من رفتم دستشویی و قرار شد میم دوتا هات چاکلت بخره بریم گوشه پیاده‌رو بایستیم بخوریم. خوبی معمار شدن اینه که دیگه مشکلی در پیداکردن مستراح ندارم و به بصیرتی رسیدم که تو اداره و موزه و پارک به سادگی محل سرویس‌های بهداشتی رو تخمین می‌زنم و شاید به زودی مسابقات داخلی هم برای معماران برگزار کنم که گروه گروه در اماکن عمومی رهاسازی بشیم و هرکی زودتر بفهمه دستشویی کجاست برنده‌س.

توالتش نسبتا تمیز بود و البته کلا توالت فرنگی عمومی به اون کثافتی توالت ایرانی عمومی نمی‎شه و سرتاپاش خیس و لزج نیست و امنیت و استتار بهتری داره و اگه کسی سهوا بیاد تو هم به اون زنندگی نیست. برای خود من چندماه پیش در استارباکس اتفاق افتاد و یادم رفته بود در رو قفل کنم و یک بابایی در رو باز کرد اومد تو و هردو چند ثانیه جیغ کشیدیم و یارو در رو بست رفت و البته خیلی به خودم دلداری دادم که حالا اشکالی نداره ولی باز ده دقیقه‎یی اون تو موندم و به دیوار خیره شدم و روم نمی‎شد بیام بیرون و گفتم بلکه طرف تو این فاصله سرطان بگیره بمیره که دیگه چشم تو چشم نشیم. البته که تربیت آریایی نگاه بسیار پست و خفت‌بار و تحقیرآمیزی نسبت به توالت و مواد دفعی بدن داره وگرنه که چندوقت بعد ازون حادثه با دختر روسه بیرون بودم و رفتیم دستشویی و من اومدم در رو پشت سرم ببندم که اینم اومد تو و من چند ثانیه لال شدم و بعد بهش گفتم پشیمون شدم و کاری ندارم، ولی اون خونسرد نشست روی کاسه توالت و همین‌طور که حرف می‌زد صدای شرشر هم میومد و البته سعی داشت ارتباط چشمی هم بگیره که من معذب شدم و طفره می‌رفتم. حالا می‌گن رئیس جمهور دهه شصت آمریکا، لیندون جانسون توی دستشویی جلسه می‌گرفته و ببخشید توروخدا این یادداشت این‌جوری شد، ولی همین‌جوری که کار بزرگ انجام می‌داده باهاتون رودررو صحبت می‌کرده و جوری مسلط و مقتدر بوده انگار پشت میز نشسته و فنجان قهوه در دست داره.

هات‌چاکلت‌هاش غلیظ و لذیذ و کم‌شیرین بود و به پیاده‌رو نکشید و قبل ازین‌که به در خروجی برسیم تموم شد و میم دوباره رفت با یک لیوان دیگه هات‌چاکلت برگشت که شریکی بخوریم و البته همه‎ش غر می‌زد که من جرعه‌هام رو حجیم‌تر مکش می‌کنم و سهم اون رو هم بالاکشیدم.

لحظاتی بعد در حالی که از روی گوشیم درشدن توپ تایمزاسکوئر رو تماشا می‌کردم سال نو شد و من هم دیگه اون آدم سابق نبودم.

Read Full Post »

دم غروب خیابون بدفورد رو به سمت خونه قدم می‌زدم که دیدم قسمتی از پیاده‎رو خال‌خالی ارغوانی رنگ شده. بعد از چند دقیقه بررسی اجسام گوشتی چسبیده به زمین و گرفتن ردشون به درخت آلبالوی تنومندی که چند قدم اون‌طرف‌تر بین ردیف درخت‌های بی‌خاصیت خیابونی استتار شده بود رسیدم. سه چهار جفت آلبالوی آب‎دار چیدم و اون‌قدر رسیده بودن و شاید هم من اون‌قدر وحشی بودم که همون‌جا لای مشتم پاره می‌شدن و شهد پس می‌دادن. هیچی مثل میوه خوردن از درخت با اون لایه نازک غبار چسبناک روش مزه نمی‌ده. میوه‌ها هنوز بوی زُخم کثافت یخچال رو نگرفتن و انگولک و دستمالی نشدن. بعد که وارد بازار می‌شن دیگه هی بشور و بساب و گاز گوگرد بده و سوار کامیون کن و بمال به جعبه و کیسه پلاستیک و دیس بلور و پوست بگیر و قاچ کن و خوب اون زبون بسته چقدر جون داره که همه این‌ها رو دوام بیاره.

یک جفت آلبالو رو اشانتیون بردم خونه دادم میم امتحان کرد و یکی دو ساعتی هم از آلبالو گفتم و این‌که چه کارهایی می‌شه باهاش انجام داد و دیگه سرشب جوگیر شدیم و یک میله بلند و ملحفه قدیمی من رو برداشتیم و رفتیم آلبالو بتکونیم. البته تکوندنش علمی نیست چون له می‎شه ولی به هر حال شاخه‌هاش خیلی مرتفع بود و دست‎مون نمی‌رسید و باغچه آقاجون‌مونم نبود که نردبوم و سبد حصیری ببریم و صبح تا ظهر سرصبر دستچین کنیم.

شکرخدا وسط هفته بود و تردد مردم کمتر شده بود ولی بلاخره اون عده که تو خیابون بودن ازین‌که درخت رو با چوب می‌زدیم یکه می‌خوردن و می‌ترسیدن و از دور می‌رفتن اون دست پیاده‌رو.

یک کیلو آلبالو صیدکردیم که شاخ و برگ و هسته گرفتم و کمیش رو فریز کردم و یک مقدارش رو خوردیم و لهیده‌هاش رو هم با مقداری انگور و طالبی سالاد میوه کردم فرداش تغذیه با خودم ببرم. آشپزخونه رو که مثل کشتارگاه دام و طیور خونین و مالین شده بود جمع و جور می‌کردم که زنگ در رو زدن و چون دیر بود و خوابم میومد محل ندادم و پنج ثانیه بعد دستگیره در چرخید و پسر همسایه‌مون اومد تو خونه‌. با میم دوسته و گاهی میاد باهاش گپ بزنه و در رو که باز نکنی خودش اقدام به ورود می‌کنه. منم اکثرا یادم می‌ره در رو قفل کنم که این همین‌جوری سرش رو نندازه بیاد تو و میم هم که با این قضیه مشکلی نداره و اصلا کرم از خود درخته چون چندبار هم رفته پای پنجره برای رهگذرای عبوری توی خیابون دست تکون داده و باب صحبت باز شده و بهشون بفرما زده و اون‌ها هم اومدن بالا نفسی چاق کنن.

برای من که اجدادم توی حیاط مرکزی زندگی کردن و دورتادور با اتاق‌های امن خودی دربر گرفته شدن و اجنبی به خلوت‌شون نفوذ نداشته خیلی سخته و هربار که پسر همسایه غافل‌گیرانه وسط نشیمن‌ ظاهر می‌شه به غریزه می‌خوام برم از آشپزخونه کارد بیارم فرو کنم تو پهلوش.

شب زیر هفت ساعت خواب گرفتم و صبح مگسی و به سختی بیدار شدم. از خونه که بیرون زدم هوا  زیبا و درخشان و آفتابی بود و فکرکردم یک تیکه راه رو عوض مترو با اتوبوس برم که نعمت خدا رو استفاده کرده باشم و کمی بعد توی ایستگاه نگاه کردم دیدم هنوز دمپایی حمومم پامه. خیلی ناراحت شدم و وقت هم نبود که برم خونه کفش پام کنم و پای مردم رو نگاه کردم ببینم کسی دمپایی پوشیده یا نه ولی همه خانوم‌ها کفش واقعی یا کفش تابستونی بند بندی فانتزی‌ پاشون بود. تا همین پارسال مردم با محصولات دمپایی مانند در سطح شهر تردد می‌کردن ولی امسال مافیای مد یک قیطون باریک پلاستیکی یا چرمی هم دور مچ دوخته که دیگه مرزها مشخص شه و ما خجالت بکشیم دمپایی حموم‌مون رو بپوشیم بریم بیرون.

سوار اتوبوس که شدم احساس می‌کردم پابرهنه‌م و چون عصبی که می‌شم گشنه‌م می‌شه یک صندلی تکی گیر اوردم و کیسه پلاستیک رو مثل سفره پهن کردم روی پام و تغذیه بعد نهارم که سالاد میوه دیشبیه بود رو زودهنگام دراوردم بخورم و دو قاشق رفتم بالا و دیدم خانوم راننده داره از توی آینه بهم چشم غره می‌ره، فکرکردم به خاطر این عصبانیه که یک دونه انگور یاقوتی از تو ظرفم قل خورده بود کف اتوبوس. بلند شدم راه افتادم دنبال دونه انگورم و زیر یکی از صندلی‌ها پیداش کردم و برش داشتم نشستم سرجام ولی هنوز داشت از تو آینه چشم غره‎ می‌رفت و اتوبوس هم راه نمی‌افتاد. دیگه چیزی به ذهنم نمی‌رسید که بلاخره زنیکه به حرف اومد و دعوا کرد چرا نمیای بلیطتت رو بدی. فکرکرده اگه عوض این‌که یادم بندازه بلیط ندادم چشم‌غره بره تو کارش صرفه‌جویی می‌شه ولی بدتر دوباره کاری شد و بیشتر حرص خورد و دودش تو چشم خودش رفت.

نزدیکی محل کارم به یک کفش فروشی سرزدم که بسته بود و دربون گفت نیم ساعت دیگه باز می‌شه. تصمیم گرفتم با همون دمپایی‌ها برم سرکار. خوبیش این بود که معلوم نمی‌کرد اشتباهی صورت گرفته و دمپایی حموم با سرووضع کلیم هماهنگ بود. پیرهنم اتوی درستی نداشت و صبح کش سرم غیب شده بود و با کش ماست موها رو جمع کرده بودم و می‎شد ادعا کرد همه این‌ها استایل و شگردم بود.

برای نهار بهمون کلوچه و ساندویچ می‌دادن و البته نهار همیشه با خودمونه ولی این هفته مهمون داشتیم و به اون‌ها غذا می‌دن و از کنارش به ما هم می‌رسه. ساندویچم رو پیچیدم لای کاغذروغنی و رفتم سنترال پارک. ظهرها جنگ خاموشی در پارک‌ بر سر نیمکت‌ برقراره و کارمندهای شرکت‌های مجاور با پاکت‌های نهارشون سراسیمه بین بوته‌ها و تپه‌ها دنبال نیمکت خالین.

نیمکت‎های مشرف به دریاچه پرشده بودن و نیمکت‌های مشرف به چمن تک و توک جای خالی داشتن. مردم همیشه آب رو به سبزه ترجیح می‌دن و شمال هم که می‌رفتیم ویلاهای روبه دریا گرون‌تر از ویلاهای روبه جنگل بود و اگه روزی ویلا با ویوی فضا و کهکشان‌ها بیاد هم مطمئنا اون می‌ره تو اولویت چون آدم چیزهای مرموز و اسرارآمیز دوست داره و تو قندون رو از جلوی دستش بردار بذار تو جعبه، جعبه رو بذار بالای کابینت و دیوونش کن. همین درخت رو چون دستمالی کرده از چشمش افتاده وگرنه دریا رو چون اعماقش رو ندیده هنوز نسبت بهش هیجانیه و فضا رو هم که کلا چون راهش دوره براش وحشی می‌شه و خون بالا میاره.

نیمکت دنجی که اون سرش زن مرتبی نشسته بود به چنگ اوردم و سریع بساط کردم. مخصوصا وقتی غذا همراه داری نیمکت و سرنشینش خیلی مهمه و شده ده دقیقه برای انتخابش وقت می‌ذارم چون غذا خوردن یک حرکت عاطفیه و وقتی بغل دستت پیرمرد عرقی که شلوار خردلی پوشیده سوپش رو هورت می‌کشه غذای تو هم یک جوری می‌شه و انگار مو درمیاره و گلو رو می‌خارونه و موهاش می‌چسبه به سقف دهت. نون ساندویچم بیات بود که البته بهتر من دوست دارم و موز و هلو و شلیل رو هم بیات و کمی سیاه شده دوست دارم. سه گاز زده بودم که از قضا پیرمردی عرقی اومد و روی دو کون فاصله‌یی که بین من و زن مرتب اون سر نیمکت بود خودش رو جاکرد. کوتاه و کچل بود و پاهاش مثل کودکی از نیمکت آویزون مونده بود و پاکت کاغذی قهوه‌ئی رنگ نهارش رو روی ران‌هاش گذاشته بود. معلوم بود ازین ملچ ملوچی‌هاست که البته فرقی هم نداشت، کلا نمی‌خواستم کسی موقع صرف غذا اون‌قدر بهم نزدیک باشه و البته شاید اگه جوان و کت‌شلواری بود اشکالی نداشت ولی موضوع اینه که جوان‌ها محافظه‎کار و محتاطن و هیچ‎وقت این‌قدر نزدیک آدم نمی‎شینن و حداقل چهار کون بین خودشون و بغل دستی فاصله می‌ندازن و بعدها که پیر می‌شن می‌فهمن زندگی ارزش این حرف‌ها رو نداره و خودشون رو تو هر درز و شکافی جا می‌ندازن.

آروم آروم از بغل ساندویچم یک نشگون می‌کندم و برای پرنده‌ها می‌ریختم و جمعیت زیادی جمع شده بودن، شاید بیست تا یا بیشتر. نمی‌دونم چه نوعی بودن، از روی قیافه شکیل‌تر از گنجشک بودن و لابه‌لاشون دو سه پرنده ‎رنگی درشت‌ با طوق‌های زیبای آبی هم بودن که بقیه رو نوک می‌زدن. پرنده‌ها با من سر خوشمزگی نون ساندویچیه کاملا هم عقیده بودن و مخصوصا قسمت‌‌های نرمش که آب گوجه به خودش کشیده بود رو خیلی دوست داشتن. یک سوم آخر نون ساندویچی رو براشون سورپرایز کردم و یک‌جا همه رو توی دامنم ریز ریز کردم و پاشیدم تو هوا و یک لحظه سکوت کردن و بعد غوغایی شد و دورم بال می‌زدن و برام نور منی خمینی بت شکنی خمینی می‌خوندن.

بچه بودم یک کارتونی می‌داد که یادم نیست چی بود ولی یک پیرزنی داشت که توی پارک به گنجشک‌ها دونه می‌داد و منم دوست دارم انشالله روزی یک نیمکت ثابت داشته باشم و بین پرنده‌ها شناخته شده باشم و روشون باز شه بیان نزدیک‌تر و از دور مثل درختی باشم که روش پرنده نشسته و آب و دون و مایحتاج زندگی‌شون رو تامین کنم.

Read Full Post »

Villa Nemazeeسال صفری که بودم تو مجله معمار چندتا عکس از ویلای نمازی دیده بودم و خوب اون اوایل آدم عاطفی‌تره و خیلی هم زود درگیر می‏‌شه و منم ازین بنا خوشم اومده بود و شب‌ها کروکی‌های طراحش جو پونتی رو می‌ذاشتم جلوم و می‌گریستم.

یک عکسی از نشیمن ویلا بود که سقف بلند و پنجره‎ی وسیعی رو به حیاط مشجر داشت و از میز و مبل تا لوردراپه و پرده رو خود معماره طراحی کرده بود و همه چیز مدرن و سیال و رنگ‌ها ترکیبی از آبی نفتی و سفید بود و من هربار در جزئیات این تصویر دقیق می‎شدم تشنج می‌کردم.

بعد آدرس ویلاهه رو دراوردم و اون زمان دووی تصادفی بابام اینا دستم بود که سپرش رو با طناب به بدنه‌ی ماشین بسته بودیم و منم تاحالا تو فرعی‌های نیاوران نرفته بودم چون اون‌سمت کسی رو نداشتیم و خلاصه رفتم و رسیدم و دوو رو جلوی بنا پارک کردم و زنگ در رو زدم و کسی جواب نداد. کمی که گذشت از لای نرده‌ها دیدم یکی توی حیاط تکون می‌خوره و کوبیدم به در که یارو اومد و گفت باغبونه و البته من خودم پوتین‌های گلی باغبونیش رو از زیر در می‌دیدم. گفت صاحبخونه خارجه و هرچی پرسیدم شماره تماسی چیزی ازش بده نداد و درخواست کردم اقلا لای در رو باز کنه حیاط رو ببینم که گفت نمی‌شه و برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه و بعد پوتین‌های سیاه پلاستیکیش از کادر رفت بیرون.

من به خاطر صفای روستائیم دوربین و تخته شاسی و قلم و کاغذ همراهم برده بودم و فکر می‌کردم اینا الان من رو راه می‌دن تو و خیلی هم خوشحال می‌شن که به ملک‎شون توجه نشون دادم و شاید اصلا نمی‌دونن خونهه ارزشمنده و من از جهل درشون میارم. چندبار طول کوچه رو قدم زدم و یک حالت روحانی خاصی بهم دست داد چون تاحالا فرعی به این چشم‌نوازی ندیده بودم. همین‌جوری درخت تا آسمون سرکشیده بود و هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید انگار همه‎ی محله رفتن خارج و من به فرمان‎روایی رسیدم.

بعد شماره تلفن کسی که قبلا رو این خونهه کارکرده بود رو پیداکردم و الان درست حضور ذهن ندارم ولی معماری ساکن ایتالیا بود و شاید اسمش بهرام، بهروز یا بهمن بود شاید هم نه و بهش زنگ زدم که گفت آخرین بار خونه دست ابریشمچی بوده و دیگه بعدش رو نمی‌دونه. ابریشمچی همون صاحب نوکیائه که یک زمانی خیلی گوسیپ راجع بهش بود. هفته‌های بعد من چندبار دیگه رفتم زنگ اینا رو زدم و از زیر در نگاه کردم که البته هیچ‌وقت کسی جواب نداد. یک توصیه‌نامه‎ی بازدید از دانشگاه گرفته بودم که عرق کف دستم بهش نم پس داده بود و جوهر مهرش پخش شده بود ولی بهش باور معنوی داشتم و هربار همراهم می‎بردمش که اگه کسی اومد دم در این رو بکوبم تو صورتش و وارد ساختمون بشم تا این‌که کاغذش پوسید و منم ترم‌ بعد دیگه آدم افسرده و خمودی شده بودم و حال نداشتم چیزی رو پیگیری کنم و قضیه از سرم افتاد.

***

هشت سال بعد

این اواخر هرشب خواب می‎بینم و برای من تازگی داره چون قبلا خواب نمی‌دیدم یا شاید می‌دیدم و یادم نمی‌موند و مردم که خواب‌هاشون رو برام تعریف می‌کردن باورم نمی‎شد و فکر می‌کردم دارن یاوه می‎بافن. الان هرروز صبح با شگفتی بیدار می‌شم چون تو خواب صحنه‌های رندومی از گذشته برام اکران می‎شه؛ مثلا لوکیشن دیشب نیاوران بود و اون سکانسی که دارم دوو رو جلوی در ویلای نمازی پارک می‌کنم و دور سپر طناب زردرنگی پیچیده شده. صبح که بیدار شدم یادم اومد که چقدر من این خونه رو دوست داشتم و در واقع های‌اسکول سوئیت‌هارتم بود و دیگه افتادم به جستجو که ببینم الان کجاست و چه می‌کنه که معلوم شد پیرارسال جواز تخریب ویلا و ساخت برج سی طبقه روی جسدش صادرشده و پارسال میراث فرهنگی به دیوان عدالت اداری نامه نوشته که نذارین خرابش کنن بابا و بقیه‎ی ماجرا رو هم کسی خبر نداشت.

Read Full Post »

در یک سال گذشته این سومین باره که کف­گیر می­خرم. تنوع محصولات اون­قدر زیاده که گیج شدم. اولی چوبی بود و رنگ ادویه به‌ش می­موند. دومی شیارهای ظریفی داشت که غذا لاش گیر می­کرد و خشک می­شد و شستنش سخت بود. هردو مشمئزم می‌کردن. این­بار ازین­هایی که سیاه رنگ و نسوزن خریدم. این یکی هم کمی که گوشه‌ی تابه می‌مونه دسته‌ش ذوب می‌شه و دود می‌کنه. حالت ایده‌آل اینه که همین‌ سیاه‌ها رو با دسته‌ی چوبی کار کنن. عجیبه که عقل طراحان صنعتی هنوز قد نداده. کاش اقلا کمی گرون‌تر بودن که جای مانورم بسته می­شد و پرونده‌ی خرید کف‌گیر رو می‌بستم.

لابه­لای قفسه­ی لوازم خانگی که راه می­رفتم به صورت مسلسلی به ارگازم می­رسیدم. چه  قابلمه‌های نفیسی به بازار اومده. ابزار نانوایی و آشپزی و شیرینی­پزی در سکوت پیشرفت چشم‌گیری کردن. یک شیرجوش لعابی ­نارنجی رنگ هم پسندیدم که درست نمی­دونم به چه دردم می­خورد. شاید بخرمش و بعضی روزها ببرمش سینما. فکر این‌که هیچ شیرجوشی تاحالا سینما نرفته خوشحالم می‌کنه. دنیا هنوز روزنه‌های انگولک نشده داره.

بعد رفتم طبقه­ی بالا تا کفش بخرم. از همون اول فروشنده­ئی دنبالم افتاد و سایه به سایه همراهم اومد و چند کفش پوست ماری و سگک طلائی نشونم داد. اختلاف سلیقه­ی فاحشی داشتیم. مزاجم که سرد شد فروشنده هم ولم کرد رفت. فروشنده­های پورسانتی­ آدم‌شناسن و نگاه که کم­فروغ می­شه و از شهوت خرید که می­افتی سریع می­فهمن. کمی بی­هدف لای قفسه­ها چرخیدم. کفش چرم دارچینیم سوراخ شده و واقعا احتیاج داشتم یک جفت کفش نو بخرم. آخرین سنگر آل­استار سورمه‌ئیه. نیاز نیس به‌ش فکر کنی یا حدس و گمان بزنی. رزومه‌ش مثل روز روشنه؛ بارون که میاد جورابت خیس می‌شه، پاخورش راحته، از ماه چهارم پارچه‌ی کتانش شروع می‌کنه به پوسیدن و ماه ششم درز بین پارچه و زوار پلاستیکیش سوراخ می‌شه. پولش رو دادم و همون­جا کنار صندوق پام کردم‌شون و اومدم بیرون.

امروز وقت دندون‌پزشکی داشتم. پرونده باز کردم و سه بار امضا زدم و بعد عرق پیشونیم رو پاک کردم. از امضام کمی خجالت می‌کشم. اولین بار چهار سال پیش توی بانک پارسیان سر خیابون‌مون کارت دانشجویی داده بودم برای اهراز هویت و بعد که امضا زدم یارو گفت امضات اصلا به معمارها نمی‌خوره. جامعه توقعات عجیبی از آدم داره. ازون به بعد اعتمادبه نفس امضائیم رو از دست دادم و کمی رنج می‌کشم. امضام هسته‌یی مرکزی داره و خطی خشن و مثلثی دورش. نمی‌شه گفت زشته ولی حرفی هم برای گفتن نداره. نمی‌دونم بیست‌وهشت سالگی وقت عوض کردنش باشه یا نه. مدت‌هاست پشت کاغذ‌ باطله‌ها امضا طراحی می‌کنم اما هنوز به گزینه‌ی مناسب نرسیدم. شاید مشکل از اسم فامیلیمه. اونایی که با جیم یا عین شروع می‌شن پتانسیل‌های گرافیکی بهتری جلوی پاشونه.

باید تا رمان‌ها، کتابچه‌های جیبی و جزوه‌هام رو منتشر نکردم و به‌م حمله نکردین برای امضا گرفتن فکری به حالش بکنم.

همین‌طور که منتظر نشسته بودم یک دختربچه‌ئی در نبود مادرش شروع کرد به غلت زدن روی گرانیت‌های سیاه کف اتاق انتظار. پنج شش ساله به نظر می‌رسید و خودش رو که می‌مالید به زمین غرق در شور و شعف می‌شد. چند نفر با حیرت نگاهش می‌کردن و یکی رفت مادرش رو صدا زد که بیاد بچه رو از زیر دست و پا جمع کنه. خیلی دوست داشتم به‌ش بپیوندم. قبلا چندبار روی تپه‌های چمنی سنترال پارک غلت زدم و از لذت به رعشه افتادم. یک نقاط به خصوصی رو توی مغز تحریک و فعال می‌کنه که در حالت معمول به‌شون دسترسی نداری.

بعد زنی که سیاه سرفه یا مریضی مشابه داشت اومد نشست بغل دستم. صندلی خالی زیاد بود و معلوم نیست چرا عدل اومد کنار من. شاید ازین‌که دیگران رو آلوده کنه لذت می‌برد. آدم‌ها از چیزهای غریبی لذت می‌برند که چون هولناک یا شرم‌آوره به‌ش اعتراف نمی‌کنن. کاش به دالان‌های تاریک مغزتون دسترسی داشتم و لیستی ازین موارد تهیه می‌کردم. زن سرفه‌های مرطوبی می‌کرد و ریه‌ش صدای ناجوری می‌داد. تمرکزم از بین رفته بود و هرلحظه منتظر بودم خونش بپاشه روی کتابی که می‌خوندم. خوشحالم که نوبتم شد و رفتم تو. دندون‌پزشک اومد دم در به استقبالم، به گرمی دست داد و خودش رو معرفی کرد. همه چیز رو به دقت توضیح می‌داد و بعد می‌خواست که اگه سوالی دارم بپرسم. آخرش هم جوری بدرقه‌م کرد انگار باجناقمه. نمی‌دونم این‌که «رفتار دوستانه» در جهان اول جزو «ابزار کار» شده رو به فال نیک بگیرم یا نگیرم. نمی‌شه گفت ناراضیم اما کمی سردرگمم می‌کنه.

Read Full Post »

س.د عزیزم

داشتم قهوه و کشمش آفتابی می‌خوردم که به ذهنم رسید برایت نامه بنویسم. هنوز تصمیم نگرفته‌ام همین متن را ایمیل بزنم یا لینک وبلاگ را مستقیم بدهم بخوانی. کاش وبلاگم نترساندت.

این‌جا در طبقه‌ یازده ساختمانی آجری در ضلع غربی شهر زندگی می‌کنم. کافه‌های خوبی اطرافم هست که اگر بیایی می‌برم نشانت می‌دهم. من خودم ازین همه کافه یکی را بیشتر نرفته‌ام و بقیه را از بیرون تماشا کرده‌ام. می‌دانی که، زیاد پیاده‌روی می‌کنم و نگاه کردن از بیرون را به درون ترجیح می‌دهم. آپارتمانم قدیمی است و در اتاقم گاهی خودبه‌خود باز می‌شود. صداهای عجیبی هم از درودیوار می‌آید که دیگر برایم عادی شده. اتاقم همان‌طور که در عکس‌ها دیده‌ئی سقف بلند، دیواری تماما طوسی و کرکره‌های حصیری دارد. روتختی و ملحفه‌های کتان را جدید خریده‌ام. جدید که می‌گویم یعنی چهار ماه پیش. همان ماه اول هم روتختی را با اتو کمی سوزاندم و حالا پشت‌ورو پهنش می‌کنم تا سوختگی معلوم نشود. از هشت گلدانی که کنار پنجره داشتم امروز فقط سه تایش باقی مانده. این سه تا واقعا جان سختند و هرچه یادم می‌رود آب بدهم‌شان باز خشک نمی‌شوند.

این روزها زیاد یادت می‌‌افتم. چند شب پیش آ این‌جا نشسته بود با صدای بلند آجیل می‌خورد که تصمیم گرفتم پنجره را باز کنم و ازش بخواهم خودش، کوله‌پشتی مشکی‌اش و پاکت آجیلش را پرت کند بیرون. داشتم به تو فکر می‌کردم. به چیزهایی که می‌خواهم برایت تعریف کنم. مثلا این‌که با کوله‌پشتی مشکل دارم و نسبت به مصرف‌کننده‌هایش بدبینم. حس می‌کنم زیادی جان ‌دوستند و بیشتر مایلند سرویس بگیرند تا بدهند. آن‌طور که بندینک‌ها را به دقت روی شانه‌شان می‌اندازند تا «اذیت» نشوند باعث می‌شود نتوانم به‌شان اطمینان کنم.

س.د عزیز، امیدوارم نظرم در مورد کوله‌پشتی را به خودت نگرفته باشی. چند عکس در ارتفاعات درکه با کوله‌ی برزنتی سورمه‌ای رنگ ازت دیده‌ام و می‌خواهم بدانی که حساب کوه فرق می‌کند. انگشت اتهام من به سمت کسانی است که پای کوله‌پشتی را به شهرها باز کرده‌اند. گرچه تو اگر روزی در شهر هم کوله بندازی در چشم من تغییر نخواهی کرد. صرفا مجبور خواهم شد دشمنی‌ام با کوله‌پشتی را ترک کنم. برایت گفته بودم، دشمنی‌هایم بیشتر نقش معنادهی به زندگی‌ام را دارند و همین است که منعطفند. اگر شیعه‌ی دوازده امامی بودم می‌توانستم با معاویه، مامون و ابولهب دشمنی کنم. اما حالا که نیستم مجبورم با آنه هتوی، گل‌های مصنوعی و کوله‌پشتی عناد بورزم. قبول کن اگر چنین نکنم زندگی ازین‌که هست هم خالی‌تر می‌شود.

برای گل‌های مصنوعی دلیل محکم دارم، اما با کسی مثل آنه هتوی درست نمی‌دانم چرا چپ افتاده‌ام. ممکن است به خاطر چشم‌های اغراق‌آمیز و نگاه تحمیلی‌اش باشد. به نظر من بخشی از موفقیت ژاپنی‌ها و آن حس امنیتی که به مخاطب می‌دهند به خاطر طرح ممتنع چشم‌ها‌ی‌شان است. در مقابل ما آریایی‌ها احساس را در چشم‌مان انبار و حمل می‌کنیم و این گاهی به حریم روحی مخاطب تجاوز می‌کند. سعدی و حافظ به قدری صاحت چشم را مقدس کرده‌اند که عرصه‌ی انتقاد بسیار تنگ شده. اما بگذار از همین‌جا و خودت شروع کنم؛ بد نیست اگر کمی از بار چشم‌هایت را روی پره‌های دماغت بندازی.

مطلبی که دوست دارم حتما بدانی این است که روی پولیورم دو لکه‌ی بزرگ قهوه افتاده. یکیش قدیمی‌است و دیگری هنوز خیس و تازه. سر همان پاراگراف اول با ماگ قهوه ور می‌رفتم که بخشیش را برگرداندم روی خودم. بعد بدون این‌که چشمم را از روی مانیتور بردارم به نوشتن ادامه دادم. دقایق اولیه بعد از رخ دادن اتفاقات را معمولا به بی‌تفاوتی می‌گذرانم. ته دلم امیدی هست که ماجراها همان‌طور که بی‌اراده‌ی من اتفاق افتاده‌اند خودبه‌خود هم محو ‌شوند. الان که دقیق نگاه کردم دیدم رطوبت لکه هنوز دارد به آرامی روی پولیور پشمی‌ام پیشروی می‌کند و بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. زیاد پیش می‌آید که مایعات را بپاشم روی خودم. همیشه لیوان‌‌ها، استکان‌ها و گیلاس‌ها را بی‌هدف در دستم تکان‌های رفت‌وبرگشتی می‌دهم. سال‌هاست با ماده‌ئی نامرئی درگیرم که هرگز در نوشیدنی‌ام حل نمی‌شود.

س.د عزیز، تنها مشکل ایمیل این است که مثل برگه‌ کاغذ ته‌ ندارد و نمی‌توانم تشخیص بدهم که کجا متوقفش کنم. دیروز با برادرم تلفنی حرف می‌زدم و همین اتفاق برای خنده‌ام افتاد. یک چیزی تعریف کردم و بعد خنده‌‌ام بند نمی‌آمد. خنده‌ همان دو سه ثانیه‌ی اولش لذت دارد و طولانی‌ترش سیستم تنفسی را اذیت می‌کند. دست‌وپا می‌زدم که تمامش کنم ولی نمی‌شد. شاید خودت متوجه شده باشی، از ضعف‌های اصلی من همین است که ترمزم دیر می‌گیرد. الان که قصد کنم ایمیل را ببندم خط ترمزم تا پاراگراف‌ بعد کشیده می‌شود.

نمی‌دانم یادداشت‌های نجوم و اخترشناسی که هفتگی ازم چاپ می‌شود را خوانده‌ای یا نه. زمستان سال هشتادوپنج ما را از دانشگاه برده بودند به روستایی حوالی نطنز. این روستا شب‌ها آسمانش عمق می‌گرفت و سه بعدی می‌شد. من تا آن لحظه از زندگیم چنین چیزی ندیده بودم. صور فلکی و دب‌ اصغر و اکبر و اسب بالدار و بقیه‌ی اشکالی که توی کارتون‌ها در آسمان نشان می‌دهند و فکر می‌کنیم دروغند هم راست بودند. همان موقع ستونی در روزنامه‌ی اطلاعات، یا نمی‌دانم ابرار برداشتم و درین مورد نوشتم. حساب کن هفت سال گذشته و هر هفته یک ستون قلم زده‌ام ولی هنوز تمام نشده. دیگر دارد برایم تبدیل به کابوس می‌شود. هر چه فونت را ریز می‌کنم و پاراگراف‌ها را به هم می‌چسبانم باز هم هست.

با مهر

ل.د

Read Full Post »

ل هم‌سن‌وسال من و کارمند جورجو آرمانی است. پنجشنبه شب با یک بسته شیرینی کشمشی ارزان‌قیمت در راهروی ورودی آپارتمان‌اش ایستاده بودم و به صدای نفس‌هایم گوش می‌دادم. درست چهار متر در راستای نوک دماغم که می‌رفتی به پنجره‌ی نشیمن می‌رسیدی با دیدی کارت‌پستالی از داون‌تاون. ل همین‌طور که تا کمر در یخچال فرو رفته بود گفت «ویوی اتاق خوابمم چک کن، باحاله» و بعد شروع کرد به حرف زدن با خودش «خوب… پنیرم برداشتم… ئه، زیتونا کو… یعنی چی».

دوست‌داران حقیقی حرف زدن روی حرکات‌شان هم گزارش صوتی می‌گذارند. من در خانه‌ئی بزرگ شدم که تقریبا تمام ساکنین‌اش چنین بودند. صبح‌های جمعه پدرم جلوی تلویزیون با خودش حرف می‌زد و مادرم پای لپ‌تاپ با خودش «حالا این رو کپی پیست کنم، اونم تا شب سابمیت کنم بره… ای بابا، ایمیل دکتر صفدری رو جواب ندادم».

ویوی اتاق‌خواب از نشیمن هم بهتر بود. دیوار مشرف به تخت را پنجره‌ی سراسری داده بودند. رودخانه‌ی شرقی و پل بروکلین و دوجین از بناهای معروف شهر را از دید پرنده می‌دیدی. چهل متر، یک‌خوابه، طبقه‌ی سی‌ویکم، ماهی سه‌هزاروهشتصد تا. کارمندی هم نظامی طبقاتی است؛ باید برای‌مان سردوشی می‌زدند تا فرق ما ستوان‌ها با سپهبدها مشخص شود. زنبیل خوراکی که بسته بود را برداشت و رفتیم پشت بام. من هنوز شیرینی کشمشی‌ها دستم بود. از لای زرورق می‌شد دید که بخشیش پودر شده. عموما با اشیائی که در دست دارم ور می‌روم. اجسام ورقه‌‌ای را لوله می‌کنم و قوطی‌های مکعبی را آن‌قدر مالش می‌دهم تا خودشان را ول کنند و استوانه‌ئی و خوش‌دست شوند.

پشت بام وسیع و مشجر بود و جان‌پناهش را شیشه‌ئی کار کرده بودند. گله به گله همسایه‌ها روی تخت‌ها خوابیده بودند و آسمان عمیق سورمه‌ئی رنگ را که با هزاران پنجره‌ی نورانی از برج‌های شهر اشباع شده نگاه می‌کردند. ل گفت «لعنتی داره سرد می‌شه، دیگه روزا نمی‌تونم بیام این‌جا برنزه کنم». با ترحم نگاهش کردم؛ کاری که معمولا با نادان‌هایی که هنوز در چاله‌ی بدوی رنگ پوست گرفتارند می‌کنم. یک‌بار در تابستان بیست‌ویک سالگی که عقلم هنوز کامل بارگذاری نشده بود و فکر می‌کردم آن‌چه محیط القا می‌کند درست است خودم را زیر آفتاب سوزاندم. حالا فایل عکس‌هایش را که می‌بینم با پتک به مانیتور حمله‌ور می‌شوم؛ بعد دست‌های لرزانم را جلوی صورتم می‌گیرم و خال‌ها، اسکارها و لک‌ها را به دنبال زائده‌ی سرطانی می‌کاوم.

سه نفر دیگر از هم‌کلاسی‌های سابق هم به‌مان پیوستند. راجع به مردها حرف زدیم. ل به نوبت میکروفون را جلوی‌مان می‌گرفت و می‌پرسید با کی می‌رویم، با کی می‌آئیم. نمی‌دانم چرا همیشه مکالمه به این‌جا می‌کشد. نمی‌شود گفت ناراضیم، اما سوژه‌ئی مثل چگونگی جفت‌گیری زرافه‌ها بیشتر سرگرمم می‌کند تا شنیدن لاولایف‌های تکراری. سه چهار سناریوی عشقی در کل دنیا وجود دارد و هفت‌ میلیاردنفر آدم. همه‌شان سر دوراهی مشابهی مانده‌اند؛ ترکش بکنم یا نکنم، تعهد بدهم یا ندهم، تئودور آدم من است یا حیدر. یا بده وودی آلن فیلمت را بسازد تا شیوه‌ی روایی جدید بوی نای داستان نخ‌نمایت را بپوشاند، یا موقع تعریف کردن برایم دور آتش سرخپوستی برقص که حوصله‌ام سر نرود.

به خانه که برگشتم شال نخی‌ام را مثل آتل پیچیدم دور گردنم. هوا اندکی سرد شده، باور راسخ دارم گردن را که گرم نگه داری خودش حرارت بدن را تنظیم می‌کند. بعد زیرشلواری‌ صورتی‌ام که خال‌های ریز سفید دارد را پوشیدم و رفتم جلوی آینه مسواک بزنم. به رنگ صورتی علاقه‌ئی ندارم ولی معمولا هدیه‌هایی درین طیف از مردم می‌گیرم. احساس می‌کنم غلظت‌اش مثل قارچ سمی مسمومم می‌کند. باید چندبار در ماشین لباس‌شوئی برود و بور و چرک‌مرده شود تا بتوانم وارد زندگیم کنمش. مدتی طولانی به تصویر خودم در آینه‌ خیره شدم. تقریبا چندهفته‌ یک‌بار این‌کار را می‌کنم. مطمئنم در جریان یکی ازین خیره‌شدن‌ها مطلب مهمی دست‌گیرم خواهد شد. ذرات ریز خمیردندان خشک شده و لکه‌های آب روی آینه دیده می‌شدند.

Read Full Post »

Older Posts »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: